X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

دوشنبه 10 تیر‌ماه سال 1387
تبریک مجدد

 

 

 

پ.ن: پیش بینی سه سال پیش من در مورد جام ملتهای ۲۰۰۸ درست درآمد.


یکشنبه 2 تیر‌ماه سال 1387
تبریک

 

حذف تیم هلند را به تمامی طرفداران فرانسه تبریک میگوییم. امیدواریم با حذف ایتالیا توسط قهرمان این دوره (اسپانیا*) انتقام فرانسه به طور کامل گرفته شود.

* پیش بینی قهرمانی اسپانیا از پیش صورت گرفته بود ، آگاهانی مثل یادداشت های زیرزمینی احمق شاهد هستند.

 


یکشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1387
محیط زیست رست

۱. دنیای لیبرال هر روز بیشتر از دیروز تلاش بی پایانی می‌کند تا ثابت کند که هیچ رقیبی ندارد و تنها گزینه‌ی ممکن است. نوعی اصرار بیش از حد وجود دارد تا ثابت کند که اولاْ هیچ کسی دیگر به گزینه دیگری معتقد نیست و ثانیاْ تلاش می‌کند تا به افرادی ثابت کند که نباید به گزینه دیگری معتقد بود. این تناقض گویی در مملکت پرگهرمان به یمن دگم‌اندیشی تاریخی و استبدادزدگی روان ایرانی و کس‌شعرهایی از این دست به شدت حاد شده است.

۲.  اگر کسی به رستاک یا شهروند امروز، بلندگوهای ایدئولوژیک نولیبرال‌های ایرانی، سر بزند از حجم مقالات زیادی که بر ضد روشنفکران و در دفاع از آکادمی است تعجب خواهد کرد. لازم به ذکر نیست که علیرغم تمام اصراری که این نویسندگان، از نیلی تا صادق الحسینی، بر طبقه‌بندی و تعریف روشنفکر دارند مصداق این دو کلمه کاملاْ واضح است. روشنفکر یعنی ناقد و نافی قدرت و آکادمیسین یعنی متفکر در فضای ناکجاآبادی بیطرفی. آرزوی تمامی طرفداران جریان روشنفکری دینی و اقتصاد آزاد (که شرایط تخمی جامعه ایرانی آن‌ها را از هم غیرقابل تفکیک کرده است) در ایران همان جمله‌ی معروف اسلاوی ژیژک ؛همه چیز را تغییر بده به جز چارچوب اصلی؛ را است. اتفاقاْ هدف آن‌ها فقط روشنفکر به معنای آدم باسواد نیست. بلکه تمامی مواردی را مانند اقلیت‌های جنسی، صاحبان موهای بیرون از روسری و حتی راننده‌های بی احتیاط نیز دربرمی‌گیرد. فصل مشترک تمام این موارد شورش آگاهانه یا ناآگاهانه بر علیه نظم نمادین ج.ا.ا است. اگر کسی دایره‌ی کلی این نظم نمادین را بپذیرد، حداقل روشنفکر دینی-حافظ لیبرال کاری با او ندارد. مهم چارچوب است.

۳. در دایره‌المعارف اقتصاد ایرانی بعضی کلمات تعریف نشده‌اند. مثلا‌ آلودگی هوا.  البته گاهی هم می‌توان چیزهایی پیدا کرد که مثلاْ ارتباط آلودگی را با سوسیالیسم شرح بدهند یا در مورد عوارض چرنوبیل صحبت کنند و یا این که ابلهانه در مورد نیازهای بازار و ارتباط آن با محیط زیست صحبت کنند.

آن چیزی که در زیر می‌خوانید از چند کتاب درسی(البته graduate) محیط زیست استخراج شده است. چیزی که در این وسط برای من جالب بود این بود که تقریباً تمامی موارد کاملا‌ سوسیالیستی و حتی کمونیستی هستند. مصرف اشتراکی، بومی کردن (در مقابل جهانی کردن)، توسعه جهان سوم و از همه جالب‌تر تخصصی کردن محصولات است. این یکی بر خلاف قبلی‌ها که کاملاً بار اقتصادی دارند اصولاً مساله‌ای فرهنگی است. برخلاف بقیه که فقط در زیربنا می‌مانند و به رو نمی‌ایند، این یکی با بقیه فرق دارند و برخلاف بقیه قابل حل شدن در جامعه نیست. این یکی لذت مصرف را به چالش می‌کشد.

و البته این نکته قابل ذکر است که موارد زیر را یک آکادمیسین نوشته است نه یک روشنفکر!

 

اشتراک

بسیاری از طراحی­های برای چرخه­ی عمر یا منتقدین فرهنگ مصرفی از ارزش­های مصرف اشتراکی  محصولات حمایت می­کنند. مثال­هایی از اشتراک­گذاری محصولات توسط مردم در جامعه، اکنون در حال اجرا است که می­توان مثلاً به کتابخانه­ها اشاره کرد. می­توان این اشتراک­گذاری را طوری برنامه­ریزی کرد که به اشتراک همه چیز از کتاب­ها تا ابزار منتهی شود. دایر کردن مراکز جامعه محور بازمصرف یا اشتراک/امانت روشی برای تشویق اشتراکی کردن محصولات است. محصولات اشتراکی انواع خاصی از نگرش­های اجتماعی را ایجاد می­کند و نیازمند تغییرات اجتماعی است. جنبش خانه­های اشتراکی[1] در دانمارک و سوئد ایجاد کننده­ی موقعیت­هایی است که افرادی که نزدیک به یکدیگر زندگی می­کنند، به شیوه­هایی مشترک کردن محصولات را تسهیل می­بخشند. این مساله همچنین تاثیر شگرفی بر روی طراحی محصول دارد که از جمله می­توان نیاز به طراحی استوارتر، چرخه­ی عمر طولانی­تر و شخصی سازی بیشتر برای کاربر نهایی اشاره کرد.

طراحی برای تعمیر توسط کاربر نهایی

محصولاتی که نیازمند تعامل کاربر و تعمیر و نگهداری مداوم هستند، منجر به سازنده­-صاحب(هایی) می­شود که دارای نگرش تکوین شده­ای هستند. این نگرش باعث ساده شدن درک عملکرد چیزها، تهیه­ی دستور رفع عیب، تعمیر و  جایگزینی قطعات می­شود. دخیل کردن کاربر نهایی در تعمیرات باعث افزایش عمر محصول و بیشتر شدن ارزش محصول در نزد صاحب می­شود. اما طراحی محصولات برای کاربر نهایی در تضاد با اکثر رویکردهای کنونی طراحی است و نیازمند تغییرات زیاد طراحی برای ساده کردن عیب یابی، دمونتاژ، تعمیر و مونتاژ است.

