X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

یکشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1387
دراکولا

بر اساس دو ماجرای واقعی

 

جیرجیرک­ها، صدایشان کلافه­ام کرده است. جالب است که روز­ها-به خصوص داخل ماشین- صدایشان بیشتر به گوشم می­خورد. از کولر ماشین هوای داغی بیرون می­زند. راننده صبح برایم توضیح داده بود که ماشین­های قدیمی، دگمه­ای برای روشن و خاموش کردن بخاری ندارند. باید ماشین را ببری تعمیرگاه تا شیر بخاری را ببندند و بعد آب­بندی­اش کنند تا از شر این باد داغ خلاص شد. اما راننده­ی ماشین برایم توضیح نداد چرا او که این همه دانا است تا بحال بخاری ماشین­اش را از کار نینداخته است.

وارد خیابان فرعی که شدیم، اثری از جنگل­ها نبود و تا چشم کار می­کرد از این دشت­های بی­خاصیتی بود که هوای گرم و مرطوب آن  به هر روینده­ای خوشامد می­گفت و برای همین پر از ساقه­های سبز وحشی و بی­خاصیت شده بود. کیفم را محکم فشار دادم و برای بار دهم مدارکم را بررسی کردم که چیزی گم نشده باشد. چیزی گم نشده بود. نامه را یکبار دیگر خواندم: بسم رب الصدیقین. ای ایران ما، ما برای تو خون دل­ها خورده­ایم. از واحد تولیدی مخترعین سبزاندیش وابسته به بنیاد فناوری استان به نمایندگی بیمه شهرستان. شرکت ما در راستای تلاش­های فزاینده برای رشد و گسترش فناوری­های نوبنیاد در مملکت پرافتخارمان، نیاز به بیمه کردن ساختمان اداری و سوله­ی تولید خود دارد و به همین دلیل از شما خواهشمندیم نماینده­ای را برای تخمین زدن هزینه­ی سالیانه­ی بیمه ساختمان­های شرکت و ارزشیابی قیمت کل ساختمان و زمین ارسال فرمایید. بدیهی است که در صورت رضایت طرفین، امکان مذاکره برای عقد قرارهای متعاقب وجود خواهد داشت. من اله توفیق

آقای راننده جلوی یک دیوار بتونی ایستاد و به من گفت پیاده شوم. چند زمین بسیار بزرگ که با دیوارهای بتونی از هم جدا شده بودند، وسط دشت­های پرعلف سبز شده بودند. دیوارهای بتونی واقعاً بلند بودند و نگاه کردن به دیوارها من را می­ترساند. از بالای دیوارها یک سوله­ی بزرگ دیده می­شد که واقعاً ارتفاع بلندی داشت. مشخص بود که فاصله­ی آن تا در ورودی خیلی زیاد است. با خودم فکر می­کردم که در فاصله­ی این دو ساختمان چه چیزی ممکن است وجود داشته باشد. بزرگی زمین غیرعادی بود و هزینه­ی بیمه­ی آن احتمالاً سر به فلک می­کشید. به سمت دیوارها رفتم. به نظر می­رسید که دیوارها قدیمی باشند و یا برای مدت زیادی از ساختمان استفاده نشده باشد. سیمان بین بلوک­ها را گل­های کوچک پر کرده بودند. یک جا هم چند تا بلوک بتونی کنده شده بود و شاخه­های یک بوته­ی غول­پیکر یاس بیرون زده بود. اما گلی نداشت. برگ­هایش هم زیر تابش آفتاب وارفته بودند.

کنار در زنگ­زده­ی کارخانه­، اثری از زنگ نبود. چند تا سنگ برداشتم و محتاطانه به در زدم. عکس­العملی نمی­آمد. صدای جیرجیرک­ها سر به فلک زده بود. گوشی­ام را از جیبم درآوردم و به شماره­ی پایین نامه زنگ زدم. صدای تنومندی از آن طرف جواب من را داد و با ادب و وقاری مثل شعرای پنجاه سال پیش از من معذرت خواهی کرد و گفت الان کسی می­آید و در را باز می­کند.

 

*          *          *

 

در با قیژ و قیژ وحشتناکی باز شد. انگار کن که سال­ها کسی به فکرش نرسیده باشد که در را روغن­کاری کرده باشد. چشم­های قرمزی از لای در نیمه­باز من را نگاه کرد و هیکل یک گوژپشت چاق­ از آن پشت ظاهر شد. آقایی با لباس کارگری آبی و پای لنگ و گوژ عجیبی در را باز کرد. برای یک لحظه وحشت کرده بودم که آقای گوژپشت یک لبخند مهربانانه زد و به من گفت بفرمایید. آرام وارد شدم. مرد گوژپشت در را پشت من نیمه­باز رها کرد و دنبال من آمد. حدود پانصد متر تا سوله راه بود و جز یک کوره راه میان علف­ها همه جا را علف پوشانده بود. یک ساختمان یک طبقه­ی مخروبه هم گوشه­ی زمین افتاده بود. آن­جا هم شیشه­ی  یک پنجره شکسته وجود داشت که یک بوته­ی یاس از وسطش به داخل ساختمان رفته بود. آن دورها سوله بعد جوری ابهت داشت. آرام آرام دنبال گوژپشت که تقریباً می­دوید راه افتادم. پای لنگ و گوژش هر دو سمت چپش بود و این طوری هر وقت که می­خواست پای راستش را ستون کند بدنش انگار که روی یک فنر می­پرید. آرام آرام دنبالش رفتم. با آن همه ورجه وورجه­ای که می­کرد بازهم خیلی یواش حرکت می­کرد. هوا خیلی گرم بود.

وارد سوله که شدیم مبهوت شدم. سوله کاملاً خالی بود. چندتا لوله و کلی الکترود و یک بدنه­ی خالی دستگاه جوش تنها چیزهایی بود که توی سوله پیدا می­شد. یک پلات خیلی خیلی بزرگ مچاله روی زمین افتاده بود که گویا گواهینامه ثبت اختراع بود که در ابعاد غول­آسا چاپش کرده بودند. آقای تنومند و ستبری با قیافه­ای که آدم را یاد افسرهای از جان­گذشته­ی فیلم­های تاریخی می­انداخت جلو آمد و محکم با من دست داد. پشت سرش یک کارگر دیگه با یک لبخند افسرده ظاهر شد. قیافه­ی جذاب و دلنشینی داشت، اما بدبختی هم از قیافه­اش می­بارید. دست­هایش مثل آقای تنومند از روغن سیاه بود. از سر و کول سوله دراکولا* بالا می­رفت. آقای تنومند دست محکمی با من داد و خودش را تنومند معرفی کرد.  

خیلی وقت نبود که صرف تعارف شود. بازدید از کارخانه- یا هر چیز دیگری که اسمش بود- را شروع کردم. طول و عرض سالن را با قدم اندازه می­گرفتم و بعد با سند ساختمان چک می­کردم. دیوارها، علیرغم کهنگی­شان کاملاً سالم بودند. معلوم بود ساختمان مناسبی است. داشتم عرض سوله را قدم می­زدم که تنومند پس کله­ی کارگر گوژپشتش زد و فریاد کشید: مهیار احمق! برو برای آقا یک شربت بیار. جویده جویده سعی کردم بگویم که لازم نیست که تنومند یکی دیگر پس کله­ی آن یکی کارگرش زد و گفت برگردد سرکارش.

طول سوله را تقریباً تمام کرده بودم که پایم به یکی از لوله­های بی­مصرف گیر کرد. لوله را برداشتم و نگاه کردم. انگار سال­ها بود که همان­جا افتاده بود. لوله را که کج کردم یک مارمولک از داخل آن فرار کرد و دراکولاها دنبالش پرواز کردند و کمی جلوتر گیرش انداختند. همین لحظه مهیار یک لیوان آب آلبالوی کمرنگ برایم آورد. تنومند نگاهی به آب آلبالو کرد و دوباره محکم پس کله­ی مهیار زد و گفت برود و یک شربت پررنگتر بیاورد. مهیار زوزه کشان دور شد. نقشه­ها و سند ساختمان را نگاه کردم. سوله دقیقاً مطابق نقشه بود. هوس کردم بیشتر سوله را بگردم. با توجه به کهنگی­اش بعید نبود ایرادی داشته باشد. سقف سوله، چند تا سوراخ داشت و بیشتر آن از ازدحام حشره­ها سیاه شده بود. اما به نظر می­رسید که مشکل خاصی نداشته باشد. به آقای تنومند گفتم که برق سوله از کجا تامین می­شود. لبخند افسرمآبانه­ای زد و من را به همان­جایی که کارگر افسرده داشت کار می­کرد برد.

تابلوی برق سوله خیلی بزرگ بود. بعید نبود که از اول آن را برای یک کارخانه­ی خیلی بزرگ طراحی کرده باشند. کارگر افسرده روی یک نردبان سست بالا رفته بود و داشت با سیم­های تابلوی برق ور می­رفت. تنومند عربده­ی موقری زد و کارگر با وحشت پایین آمد. چند پله­ی آخر را پایین پرید که موفقیت آمیز نبود و با کمر به زمین خورد. تنومند جلو دوید و یک لگد به شکمش زد. کارگرک عربده­ای زد و فرار کرد. تنومند داد زد: تیمور! برو قراضه­ها را بگذار توی انبار.

 با احتیاط از نردبان بالا رفتم تا تابلوی برق را بررسی کنم. از تنومند پرسیدم: برق اینجا مشکلی ندارد؟

گفت: هنوز وصلش نکرده­ایم. دولت تازه این ساختمان را در اختیار ما گذاشته است. بعد ناگهان در خلسه فرو رفت و آرام گفت: به نظر شما چرا مخترعین این همه تحت فشار هستند. ما که ازشان پول نخواسته­ایم. فقط یک سالن. پنج ماه طول کشیده است.

گفتم: پنج ماه که خیلی عالی است. سوله هم خیلی عالی است.

ناگهان با عصبانیت سرش را بالا کرد و به من گفت: آقا! پنج ماه یعنی این که خارج از این مرز رقیبان پنج ماه فرصت دارند اختراع ما را خودشان اختراع کنند.

چیزی نگفتم. با تعجب به تابلوی برق نگاه کردم. چیزی از آن نمی­دانستم. به تنومند  گفتم: من نمی­توانم برق ساختمان را بیمه کنم. باید راه بیفتد تا بدانیم از اول ایرادی در آن وجود نداشته است. درضمن قرارداد شامل آتش­سوزی­های مربوط به اتصال برق نمی­شود. سرش را تکان داد.

مهیار با یک لیوان شربت دیگر وارد سوله شد. تنومند نگاهی به شربت انداخت و محکم پس سر مهیار زد و گفت که سینی پر از شربت شده است و برود یک بار دیگر شربت بریزد. یکبار دیگر هم پس سر مهیار زد و او زوزه­کشان دور شد.

از نردبان پایین آمدم. نزدیک بود بیفتم که تنومند با لبخند دستم را گرفت. بهش گفتم که بازدید سوله تمام شده است و باید برویم ساختمان اداری را ببینم. تنومند تیمور را صدا کرد. من را روی یک گاری نشاندند و تیمور هلم داد. تنومند خواست مخالفت کند، ولی نگاه خوشحال من را که دید منصرف شد. در راه مهیار با یک لیوان شربت داشت به ما نزدیک می­شد. تیمور یک لحظه گاری را به سمتش کج کرد و خندید. مهیار ترسید و سینی شربت از دستش افتاد. فریاد خشمگین تنومند که بلند شد، تیمور گاری را با سرعت بیشتری هل داد و فرار کرد.

وارد ساختمان اداری که شدیم، از قراضگی­اش حیرت کردم. تیمور داشت دوروبر ساختمان را به من نشان می­داد که تنومند وارد شد. من و تیمور و تنومند طبقه­ی اول را تمام کرده بودیم که گوشی تنومند زنگ زد. شماره­ی روی گوشی را نگاه کرد و معذرت خواهی خیلی رسمی­ای از من کرد. بعد هم آرام آرام از ساختمان خارج شد تا جواب زنگ را بدهد. قبل از خروجش سمت تیمور برگشت و سر او عربده زد که زیرزمین را هم نشان من بدهد.

زیرزمین هیچ چیز خاصی نداشت. کلی آهن قراضه و میز شکسته و اشیا غیرقابل شناسایی آن را پرکرده بود. نتوانستم جلوی کنجکاوی­ام را بگیرم و از تیمور پرسیدم: اینجا قبلاً چی بوده است؟

تیمور شروع کرد به حرف زدن. اما آن­قدر لکنت داشت که هیچ کدام از حرف­هایش را نمی­فهمیدم. با دست ساکتش کردم و شروع کردم به قدم کردن زیرزمین که مهیار وارد شد. یک لیوان شربت بی­رنگ دستش بود و داخل سینی هم پر شربت شده بود. ازش پرسیدم: این­جا قبلاً چی بوده است؟

مهیار لبخند زد و گفت نمیدانم. ولی فکر کنم یک جور کارخانه­ی رنگرزی بوده.

گفتم: پس این همه آهن قراضه این­جاها چکار می­کند؟

گفت: پس احتمالا کارخانه­­ی ریخته­گری بوده.

صدایی از دور آمد. از طبقه­ی بالا یک نفر پایین می­آمد. هیکل گنده­ای داشت و ضد نور هیکلش توی پلکان نمی­گذاشت بفهمم کی هست. از پله­ها که پایین آمد متوجه شدم پیرمرد است. گذشته از ریش و سبیل انگلیسی و کله­ی کچل و کلاه کپی­اش، قیافه­ی مهربانی داشت. تی­شرت پوشیده بود و با آرامش دوروبرش را نگاه می­کرد. نگاه متعجبش به من افتاد و دهنش باز شد. چند لحظه همین­طور ماند. احساس کردم که باید خودم را معرفی کنم: مامور بیمه.

اول یک لبخند زد و بعد خندید. سه چهارتا دندان نداشت. رفت قاطی آشغال­ها و یک صندلی بیرون آورد. با دستمال تمیزش کرد و گفت بفرمایید.

مهیار از پیرمرد پرسید: آقا بزرگ! از صیغه­ای چه خبر؟  سه­تایی هرهر خندیدند.

مهیار من را نگاه کرد و گفت: آقا بزرگ تازگی یک زن چهل ساله را صیغه­ی دوساله کرده است.

