فراریها

یک بخش خیلی مهمی از خارج شدن از کشور از دست دادن هویت است، این را همه می‏دانند. اما وقتی می‏گوییم هویت خیلی مهم است که مشخص کنیم منظورمان راه رفتن در کوچه باغ‏های شمیران و بوی عطر اقاقیای خانه مادربزرگ و طعم شیرین چای زمستانی بغل شومینه باغ عمو جان نیست. ماها، یعنی ماهایی که کنده شده‏ایم-ما «فراری‏ها»، زندگی‏مان چه خوشمان بیاید، چه نیاید کاملاً غربی بوده است. خوراکمان را تام ویتز و اسکورسیزی می‏‏پخته‏اند و تفریحمان از کشورمان مستقل بوده است و حالمان از فرهنگمان به هم می‏خورده است. چیزی که از دست رفته و ما می‏خواهیم اسم هویت روی آن بگذاریم، امری به غایت طبقه‏بندی نشده‏تر بوده است.


چیزی که اسم هویت روی آن می‏گذاریم به زحمت چیزی بیشتر از مجموعه خاطرات شخصی است. چیزی که از دست می‏دهیم خاطره یک شب در آن خیابان و بوسیدن یواشکی نوک آن کوه و صندلی‏های پارک دانشجو و وحشت همیشگی از آن ریه‏های روی پاکت بهمن است. این چیزی نیست که من بتوانم با کس دیگری شریکش شوم.


و قضیه تلخ‏تر هم خواهد شد، این وسط برای ساختن دوباره هویت، یعنی پیدا کردن احساسی به خیابانی، تصویری، باسنی یا سیگاری لازمه‏اش این است که قبلی‏ها را کامل دور انداخت. این کار راحتی نیست، برای ما «فراریها». ماها هنوز به آن قبلی‏ها وصلیم.



پ.ن: هنوز نوشتن سخت است، طول می‏کشد تا آدم بتواند بنویسد. تا آدم بتواند دوباره بنویسد. طول میکشد که آدم توانش را پیدا کند که این فراری بودن را توضیح بدهد، که یعنی ماها نکنده‏ایم، فرار کرده‏ایم. از سربازی، از بیکاری، از زندان، از بی‏حوصلگی. اما هنوز وصلیم به ایران (و از این‏جا باید برگشت متن را خواند، که بفهمید به چی وصلیم)