شریک شدن کشورهای در حال توسعه در طراحی برای چرخه­ی عمر

"جهانی سازی بازارها همچنین باعث گسترش مدل صنعتی­شده­ی توسعه (شیوه­ی زندگی، رفتار و الگوهای مصرف) به کشورهای در حال توسعه شده است. با رشد جهانی جمعیت لازم است که کاهش 90 تا 95 درصدی در مصرف و استفاده از منابع در 50 سال آینده صورت گیرد تا دردسترس بودن منابع برای آینده حفظ شود. این کاهش در استفاده از منابع در صورتی ممکن است که کشورهای در حال توسعه کیفیت بالاتری از زندگی را با منابع کمتری-در مقایسه با وضعیت کنونی کشورهای توسعه یافته- طراحی کنند. کشورهای توسعه یافته باید مصرف منابع را تا حد 5 درصد سطح کنونی کاهش دهند. آشکار است که برای حصول به این اهداف تغییرات تکنیکی، فرهنگی و اجتماعی لازم خواهند بود. این مساله تاثیر فراوانی بر روی طراحی چرخه­ی عمر محصول خواهد داشت.

محلی شدن تولیدات و بازارها

پاپانک[2] درخواست محلی شدن تولید و بازار محصولات را در آمریکا به منظور کسب سودهای اجتماعی و زیست محیطی مطرح می­کند. نیاز دیگری که بر خلاف گرایش­های کنونی است. محلی شدن تولید و بازار محصولات منجر به سودهای زیست محیطی فراوانی می­شود. از جمله می­توان به کاهش حمل و نقل و کوچک شدن مساحت جغرافیایی برای بررسی تاثیرات زیست محیطی اشاره کرد. انعطاف­پذیری زیرساخت­های تولیدی پراکنده و گوناگون منافع اقتصادی گوناگونی نیز خواهد داشت، از جمله توان بالقوه برای افزایش گوناگونی محصول و بهسازی منطقه­ای محصولات. محلی سازی همچنین نیازمند ابزارهای طراحی چرخه­ی عمری است که بتوانند تصمیمات طراحی و تولید را برمبنای منابع دردسترس محلی و سرمایه­های زیست محیطی اتخاذ کنند.

 

 



[1] cohousing movement

[2] Papanek


یکشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1387
دراکولا

بر اساس دو ماجرای واقعی

 

جیرجیرک­ها، صدایشان کلافه­ام کرده است. جالب است که روز­ها-به خصوص داخل ماشین- صدایشان بیشتر به گوشم می­خورد. از کولر ماشین هوای داغی بیرون می­زند. راننده صبح برایم توضیح داده بود که ماشین­های قدیمی، دگمه­ای برای روشن و خاموش کردن بخاری ندارند. باید ماشین را ببری تعمیرگاه تا شیر بخاری را ببندند و بعد آب­بندی­اش کنند تا از شر این باد داغ خلاص شد. اما راننده­ی ماشین برایم توضیح نداد چرا او که این همه دانا است تا بحال بخاری ماشین­اش را از کار نینداخته است.

وارد خیابان فرعی که شدیم، اثری از جنگل­ها نبود و تا چشم کار می­کرد از این دشت­های بی­خاصیتی بود که هوای گرم و مرطوب آن  به هر روینده­ای خوشامد می­گفت و برای همین پر از ساقه­های سبز وحشی و بی­خاصیت شده بود. کیفم را محکم فشار دادم و برای بار دهم مدارکم را بررسی کردم که چیزی گم نشده باشد. چیزی گم نشده بود. نامه را یکبار دیگر خواندم: بسم رب الصدیقین. ای ایران ما، ما برای تو خون دل­ها خورده­ایم. از واحد تولیدی مخترعین سبزاندیش وابسته به بنیاد فناوری استان به نمایندگی بیمه شهرستان. شرکت ما در راستای تلاش­های فزاینده برای رشد و گسترش فناوری­های نوبنیاد در مملکت پرافتخارمان، نیاز به بیمه کردن ساختمان اداری و سوله­ی تولید خود دارد و به همین دلیل از شما خواهشمندیم نماینده­ای را برای تخمین زدن هزینه­ی سالیانه­ی بیمه ساختمان­های شرکت و ارزشیابی قیمت کل ساختمان و زمین ارسال فرمایید. بدیهی است که در صورت رضایت طرفین، امکان مذاکره برای عقد قرارهای متعاقب وجود خواهد داشت. من اله توفیق

آقای راننده جلوی یک دیوار بتونی ایستاد و به من گفت پیاده شوم. چند زمین بسیار بزرگ که با دیوارهای بتونی از هم جدا شده بودند، وسط دشت­های پرعلف سبز شده بودند. دیوارهای بتونی واقعاً بلند بودند و نگاه کردن به دیوارها من را می­ترساند. از بالای دیوارها یک سوله­ی بزرگ دیده می­شد که واقعاً ارتفاع بلندی داشت. مشخص بود که فاصله­ی آن تا در ورودی خیلی زیاد است. با خودم فکر می­کردم که در فاصله­ی این دو ساختمان چه چیزی ممکن است وجود داشته باشد. بزرگی زمین غیرعادی بود و هزینه­ی بیمه­ی آن احتمالاً سر به فلک می­کشید. به سمت دیوارها رفتم. به نظر می­رسید که دیوارها قدیمی باشند و یا برای مدت زیادی از ساختمان استفاده نشده باشد. سیمان بین بلوک­ها را گل­های کوچک پر کرده بودند. یک جا هم چند تا بلوک بتونی کنده شده بود و شاخه­های یک بوته­ی غول­پیکر یاس بیرون زده بود. اما گلی نداشت. برگ­هایش هم زیر تابش آفتاب وارفته بودند.

کنار در زنگ­زده­ی کارخانه­، اثری از زنگ نبود. چند تا سنگ برداشتم و محتاطانه به در زدم. عکس­العملی نمی­آمد. صدای جیرجیرک­ها سر به فلک زده بود. گوشی­ام را از جیبم درآوردم و به شماره­ی پایین نامه زنگ زدم. صدای تنومندی از آن طرف جواب من را داد و با ادب و وقاری مثل شعرای پنجاه سال پیش از من معذرت خواهی کرد و گفت الان کسی می­آید و در را باز می­کند.