آقابزرگ گفت: خب شاید بیشتر از دوسال زنده نباشم. نمی­خوام ارثم رو بخوره. دوتا کارگر هرهر خندیدند. پیرمرد یک لحظه با تعجب آن­ها را نگاه کرد و مثل این­که از شوخی­اش احساس رضایت کرده باشد خودش هم هرهر خندید.

از پیرمرد پرسیدم: این­جا قبلاً چی بوده است؟

آقابزرگ یک نگاه تعجب آمیز به من انداخت و گفت: بیوه است.

گفتم: نه اینجا! اینجا!

گفت: این­جا پی؟

تیمور با لکنت زبان گفت: ننننن نه! ساختمان.

مهیار گفت: بیوه بوده؟ فکر می­کردم پیردختر باشد.

گفتم: این ساختمان. کاربری قبلی­اش چی بوده.

تیمور یک لحظه بر لکنتش غلبه کرد و به مهیار گفت: مگر نمی­دانستی؟ یک پسر هم دارد. همزمان آقابزرگ داشت به من  می­گفت: قرار بوده یک کارخانه­ی خرمن­کوبی بزرگ باشد. همین لحظه مهیار خندید. آقا بزرگ برگشت و به او گفت: به چی می­خندیدی؟ فکر می­کردی این جا چی بوده؟

مهیار گفت: من به خرمن­کوبی نخندیدم. به حرف تیمور خندیدم.

بیصبرانه گفتم: چه مشکلی بوده که خرمن­کوبی را راه نینداخته­اند.

تیمور گفت: مممممن گفتم زنت یییک پسر دارد.

آقا بزرگ گفت: آره. ولی پسره خیلی بزرگ نیست.

مهیار گفت: آقابزرگ زنت را ول کن. جواب آقا را بده.

آقابزرگ گفت: چرا ولش کنم؟ زن خوبی است.

مهیار گفت: نه موضوع زنت را ول کن.

من گفتم: یعنی پسر زنتان را ول کنید. چرا خرمن کوبی راه نیفتاده است؟

آقابزرگ گفت: بدم نمی­آید ولش کنم. خیلی دور و بر مادرش می­پلکد. ولی خب از جوانمردی به دور است.

تیمور گفت: ننننه! منظورش صحبت در موووورد پسرتان است.

آقابزرگ گفت: من که در مورد پسرم صحبت نکردم. تو داشتی برای همه جار می­زدی که زن من یک پسر دیگر هم دارد.

مهیار گفت: آقابزرگ! این­جا برای چی خرمن­کوبی نشده است. جواب این را بده.

آقابزرگ دلخور بود و به مهیار گفت: چرا موضوع را عوض می­کنی. همه­اش به من می­خندید. ناسلامتی من رئیس اینجا هستم. پشت سرم حرف می­زنید و می­خندید و بعد به من می­گویید زنم را ول کنم.

گفتم: شما رئیس اینجا هستید؟

آقابزرگ گفت: پس چی؟ فکر می­کنی اگر رئیس نبودم، پول زن صیغه­ای را از کجا می­آوردم.

مهیار و تیمور خندیدند.

آقابزرگ گفت: دیدید همه­اش به من می­خندید. بعد خودش هم خندید.

گفتم: پس تنومند چکاره است؟

مهیار گفت: تنومند مخترع است. به خرج آقابزرگ

آقابزرگ گفت: اگر اختراعش گل کند خیلی پول می­آورد.

تیمور گفت: مممممی کند. خیلی نابغه است.

گفتم: کاربری قبلی اینجا چه بوده است؟

آقابزرگ که حوصله­اش سر رفته بود فریاد زد: خرمن­کوبی!

مستاصل گفتم: چرا پس هیچ وقت راه نیفتاد؟

آقابزرگ گفت: مگر نگفتم؟

گفتم: نه!

مهیار گفت: آقابزرگ عاشق شده­ای!

آقابزرگ خندید.

گفتم: چرا راه نیفتاد؟

تیمور گفت: چچچچی چی راه نیفتاد؟

گفتم: نه! با شما نبودم. با آقا بزرگ بودم.

آقابزرگ گفت: بله

گفتم: چرا راه نیفتاد؟

آقابزرگ گفت: تو این همه راه آمده­ای اینجا که این سووال را بپرسی؟ اصلاً برای چی این همه روی این مساله حساسی؟

ناگهان جو غیردوستانه­ای ایجاد شد. همه با خصومت به من نگاه می­کردند.

آرام گفتم: خب من مسوول بیمه هستم و باید بدانم که آیا ایراد ربطی به ساختمان داشته یا نه. ممکن است ایرادی در ساختمان باشد که باعث شده باشد این ساختمان مناسب کارخانه شدن نباشد. اگر من بدون فهمیدن این ایراد از این جا بروم برایم مسوولیت دارد.

جو غیردوستانه به همان سرعتی که آمده بود، از بین رفت.

آقابزرگ گفت: آها! پس تو هم یک متخصصی؟

گفتم: برای چی راه نیفتاد؟

آقابزرگ گفت: دوران جنگ بود. به نظرم ریسک داشت. زمینش هم آن وقت­ها قیمتی نداشت که ناراحتش باشم.

در همین لحظه تنومند دوباره وارد شد. قیافه­اش برافروخته بود و چیزی داشت زیرلب می­گفت. به من گفت: خب! دیگه کجا مانده­؟

گفتم: تمام شده.

از پله­ها که بالا آمدیم. توجهم به یک آدم دیگه توی حیاط جلب شد. یک دختر یا زن حدوداً سی ساله جلوی در خروجی داشت با سگ­های نگهبان بازی می­کرد. موهایش آشفته بود، ولی خیلی سرحال بود. کس دیگری به جز من حواسش به او نبود. شبیه این پری­های جنگلی بود، البته اگر صورتش دیده نمی­شد. از تنومند پرسیدم: قیمت زمین در این اطراف چقدر است؟

تنومند گفت: من قیمت را می­دانم. اما اخلاق حرفه­ای به من اجازه نمی­دهد که آن را به شما بگویم. لازم است که این اطلاعات را از کسی بگیرید که در این قضیه ذینفع نباشد. من آدرس چند بنگاه املاک و مستغلات را در داخل شهر به شما می­دهم تا شخصاً اطلاعات لازمتان را به دور از هر نوع غرض­ورزی به دست آورید.

در همین لحظه خانم سی ساله وارد شد. آقابزرگ قیافه­ی پدرانه­ای به خودش گرفت و گفت: سلام خانم مهندس. تنومند ستبر ایستاده بود و نگاهش می­کرد. مهیار و تیمور زیرلب ابراز سلامی کردند.

خانم مهندس یک لبخند زد و رو به من کرد. یک پاکت کوچک به من داد. گفت: هزینه­ی رفت و آمد و نهارتان.

گفتم: لازم نبود.

گفت: خواهش می­کنم بگیرید.

تنومند گفت: دست خانم مهندس را رد نکنید. برکت دارد. بعد خنده­ی عجیبی کرد. ناگهان چیزی یادش آمد. به خانم مهندس گفت: آقای مدیرکل حاضر نشده هزینه­های خرید دستگاه­های برش را برعهده بگیرد. تصمیم دارم به تعهداتم عمل نکنم.

رو به من کرد و گفت: هیچ چیزی برای من اندازه­ی تعهد ارزش ندارد. اما متاسفانه شرافت  انسانی­ام اجازه نمی­دهد که ارزش کارم رو بی مزد و منت بفروشم. برگشت نگاهی به تیمور انداخت و یکی پس سرش زد و داد زد: تابلوی برق! مهیار ناپدید شده بود.

خانم مهندس به تیمور گفت: نامه­ها را پست کردی؟

تیمور مردد مانده بود. خانم مهندس بهش گفت: فعلاً برو سیم­کشی را تمام کن.

*          *          *

از در که بیرون آمدم. یادم آمد که نمی­دانم از کجا باید برگردم. خواستم زنگ بزنم و بگویم که یک ماشین برایم خبر کنند. اما منصرف شدم. شماره­ی همراه راننده­ی صبحی را گرفتم. خاموش بود.

 

اردیبهشت-خرداد 87

 

 

* دراکولا: یک نوع حشره که همه­جای گیلان وجود دارد. شبیه مورچه­های بالدار است، کمی بزرگ­تر و نیش بسیار دردناکی دارد.


جمعه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1387
کارخانه­ی اولین نیمه شب تابستان

 

 

1. پرده­ی بلند

خسته و آزرده از کنایه­های منشی احمق رئیس، تلاش می­کنم تا درهای تالار را باز کنم. طناب را یک گره­ی ملوانی دور دستگیره­ی در می­زنم و سر دیگرش را سپر به یک مینی ماینر کوچولو که پشت گلدان غول­پیکر چینی پارک است می­بندم. مینی ماینر را به هر زحمتی که هست روشن می­کنم سعی می­کنم در را باز کنم. در غول­پیکر بسیار سنگین است و باز نمی­شود. گاز می­دهم. لاستیک­های مینی­ماینر روی سنگ­های صیقلی کف سالن لیز می­خورند و در باز نمی­شود. سرشار از کلافگی از ماشین پیاده می­شوم، طناب را از سپر باز می­کنم، مینی ماینر را جلو می­برم. چند تا پرده­ی ابریشمی بی استفاده از داخل اتاق نظافت بیرون می­آورم. در اتاق نظافت داخل گلدان غول پیکر است و موقع بیرون آمدن سرم محکم به چارچوبش می­خورد. پارچه­ها را پهن می­کنم و مینی ماینر را روی آن­ها پارک می­کنم و دوباره طناب را گره می­زنم. این بار دیگر چرخ­ها لیز نمی­خورد و آرام آرام و با یک قیژ قیژ ترسناک یک دهنه­ی در باز می­شود. یکی از پنجره­ها را باز می­کنم و مینی ماینر را از آن­جا بیرون می­برم. حدوداً بیست دقیقه طول می­کشد تا به نزدیک­ترین انباری می­رسم. ماشین را پشت یک طاق نصرت زنگ زده پارک می­کنم و به امید پیدا کردن وسیله­ای برای برگشتن پیدا می­مانم.  .  .  .یک یدک کش و چند تا ماشین چمن زنی بدون توجه به من رد شدند. اما سرانجام یک بیل مکانیکی من را سوار کرد. در راه با راننده­اش صحبت کردم. در جشن سه ماه پیش چند تا از لوسترهای ضلع غربی تالار خراب شده بود و حالا تازه می­خواستند آن را تعمیر کنند. کمی در مورد بی برنامگی صحبت کرد و نالید. و حق هم داشت. در ادامه از ایده­ی بکری که برای باز کردن دهنه­ی سنگین­تر تالار به ذهنم رسیده بود برایش چیزهایی گفتم و او هم مرا تشویق کرد.

در ورودی قصر چند دقیقه­ای معطل شدیم تا تریلی­های غول­­­پیکری که قطعات نماد جشن پس فردا را حمل می­کردند راه را برای ما باز کنند. دم یکی از ورودی­های فرعی و کم اهمیت پیاده شدم. گویا راننده­ی بیل مکانیکی فقط بلیط حضور در محوطه­ی باز را داشت و نتوانسته بود مجوز ورود به تالار را بگیرد. به او قول دادم که از مسوول چاپخانه چند تا بلیت برای او بگیرم. اشک شوق در چشمانش بود موقع خداحافظی.

محوطه­ی باز جشن، اوضاع اسفباری داشت و هنوز آماده نشده بود. حدود هفتصد نفر با تمام قوا کار می­کردند که بلکه بتوانند کارش را به موقع تمام کنند. موقعی که داشتم از وسط یک پارک ژاپنی که تازه شن­کشی شده بود می­گذشتم، کسی سرم داد زد. مسیرم را کج کردم و از وسط محوطه و کنار فواره­ها گذشتم. گرد و خاک و گل و شل و داد و بیداد غوغا می­کرد. لوله­ی اصلی آب ترکیده بود و همه جا را آب گرفته بود. چندتا مهندس پیر آماده­ی گریه بودند. تقریباً از میانشان دویدم تا کسی کاری به من محول نکند. ساعت از ده گذشته بود و من هنوز درهای تالار را باز نکرده نبودم. از میان هفتاد پرده­ی حریری که تالار را به پارک وصل می­گذشت عبور کردم و وارد تالار شدم. تالار هم هنوز آماده نبود. اما وضعش خیلی منظم­تر از پارک بود. مثل هر دفعه­ی دیگری که بعد از سه ماه وارد تالار می­شدم باز هم مبهوت عظمت آن شده بودم. ورودی از پارک را یک هندی ساخته بود و هر پانصد متر از محیط را که رد می­کردی، معمار دیگری طرح خودش را ریخته بود. هرکشوری به ترتیب فاصله از هند ساختمانش را ساخته بود تا بالاخره درست روبروی این در نوبت به دورترین کشور- چین- می­رسید (فاصله­ها از شرق حساب می­شد). چینی­ها هم فقط دوتا گلدان غول پیکر داده بودند که دم دروازه­ی اصلی قرار داشت و داخلش پر طی و جارو و ماشین کف­شویی و این­ها بود. در عوض سقف را آن­ها طراحی کرده بودند. نیمه­ی دیگر تالار هم، همه­اش کار رئیس بود.

یک ماشین کف­شویی خالی را قاپ زدم و با سرعت به سمت در اصلی تالار حرکت کردم. نزدیک در ایستادم. آن­قدر شلوغ بود که با ماشین کف­شویی دیرتر می­رسیدم. ماشین را همان­جا ول کردم و سمت دختر سرایه­­دار تالار دویدم که داشت تزیینات میز شام را می­چید. عربده زنان التماسش کردم که کارش را چند لحظه تعطیل کند. طناب چند تا گاو نر را که قرار بود روی یک سرستون وسط سفره بگدارند را گرفته بود و می­کشیدشان سمت لیفتراک. طناب­ها را به بدبختی ازش گرفتم. اولش راضی نمی­شد. قسمش دادم که برای دهنه­ی سنگین در می­خواهمشان. با شک نگاهم کرد و گفت باید از سفره­چی تالار اجازه بگیرد. فرز از یکی از داربست­ها بالا رفت تا از سفره­چی- که داشت سیم­کشی شمع­های کیک را چک می­کرد-اجازه بگیرد. یواشکی زیر دامنش را نگاه کردم. پوستش خوشرنگ بود. برای یک لحظه پایین را نگاه کرد و من را دید. متوجهش شدم و یک بوس برایش فرستادم. در همان عصبانیتش خنده­اش گرفت. نگاهی به سفره­چی انداخت و گفت گاوها را ببر.