 

*          *          *

 

در با قیژ و قیژ وحشتناکی باز شد. انگار کن که سال­ها کسی به فکرش نرسیده باشد که در را روغن­کاری کرده باشد. چشم­های قرمزی از لای در نیمه­باز من را نگاه کرد و هیکل یک گوژپشت چاق­ از آن پشت ظاهر شد. آقایی با لباس کارگری آبی و پای لنگ و گوژ عجیبی در را باز کرد. برای یک لحظه وحشت کرده بودم که آقای گوژپشت یک لبخند مهربانانه زد و به من گفت بفرمایید. آرام وارد شدم. مرد گوژپشت در را پشت من نیمه­باز رها کرد و دنبال من آمد. حدود پانصد متر تا سوله راه بود و جز یک کوره راه میان علف­ها همه جا را علف پوشانده بود. یک ساختمان یک طبقه­ی مخروبه هم گوشه­ی زمین افتاده بود. آن­جا هم شیشه­ی  یک پنجره شکسته وجود داشت که یک بوته­ی یاس از وسطش به داخل ساختمان رفته بود. آن دورها سوله بعد جوری ابهت داشت. آرام آرام دنبال گوژپشت که تقریباً می­دوید راه افتادم. پای لنگ و گوژش هر دو سمت چپش بود و این طوری هر وقت که می­خواست پای راستش را ستون کند بدنش انگار که روی یک فنر می­پرید. آرام آرام دنبالش رفتم. با آن همه ورجه وورجه­ای که می­کرد بازهم خیلی یواش حرکت می­کرد. هوا خیلی گرم بود.

وارد سوله که شدیم مبهوت شدم. سوله کاملاً خالی بود. چندتا لوله و کلی الکترود و یک بدنه­ی خالی دستگاه جوش تنها چیزهایی بود که توی سوله پیدا می­شد. یک پلات خیلی خیلی بزرگ مچاله روی زمین افتاده بود که گویا گواهینامه ثبت اختراع بود که در ابعاد غول­آسا چاپش کرده بودند. آقای تنومند و ستبری با قیافه­ای که آدم را یاد افسرهای از جان­گذشته­ی فیلم­های تاریخی می­انداخت جلو آمد و محکم با من دست داد. پشت سرش یک کارگر دیگه با یک لبخند افسرده ظاهر شد. قیافه­ی جذاب و دلنشینی داشت، اما بدبختی هم از قیافه­اش می­بارید. دست­هایش مثل آقای تنومند از روغن سیاه بود. از سر و کول سوله دراکولا* بالا می­رفت. آقای تنومند دست محکمی با من داد و خودش را تنومند معرفی کرد.  

خیلی وقت نبود که صرف تعارف شود. بازدید از کارخانه- یا هر چیز دیگری که اسمش بود- را شروع کردم. طول و عرض سالن را با قدم اندازه می­گرفتم و بعد با سند ساختمان چک می­کردم. دیوارها، علیرغم کهنگی­شان کاملاً سالم بودند. معلوم بود ساختمان مناسبی است. داشتم عرض سوله را قدم می­زدم که تنومند پس کله­ی کارگر گوژپشتش زد و فریاد کشید: مهیار احمق! برو برای آقا یک شربت بیار. جویده جویده سعی کردم بگویم که لازم نیست که تنومند یکی دیگر پس کله­ی آن یکی کارگرش زد و گفت برگردد سرکارش.

طول سوله را تقریباً تمام کرده بودم که پایم به یکی از لوله­های بی­مصرف گیر کرد. لوله را برداشتم و نگاه کردم. انگار سال­ها بود که همان­جا افتاده بود. لوله را که کج کردم یک مارمولک از داخل آن فرار کرد و دراکولاها دنبالش پرواز کردند و کمی جلوتر گیرش انداختند. همین لحظه مهیار یک لیوان آب آلبالوی کمرنگ برایم آورد. تنومند نگاهی به آب آلبالو کرد و دوباره محکم پس کله­ی مهیار زد و گفت برود و یک شربت پررنگتر بیاورد. مهیار زوزه کشان دور شد. نقشه­ها و سند ساختمان را نگاه کردم. سوله دقیقاً مطابق نقشه بود. هوس کردم بیشتر سوله را بگردم. با توجه به کهنگی­اش بعید نبود ایرادی داشته باشد. سقف سوله، چند تا سوراخ داشت و بیشتر آن از ازدحام حشره­ها سیاه شده بود. اما به نظر می­رسید که مشکل خاصی نداشته باشد. به آقای تنومند گفتم که برق سوله از کجا تامین می­شود. لبخند افسرمآبانه­ای زد و من را به همان­جایی که کارگر افسرده داشت کار می­کرد برد.

تابلوی برق سوله خیلی بزرگ بود. بعید نبود که از اول آن را برای یک کارخانه­ی خیلی بزرگ طراحی کرده باشند. کارگر افسرده روی یک نردبان سست بالا رفته بود و داشت با سیم­های تابلوی برق ور می­رفت. تنومند عربده­ی موقری زد و کارگر با وحشت پایین آمد. چند پله­ی آخر را پایین پرید که موفقیت آمیز نبود و با کمر به زمین خورد. تنومند جلو دوید و یک لگد به شکمش زد. کارگرک عربده­ای زد و فرار کرد. تنومند داد زد: تیمور! برو قراضه­ها را بگذار توی انبار.

 با احتیاط از نردبان بالا رفتم تا تابلوی برق را بررسی کنم. از تنومند پرسیدم: برق اینجا مشکلی ندارد؟

گفت: هنوز وصلش نکرده­ایم. دولت تازه این ساختمان را در اختیار ما گذاشته است. بعد ناگهان در خلسه فرو رفت و آرام گفت: به نظر شما چرا مخترعین این همه تحت فشار هستند. ما که ازشان پول نخواسته­ایم. فقط یک سالن. پنج ماه طول کشیده است.

گفتم: پنج ماه که خیلی عالی است. سوله هم خیلی عالی است.

ناگهان با عصبانیت سرش را بالا کرد و به من گفت: آقا! پنج ماه یعنی این که خارج از این مرز رقیبان پنج ماه فرصت دارند اختراع ما را خودشان اختراع کنند.

چیزی نگفتم. با تعجب به تابلوی برق نگاه کردم. چیزی از آن نمی­دانستم. به تنومند  گفتم: من نمی­توانم برق ساختمان را بیمه کنم. باید راه بیفتد تا بدانیم از اول ایرادی در آن وجود نداشته است. درضمن قرارداد شامل آتش­سوزی­های مربوط به اتصال برق نمی­شود. سرش را تکان داد.