 

هیچ چیزی مثل گاو برای درها نمی­شود. این را یک دربان پیر قدیمی به من گفته بود. ماشین­ها-هرچقدر هم قوی- روی کف سالن-با هر چقدر ابریشم روی سنگهایش- سر می­خورند. اما سم گاوها نمی­گذارد که بلغزند. سیزده گاو داشتم که همه طنابشان به هم گره خورده بود. طناب را به دستگیره­ی اصلی گره­ی ملوانی زدم. شلاق را برداشتم و به بدن یکیشان زدم. صدایش درامد و آرام آرام حرکت کرد. دروازه با صدای مهیبی تکان می­خورد. سی چهل نفری که نزدیک دروازه­ی اصلی تالار بودند، کارشان را تعطیل کرده بودند و من را نگاه می­کردند. احساس غرور و تشخص من را پر کرد. ده دقیقه­ای که تا باز شدن کامل دروازه زمان صرف شد، همین­طور من را نگاه می­کردند. سرانجام دروازه به زاویه­ی هشتاد رسید، بیشتر از این باز نمی­کردیم. گاوها را برگرداندم. سفره­چی من را دید و با چندتا سرکوفت گاوها را از من گرفت.

تقریباً همه­ی کارها را انجام داده بودم و اگر تا شب می­توانستم چراغ­های دالان اصلی را روشن کنم، فردا را می­شد استراحت کنم. مسوول چاپخانه را دیدم که باطله­هایش را آورده بود. قرار بود یکی از ضلع­های یادمان وسط تالار را با کاغذ تزیین کنند. دویدم سمتش.

* * *

 

2. پرده­ی کوتاه

 

صدای جیغ ممتد فضای محوطه را پر کرده بود. از کف صیقلی میدان رقص آمدم بیرون. عرق کرده بودم و دلم یک پیک مشتی می­خواست. دیگر دم ورودی پارک هیچ نگهبانی باقی نمانده بود. چند دقیقه بعد از شروع جشن همه تشریفات از بین می­رفت. امسال انبوهی بازرس وظیفه­ی نظارت بر کارکنان تالار را بر عهده داشتند، اما خودشان اولین کسانی بودند که وسط بقیه جمعیت گم و گور شده بودند. چند نفر داخل حوض پریدند و زیر آب­های فواره ایستادند. آن­قدر خوب تعمیر شده بود که اصلا نمی­شد فهمید که تا پریروز چه حالی داشته است. پارک کم کم داشت از سکنه خالی می­شد و به جز آن­هایی که هنوز می­خواستند برقصند بقیه به داخل تالار هجوم برده بودند.

از روی انبوهی پرده­ی حریر پاره شده گذشتم و به همراه چند تا جوان جعلق دیگر وارد تالار شدم. از لحظه­ی ورود به تالار هوای دم­کرده و پردود تالار توی صورت می­زد. آن­قدر شلوغ شده بود که دیگر از سیستم تهویه­ی بینظیر تالار هم چیزی برنمی­آمد. رقاص­ها پشت سر من وارد سالن شدند و توی تالار مشغول رقص شدند. احساس جنونی وجودم را پر کرد. دلم می­خواست به بهترین جای تالار بروم. اما نمی­دانستم کجاست. تصمیم گرفتم به سمت جایی بروم که بیشترین صدا از آن­جا بیاید. چند دقیقه به همین صورت میان آدم­ها حرکت کردم که ناگهان از روی یکی از اتاقک­های طبقه­ی دوم تالار آدلاید روی من افتاد. چند لحظه نگاهش کردم و آرام از روی من بلند شد. نفسم درنمی­آمد. آرام دست من را گرفت و بلندم کرد. نگاهم به طبقه­ی دوم افتاد که فقط چندتا دختر مثل خودش آن­جا بودند. عجیب بود که پدرش، با این که سرایه­دار تالار بود و تمام عمرش همین­جا گذشته بود، هنوز هم تمام شایعات را در مورد این تالار باور می­کرد. برای همین هم آدلاید با چند تا دوست دختر دیگرش تنها بود. پدرش ما را دید و قهقهه زد. مست مست بود. نگاهش کردم . آرام در گوش آدلاید گفتم «بیا بریم سمت قصر شیشه­کاری­ها». با اکراه نگاهی به من کرد و بعد برگرد سمت پدرش. خرپف پدرش درآمده بود. دور و بر را پایید و دوباره با اکراه نگاهی به من کرد. نگاهش چند لحظه به من ماند و ناگهان چشمانش برق زد و گفت «بریم».

 

شیشه­کاری­ها نهایت هنر تالار بود و خوف­انگیزترینش. جایی است که توصیف ندارد، جز این که یک سقف شیشه­ای بزرگ است که گاهی تا چند سانتیمتری پس سر پایین می­آید و گاهی چند متر بالای سرت است. کفش هم یک تشک بزرگ گذاشته­اند که داخلش پر است از جیوه و راه رفتن توی آن بینهایت مشکل. فقط می­توانی غلت بخوری. اما این تشک را هم کش و قوس داده­اند و هرجور که غلت بخوری، به یکجایی می­رسی.

دست آدلاید را گرفتم و رفتیم داخل. سر خوردم و ازش جدا افتادم. داخل قصر وول می­خوردیم. از این ور به آن ور می­رفتیم. در نهایت خوشی بودم. یک لحظه از کنار آدلاید رد شدم. مچ پایش را گرفتم و کشیدمش سمت خودم. یک بوس جانانه ازش گرفتم. اولش جیغ کشید و خندید. اما بعدش دستهایش را دور گردنم حلقه کرد. چند لحظه بعد دوباره از هم جدا شدیم. توی یکی از سرازیری­های تشک افتاده بودم و پایین می­رفتم. ناگهان توی دلم خالی شد. نمی­دانستم ماجرا چیست. همین­طور پایین می­رفتم. آدلاید جیغ می­زد. همان لحظه مرد گنده­ای با کمر به سرم کوبیده شد. دادم درآمد. نمی­دانستم چه خبر است. چند تا تیغ پایین افتاد. جیوه هم فوران کرده بود. یکی از ستون­های بلند قصر شیشه را گرفتم. موج­ جیوه که رد شد، بلند شدم. تشک کاملاً خالی شده بود و می­شد روی آن راه رفت. دنبال آدلاید گشتم و پیدایش کردم. زیر پارچه­ها و خرده شیشه­ها مانده بود. کنارشان که زدم و بلندش کردم. رقاص­هایی که تا حالا بیرون بودند حالا آمده بودند داخل تالار و می­رقصیدند. رفتیم میانشان. روی دست­هایم بلندش کردم، آن­قدر سنگین بود که افتاد روی من. کمرم درد می­کرد. دلم می­خواست درهای تالار را با گاوها ببندم و بعد بروم توی اتاقکم بخوابم. کاش می­شد این کار را می­کردم و آدلاید هم همراهم می­آمد.

اردیبهشت 87

 


سه‌شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1386
سه برش لاغر از کیک بزرگ

 

من در این گوشه که از دنیا بیرون است،

آسمانی به سرم نیست.

«ه.ا.سایه»

 

خوش شانسی بزرگ روزی به من رو کرد که سربازی­ام شروع شد. دو ماه اول در عجبشیر، و در سرمای وحشتناک، هر چیزی را از ذهنم پاک کرد. تا چند ماه سعی می­کردم که زنده بمانم. تا زمانی که بالاخره دوران آموزشی تمام شد و من را به تهران منتقل کردند. روز اولی که پایم را به تهران گذاشتم، دوباره احساس کردم که تنهایم و بیشتر از مردن ترسیدم. توی بغلم یک کلاشینکف رنگ و رو رفته بود که قنداق چوبی­اش به سیاهی می­زد و یک بار که با ناخنم سطحش را تراشیدم، کرم خوش­ رنگ چوبش دیده شد. من آن را روزها زیر بغلم می­زدم و سعی می­کردم که از بانکی به من داده بودند محافظت کنم. اگر این جرثومه را در بغل من نگذاشته بودند روزهای بسیار خوبی می­شد. من سرما را دوست داشتم و همه­ی زمستان برف و باران بود. فقط یک آدم­کش را زیر بغلم گذاشته بودند که چرکی قنداقش نشان می­داد که عمری دست به دست شده و کلی را خاک کوزه گری کرده است و درد­های ناگفتنی و صدها خوره را با صاحبشان به گور فرستاده است. تمام روزها روی صندلی کنار آب سرد کن بانک می­نشستم و جریان پایان ناپذیر پول و زندگی را نگاه می­کردم که تمامی نداشت. تمام دعواها و غصه­ها و شادی­ها و آدم­هایی را نگاه می­کردم که با همه­ی تلاشم برای بی­اهمیت دانستشان و رجاله خواندنشان، از دیدنشان لذت می­بردم. گاهی هوس می­کردم که تفنگ را به سمتشان نشانه ببرم و همه­شان را تمام کنم. ولی از ریاکاری خودم خسته می­شدم و هوس می­کردم که یک حساب آن­جا باز کنم تا شاید روزی بالاخره پولی از خودم داشته باشم و در آن حساب بریزم.

 

ولی زمان با سرعت زیادی می­گذشت و من کم کم به دنیای خودم برگشتم. یک بعدازظهر آمدند که حساب یک مرده را خالی کنند و همه­ی دوران خوش به سرعت به شکل اولش برگشت. با وحشت به سنگ­های کف بانک نگاه می­کردم که مبادا تصویری از چهره­ی بی­روح و نکبت یک مرده داشته باشند که مستقیم زل زده باشد به من. از فردای آن روز دم در می­ایستادم و فقط آسمان را نگاه می­کردم که هیچ چیزی در خودش نداشت و تمام مدت امیدوار بودم چیزی از آن بیاید و من را نجات بدهد. ولی هیچ نبود و روزی هم رسید که یک پرنده را پسربچه­ی دیوانه­ای در آسمان با تیرکمان زد و من جراتم را برای این که به آسمان نگاه کنم را هم از دست دادم. روزگار خوشی نبود.

بعدازظهرها را باید در اتاق سه در چهار، اول آذربایجان سر می­کردم. این جا را گرفته بودم تا به مترو نزدیک باشم و صبح به صبح خودم را به موقع به یوسف آباد برسانم. شب­ها دیرتر از 10 نمی­توانستم چشمانم را باز نگه دارم. پنجره­ی کوچولویی که داشتم به یک دیوار باز می­شد که یک رزمنده­ی تیر خورده را نشان می­داد که با صلابت داشت می­مرد و چشمان متعجبی داشت. دور و بر او آن­قدر نوشته­ها آن­قدر از او تعریف می­کردند که آدم هوس می­کرد بمیرد و همین من را می­ترساند که دارم کم کم از مردن خوشم می­آید. مثل این بود که آدم عاشق دختر قدیمی­ترین دشمنش بشود و نداند چه کار کند. یک شب پایین پنجره صدای ترمز وحشتناکی آمد. صدای ترمز من را بیدار کرد و از پنجره دیدم که یک نفر زیر شده و خونش روی چند کلمه از نوشته­ها را پوشانده است. خیابان آذربایجان همین است.

گاهی فکر می­کردم که برای موقعیتی که داشتم خیلی خوب عمل نکرده­ام. کلی آهنگ و فیلم و کتاب برای خودم دست و پا کردم تا بتوانم وضعم را بهتر کنم. تفریح خوبی بود و من را تا 12 بیدار نگه می­داشت. اما در کلیت قضیه فرقی ایجاد نمیکرد. اگر قبلاً عذاب روتین هر روزه از 10 تا 10:30 بود، حالا از 12 تا 12:15 بود. حداقل زمانش نصف شده بود که علتش هم خواب آلودگی بود. کم کم به این وضع جدید عادت کردم و تا 12:40 بیدار می­ماندم. هیچ وقت یک ربع به یک نشد، دوازده و نیم هم نشد.

*          *          *

قبل از سربازی، فرهاد فقط همینگوی می­خواند و من هدایت. به زور نویسنده­ی دیگری را می­شناختیم. علی هم بود که رومن رولان و هاینریش بل و فقط همین را می­خواند. حسین هم شیفته­ی داستایوفسکی بود. اما حتی در مورد این بت­هایمان با هم صحبت نمی­کردیم. الان هم کس دیگری را جز هدایت نمی­شناسم. حال هر چهارتایمان از شنیدن اسم ادبیات بد می­شد. حتی یکی از ماها هم نبود که ادبیات را دوست داشته باشد. به قول جمشید که بر خلاف ما از هوگو و دومای پدر و پسر و فلوبر و بودلر و آلن پو و چخوف لذت می­بردریال ماها افرادی بودیم که توی دریای طوفانی زندگیمان یک جزیره­ی-به قول او- لم یزرع پیدا کرده بودیم تا آرام بگیریم و همین شیوه حرف زدنش و کلمات مسخره­ی دریا و جزیره و لم یزرع، من را از ادبیات بیزار می­کرد. من از مردن می­ترسیدم. فرهاد از سیاست سرخورده بود و علی هم پشت کنکوری بود. حسین هم خدایش را بعد از چندین شکست عشقی گم کرده بود. حرف جمشید البته چندان هم بی­ربط نبود. زندگی من را واقعاً طوفان نابود کرده بود. به قول جمشید بیماری خیامی من عود کرده بود و من جرات شکستن هیچ ظرفی و لگد کردن هیچ گیاهی را نداشتم. اگر توی فیلمی صحنه­ی قتل می­دیدم حالم بد می­شد. جرات نداشتم در مورد گم شدن هیچ وسیله­ای صحبت کنم. هر چیزی که گم می­شد یا خراب می­شد و یا از دور خارج می­شد مرا مثل خوره می­خورد. یک بار وقتی که شنیدم که شیشه را هم از خاک درست می­کنند و درست چند دقیقه بعد یک لیوان را شکستم، رنگم سفید شد. جرات نداشتم به خرده شیشه­ها نگاه کنم. می­ترسیدم که یک تکه استخوان از خرد شدن و آسیاب شدن و ذوب شدن نجات یافته باشد و چشمم به آن بیفتد. دستم، همانی که لیوان را به زمین انداخته بود می­لرزید و کنترلش از دستم خارج بود. همان وقت زدم بیرون و آن قدر توی شهر چرخ زدم که به حرم رسیدم. جرات داخل شدن را نداشتم. در عوض بدون این که بدانم چرا داخل کتابخانه­ی حرم شدم و بدون این که بدانم چرا در قفسه­های کتاب وقتم را هدر می­دادم. تا این که اتفاقاً یک نسخه­ی بوف کور را از قفسه بیرون کشیدم و همان جمله­ی بینهایت تکراری را خواندم که در زندگی زخم­هایی هست که ...

 

گاهی فکر می­کنم که هدایت را به این دلیل دوست ندارم که نوشته­هایش من را به خودش می­خواند، که اتفاقاً خسته­ام می­کند. همین یک اتفاق، که گویی معنایی داشت بود که من را شیفته­ی این آدم کرد. البته این حرفم خیلی هم درست نیست. چون حوصله­ی خواندن هیج کتابی را ندارم. اگر هدایت را کامل می­خوانم، پس لابد سری در آن است و هنوز امید دارم که آن اتفاق معنایی را در خودش داشته باشد و اتفاقی نباشد. علی هم مثل من اتفاقی نویسنده­اش را پیدا کرده است. اما حسین و فرهاد می­دانستند که سراغ چه کسی باید بروند.

چند ماه بعد همه چیز آغاز شد. کم کم رایحه­ی زندگی همه جا را فرا گرفت. جنگ تمام شده بود و دسته دسته افغان­ها را به سرزمینشان، که ادعا می­کردند این­جا نیست و ناکجایی است که علی و حسین و فرهاد حتی آن را ندیده بودند؛ برمی­گرداندند. تا آخر بهار من تنها شده بودم. کسی نمانده بود و در خیابان­های شهر مجبور بودم تنها راه بروم. همه چیز هدایتی شده بود. از همان روزها بود که فکر می­کردم که باید بروم تهران. می­دانستم اتفاق باید همان­جا بیفتد. کسی من را ترک نکرده بود و هیچ وقت آرمانی نداشتم که گمش کرده باشم و به چیزی ایمان نداشتم که شک کنم و آسمان و گل­ها و طبیعت را دوست نداشتم که شهر آن­ها را از من بگیرد و نمی­دانستم چه چیزی من را از زندگی خالی کرده است. روزهای سختی بود و من می­دانستم که آن اتفاق، که آخر تعریف می­کنم تا هیجان انگیز شود، بالاخره روزی می­افتد. تنها بودم. قبل از آن هم کسی با من نبود. ولی می­دانستم که میان توده­ی بی­تفاوت خوشحال(عبارت جمشید) تنها نیستم. از قبل هم می­دانستم. ولی تا زمانی که سه تا افغانی با من بودند آن را حس می­کردم. مثل همه که می­دانند می­میرند و فقط من آن را حس می­کردم. تنهایی کاملاً فلجم کرده بود. از فاصله­ی خانه تا شیشه­بری می­ترسیدم و تمام بقیه وقتم را در گوشه خانه سر می­کردم که اشتیاقم را برای بیرون رفتن بیشتر می­کرد و چون همیشه گوشه­ی خانه بودم، از بیرون رفتن بیشتر می­ترسیدم و بیشتر خانه می­ماندم و اشتیاقم برای بیرون رفتن بیشتر می­شد. حتی یک­بار به فرهاد زنگ زدم که در کابل بود و تلفن داشت. ولی نمی­دانستم فامیلش چیست و نتوانستم پیدایش کنم. بقیه را حتی نمی­دانستم کجا زندگی می­کنند. اسم شهرهایشان یادم رفته بود. روزگاری عجیب بود.

یک روز نحس، دیگر از خانه خارج نشدم. پرده­ها را کشیدم و همان­جا ماندم.  آن­قدر ماندم که صاحبخانه به خاطر کرایه عقب مانده انداختم بیرون. وقتی آمدم بیرون هیچ چیزی را نمی­شناختم. حتی آن آقای دم مرگ روی دیوار هم جانش را از دست داده بود و روی زمین افتاده بود. با سرعت و وحشت از آن­جا دور شدم. با همان وحشتی که هرکسی که از سربازی فرار کند، تجربه­اش کرده است.

 

*          *          *

خیابان­ها را حفظ شده­ بودم، بدون  این که نامشان را بدانم. می­دانستم که هر خیابانی چه در دلش دارد. حتی آن­قدر می­دانستم که شایعه­ها و افسانه­های شهر را هم قضاوت می­کردم. در مورد دلقک­ها و مافیاها و جادوگرهایی که توی کوچه­ها پنهان شده بودند، سیاستمداران و روزنامه­نگارها و خانه­هایشان و معشوقه­هایشان و زد و بندهایی که جاری بود،  کراکی­ها و هزاران عاشق و معشوق پنهانی و فراری­ها و پناهنده­های غیرقانونی و تونل­های مشکوک و کهنه­ای که حسن آباد را به تجریش وصل می­کردند و آزادی را به ونک و شب­ها هزاران نفر در آن می­خوابیدند. آدم­خوارهایی که گاهی از سوراخی توی پل فلزی حافظ به پناهگاه مخفی­شان می­رفتند تا جشن بگیرند. و خیلی از دروغ­ها را می­شناختم، گشت­های شبانه­ای که هیچ کسی پشت فرمان ماشینشان نبود. مغازه­هایی که هیچ چیزی نمی­فروختند و دنیای زیر قانون رویی شهر، که کسی جرات ورود به آن را نداشت. جایی که آدم و خون آدم و سینه­های آدم و کلیه­های آدم­ها معامله می­شد و همه زیر سر چند نفر بیشتر نبود. خیلی باید تلاش می­کردم که بشود دل کند از این دنیا و برگشت به همان گوشه اتاق. یک نصفه شب، یک پیرمرد را با هدفونی روی گوشش دیدم که بدون لباس آمد و در یک ماشین را که کنار خیابان پارک بود قفل کرد و عطسه کرد و به داخل خانه برگشت.

هوا سرد نبود و بهاری یا دل انگیز نبود. برف هم نمی­آمد. حتی کمی هم کثیف بود. داخل صدای ماشین آغاسی بود. من ترجیح می­دادم که استراوینسکی یا بتهوون باشد یا حداقل رولینگ استون. ولی آغاسی بود. کاش لااقل ابی یا حبیب می­بود. هر چیزی که کمی محترم­تر باشد. ولی آغاسی بود. دود سیگار راننده هم اذیتم می­کرد. ولی بالاخره همین­جا اتفاق افتاد. روی دیوار خیابان­ها هیچ نقاشی و شعاری نبود. ولی در عین حال حتی خیابان خاصی هم نبود. کاش مطهری یا پامنار یا بزرگراه نیایش یا حتی ستارخان یا هر جای خاص دیگری بود. ولی ما انتهای آزادی، همان حوالی سابق خودمان، بودیم. ولی هیچ کدام مهم نبود. چون بالاخره  اتفاق افتاد. گاهی فکر می­کنم که اگر در ولیعصر بودیم با  آهنگی از رولینگ استونز هیچ وقت هیچ خبری نمی­شد. . .خانم رهگذر نگاهی به من انداخت و بعد مثل من مبهوت خیابان شد. هیچ شعاری روی در و دیوار نبود. مغازه­ها را نگاه می­کرد که هیچ چیزی نمی­فروختند. هیچ جا و هیچ کداممان اسمی نداشتیم. ماشین­ها بودند که می­گذشتند و هوا را آلوده می­کردند. نور از آسمان نمی­بارید ولی از زمین فواره می­زد. فواره می­زد و همه جا روشن بود و هر جا که نور فواره می­زد، ماشین­ها باید می­ایستادند و ترافیک وحشتناکی شده بود. ماها توی ترافیک بودیم. بدون نام، بدون پول، بدون شعار و فقط نگاه می­کردیم. ماشینی از فرعی به سرعت خارج شد و کافکا را که اتفاقی از خیابان می­گذشت زیر گرفت.

فروردین – شهریور 86

 