مهیار با یک لیوان شربت دیگر وارد سوله شد. تنومند نگاهی به شربت انداخت و محکم پس سر مهیار زد و گفت که سینی پر از شربت شده است و برود یک بار دیگر شربت بریزد. یکبار دیگر هم پس سر مهیار زد و او زوزه­کشان دور شد.

از نردبان پایین آمدم. نزدیک بود بیفتم که تنومند با لبخند دستم را گرفت. بهش گفتم که بازدید سوله تمام شده است و باید برویم ساختمان اداری را ببینم. تنومند تیمور را صدا کرد. من را روی یک گاری نشاندند و تیمور هلم داد. تنومند خواست مخالفت کند، ولی نگاه خوشحال من را که دید منصرف شد. در راه مهیار با یک لیوان شربت داشت به ما نزدیک می­شد. تیمور یک لحظه گاری را به سمتش کج کرد و خندید. مهیار ترسید و سینی شربت از دستش افتاد. فریاد خشمگین تنومند که بلند شد، تیمور گاری را با سرعت بیشتری هل داد و فرار کرد.

وارد ساختمان اداری که شدیم، از قراضگی­اش حیرت کردم. تیمور داشت دوروبر ساختمان را به من نشان می­داد که تنومند وارد شد. من و تیمور و تنومند طبقه­ی اول را تمام کرده بودیم که گوشی تنومند زنگ زد. شماره­ی روی گوشی را نگاه کرد و معذرت خواهی خیلی رسمی­ای از من کرد. بعد هم آرام آرام از ساختمان خارج شد تا جواب زنگ را بدهد. قبل از خروجش سمت تیمور برگشت و سر او عربده زد که زیرزمین را هم نشان من بدهد.

زیرزمین هیچ چیز خاصی نداشت. کلی آهن قراضه و میز شکسته و اشیا غیرقابل شناسایی آن را پرکرده بود. نتوانستم جلوی کنجکاوی­ام را بگیرم و از تیمور پرسیدم: اینجا قبلاً چی بوده است؟

تیمور شروع کرد به حرف زدن. اما آن­قدر لکنت داشت که هیچ کدام از حرف­هایش را نمی­فهمیدم. با دست ساکتش کردم و شروع کردم به قدم کردن زیرزمین که مهیار وارد شد. یک لیوان شربت بی­رنگ دستش بود و داخل سینی هم پر شربت شده بود. ازش پرسیدم: این­جا قبلاً چی بوده است؟

مهیار لبخند زد و گفت نمیدانم. ولی فکر کنم یک جور کارخانه­ی رنگرزی بوده.

گفتم: پس این همه آهن قراضه این­جاها چکار می­کند؟

گفت: پس احتمالا کارخانه­­ی ریخته­گری بوده.

صدایی از دور آمد. از طبقه­ی بالا یک نفر پایین می­آمد. هیکل گنده­ای داشت و ضد نور هیکلش توی پلکان نمی­گذاشت بفهمم کی هست. از پله­ها که پایین آمد متوجه شدم پیرمرد است. گذشته از ریش و سبیل انگلیسی و کله­ی کچل و کلاه کپی­اش، قیافه­ی مهربانی داشت. تی­شرت پوشیده بود و با آرامش دوروبرش را نگاه می­کرد. نگاه متعجبش به من افتاد و دهنش باز شد. چند لحظه همین­طور ماند. احساس کردم که باید خودم را معرفی کنم: مامور بیمه.

اول یک لبخند زد و بعد خندید. سه چهارتا دندان نداشت. رفت قاطی آشغال­ها و یک صندلی بیرون آورد. با دستمال تمیزش کرد و گفت بفرمایید.

مهیار از پیرمرد پرسید: آقا بزرگ! از صیغه­ای چه خبر؟  سه­تایی هرهر خندیدند.

مهیار من را نگاه کرد و گفت: آقا بزرگ تازگی یک زن چهل ساله را صیغه­ی دوساله کرده است.

آقابزرگ گفت: خب شاید بیشتر از دوسال زنده نباشم. نمی­خوام ارثم رو بخوره. دوتا کارگر هرهر خندیدند. پیرمرد یک لحظه با تعجب آن­ها را نگاه کرد و مثل این­که از شوخی­اش احساس رضایت کرده باشد خودش هم هرهر خندید.

از پیرمرد پرسیدم: این­جا قبلاً چی بوده است؟

آقابزرگ یک نگاه تعجب آمیز به من انداخت و گفت: بیوه است.

گفتم: نه اینجا! اینجا!

گفت: این­جا پی؟

تیمور با لکنت زبان گفت: ننننن نه! ساختمان.

مهیار گفت: بیوه بوده؟ فکر می­کردم پیردختر باشد.

گفتم: این ساختمان. کاربری قبلی­اش چی بوده.

تیمور یک لحظه بر لکنتش غلبه کرد و به مهیار گفت: مگر نمی­دانستی؟ یک پسر هم دارد. همزمان آقابزرگ داشت به من  می­گفت: قرار بوده یک کارخانه­ی خرمن­کوبی بزرگ باشد. همین لحظه مهیار خندید. آقا بزرگ برگشت و به او گفت: به چی می­خندیدی؟ فکر می­کردی این جا چی بوده؟

مهیار گفت: من به خرمن­کوبی نخندیدم. به حرف تیمور خندیدم.

بیصبرانه گفتم: چه مشکلی بوده که خرمن­کوبی را راه نینداخته­اند.

تیمور گفت: مممممن گفتم زنت یییک پسر دارد.

آقا بزرگ گفت: آره. ولی پسره خیلی بزرگ نیست.

مهیار گفت: آقابزرگ زنت را ول کن. جواب آقا را بده.

آقابزرگ گفت: چرا ولش کنم؟ زن خوبی است.

مهیار گفت: نه موضوع زنت را ول کن.

من گفتم: یعنی پسر زنتان را ول کنید. چرا خرمن کوبی راه نیفتاده است؟

آقابزرگ گفت: بدم نمی­آید ولش کنم. خیلی دور و بر مادرش می­پلکد. ولی خب از جوانمردی به دور است.

تیمور گفت: ننننه! منظورش صحبت در موووورد پسرتان است.

آقابزرگ گفت: من که در مورد پسرم صحبت نکردم. تو داشتی برای همه جار می­زدی که زن من یک پسر دیگر هم دارد.

مهیار گفت: آقابزرگ! این­جا برای چی خرمن­کوبی نشده است. جواب این را بده.

آقابزرگ دلخور بود و به مهیار گفت: چرا موضوع را عوض می­کنی. همه­اش به من می­خندید. ناسلامتی من رئیس اینجا هستم. پشت سرم حرف می­زنید و می­خندید و بعد به من می­گویید زنم را ول کنم.