شنبه 18 آذر‌ماه سال 1385
هرم گرما

هوای کثیف بعدازظهر گرم یک شهرستان مرکز استان در وسط مرداد همه جا را پر کرده بود. ولی ابرهایی که از آن دور می¬امد، وعده¬ی یک بعدازظهر بهتر را می¬دادند. هر کسی را که می¬دیدی بعید بود که نگاهی به آن دورها نیندازد. بالاسر ساختمان¬های ریقوی چند طبقه¬ای که نماهای سه سانت و سنگ و شیشه¬ی شهرستانی¬شان(همان¬ تزییناتی که ریخت ساختمان¬ها را از آن گهی که هست، گه¬تر می¬کنند) تو ذوق می¬زد، کوه¬ها ایستاده بودند. همین¬طور بی¬خیال، انگار که پشتشان را به ما کرده باشند. از بین این کوه¬ها، چند تا ابر زده بود بیرون. سیاه سیاه بودند. یک نفر احمق ممکن بود فکر کند که این¬ها گرد و خاک هستند. نفر بغلی توی تاکسی داشت در مورد پیش¬بینی هوا صحبت می¬کرد و این که چطوری می¬شود نوک کوه، همان موجودات اسطوره¬ای که آن دورها کونشان را به ما کرده بودند، هوای شهرستان را حدس زد. می¬گفت که دیشب کوه بوده و امشب باران می¬آید و خیابان¬ها را می¬شوید. همه چیز را می¬شوید. همه چیز را تمیز می¬کند، هوا را، کثافت روی برگ¬های زبان گنجشک¬ها و نارون¬ها و بلوط¬ها(مگر این¬جا بلوط دارد؟) و بقیه¬ درخت¬ها را و بی حوصلگی راننده¬های تاکسی و خیابان و بعد جوها آن¬چنان پر می¬شوند از کثافت که روی خیابان¬ها جاری می¬شوند و همه جا را می¬گیرند و نمی¬توانی ماشینت را بیرون بیاوری.
عصر بود. همه جا را ابر گرفته بود و هوا خنک شده بود و تازه نم نم باران بند آمده بود. توی ایستگاه اتوبوس چند نفری ایستاده بودند. ابرها که سیاه بوند، شهر را از این ساعت توی تاریکی فرو برده بودند. جلویش را گرفته بودند و اندامش دیده نمی¬شد. پشتش به ما بود و نمی¬شد چهره¬اش را حدس زد. یکی بود مثل ما ولی فقط مونث بود. از دستش نوار دستمال کاغذی جریان داشت. ولی جز ما کسی حواسش نبود. نمی¬دانم چقدر از آن دستمال کاغذی¬ها را توانسته بود در کیفش جا بدهد. تمام ایستگاه اتوبوس را پر کرده بود. حواسش نبود با نه نمی¬دانم. یکی از ما جلو رفت و یکی را برداشت. مثل فیلم¬های عاشقانه بود. دستمال را به او داد و با هم رفتند. ما هم دنبالشان روان شدیم. هوای بعد از باران عالی بود و باد خنک آدم را سر کیف می¬آورد.
تصویر روی دیوار، عکس خود من است. بقیه چند لحظه است که رفته¬اند و من مانده¬ام که این دیگر کیست روی دیوار؟ چقدر شبیه من است. کسی از بغلم رد می¬شود و زمزمه می¬کند: "به خودم میگم که این صورتکه، می¬تونم از صورتم ورش دارم". همه چیز مشکوک است.
ناگهان از خواب می¬پرم. به نظرم ساعت پنج بعدازظهر باشد. هوا گرم است و یادم رفته است کولر را روشن کنم. همه خواب بودند و نمی¬شد کاری کرد. دورتادور من توی سربازخانه آدم چپیده بود. یک گردان اضافی اینجا گیر کرده بود. چند کیلومتر دورتر از این جهنم، همان جایی که برف¬ها آدم را قلقلک می¬دادند، بهمن آمده بود و حالا حالاها قرار نبود که راه باز شود. حتی توی انفرادی هم آدم خوابیده بود. ساعت حدود پنج را نشان می¬داد که یعنی من آزادم.
* * *
کله تراشیده و لباس سربازی برای همه معنی بدی دارد، الا آن¬هایی که از ما پول درمی¬آورند. و همان¬ها هم به جز چند تا زنی که برایشان سر تراشیده و نتراشیده و پیسی و خوره و مرض فرق ندارد، بقیه حتی زورشان می¬آید به ما محل بگذارند. شهر مرزی است و هزار مشکل این¬طوری. این جا تو مجبوری منتشان را بکشی. برایشان یک قاتل هستی، آدم کشته¬ای. برادرشان را، محبوبشان را، پدرشان را. آن¬ها هم برادری، محبوبی، پدری کشته¬اند. ما چند نفر داریم میان یک دریا از خون راه می¬رویم. عصر شلوغ دم عید است. هوا دم کرده و توی این کوه و کمر آتش می¬بارد. جند کیلومتر دورتر همه جا پر از برف است. جاده¬ها همه بند آمده¬اند. اما این وسط، داخل این یک تکه زمین بی برکت، انگار آتش از جهنم می¬بارد. کسی نگاهت نمی¬کند. تویی و چندتا سرباز دیگر که انگار جذام دارید. نگاه¬های خصمانه¬ای که شما را ضد خودشان می¬دانند. کسی به کردی چیزی می¬گوید. باید فحش باشد. از آن فارسی که قاطی حرف¬هایش می¬گوید حدس می¬زنم. سه چهار نفریم که از هم بدمان می¬آید. رضا بچه شرق است. کم حرف و خیلی از ما مذهبی¬تر است. از الوات بازی¬ها و سیگار کشیدن¬ها و عرق¬خوری¬های ما حالش به هم می¬خورد. یک بار هم راپورت داد. ولی از صدقه سری درگیری رییس پادگان با پدربزرگش کسی به گزارشش اهمیتی نداد. پدر رضا از خوانین بجنورد بوده است و پدربزرگ رییس پادگان را دق مرگ کرده است. عاشق مادربزرگ رییس شده است. او را به زور می¬برده خانه¬شان و پدربزرگ رییس را هم همراهش می¬برده که ساز بزند و مجلسشان را گرم کند. اتاقی داشته¬اند که وسط ان یک توری بوده که خیلی هم کلفت نبوده. صفار، که به خاطر مطرب بودنش محبوب دهاتی¬ها نبوده است، یک طرف می¬نشسته و دو جور آهنگ می¬زده. یکی اول مجلس که خان خیلی سرحال نبوده، یکی از مقام¬های شمال خراسان(یا جنوب! فرقش کجاست؟) را که داستان عاشق وامانده¬¬ای وسط بیابان بوده را می¬زده. خان تریاکش را دود می¬کرده و کم کم غم و غصه¬اش را یادش می¬رفته و می¬رفته سراغ زن صفار که همیشه، هر دفعه، داشته مثل بید می¬لرزیده. خان همیشه پرده را نگاه می¬کرده، صفار یک بار برای برادرش قسم خورده بود.لباس¬های زن را تکه تکه درمی¬اورده و لخت و عورش که می¬کرده، دستور تعییر آهنگ را می¬داده. درست همان جایی که صفار، همیشه، هر دفعه، با گریه داشته آهنگ عاشق وامانده را می¬زده. بعد باید یک قطعه سرشار از شور لزگی را می¬زده. خان یک ریشه مازندرانی داشته و عاشق آهنگ¬های لزگی بوده. مادر خان خودش صدای خوبی داشته. آهنگ نیم ساعتی طول داشته و تمام که می¬¬شده، خان یک پنجاه تومانی را به زن صفار می¬داده و جفتشان را از خانه بیرون می¬کرده. این ماجرا هفته¬ای چندبار تکرار می¬شده. شب که به خانه می¬آمدند صفار همیشه تریاک می¬کشیده، ولی جرات نمی¬کرده که به زنش دست بزند. می¬رفته توی حمام و خودش را خالی می¬کرده. جرات نداشته دست روی زنش بلند کند، اگر خان می¬فهمیده که کسی به تکه او دست زده عصبانی می¬شده. سال¬های سیاه بعد از کودتا بوده و پسر بزرگ خان از تاجبخش¬ها بوده است. دوران تیمور بختیار بوده و این ماجرا چیز عجیبی نبوده است. این ماجرا تا پند سال بعد ادامه داشته و پسر صفار شش ساله شده بوده( خدمت آن دسته از خوانندگان گرامی که تا به حال تحت تاثیر قرار نگرفته¬اند و حواسشان سمت بابای بچه است، عرض می¬شود که این بچه قبل از آشنایی خان با مادر بچه پس انداخته شده بود) و پدر همین رییس پادگان ما، در شش سالگی ساقی مجلس خان و مادرش می¬شود و چند هفته بعد از این ماجرا یک شب صفار خودش را می¬کشد.
عجیب این که بعد از مرگ صفار، خان دیگر تمایلی به زنش ندارد و او را رها می¬کند. او هم که دیگر روی ماندن در دهات را ندارد، شب چهلم صفار با بقیه پول¬هایی که از حاتم بخشی خان مانده به تهران می¬آید. با پسرش که شش ماه است همه چیز را دیده است.
پسرش خیلی مشکل داشته است. خیلی. سال 53-54 زن می¬گیرد و سال 56، هم خودش و هم زنش را اعدام می¬کنند. خودش عضو یک گروه چپ چریکی بوده و زنش رابط گروه¬های مذهبی و کمونیستی بوده. ولی بچه¬شان را مادربزرگی بزرگ می¬کند که تمام عمر در حسرت نظامی شدن بچه¬اش بوده. چیزی که او بالاتر از آن نمی¬شناخته. نفرتش از پول را هم به پسرش و هم به نوه¬اش می¬دهد. ولی شیفتگی به قدرت را فقط می¬فهمد. نوه¬ای که خیلی دیرتر از ان که بتوان حدسش را زد، از قضیه مادربزرگش خبردار می¬شود و رضا را در انتقام مادربزرگش، و بیشتر پدر و مادرش قربانی کرده است. چون باور ندارد که اگر آن تجربه¬ی عجیب سر پدرش نیامده بود که ساقی شراب و تریاک مجلس مادرش بشود، امکان نداشت که پدرش جذب هیچ کار منتچ به اعدامی بشود. در عجبم که رضا چرا به رییس پادگان نمی¬گوید که پدرش زنده است که دست از سر او بردارد و برود سراغ اصل کاری. پدری که او را در شصت سالگی پس انداخت و شاید کمتر کسی باشد که بداند مادرش کی بوده. در سن شصت سالگی خان بزرگ، که حالا خان نیست، سه تا پسر را در یک شب از سه زنش صاحب می¬شود. سه تا زمین را در ونک را به اسم سه تا پسرش می¬کند که در زمین رضا الان یک مسجد بلند شده است. سه تا بچه را از بیمارستان مستقیم می¬برند خانه¬ی خان که دیگر آن سال¬ها به تهران آمده بود. یک دایه می¬گیرد که سه¬تایشان را شیر بدهد و تا یک ماه بچه¬ها را نشان مادرهایشان نمی¬دهد. بعدش هم بچه¬ها قروقاطی شده¬اند.
حسن که الان یک گوشه شیفته پوسترهای کنار خیابان شده است، پسر یکی از بنک¬دارهای بازار تهران بود. سال آخر دبیرستان من و حسن و رضا با هم هم مدرسه بودیم. رضا اون سال¬ها آدم ناراحتی بود. سه تا دوست دختر رو از دست داده بوده بود که آخریشان را پدرش قر زده بود. آدم عجیبی بود. من بعدازظهرها می¬رفتم خانه حسن. آن وقت¬ها هنوز اول جوانیم بود. تازه داش آکل را خوانده بودم و خیلی زیر بارش بودم. چند روز بعد یک بار اتفاقی فیلم داش آکل را دیدم و شبش رفتم خانه حسن. خواهر حسن را یک لحظه دیدم. هنوز برایم سوال است که آیا واقعاً او آن شب شلیته پایش بود و کنار دماغش یک خال داشت و یا من داش اکل و ناصرالدین شاه را، صیغه حرم ناصری را با معشوقه داش آکل اشتباه گرفته بودم یا واقعا کسی در سال 1379 با شلیته و حال کنار دماغ توی حیاط دراز کشیده بود و تا ما را دید فرار کرد داخل اتاق تا ما موی بلند و پوست خوشرنگش را نبینیم. در هر صورت من قصه¬ی خودم را نمی¬گویم و این اصلاً مهم نیست. مهم این است که من یک بهانه¬ای داشتم تا هر روز به خانه حسن بروم و هر بار که می¬رفتم احساس می¬کردم که ادم جوگیری هستم. ولی در هر صورت دفعه¬ی بعدی باز هم می¬رفتم. آن موقع¬ها احساس ناخوشایند این که باید بادیگران فرق داشته باشم، وجودم را پر کرده بود، نه مثل الان که همه¬ی تلاشم این است که مثل دیگران باشم. یک بار رضا هم با من آمد. محرم بود و عزاداری. من کاملاً در احساس داش آکلی غوطه¬ور بودم. ولی حیف که هیچ کاکا سیاهی آن اطراف نبود. بیهوده قاطی جمعیت وول می¬خوردم که شاید کسی کاری را به من حواله کند و به زنانه¬ی محلس بروم. رضا را گم کرده بودم. ان شب وحشتناک¬ترین شب زندگی¬ام بود. وقتی بالاخره داخل زنانه¬ی مجلس شدم، خواهر حسن را دیدم. که چسبیده بود به دیواری که آن¬ها را از مداح جدا کرده بود و داشت جیغ می¬کشید. چادرش از سرش افتاده بود و موهایش واقعاً بلند بود. اما صورتش را نمی¬دیدم. کسری از ثانیه او را نگاه کردم و احساس کردم حالم بد می¬شود، اگر او را صاحب شوم، که بخواهد همه¬اش دیوار را بچسبد و گریه کند و لابد نمی¬شود به او دست زد. دلم آشوب شد. از مجلس زدم بیرون و رفتم توی حیاط. رضا داشت آن گوشه با شیفتگی مردم گریان را نگاه می¬کرد. با همان شیفتگی که همه بچه پولدارها به سنت¬ها و رسوم دارند، بدون این که آن را حتی دیده باشند. حوصله رضا را نداشتم. رفتم توی خیابان. احساس خوبی نداشتم و از طرفی هیجان زده هم بودم. شده بودم مثل آدم¬های صادق هدایت و می¬فهمیدم که آن¬ها چه می¬گویند. احساس می¬کردم که در دنیای رجاله¬ها گرفتار شده¬ام و حتی عشق هم بی ارزش شده است. بعد که به خودم می¬امدم و می¬فهمیدم که به پوچی رسیده¬ام و خیلی کیف می¬کردم و وجودم سرشار از صادق هدایت می¬شد. حتی یک سیگار هم گرفتم که وقتی دو تا پک زدم حالم بد شد و خاموشش کردم. یک نفر هم از کنارم رد شد و آینه فرهاد را خواند. البته با این که در این شعر خواندنش نقشی نداشتم، احساس کردم که این حرکتش خیلی مشکوک است و انگار دارد برای دلخوشی من می¬خواند.
به این جا که رسیدم، بازپرس، برای یک لحظه از شیفتگی¬اش به حکایت من خارج شد و گفت: قرار بود که در مورد رضا حرف بزنید.
فهمیدم که دوباره در مورد خودم روده درازی کرده¬ام. ادامه دادم، شب که برگشتم به خانه حسن، رضا داشت وسط جمعیت سینه می¬زد. خودم افکار مهم¬تری داشتم، وگرنه به این فکر می¬کردم که آن شب چه اتفاقی افتاد. ولی فکر کنم که باید ربطی به همان ماجرای مادربزرگ سرپاسبان و پدر خودش داشته باشد. ان¬جا برای اولین بار سلطان را دیدم. جوانی بود هم هیکل خودمان. سربازی هم با هم هستیم و من واقعاً شیفته¬اش هستم. پدرش توی همین کردستان یک مغازه چاقو فروشی داشت، ولی از کردهای خراسان بود که اتفاقاً از تفنگچی¬های بابای رضا بود. زمانی که بابای رضا از خانی می¬افتد. . .چشم حرف مربوط می¬زنم. رضا ان شب حتماً سلطان را دیده بود. حتماً با هم حرف زده بودند. سلطان حتماً با رییس پادگان هم حرف زده بود. این دو نفر از نسبت نفرین¬شده¬شان با هم خبردار می¬شوند. بعد هم مدت¬ها با هم درگیر می¬شوند.
* * *
آن شب از آن شب¬های سرد و تاریک نبود. گرما تمام شهر را پر کرده بود و هیچ¬جایی تاریک نبود. تمام پادگان انگار که در آتش بود. عجیب بود که جاده هم از برف بسته بود. من تازه از بیرون امده بودم. آن پسره که اسمش یادم نیست و تا الان داشتید از او بازپرسی می¬کردید، در خواب بود و هفت پادشاه را یه خواب می¬دید. رضا و حسن هم کنارش نشسته بودند. سلطان خر خر می¬کرد. من رفتم توی ایوان. گرمم بود. از آن¬جا دیدم که رضا دارد توی حیاط سربازخانه می¬دود. سربازهای تیپ مهمان، یکی یکی زیر لگدهای او بیدار می¬شدند. رفت داخل اتاق رییس پاسگاه. ناگهان آسمان سوراخ شد. همه به آسمان نگاه می¬کردند که داشت از آن-واقعاً- آتش می¬باید. گوشه گوشه¬ی آسمان که رنگ خون شده بود، لکه¬های سیاه افتاده بود. رضا دستش، بدنش غرق در خون بود. از لکه¬های سیاه، چیزی بیرون می¬زد که فقط چون چیز بهتری نمی¬دانم می¬گویم مانند آتش بود. ولی هیچ وقت چیزی به آن شکل ندیده بودم. همه به آسمان نگاه می¬کریم. چز اون پسره که داشت در خواب آیینه¬های فرهاد را می¬خواند. ان چیزها از آسمان روی سر می¬باریدند و رییسمان گریه می¬کرد.
چند لحظه بعد همه چیز به حالت عادی برگشت جز هوا که گرم بود. اون پسره از خواب بیدار شد و با همان دو سه نفر دوستانش بیرون رفتند. رضا هم همراهشان بود. کسی به آن¬ها کاری نداشت. هیچ کس دلش نمی¬آید آن¬ها را از پنج¬شنبه¬شان محروم کند. گاهی در آسمان لکه¬های سیاه دیده می¬شد و صدای زوزه¬های آخر رییس پاسگاه همه جا را پر کرده بود. سلطان از در آمد داخل. همراه بقیه نرفته بود. همیشه از دست پسرک که اصرار داشت مردم شهر به خاطر فارس بودنشان با ان¬ها مشکل داشتند عصبانی می¬شد. صدای زوزه¬های رییس بزرگ خفه شد. وقتی رفتیم سراغش تا جسد غرق خونش را بیرون بیاوریم، هنوز بهت زده بودیم. ان قدر که حتی صورت بدون چشم رییس هم بیشتر هیجان زده¬مان نکرد. چند روز طول کشید تا بازپرس آمد. رضا حتی توی زندان هم از خوشی قهقهه می¬زد.
آذر 85
تقدیم به شهید دکتر فاطمی

یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1385
مسدّس


یک روز خنک تابستانی- که معلوم نشد چرا آسمان دلش برای ما به رحم آمده بود- بالاخره دستش را گرفتم. تا آن روز نمی­گذاشت. لبش را ور­چید. ولی آن روز هوا خیلی خوب بود. روز خوبی هم داشتیم. صبح رفتم دم در مدرسه­اش و با هم تا این­جا امدیم. ماموری هم نبود که دل­چرکینمان کند و مادرش یک قبیله خاله و عمه همراهمان نکرده بود. حتی صبحش خیلی پر دل و جرات بودیم و تا نزدیک­های حرم رفتیم. پیاده از وسط تونل­های کاشی­کاری شده رد ­شدیم که واقعاً شبیه دروازه بهشت بودند و سرم گیج می­رود وقتی که این اسلیمی­های پایان­ناپذیر را می­بینم که کش و قوس می­آیند و ما را سمت آخر تونل هل می­دهند و داخل بهشتمان می­کنند. فکر می­کنم به خاطر همین تونل­های آسمانی بود که گوشه­ی چادرش را گرفتم و کشیدمش به سمت خیابان. داخل حرم هم که بشویم، توی شلوغی خیلی کارها می­شود کرد، بدون اینکه نیازی به لب ورچیدن باشد. نمی­دانم گاهی که شلوغی کنترلم را از من می­گیرد وکارهایی می­کنم، او نمی­فهمد یا به رویش نمی­اورد. به نظرم بعید است که نفهمد. من با چهارستونم بدنم او را حس می­کننم. اوهم باید بفهمد. اگر چند لحظه بیشتر طول بکشد، کمی عضلات باسنش را جمع می­کند. گاهی البته این کار را ناخوآگاه انجام می­دهد. برای همین نمی­توانستم مطمئن باشم که فهمیده یا نه. یکبار همین­جوری ناخودآگاه باسنش را جمع کرد و چادرش بین دو تا کپلش ماند. حواسش نبود. هر وقت خیلی دروغ بگویم حواسش می­رود و چشمانش محو می­شوند و لبخند گنگی می­آید روی لبش و دلم برایش می­سوزد. آن روز هم حواسش نبود. چند نفر که رد شدند نگاهشان خیره ماند و خوشم نیامد. دستم ناخودآگاه سمت باسنش رفت تا پارچه را دربیاورم. انگشتانم که گوشت نرم را لمس کرد یک لحظه سرم تیر کشید. ولی کاری نکردم آرام چادرش را درست کردم. نگاهش را آرام­تر از دست من که دل نمی­کند از سمت من برگرداند. برایش توضیح دادم چی شده. ولی این بار مطمئن بودم که باور نکرده. ولی معمولاً حرفی نمی­زند.

ولی آن روز داخل شروغی حرم نشدیم. ناهار را همان جاها خوردیم. دور حرم همه جور رستورانی هست. کمی بگردی جای خوبی پبدا می­کنی.ولی جایی که ما رفتیم رستوران عجیبی بود. دم در یک هتل که رسیدیم دربانی به ما تعارف کرد که داخل شویم. لهجه­اش آن­قدر دلنشین بود که ما دوتا حتی فکر نکردیم که این لهجه مال کجاست. دیوارهای داخلی هتل خیلی بلند بود و شاید سه طبقه ساختمان میشد. ساختمانی شش ضلعی بود که دور تا دور را کاغذ دیواری زرشکی زده بودند و داخل هتل که می­شدی عوض لابی، رستوران بود. قیافه­ی مدیر هتل با همان دربان دم در هیچ فرق به خصوصی نداشت، جز همان تفاوت­های عادی که بین ماها فرق می­گذارد. ولی اگر آدم بی­دقتی به آن دو نفر نگاه می­کرد ممکن بود با هم اشتباهشان بگیرد، نمی­دانم این خوب است یا نه. ولی در آن رستوران که همه چیز عجیب بود این شباهت کمی نگرانم می­کرد. میز بغلی ما سه نفرعرب بودند که خنده­های عجیبی داشتند. انگار که موظف بودند برای نشان دادن خوشی بخندند. من را یاد دوران دبیرستان خودم می­انداختند که شوخی­های وقیحانه را با این جور خندیدین جواب می­دادم که همه بدانند من چقدر بی باکم و البته بعداً فهمیدم که خیلی رو بازی کرده­ام و همه می­دانند که من واقعاً چطور آدمی هستم.

نگاه کردن به عرب­ها معذبم می­کرد. من را یاد همان خاطرات ناخوشایند می­انداختند. نگاهم را برگرداندم سمت جمعیت 13-14 نفره­ی پیرزن­هایی که به طرز غیرقابل آوری کند بودند و داشتند سوپ می­خوردند. تصور این موضوع که چقدر طول می­کشد که همه­ی غذایشان را بخورند وحشتناک بود. نمی­دانستم آیا فقط قرار بود سوپ بخورند و یا بعد نوبت برنج هم می­رسید. کاش برایشان عدس پلو بیاورد، وگرنه اگر خورشتی، کبابی چیزیباشد قاشق به قاشق لقمه درست کردنشان من را دیوانه می­کرد. این را به زهرا گفتم. لبش را ورچید و دعوایم کرد. سخنرانی کوتاهی در مورد واجب بودن احترام سالمندان برایم ترتیب داد و من هم البته گوش کردم. مدیر هتل داشت با عرب­ها می­خندبد و دربان به حرف­های یکی از پیرزن­ها گوش می­داد. شاید هم برعکس، چون خیلی معلوم نبود که کی مدیر است و کی دربان. یکی از عرب­ها با دربان با مدیر هتل سمت پیرزن­ها رفتند و با هم صحبت کردند. یکی از پیرزن­ها چیزی گفت که چند دقیقه طول کشید و بعد ناگهان زد زیر خنده. پیرزن­های دیگر هم به همان کندی غذاخوردنشان شروع کردند به خندیدیدن. عرب­ها هم که باید ثابت می­کردند چقدر بشاش هستند یکی دیگر از خنده­های اغراق­آمیزشان را شروع کردند. احساس ناخوشایندی بود. همه می­خندیدند جز من و زهرا که داشت با گوشت خورشت­اش کشتی می­گرفت. من در این ناکجاآباد بااین زهرای بیچاره چه کار می­کردم؟ اصلاً این­جا کجاست؟

سر غذا خیلی حرف نزد و این تنها کمکی بود که به من کرد تا بتوان رستوران مسخره را تحمل کنم. بعدازظهر یک سر رفت خانه­شان تا ساعت 6-5 دوباره بیاید. من نمی­توانستم تا خانه­مان بروم. دور بود. همان جاها ولو شدم روی چمن­ها. آن موقع، آن ساعت، هنوز روز خوبی نداشتم. سرخورده بودم و فقط دلم به هوای خنکی که شهرمان را پر کرده بود خوش بود و باد دل­انگیزی که همه را مست می­کرد. خنکی باد که به صورتم می­خورد سرحالم می­کرد و فکرم را به حال خودش رها می­کرد و شب وحشتناکی را که دیشب داشتم به خاطرم می­آورد که پنجره­ها با صدای باد وباران به هم می­خوردند و خواب ازمن گرفته بودند. سال­های دور، روزهای توفانی تفریحی بیشتر از این نبود که از پنجره­ی زیرزمین خیابان شلوغ را نگاه کنم و به زنانی که جنگشان با یاد تمامی نداشت. باد زیر مانتوهای کوتاه و بلند و تنگ و گشاد و چادرها می­چرخید و همه چیزی را که بود، کمی دقیق­تر می­کرد تا تخیلم بهتر کار کند.بهترینش مال یکی از روزهای آخر اسقند بود و زن چادری 27-28 ساله­ای که رد می­شد، فقط یک دامن زیر چادرش داشت که باد با آن هم درافتاد. گاهی فکر می­کنم که زهرا هم پاهایش به آن قشنگی هست یا نه. ولی نمی­شود فهمید. هیچ چیزنمی­شود فهمید. حتی اگر یک روزی از کنار پنجره­ی زیرزمینم رد شود و من فقط می­توانم یک شلوار پارچه­ای گشاد ببینم. گاهی دوستش دارم. گاهی دلم برایش می­سوزد. گاهی ازش بدم می­آید. توی شلوغی عاشقش می­شوم. یکبار توی اتوبوس کنار هم بودیم. سر ظهر بود و حتی بلیت هم توی جیبمان نبود. یواشکی سوار اتوبوس خیلی شلوغی شده بودیم. خودم را آرام بهش چسباندم. یک لحظه کمی خودش را جلو کشید. ولی من نمی­توانستم فکر کنم که حرکتش از ناراحتی هست یا نه. خودم را جلوتر بردم. دیگر حرکت نکرد. به ایستگاه که رسیدیم، یکی از این­ زنهای چاق و خپکیِ نادان موقع پیاده شدن تنه­ی محکمی بهش زد. سمت من پرت شد. این اوج باشکوه طولانی­ترین تماس بدنهایمان-از پشت انبوهی نخ نایلونی- در تمام این مدت بود. برای اولین بار احساسش کردم. مثل خاطره­ای از بچگی­هایم بود که گنجشکی را زنده گرفته بودم و توی دستم قلبش تند تند می­زد.

باد خنک کماکان می­وزید. آدم­ها خیلی کم شده بودند. پیرزن­های کند هتل داشتند عرض خیابان را طی می­کردند و به سمت حرم می­رفتند. خیابان را بند آورده بودند. دلم هوس کرد که بروم دم خانه­ی زهرا منتظرش باشم. یا شاید بهتراز آن­جا دنیالش کنم ببینم چطوری می­آید سر قرارمان. مدر هتل یا شاید دربانش از دور می­امد. به نظرم رسید که دوباره داخل هتل شده­ام و نزدیک بود اشکم دربیاید وقتی فهمیدم که دارد می­اید با من صحبت کند. کنار من نشست و صحبت­های مبتذلی را در مورد زن­ها شروع کرد. وقتی می­گویم مبتذل باز یاد همان دوران دبیرستانم می­افتم که به هر شوخی احمقانه­ای می­خندیدم. من آدم از لحاظ جنسی آدم مبتذلی بودم چون انگار با خندیدنم در مورد موضوعی اظهار نظر صریح می­کردم که از آن هیچ چیز نمی­دانستم. حالا هم این دربان صحبت طولانی مبتذلی را با من شروع کرده بود که از آن هیچ سر در نمی­اورد. صحبت­هایش ازفرق سر شروع می­شد و به نوک پا ختم می­شد. البته به صورتی کاملاً طبیعی یک جایی آن وسط­ها گیر کرده بود و بالاتر نمی­رفت. بعدازظهر خیلی گرمی نبود و به جز همان هتل مسخره­ی او خوش گذشته بود. ولی باز هم نمی­شد آدم خسته­کننده­ای را که یکسره مزخرف می­گوید را تحمل کرد. ان هم وقتی که موضوع صحبت برایم ناراحت کننده بود. آدم نادان تازه شروع کرد به شوخی کردن. اهی از نا امیدی کشیدم که چرا موقع حساب کردن زیادی با او گرم گرفته­ام.

ولی خب یک­کم یک­کم رسید به اصل داستان. که او خیلی هم هتلدار وظیفه­شناسی نیست و اگر خواستم می­تواند یک اتاق در اختیار ما قرار دهد. برای یک ساعت و پول زیادی نمی­گیرد و از لحاظ امنیت هم خیالم راحت باشد! هوس کردم در جواب محبتش لپش را بکشم. ولی هیچ وقت از این شوخی­های بی­نمک نمی­کنم. داشتم فکر کردم که چه چیزی می­شود در جوابش گفت که بلند شد و رسمی خداحافظی کرد. ولی آخرش گفت که روی حرف­هایش حساب کنم، چشمکی زد و رفت. احمق نمی­دانست که من خانه­­ام از خودم است و زهرا پایش را در آن خانه نمی­گذارد، وگرنه بقیه­اش ساده است. همین الان هم اگر کمی بی­انصافی می­کردم، کار تمام بود. هروقت زیاد باهاش مهربان می­شدم، چشماش محو می­شد و دیگه از جایی خبر نداشت. چرا آن­وفت­ها ازش نمی­خواستم؟ گاهی فکر می­کنم که خیلی آدم رقیق­القلبی هستم، ولی اگر کمی کلی­تر به ماجرا نگاه کنم، به کل قضیه­ی زهرا و دروغ­هایی که گفتم اوضاع شکل دیگری می­شود. هوس کردم پیاده بروم تا خانه­ی زهرا. کمی دورتر منتظر بشوم و دنبالش بیایم که چطوری می­اید سر قرارمان.



* * *

اتوبوس پر آدم بود که داشتند برای فوتبالیست­ها گلویشان را پاره می­کردند. امیدوار بودم زهرا نگاهشان کند، نکرد. همیشه یک کم خنگ به نظرمی­رسید. انگار نمی­فهمیدکجاست. وقتی همسایه­مان بودند یک بار رفته بودم خانه­شان و اتاقش را دیده بودم. مثل یک سلول به نظر می­رسید، بس که کوچک بود. احساس می­کردم که مخش هم همان اندازه مانده. شاید البته منظورم را درست به شما شنونده گرامی منتقل نکردم. منظورم این نیست که باهوش نبود، منظورم این است که نفهم بود. اتفاقاًهوش و کمالات زیاد داشت. راحت نمی­شد باهاش شوخی کرد چون معنی اصلی حرفت را می­فهیمد یا توی شلوغی­ها حواسش خیلی جمع بود. ولی در عوض، خارج از آن سلول غبارگرفته­­ی ذهنش از هیچ چیز نمی­خواست سر درآورد. توی اتوبوس هم سرش به بیرون بود و نمی­دانم چه چیزی دیده بود که از این همه آدم خوشحال برایش جالب­تر بود. حتی نفهمیده بود که من دارم نگاهش می­کنم. . .

. . .

. . .

به هزاران نفری که برای فوتبال خوشحالی می­کردند پیوستیم. وسط جمعیت بودیم. همه شعار می­دادند. باد خنک تابستانی همه را به هبجان آورده بود. زهرا هم کیف کرده بود. چشمانش می­خندیدند. خوشحال بود. یک جا بنز پلیس به مردم گفت که متفرق شوند واحمق به مغزش خطور نکرده بود که او فقط یک ماشین است و ما هزار نفر. در یک آن همه به سمتش حمله کردیم. زهرا از خوشحالی جیغ کشید. تو نیم ساعتی که قاطی جمعیت بودیم چندبار گم شد و پیدا شد. نزدیک یک چهارراه، یک لحظه هم را گم کردیم و او را دیدم که به سمت مخالف می­رود. اگر الان نه، هیچ وقت دیگری نمی­شد. دستم را دراز کردم و گرفتمش. انگار که مست خوشی جمعیت بود. به سمتم آمد. یک پایش را روی هوا برد و ادای افتادن درآورد. نزدیک بود بیاید توی بغلم که خودم را عقب کشیدم. . . و دوباره خودش شد. کمی قرمز شد. ولی لبش را ورنچید. لبش را ورنچید. ارام گفت بریم یکجای خلوت­تر. نشنیدم. دفعه­ی دوم که جمله­اش را داد زد صدایش خوشحال بود.