گفتم: شما رئیس اینجا هستید؟

آقابزرگ گفت: پس چی؟ فکر می­کنی اگر رئیس نبودم، پول زن صیغه­ای را از کجا می­آوردم.

مهیار و تیمور خندیدند.

آقابزرگ گفت: دیدید همه­اش به من می­خندید. بعد خودش هم خندید.

گفتم: پس تنومند چکاره است؟

مهیار گفت: تنومند مخترع است. به خرج آقابزرگ

آقابزرگ گفت: اگر اختراعش گل کند خیلی پول می­آورد.

تیمور گفت: مممممی کند. خیلی نابغه است.

گفتم: کاربری قبلی اینجا چه بوده است؟

آقابزرگ که حوصله­اش سر رفته بود فریاد زد: خرمن­کوبی!

مستاصل گفتم: چرا پس هیچ وقت راه نیفتاد؟

آقابزرگ گفت: مگر نگفتم؟

گفتم: نه!

مهیار گفت: آقابزرگ عاشق شده­ای!

آقابزرگ خندید.

گفتم: چرا راه نیفتاد؟

تیمور گفت: چچچچی چی راه نیفتاد؟

گفتم: نه! با شما نبودم. با آقا بزرگ بودم.

آقابزرگ گفت: بله

گفتم: چرا راه نیفتاد؟

آقابزرگ گفت: تو این همه راه آمده­ای اینجا که این سووال را بپرسی؟ اصلاً برای چی این همه روی این مساله حساسی؟

ناگهان جو غیردوستانه­ای ایجاد شد. همه با خصومت به من نگاه می­کردند.

آرام گفتم: خب من مسوول بیمه هستم و باید بدانم که آیا ایراد ربطی به ساختمان داشته یا نه. ممکن است ایرادی در ساختمان باشد که باعث شده باشد این ساختمان مناسب کارخانه شدن نباشد. اگر من بدون فهمیدن این ایراد از این جا بروم برایم مسوولیت دارد.

جو غیردوستانه به همان سرعتی که آمده بود، از بین رفت.

آقابزرگ گفت: آها! پس تو هم یک متخصصی؟

گفتم: برای چی راه نیفتاد؟

آقابزرگ گفت: دوران جنگ بود. به نظرم ریسک داشت. زمینش هم آن وقت­ها قیمتی نداشت که ناراحتش باشم.

در همین لحظه تنومند دوباره وارد شد. قیافه­اش برافروخته بود و چیزی داشت زیرلب می­گفت. به من گفت: خب! دیگه کجا مانده­؟

گفتم: تمام شده.

از پله­ها که بالا آمدیم. توجهم به یک آدم دیگه توی حیاط جلب شد. یک دختر یا زن حدوداً سی ساله جلوی در خروجی داشت با سگ­های نگهبان بازی می­کرد. موهایش آشفته بود، ولی خیلی سرحال بود. کس دیگری به جز من حواسش به او نبود. شبیه این پری­های جنگلی بود، البته اگر صورتش دیده نمی­شد. از تنومند پرسیدم: قیمت زمین در این اطراف چقدر است؟

تنومند گفت: من قیمت را می­دانم. اما اخلاق حرفه­ای به من اجازه نمی­دهد که آن را به شما بگویم. لازم است که این اطلاعات را از کسی بگیرید که در این قضیه ذینفع نباشد. من آدرس چند بنگاه املاک و مستغلات را در داخل شهر به شما می­دهم تا شخصاً اطلاعات لازمتان را به دور از هر نوع غرض­ورزی به دست آورید.

در همین لحظه خانم سی ساله وارد شد. آقابزرگ قیافه­ی پدرانه­ای به خودش گرفت و گفت: سلام خانم مهندس. تنومند ستبر ایستاده بود و نگاهش می­کرد. مهیار و تیمور زیرلب ابراز سلامی کردند.

خانم مهندس یک لبخند زد و رو به من کرد. یک پاکت کوچک به من داد. گفت: هزینه­ی رفت و آمد و نهارتان.

گفتم: لازم نبود.

گفت: خواهش می­کنم بگیرید.

تنومند گفت: دست خانم مهندس را رد نکنید. برکت دارد. بعد خنده­ی عجیبی کرد. ناگهان چیزی یادش آمد. به خانم مهندس گفت: آقای مدیرکل حاضر نشده هزینه­های خرید دستگاه­های برش را برعهده بگیرد. تصمیم دارم به تعهداتم عمل نکنم.

رو به من کرد و گفت: هیچ چیزی برای من اندازه­ی تعهد ارزش ندارد. اما متاسفانه شرافت  انسانی­ام اجازه نمی­دهد که ارزش کارم رو بی مزد و منت بفروشم. برگشت نگاهی به تیمور انداخت و یکی پس سرش زد و داد زد: تابلوی برق! مهیار ناپدید شده بود.

خانم مهندس به تیمور گفت: نامه­ها را پست کردی؟

تیمور مردد مانده بود. خانم مهندس بهش گفت: فعلاً برو سیم­کشی را تمام کن.

*          *          *

از در که بیرون آمدم. یادم آمد که نمی­دانم از کجا باید برگردم. خواستم زنگ بزنم و بگویم که یک ماشین برایم خبر کنند. اما منصرف شدم. شماره­ی همراه راننده­ی صبحی را گرفتم. خاموش بود.

 

اردیبهشت-خرداد 87

 

 

* دراکولا: یک نوع حشره که همه­جای گیلان وجود دارد. شبیه مورچه­های بالدار است، کمی بزرگ­تر و نیش بسیار دردناکی دارد.


سه‌شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1387
آقای محترم ساز نمیزنم. این صدای پای خداست/«نقد» موسیقی

. . . . .نکته دوم انتظار ما از این جلسه بود که کاملا اشتباه بود! ما نباید از جماعتی که الفاظ رکیک در اشعار را به راحتی بکار میبرند و صدای خواننده را به ناهنجارترین و بد صدا ترین حالت می پسندند و ... انتظار منشی مانند روح الله خالقی داشته باشیم. . . . . (+)

داستان آموزنده دوم: دیروز رفته بودم یک عدد فیوز از لاله زار بخرم. یک آقای محترمی آمد داخل مغازه و یک چیزی میخواست. آقا مغازه دار گفت ۱۵۰۰۰ تومان. مردک محترم ناله اش بلند شد که این را من ۹۰۰۰ تومان قیمت دارم. مغازه دار گفت اون احمقی (عین همین کلمه را به کار نبرد. گفت کسخل) که این قیمت رو به تو داده بهت نگفته خرید قدیمش بوده و قمیت خرید جدید این چیز در بازار ۱۵۰۰۰ تومن شده است و تو هم همینطوری «بدون تحقیق» میگی ۹۰۰۰ تومنه.