رفتیم کنار خیابان و قاطی ملتی شدیم که فقط نگاه می­کردند. دستش خیلی نرم نبود و احساس نمی­کردم که اتفاق خوشایندی برایم افتاده باشد. ولی سرخوشی شجاعتم برایم مانده بود. شجاعتی که از موقعی که از زندان برگشتم گمشده بود و جایش را آن احساس ناراحت شهوانی گرفته بود. ثمره­ی سال­های سخت زندان رفتن بود که میان کلی جاعل مثل خودم گیر افتاده بودم و هیچ کدامشان حتی حوصله­ی نگاه کردن به بغلیشان را هم نداشتند و من دلم برای همه­ی بازدیدکننده­هایی که به بازدید خودم و بقیه می­آمدند غنج می­رفت. ولی از همان موقع هیچ چیز عادی مرا راضی نمی­کرد. دلم می­خواست سه نفر باشیم، دلم می­خواست دست­هایم را ببندند. دلم می­خواست من دست­هایشان را ببندم. دلم می­خواست به دختر همسایه­مان تجاوز کنم. . . ولی بعد از آزاد شدن فقط توانستم سرش را شیره بمالم. کمی بعد که خانه­ام را مستقل کردم دیگر یک نامزد تمام وفت داشتم که همسایه­ام نبود. کاش آدم شوخ و شنگ­تری بود. کاش رهاتر بود. کاش همان دختر دبیرستانی شوخ و شنگی بود که همیشه می­خواستم. نگاهش کردم که چقدر قیافه­اش کج و کوله شده بود. موقع خوشحالی همیشه هر وقت نگاهش می­کردم بلافاصله زشت می­شد. ولی حس بدی بهش نداشتم. حس عجیبی بود. وقتی دستگیرم کردند هم همین­طور بود. از پاسبان بدم نمی­آمد. احساس دلسوزی برایش می­کردم. انگار من او را دستگیر کرده­ام و دوستش داشتم. وسط کتکی که از مردم می­خوردم دلم می­خواست که پاسبان را بغل کنم. . .

حوصله­ام سر رفته بود. شعارها و هوراها همه مثل هم بودند و فقط تکرار می­شد. انگار کن که مردم فقط برای این در خیابان مانده بودند که کسی بهشان نگفته بود بروند خانه. فکر می­کردم که این ازادی حالشان را گرفته بود.الگانس­ها پلیس دور ایستاده بودند و فقط نگاه می­کردند. چند نفری خواستند سعار سیاسی بدهند که تحقیر شدند. جواب­هایی که گرفتند بامزه بود. من می­خندیدم. حتی زهرا هم توانست بهشان ­خندید. و حتی یک سرباز وظیفه هم که نزدیک­تر بود نیشش باز شد. ولی من حوصله­ام سررفته بود. دست زهرا را گرفتم و کشیدم. اینبار لب ورچید.ولی دستش را بیرون نکشید. کمی ان طرف­تر رفتیم. دوباره اختیارم از دستم دررفته بود. دستش را محکم­تر گرفتم. فایده نداشت. چیز دندانگیری نبود. نگاهش کردم که ترسیده بود. این جور وقت­ها خوشگل می­شد. یاد ریحان افتادم. دستش را محکم­ فشار دادم. آخش درامد. محل نگذاشتم. کشیدمش سمت پارک.

تا شب باهاش حرف زدم. همه چیز را گفتم. روز خوبی بود. کمی خوشحال بودم. خوشی مردم دور و برمان ادامه داشت. چیزهایی را که می­دانستم نباید بگویم گفتم. فرقی برایم نداشت که چکار می­کند. اشک توی چشماش جمع شده بود. توفیری می­کرد؟ از زیرزمین و روزهای توفانی و بازی باد برایش گفتم، از توالت­های بند جاعلین، ازجاهای شلوغ و خودش. از زبری دستش. هیچ چیزی نگفت. الان دارد نگاهم می­کند. آرام می­گوید که از مادرش می­ترسد. از شوهر آینده­اش(می­داند که من نخواهم بود). آخرش اضافه می­کند که ولی اگر راهی باشد. . . .مهربانانه خواهم خندید. وقتی نرم شود حتی تنفربرانگیز هم نخواهد بود. بی­اهمیت می­شود. اطرافمان همه جوان بودند و هیچ پیرزنی نبود. هر کدام شکل خودشان بودند.

بعد از دور چند عرب کم کم ظاهر می­شوند. به طرز عجیبی احساس می­کنم که کم کم دارند ظاهر می­شوند. اول دست­ها، بعد کفش­ها، و سپس یک دشداشه، صدای خنده­شان قبل از ظاهر شدن سرشان به گوش می­رسد. کمی دورتر از ما روی زمین می­نشینند و بساط چایی را پهن می­کنند. تا به حال عربی را ندیده بودم که در پارک روی زمین بنشیند. کمی مشکوک به نظر می­رسند. انگار عرب نیستند، به دقت که نگاه می­کنم می­بینم چهره­هایشان شبیه افغان­هاست. مثل همین زهرا. فکر می­کنم. . . فکری به نظرم نمی­رسد. صدای زهرا از آن دورها می­آید. فکر می­کنم رفته است و دارد از دور صدایم می­زند. وقتی سرم را برمی­گردانم و او را کنارم می­بینم تعجب می­کنم. ولی دیگر شکل خودش نیست. یکی از آن پیرزن­های هتل کنار من نشسته است که چادر سیاه و شلوار گشاد زهرا را پوشیده است. یک تکه نان دستش گرفته و آرام آرام آرام دارد آن را سق می­زند. این فکر که کی سق زدنش تمام می­شود باعث می­شود که دلم فشرده شود. زهرای واقعی داشت کنار من تقریباً جیغ می­کشید. می­گفت پیرزنه به زور او را از جایش بلند کرده است و به جایش نشسته است. . . حتی زهرا هم دروغ می­گوید؟

مسدّس








جمعه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1385
عامه پسند



- خوابش را درست تعریف نمی­کرد. خودش هم نمی­دانست چی شده. همه­مان ساکت به حرف­هایش گوش می­کردیم. یکهو برگشت و به ما فحش داد. انگار که تقصیر ما بوده که زن مرده­اش را در خواب دیده.


- خوب چرا چیزی بهش نگفتید؟ نمی­توانستید باهاش بهتر برخورد کنید؟ شاید عصبانی بوده! حقش می­دادید.


- نه بابا! از اول همین­طوری بود.


- قبل مرگ زنش هم؟


- قبل مرگ زنش هم!



ازاین چیزی که نوشته بود احساس رضایت می­کرد. آن را دست دخترک داد که برود و به دوتا بازیگر معروفشان بدهد که آن­ها کار را شروع کنند. برای آن دوتا که از گرما له­له می­زدند و همه­ی فحش­ها را به فیلمنامه نویس گم و گور شده­شان داده بودند، مائده­ی آسمانی رسید. کارگردان ازش تشکر کرد. احساس قدیمی درش عود کرده بود. با تبختر کله­اش را تکان داد. هوا را با قدرت تمام نفس کشید و به راه افتاد. دوباره برگشت وبه منشی صحنه نگاه کرد. تصمیم داشت در دفترچه­اش یادداشت­اش بنویسد که دخترک بی­تجربه را به عنوان تصویر زن مرده انتخاب کرده بود.


از عرض خیابان رد شد و نگاهش را به دور و بر انداخت، بلکه فکری برای بقیه­ی روز حالا به هدررفته­اش بکند. شاید سری به کتابخانه می­زد. شاید هم خارج شهر می­رفت. هنوز خیلی از صبح نگذشته بود و تا جاده هم راهی نبود. می­توانست تا بعدازظهر آن­جا بماند.


در همین فکرها بود که چیزی مغزش را به هم ریخت. نمی­توانست تشخیص بدهد چی! کسی را دیده بود یا فکری مثل سایه­ای از ذهنش گذشته بود که دیگر آرامش را از دست داد. حس خوشحالی و رضایتش را سر یک فکر ناچیز یا یک تصویر مثل دود از دست داده بود. به همه چیز آماده بود که لعنت بفرستد که ناگهان بوق ماشینی که بخت با او یار بود که زیرش نکرده بود او را به خود اورد.


صدای ماشین که آمد و آدرنالینی که غده­هایش در خونش ریختند اضطراب بی­دلیل را شستند و حس خوشایند "زنده ماندن" وجودش را پر کرد. هنوز لب­هایش می­لرزیدند که متوجه شد که از چه خطری جهیده است. دور و برش را نگاه کرد. هم از اضطراب و هم از خودپسندیش یادش رفته بود. تصمیم گرفت که با تاکسی برود. پاهای سستش را نمی­خواست خیلی راه ببرد.


کنار پیرمرد چاقی در تاکسی در صندلی عقب نشست. خودش را که آمد جابجا کند صدای جیرجیروی پیرمرد بلند شد و هنوز قطع نشده بود که دختر جوانی- شاید 16 ساله- در را باز کرد. جیرجیر پیرمرد توی گوشش قطع نشده بود و تازه از آدم­هایی که توی تاکسی بقیه را فشار می­دهند داشت می­رسید به گروه بعدی انسان­های خطرناک که دخترک فشاری را به پاهای وارد کرد. که باعث شد نگاهش را از سمت پیرمرد کمی بگرداند سمت دخترک. ولی دخترک چون حرف­های پیرمرد را شنیده بود جرات نکرد که ازش بخواهد کمی آن طرف­تر برود.


پیرمرد که آرام شد، تازه به ذهنش رسید که دختری که کنارش نشسته چقدر شبیه منشی صحنه است. شاید خواهر منشی صحنه باشد. پیرمرد کنارش تکانی به خودش داد که او را مجبور کرد کمی در جایش بلغزد. همین مساله و این که پایش کشیده شود به پای دخترک فکرش را برد سمت این که چقدر پاهای او نرم است. یواشکی و از زیر چشم نگاهی به پاهای دختره انداخت. خوشحال بود که شلوارش لی نبوده است که متوجه نرمی پاهای او نشود. خوشحال بود که شلوار هیچ­کدامشان لی نبوده است. به فکرش خطور کرد که خیلی هم بد نیست که دخترها پاهایشان کمی گوشتی باشد و. . . سعی کرد ذهنش را منحرف کند. ولی نمی­توانست چیز زیادی از بیرون را ببیند. صدای بد و آهنگ بدتر صبط راننده و تراکم سه کله­ی بی­موی مردهای ردیف جلو و از همه مهم­تر هوای خفه و دم­کرده­ی آن ساعت روز برایش راهی نمی­گذاشت به جز این که برگردد سراغ ذهن خودش. دوباره مشغول نشخوار کردن خاطره­ی تلفن امروز صبح و برخوردهای سر صحنه­ شده بود که دخترک آدرسی را پرسید. صدای دخترک او را مجبور کرد که دوباره کمی در جایش بلغزد که لذت خوش چند لحظه­ی پیش را تکرار کند که این بار برخورد خصمانه­ای که یک نگاه بود را دریافت کرد. همین لحظه به فکرش رسید که چرا یک داستان در مورد این دختره ننویسد؟ مشغول فکر کردن در مورد اخلاقیات احتمالی دختره شد. یواشکی سرش را برگرداند که شاید از لباس­های دخترک چیزی در مورد فکرش بتواند بخواند که به فکرش خطور کرد که قصه­ای در مورد مردی بنویسد که با دختری به طور اتفاقی برخورد می­کند که چیزی در موردش نمی­داند. ولی چطوری می­خواست لعابش بدهد؟ یواشکی برگشت و نیم­رخ خواب آلود دخترک را نگاه کرد. به قیافه­اش نمی­خورد که آدمی باشد که اهل دوست شدن باشد. چطور است مرده به او تجاوز بکند یا بدتر اسیرش کند و آزار جنسی­اش بدهد. حیف که در مورد این جور انحرافات چیزی نمی­دانست. یک آدم منحرف که سعی دارد از انحرافش فرار کند چطور است؟ امروزی­تر هم است.


ناگهان نیم­رخ دختر تکانی خورد که قلبش ریخت که نکند او چیزی فهمیده است. وحشت چند لحظه­ای قبل از ان که بخش منطقی مغزش به فکرش برسد که امکان ندارد او از فکرهایش بویی برده باشد به پایان رسید: دخترگفت ”ممنون آقا پیاده می­شم”.


دختره که پیاده شد احساس خلا در ذهنش کرد. تا چند لحظه موضوعی برای فکر کردن نداشت. اطرافش را نگاه کرد. کمی خودش را مست پنجره کشاند که ناگهان فکری به سرش زد. سریع از راننده خواست که نگهدارد. پیاده شد و دوان دوان به سمت چهارراه قبلی که دخترک پیاده شده بود دوید. ولی هیچ­کس را آن اطراف شبیه او ندید. ناامید سرجایش ایستاده بود. عرق کرده بود و لباس­هایش به تنش چسبیده بود. خواست تاکسی دیگری بگیرد که فکر بهتری به ذهنش رسید. سمت یک تاکسی تلفنی133 رفت که تا دم خانه­شان با ماشین برود. حس خواب­آلودگی ناگهان وجودش را پرکرده بود. خوشبختانه تاکسی تلفنی ماشینی بهتر از پیکان داشت. هوای خنکی که از کولر ماسین می­امد، وجودش را سرشار از لذت کرده بود. ناگهان صدای راننده­ی تاکسی بلند شد که در مورد چیزی نظرش را پرسید. با بی­حوصلگی خواست جوابش را بدهد که جوک بامزه­ای را که اتفاقا در مورد قیمت بنزین شنیده بود را به آن اضافه کرد. راننده­ی تاکسی جوابش را با شوخی بامزه­تر و بی­پرده­تری داد که بیشتر از این که جوک خنده­دار باشد، چگونگی ارتباط دادن بنزین و پایین تنه­ او را به خنده انداخت. این خنده را راننده تاکسی به عنوان مجوز حرف زدن در نظر گرفت و ناگهان سیلی از جملات بی­معنی و جوک­های زننده گوشش را پر کرد. در حالی که آماده می­شد در ذهنش متن یک سخنرانی در مورد فوران میل جنسی تاکسی­دارها را بنویسد، یاد چند دقیقه پیش خودش افتاد. تصمیم گرفت همان شب چیزی در مورد سرباز کردن میل جنسی در تاکسی بنویسد و فردا برای ماهنامه­ی جسور شهرشان بفرستد که البته هرچه فکر کرد هیچ چیزی جز همان عنوان قشنگ مقاله­اش به ذهنش نیامد. به خصوص اگر که می­خواست جایی چاپش کند باید رنگی هم از اعتراض داشته باشد. حواسش دوباره که جمع­شد دید صحبت­های راننده تاکسی تمام نشده است. تازه می­خواست نوارهم بگذازد. نگاهش به تاکسی­متر خاموش که افتاد نیش جالبی به راننده­ی تاکسی زد که ریشه­ی حرف­هایش را خشکاند. با رضایت در صندلیش فرورفت و سعی کرد که بازهم از باد کولر لذت ببرد. کنایه­ی آخریش را آن­قدر قشنگ از آب درآمده بود که حس رضایت را به وجودش برگرداند. دیگر نه از تصویو دودمانندی که صبح برای یک لحظه دیده بود چیزی در ذهنش مانده بود نه از دختر خواب­آلود تاکسی.