داستان آموزنده دوم: رفته بودم کامپیوتر بخرم. سیستمی رو که همه جا ۵۰۰ هزار تومن برای من جمع میکردند. مغازه دار ۵۸۰ هزار تومن قیمت زد. در توجیه قیمت بالاترش هم کفت که از قدیمی ترین مغازه دارهای خیابان راهنمایی مشهد است و زمانی که کامپیوتر فروشی را شروع کرده بود خبری از این بچه سوسولها نبوده است. حالا هم نباید از آن ها خرید کرد چون به سود کم راضی هستند و اینها. میگفت این قیمت‌شکنی‌ها بازار را «خراب» کرده است. بعد هم من قدیمی هستم و پول قدیمی بودنم را میگیرم.

نتیجه اخلاقی دو داستان: اصولا جماعت در حال انقراض، همان تتمه عقلانیت ابزاری خودشان را هم دور می‌ریزند و معمولاْ به دلایلی ماورایی و گلاب به شقیقه‌ای برای توجیه خودشان متوسل می‌شوند.

ربط کسخلی و سوسولی در دو داستان آموزنده فوق با نقد موسیقی:

جمعی نوازنده سه تار و اینا در یک جلسه نقد موسیقی نامجو این‌جوری نامجو را رد کرده‌اند : نامجو دیسکرس و گفتمان بلد نیست. نامجو خودش خوب استُ طرفدارانش بد هستند. موسیقی نامجو زیرمجموعه‌ی ژانر اینترتینتمنت است و به همین دلیل نباید در موردش حرف زد. موسیقی نامجو مثل 3dmax است و ایشان همه‌اش می‌گوید من ادعایی ندازم. این موسیقی و اینا از جنس موسیقی مورد نظر ما نیست، حالا اگر باشد ما نمی‌کشیمش. گوش نامجو ضعیف است و کوک جدیدی که می‌گوید ابداع کرده است بسیار غیردقیق است. یک لینک هم در همین صفحه وجود دارد که قرار است مشکل را بیشتر باز کند و ما را آگاه می‌کند که نامجو محصول باندهای مافیایی تبلیغاتی اینترنتی است.

به طور کلی من هیچ تفاوتی بین آن دو داستان و این جملات نمی‌بینیم. اصولاً ادعای کلی جماعت بر این مبنا ساخته شده است که موسیقی نامجو کوچه بازاری است و به همین دلیل اصلا حتی نباید در موردش حرف زد. اما درعین حال ویروس لیبرال به درون جامعه آسمانی موسیقی ایران هم رسیده است. در ادامه می‌گویند حالا این موسیقی هم باشد اشکال ندارد)احتمالا کل تغییرات موسیقی دانها از سال ۶۹ تا حالا(. اما لطفا به ما ربطش ندهید. این موسیقی ایرانی نیست و دامن پاک و لطیف ما از صداهای ناهنجار و فحش بری است. حالا ربط این دو داستان و این نقد موسیقیایی را فهمیدید؟

اصلا وجود کلمه عامه پسند ایرادات بنیادینی دارد. در عوض این که بگویند موسیقی آبکی یا مسخره یا چرت و پرت، می‌گویند عامه پسند. این اصطلاح بار معنایی جالبی دارد، به خصوص موقعی که با تحقیر آن همراه باشد و البته خیلی هم واضح است. معنای آن فقط این است که من عامه نیستم و البته در این جا، دنیای هنرمندان، یعنی که من نیم از عالم خاک.

نتیجه اخلاقی: ندارد.

 

 


جمعه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1387
کارخانه­ی اولین نیمه شب تابستان

 

 

1. پرده­ی بلند

خسته و آزرده از کنایه­های منشی احمق رئیس، تلاش می­کنم تا درهای تالار را باز کنم. طناب را یک گره­ی ملوانی دور دستگیره­ی در می­زنم و سر دیگرش را سپر به یک مینی ماینر کوچولو که پشت گلدان غول­پیکر چینی پارک است می­بندم. مینی ماینر را به هر زحمتی که هست روشن می­کنم سعی می­کنم در را باز کنم. در غول­پیکر بسیار سنگین است و باز نمی­شود. گاز می­دهم. لاستیک­های مینی­ماینر روی سنگ­های صیقلی کف سالن لیز می­خورند و در باز نمی­شود. سرشار از کلافگی از ماشین پیاده می­شوم، طناب را از سپر باز می­کنم، مینی ماینر را جلو می­برم. چند تا پرده­ی ابریشمی بی استفاده از داخل اتاق نظافت بیرون می­آورم. در اتاق نظافت داخل گلدان غول پیکر است و موقع بیرون آمدن سرم محکم به چارچوبش می­خورد. پارچه­ها را پهن می­کنم و مینی ماینر را روی آن­ها پارک می­کنم و دوباره طناب را گره می­زنم. این بار دیگر چرخ­ها لیز نمی­خورد و آرام آرام و با یک قیژ قیژ ترسناک یک دهنه­ی در باز می­شود. یکی از پنجره­ها را باز می­کنم و مینی ماینر را از آن­جا بیرون می­برم. حدوداً بیست دقیقه طول می­کشد تا به نزدیک­ترین انباری می­رسم. ماشین را پشت یک طاق نصرت زنگ زده پارک می­کنم و به امید پیدا کردن وسیله­ای برای برگشتن پیدا می­مانم.  .  .  .یک یدک کش و چند تا ماشین چمن زنی بدون توجه به من رد شدند. اما سرانجام یک بیل مکانیکی من را سوار کرد. در راه با راننده­اش صحبت کردم. در جشن سه ماه پیش چند تا از لوسترهای ضلع غربی تالار خراب شده بود و حالا تازه می­خواستند آن را تعمیر کنند. کمی در مورد بی برنامگی صحبت کرد و نالید. و حق هم داشت. در ادامه از ایده­ی بکری که برای باز کردن دهنه­ی سنگین­تر تالار به ذهنم رسیده بود برایش چیزهایی گفتم و او هم مرا تشویق کرد.

در ورودی قصر چند دقیقه­ای معطل شدیم تا تریلی­های غول­­­پیکری که قطعات نماد جشن پس فردا را حمل می­کردند راه را برای ما باز کنند. دم یکی از ورودی­های فرعی و کم اهمیت پیاده شدم. گویا راننده­ی بیل مکانیکی فقط بلیط حضور در محوطه­ی باز را داشت و نتوانسته بود مجوز ورود به تالار را بگیرد. به او قول دادم که از مسوول چاپخانه چند تا بلیت برای او بگیرم. اشک شوق در چشمانش بود موقع خداحافظی.

محوطه­ی باز جشن، اوضاع اسفباری داشت و هنوز آماده نشده بود. حدود هفتصد نفر با تمام قوا کار می­کردند که بلکه بتوانند کارش را به موقع تمام کنند. موقعی که داشتم از وسط یک پارک ژاپنی که تازه شن­کشی شده بود می­گذشتم، کسی سرم داد زد. مسیرم را کج کردم و از وسط محوطه و کنار فواره­ها گذشتم. گرد و خاک و گل و شل و داد و بیداد غوغا می­کرد. لوله­ی اصلی آب ترکیده بود و همه جا را آب گرفته بود. چندتا مهندس پیر آماده­ی گریه بودند. تقریباً از میانشان دویدم تا کسی کاری به من محول نکند. ساعت از ده گذشته بود و من هنوز درهای تالار را باز نکرده نبودم. از میان هفتاد پرده­ی حریری که تالار را به پارک وصل می­گذشت عبور کردم و وارد تالار شدم. تالار هم هنوز آماده نبود. اما وضعش خیلی منظم­تر از پارک بود. مثل هر دفعه­ی دیگری که بعد از سه ماه وارد تالار می­شدم باز هم مبهوت عظمت آن شده بودم. ورودی از پارک را یک هندی ساخته بود و هر پانصد متر از محیط را که رد می­کردی، معمار دیگری طرح خودش را ریخته بود. هرکشوری به ترتیب فاصله از هند ساختمانش را ساخته بود تا بالاخره درست روبروی این در نوبت به دورترین کشور- چین- می­رسید (فاصله­ها از شرق حساب می­شد). چینی­ها هم فقط دوتا گلدان غول پیکر داده بودند که دم دروازه­ی اصلی قرار داشت و داخلش پر طی و جارو و ماشین کف­شویی و این­ها بود. در عوض سقف را آن­ها طراحی کرده بودند. نیمه­ی دیگر تالار هم، همه­اش کار رئیس بود.

یک ماشین کف­شویی خالی را قاپ زدم و با سرعت به سمت در اصلی تالار حرکت کردم. نزدیک در ایستادم. آن­قدر شلوغ بود که با ماشین کف­شویی دیرتر می­رسیدم. ماشین را همان­جا ول کردم و سمت دختر سرایه­­دار تالار دویدم که داشت تزیینات میز شام را می­چید. عربده زنان التماسش کردم که کارش را چند لحظه تعطیل کند. طناب چند تا گاو نر را که قرار بود روی یک سرستون وسط سفره بگدارند را گرفته بود و می­کشیدشان سمت لیفتراک. طناب­ها را به بدبختی ازش گرفتم. اولش راضی نمی­شد. قسمش دادم که برای دهنه­ی سنگین در می­خواهمشان. با شک نگاهم کرد و گفت باید از سفره­چی تالار اجازه بگیرد. فرز از یکی از داربست­ها بالا رفت تا از سفره­چی- که داشت سیم­کشی شمع­های کیک را چک می­کرد-اجازه بگیرد. یواشکی زیر دامنش را نگاه کردم. پوستش خوشرنگ بود. برای یک لحظه پایین را نگاه کرد و من را دید. متوجهش شدم و یک بوس برایش فرستادم. در همان عصبانیتش خنده­اش گرفت. نگاهی به سفره­چی انداخت و گفت گاوها را ببر.

 

هیچ چیزی مثل گاو برای درها نمی­شود. این را یک دربان پیر قدیمی به من گفته بود. ماشین­ها-هرچقدر هم قوی- روی کف سالن-با هر چقدر ابریشم روی سنگهایش- سر می­خورند. اما سم گاوها نمی­گذارد که بلغزند. سیزده گاو داشتم که همه طنابشان به هم گره خورده بود. طناب را به دستگیره­ی اصلی گره­ی ملوانی زدم. شلاق را برداشتم و به بدن یکیشان زدم. صدایش درامد و آرام آرام حرکت کرد. دروازه با صدای مهیبی تکان می­خورد. سی چهل نفری که نزدیک دروازه­ی اصلی تالار بودند، کارشان را تعطیل کرده بودند و من را نگاه می­کردند. احساس غرور و تشخص من را پر کرد. ده دقیقه­ای که تا باز شدن کامل دروازه زمان صرف شد، همین­طور من را نگاه می­کردند. سرانجام دروازه به زاویه­ی هشتاد رسید، بیشتر از این باز نمی­کردیم. گاوها را برگرداندم. سفره­چی من را دید و با چندتا سرکوفت گاوها را از من گرفت.

تقریباً همه­ی کارها را انجام داده بودم و اگر تا شب می­توانستم چراغ­های دالان اصلی را روشن کنم، فردا را می­شد استراحت کنم. مسوول چاپخانه را دیدم که باطله­هایش را آورده بود. قرار بود یکی از ضلع­های یادمان وسط تالار را با کاغذ تزیین کنند. دویدم سمتش.

* * *

 

2. پرده­ی کوتاه

 

صدای جیغ ممتد فضای محوطه را پر کرده بود. از کف صیقلی میدان رقص آمدم بیرون. عرق کرده بودم و دلم یک پیک مشتی می­خواست. دیگر دم ورودی پارک هیچ نگهبانی باقی نمانده بود. چند دقیقه بعد از شروع جشن همه تشریفات از بین می­رفت. امسال انبوهی بازرس وظیفه­ی نظارت بر کارکنان تالار را بر عهده داشتند، اما خودشان اولین کسانی بودند که وسط بقیه جمعیت گم و گور شده بودند. چند نفر داخل حوض پریدند و زیر آب­های فواره ایستادند. آن­قدر خوب تعمیر شده بود که اصلا نمی­شد فهمید که تا پریروز چه حالی داشته است. پارک کم کم داشت از سکنه خالی می­شد و به جز آن­هایی که هنوز می­خواستند برقصند بقیه به داخل تالار هجوم برده بودند.

از روی انبوهی پرده­ی حریر پاره شده گذشتم و به همراه چند تا جوان جعلق دیگر وارد تالار شدم. از لحظه­ی ورود به تالار هوای دم­کرده و پردود تالار توی صورت می­زد. آن­قدر شلوغ شده بود که دیگر از سیستم تهویه­ی بینظیر تالار هم چیزی برنمی­آمد. رقاص­ها پشت سر من وارد سالن شدند و توی تالار مشغول رقص شدند. احساس جنونی وجودم را پر کرد. دلم می­خواست به بهترین جای تالار بروم. اما نمی­دانستم کجاست. تصمیم گرفتم به سمت جایی بروم که بیشترین صدا از آن­جا بیاید. چند دقیقه به همین صورت میان آدم­ها حرکت کردم که ناگهان از روی یکی از اتاقک­های طبقه­ی دوم تالار آدلاید روی من افتاد. چند لحظه نگاهش کردم و آرام از روی من بلند شد. نفسم درنمی­آمد. آرام دست من را گرفت و بلندم کرد. نگاهم به طبقه­ی دوم افتاد که فقط چندتا دختر مثل خودش آن­جا بودند. عجیب بود که پدرش، با این که سرایه­دار تالار بود و تمام عمرش همین­جا گذشته بود، هنوز هم تمام شایعات را در مورد این تالار باور می­کرد. برای همین هم آدلاید با چند تا دوست دختر دیگرش تنها بود. پدرش ما را دید و قهقهه زد. مست مست بود. نگاهش کردم . آرام در گوش آدلاید گفتم «بیا بریم سمت قصر شیشه­کاری­ها». با اکراه نگاهی به من کرد و بعد برگرد سمت پدرش. خرپف پدرش درآمده بود. دور و بر را پایید و دوباره با اکراه نگاهی به من کرد. نگاهش چند لحظه به من ماند و ناگهان چشمانش برق زد و گفت «بریم».

 

شیشه­کاری­ها نهایت هنر تالار بود و خوف­انگیزترینش. جایی است که توصیف ندارد، جز این که یک سقف شیشه­ای بزرگ است که گاهی تا چند سانتیمتری پس سر پایین می­آید و گاهی چند متر بالای سرت است. کفش هم یک تشک بزرگ گذاشته­اند که داخلش پر است از جیوه و راه رفتن توی آن بینهایت مشکل. فقط می­توانی غلت بخوری. اما این تشک را هم کش و قوس داده­اند و هرجور که غلت بخوری، به یکجایی می­رسی.

دست آدلاید را گرفتم و رفتیم داخل. سر خوردم و ازش جدا افتادم. داخل قصر وول می­خوردیم. از این ور به آن ور می­رفتیم. در نهایت خوشی بودم. یک لحظه از کنار آدلاید رد شدم. مچ پایش را گرفتم و کشیدمش سمت خودم. یک بوس جانانه ازش گرفتم. اولش جیغ کشید و خندید. اما بعدش دستهایش را دور گردنم حلقه کرد. چند لحظه بعد دوباره از هم جدا شدیم. توی یکی از سرازیری­های تشک افتاده بودم و پایین می­رفتم. ناگهان توی دلم خالی شد. نمی­دانستم ماجرا چیست. همین­طور پایین می­رفتم. آدلاید جیغ می­زد. همان لحظه مرد گنده­ای با کمر به سرم کوبیده شد. دادم درآمد. نمی­دانستم چه خبر است. چند تا تیغ پایین افتاد. جیوه هم فوران کرده بود. یکی از ستون­های بلند قصر شیشه را گرفتم. موج­ جیوه که رد شد، بلند شدم. تشک کاملاً خالی شده بود و می­شد روی آن راه رفت. دنبال آدلاید گشتم و پیدایش کردم. زیر پارچه­ها و خرده شیشه­ها مانده بود. کنارشان که زدم و بلندش کردم. رقاص­هایی که تا حالا بیرون بودند حالا آمده بودند داخل تالار و می­رقصیدند. رفتیم میانشان. روی دست­هایم بلندش کردم، آن­قدر سنگین بود که افتاد روی من. کمرم درد می­کرد. دلم می­خواست درهای تالار را با گاوها ببندم و بعد بروم توی اتاقکم بخوابم. کاش می­شد این کار را می­کردم و آدلاید هم همراهم می­آمد.

اردیبهشت 87

 


سه‌شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1387
پیرمردها حرف حساب میزنند
این دکتر الستی را خیلی وقت است که میشناسم. کلا از وقتی ما تقریباً سال اولی بودیم، همیشه مشهد پلاس بود و در مورد هر موضوعی صحبت میکرد. از جنگ و سینما تا سینمای اوانگارد و شب شکارچی و اکسپرسیونیست سینمای آلمان و اینا. یک آرشیو فیلم سنگینی هم دارد که هزاران شایعه در موردش شنیده ام و بالاخره یک شب میروم خانه شان دزدی و به چنگش می آورم.

اما دیروز وقتی بالاخره ممکن شد که برای یک روز این obsession فارغ التحصیل شدن از دانشگاه تخمی مرکز فکر جهان اسلام را ول کنم و کار و بارهایم را برای یک روز تعطیل کنم، دیدم کلاً نسبت به این آدم عوض شد. اصولاً همایشی که اسمش زن و سینما باشد هیچ جذابیتی نخواهد داشت. بیشتر به امید دیدن بچه های قدیمی کارگاه نقد رفتم آنجا.

اما فکر کنید که یک کسی به اسم الستی در آکادمیکترین و ملال آورترین محیط سینمایی ممکن در ایران (دانشکده هنر دانشگاه تهران) برود بالای سن و برای شما از ایدئولوژیک بودن تدوین، سیاسی بودن دوربین و ضدزن بودن روایت صحبت کند و بعدش هم یک تیکه فیلم از مایکل پاول و یک فیلم عجیب و غریب 280 دقیقه ای اروپایی چرت برایتان پخش کنند چه حسی بهتان دست میدهد جز کیفور شدن؟ پیرمرد مودب مهربان باید یک دوره کامل برای منتقدان مضحک فیلم و مجله های مرحوم هفت و دنیای تصویر بگذارد که دیگر آنها نیایند یکسره در مورد نقد ناب سینمایی حرف بزنند و بعد که نقدشان را بخوانی همه اش خاطرات تماشاخانه های لاله زار و تهیه فیلم پدرخوانده در دهه شصت از آبادان باشد.

الستی را همیشه به عنوان یک تئوری دان باسواد سینما قبول داشتم، ولی حالا او را به عنوان یک آدم باشعور هم میشناسم. چقدر همین حرفها را در کارگاه نقد گفتم و هیچ کس حتی نفهمید-چه برسد به مخالفت-.

پ.ن: الستی از سوره بیرون آمده است. برای حماقت رئیس دانشگاه سوره متاسفم.

<< 1 ... 3 4 5 6 7 ... 16 >>

Powered by BlogSky.com


where is that?