نزدیک در خانه­شان که رسید آماده بود که اگر راننده تاکسی خواست پول اضافی بگیرد جلویش بایستد ولی راننده پول را درست همانی گرفت که انتظارش را داشت. کمی احساس سرخوردگی کرد جون از کسی که نه ادب دارد و نه تاکسی­مترش را روشن می­کند نمی­شود انتظار داشت که کرایه­ی درستی بگیرد. در خانه را باز کرد و داخل شد. فقط می­توانست بنالد که چرا این قدر آهسته رانندگی کرده است.


ساعت را که نگاه کرد حیرت کرد که صبحش را چه­کار کرده است. چرا پس اگر این­فدر دیر است گرسنگی امانش را نبریده است؟ سراغ یخچال رفت و نگاه حسرت­زده­اش، تمام خالی یخچال را پر کرد. دست توی جیبش کرد و از خانه خارج شد. در آن لحظه فقط راننده­ی تاکسی مقصر بود.


سرراهش با حسرت ساندویچ­فروشی شلوغی را نگاه کرد که همیشه دوست داشت کسی باشد که باهم بروند آن­جا و غذایی بخورند. ولی آن حس همیشگی که به خودش دروغ می­گفت، باعث شده بود که قبول نکند که مشکل از محیط آن­جا نیست بلکه از خودش. . . ناگهان از این که بی­رحمانه داشت خودش را نقد می­کرد به وحشت افتاد. از آن عجیب­تر برایش این بود که نمی­دانست این حرف­ها از کجا می­آیند! رستوران جای کثیفی بود که به خاطر فاصله­ی کم خانه­اش تا جاده­ی کمربندی همیشه پر از راننده­های کامیون و مکانیک­هایی بود که همان­جاها مغازه داشتند. ما برای شما توضیح می­دهیم که هرچند در آن لحظه به ذهنش خطور نکرد، ولی عاشق غذاهای آن­جا بود که یک بار ازروی مجبوری خورده بود.


دم در آشپرخانه­ی غذاهای آماده ایستاد. نگاهی به جمعیت انداخت که دم در تجمع کرده بودند. در حالی که طبق معمول همیشه، از فکر بکر خودش شاد بود سفارش کباب کوبیده داد که می­دانست از همه­ی غذاهای دیگر زودتر حاضر می­شود. چند دقیقه بعد وقتی که در جواب عربده­ی متصدی، پیروزمندانه جلو رفت که غذایش را جلوتر از 8-7 نفری که زودتر از او آمده بودند بگیرد، نگاهش نگاه مرد میانسالی را خواند که با عصبانیت نگاهش می­کرد. خودش را می­خواست حاضر کند که حرفی به پیرمرد بزند که ناگهان صحنه­ای دید که نفسش بند آمد. منشی فیلمی که صبح سر برداشتش رفته بود، داشت با یک آدم خیلی عادی که فقط شباهتش به راننده­ی آژانس حواس آدم را جلب می­کرد، راه می­رفت. هنوز تصمیم قطعی نگرفته بود که تعقیبشان کند یا نه که گرسنگی به شکمش فشار آورد. راهش را مستقیم سمت خانه­شان گرفت تا غذایش را هر چقدر زودتر که می­شود بخورد.



از خواب که بیدار شد هوا تاریک شده بود. احساس گرما وجودش را پر کرده بود. پتو را کنار زد و روی تخت نشست. ذهن هنوز خوابش تصاویری از خوابی که دیده بود را با تصاویری از اتفاق­هایی که در چند ساعت پیش اتفاق افتاده بود با هم می­چرخاند. در حالی که تصویری از یک منشی صحنه در ذهنش بود بلند شد و سمت دستشویی رفت تا صورتش را آب بزند. در سرش احساس عجیبی داشت، مثل این که سرش را روی بالش بد گذاشته باشد و به قسمتی از مغز خون کم رسیده باشد. در دستشویی صورتش را شست و به رختخواب برگشت. سعی کرد که حواسش را کمی جمع کند. دهانش خشک بود. شاید مال غذای چرب ظهر بود که خورده بود و بلافاصله در رختخواب خزیده بود. زیرپیراهنی­اش عرق کرده بود. می­خواست بلند شود که احساس تنبلی لذت­بخشی وجودش را پر کرد. در رختخواب فرو رفت . ولی چون احساس گرمای وحشتناکی می­کرد بلند شد و کولر را روشن کرد و بعد دوباره به رختخواب رفت. یادش آمد که پنجره­ها را نبسته و این بار به زحمت از رختخوابش دل کند و وقتی دو.باره برگشت خواب از سرش پریده بود و هوای خنکی که به صورتش می­خورد به هیچ کارش نمی­امد. با عصبانیت از دست خودش که از یک لذت عالی محروم شده است|، تکانی به خودش داد تا بلند شود. در حالی که سمت آشپزخانه می­رفت به فکرش رسید که داستان بعدیش را در مورد یک آدم تک افتاده بنویسد که تنها تفریحش سیگار کشیدن و از پنجره بیرون را نگاه کردن است. به نظرش آمد که ایده-ی بسیار مزخرفی است و سعی کرد کمی کامل­ترش کند. شاید بد نمی­شد اگر کمی اروتیسم قاطی­اش می­کرد و او خانه­ی همسایه را دید می­زد یا این که قتلی را می­دید و بدون این که احساس عذاب وجدان بکند ماجرا را به پلیس خبر نمی­دهد یا بهتر! در تصمیم گرفتن می­ماند. اگر برای این حکایت آخری کمی لحن هجوآلود بدهد و پایانش را باز بگذازد یا یک­جای قصه را مبهم کند و از همه قشنگ­تر در مورد یک فیلم ویدئویی یا تلویزیون چیزی در آن بگذارد، شکی نداشت که می­توانست به یکی از آن دختر- زن­های بورژوایی- که در دوره­های بی­پایان خانه­ی سیاوش تبرایی می­دید و همه­شان از یک دم فکر می­کردند درکشان از فلسفه و ادبیات و موسیقی و همه چیز افلاطونی است- قالب کند. داشت به عنوان قصه­اش که باید کاملاً آوانگارد و بی­ربط به نظر می­رسید فکر می­کرد که صدای یخچال بلند شد و فهمید که خیلی وقت است دم در یخچال ایستاده است. آبش را به سرعت نوشید و سعی کرد دوباره ذهنش را متمرکز کند که تلفن زنگ زد. سمت تلفن رفت و گوشی را برداشت. کسی نبود. بوق آزاد می­زد. دو بار دیگر هم این اتفاق تکرار شد. دفعه­ی سوم گوشی را که برداشت حرف نزد و این بار تماسش قطع نشد. بعد از چند لحظه صدای آرام و ترسان پسری که او حدس زد ۲۰ ساله است از آن طرف خط آمد. خنده­اش گرفت و قبل از این که پسرک بخواهد گوشی را قطع کند به او گفت که دارد شماره­ی اشتباهی می­گیرد(و در واقع به او اطمینان داد که از جنس مخالفش نیست).


حواسش از قصه منحرف شده بود. نگاهی به ساعتش کرد. ساعت خوبی برای بیرون رفتن بود. لباس­هایش را کمی مرتب کرد که بیرون برود که صدای زن همسایه آمد. ترجیح داد که چند لحظه­ای در پاگرد منتظر بماند تا از درد وحشتناک صحبت کردن با او فرارکند. ولی زن همسایه می­خواست با دوستی که بدرقه­اش می­کرد در راهرو هم صحبت کند. بنابراین بعد از چند دقیقه روی پله­ها نشست و با بی­حوصلگی حرف­های زن همسایه را پی­گیری می­کرد که ببیند کی قرار است تمام شود. ولی کمی بعد حواسش منحرف شد. یادش از راننده­ی تاکسی و منشی صحنه افتاد که ظهر آن­ها را با هم دیده بود. به نظرش کاملاً عجیب می­آمد که آن­ها را با هم دیده باشد. ولی صحنه در ذهنش مانده بود. لحظه­ای فکر کرد که شاید بخشی از خواب بعد­از­ظهرش بوده. ولی میدانست که نبوده. فکر کردن به کیفیت رویاوار خاطره­اش از آن دونفر و از آن مهم­تر کیفیت رویاوار بودن آن دونفر با همدیگر او را دوباره یاد قصه­اش انداخت. داشت به این فکر می­کرد که چطور می­شود قصه­ای بر اساس این تصویر نوشت که این صحنه به عنوان اوجش بدرخشد و در عین حال کلیشه­ای هم نباشد که حجم بالای صدای خداحافظی­های همسایه­اش او را متوجه دور و برش کرد. ترجیح می­داد که داخل خانه بشود و قصه­اش را بنویسد. ولی میل سیرنشدنی که آن لحظه سراغش آمد که برود و بقیه آدم­ها را ببیند باعث شد که تصمیمش را عوض کند.


اولین فکری که به ذهنش رسید این بود که سر صحنه­­ی فیلمبرداری برود. می­دانست که تا شب فیلم می­گیرند و می­دانست که حتماً آن­جا شلوغ است. تصمیم هم گرفته بود که اگر بتواند با منشی صحنه سر صحبت را باز کند، بلکه بتواند از ماجرای آن­روز ظهر چیزی دستگیرش بشود. به نظرش هنوز جای زیادی وجود داشت که بتواند قصه­اش را ورز بدهد. شاید این یکی چیز جالبی از آب درمی­آمد. در تاکسی کنار زن پیری نشست که خیلی چاق بود. ناخودآگاه یاد صبح آن روز افتاد. انتظار داشت که الان یک پسر جوان که اهمیتی نداشت چه شلواری پوشیده باشد کنارش بنشیند. ولی در عوض یک دختر جوان هم­سن همانی که صبح در تاکسی کنارش نشسته بود کنارش نشست. ناخوادآگاه نگاهش سمت شلوارش رفت که لی بود. نمی­دانست چه­کار بکند. احساس ناخوشایندی مثل صبح وجودش را پر کرد که این بار نه می­خواست سرکوبش کند و نه اصلاً یادش بود که این کار را بکند. ناگهان و درست در لحظه­ای که قرار بود عنان از دستش دربرود چیز غیر عادی نظرش را جلب کرد.همیشه همین­طور است! همیشه که نه! ولی خیلی اتفاق می­افتد که درست قبل از این که کاری کنیم که همه چیز به­هم بریزد اتفاق خوبی می­افتد. البته خیلی وقت­ها هم- شاید بیشتر ازاولی- لوضاع کاملاً عکس می­شود. چیز عیرعادی این بود که حرکات دخترک کاملاً از هیجان­زدگی­اش خبر می­داد. هر حرکتش با یک نگاه زیرچشمی همراه می­کرد که ببیند بفیه چه نظری احتمالاً پیدا کرده­اند. البته راخت فهمید قصد دختره فقط این است که مبادا کسی حواسش جمع او شده باشد. نگاه او که جشم­های پریشان دختر را نگاه می­کرد|، متوجه بقیه­ی صورتش شد که حالا در چند لحظه­ای که تاکسی در بزرگراه بود­ آرام گرفته بود. لب­هایش کمی از هم دور بودند و دندان­هایش را می­توانست ببیند که چقدر سفید بودند. فتیشیسم! آیا برای این بود که از داندان­هایش خوشش می­آمد؟ کاش کمی در مورد خودش می­دانست. . . دماغش خیلی کوچک بود. مثل بچه­ها! چشم­هایش هم که الان آرام گرفته بودند خیلی کمرنگ­تر از سیاه بودند. درست نمی­توانست زیر نور زرد چراغ­های بزرگراه­ به چشم خودش اعتماد کند. ولی هرچه بود سیاه نبودند. ولی چرا آدمی که چشمش روشن است، در این سن کم نباید پوستش خیلی سفید باشد؟ حتی زیر نور زرد که این­قدر پوست را زنده و یکدست می­کند. می­توانست یک لکه را روی پوستش بخواند.


دخترک یک لحظه زیرچشمی نگاهش را خواند. ولی او چند لحظه طول داد تا نگاهش را برگرداند. حواسش بیشتر متوجه این اصل شده بود که این دخترک هرچیزی که باشد، اشراف­زاده نیست. حواسش جمع پوستش شده بود که وحشی و دیمی بودن دخترک را نشان می­داد. برای چند لحظه حواسش برگشت که دخترک سخت معذب شده است. ولی بعد نکته­ی مهم­تری را فهمید. کیف دخترک، از همان کوله­های معمولی، زیادی پر بود. مرد قصه­ی ما به راننده تاکسی حرفی در مورد پیاده شدن گفت. گفت که آخر مسیر پیاده می­شود. چون حال خوبی نداشت ازخیر فیلمبرداری گذشته بود. فکر کرد کاش جای غذای چرب ظهر چیز بهتری خورده بود. زیرچشمی نگاهی انداخت به دخترک که حواسش را صحنه­ی شلوغ فیلمبرداری که ردش می­کردند پرت کرده بود. دهانش کمی بیشتر باز شده بود و هرجند کلا| چیزی را که می­دید با بی­اعتنایی نگاه می­کرد، ولی مجذوبش شده بود. درست مثل خود او! فکر کرد که نظر او به دخترک هم همان­طوری است. دخترک گردنش راکاملاً چرخاند تا صحنه­ی فیلمبرداری را کامل ببیند. دخترک آن­قدر مجذوب شده بود که از تاکسی خواست نگه­دارد.


دخترک چند لحظه­ای به صحنه خیره شد که از پشت سرش شنید "می­خواهی بروی از جلوتر ببینی؟" و ناگهان برگشت.


چند لحظه طول کشیده بود که بتواند بر انبوه تفکرهای رنگارنگش نظمی بدهد و خودش را راحت کند که همین­جا پیاده شود. به فکرش داشت فشار می­آورد که برای چه به صحنه­ی فیلمبرداری برگشته است. آن­قدر حواسش گرم این موضوع بود که حتی نگاهی هم به صورت راننده تاکسی نینداخت که ببیند آشناست یا نه. ولی وقتی که چند قدم از ماشین دور شد بیشتر فکرش متوجه دخترک بود. دخترک را گوشه­ی آرامی از جمعیت پیدا کرد. چند لحظه طول کشید که دوروبرشان آن­قدر خلوت بشود که او جرات کند حرف بزند. ولی جمعیت آن­قدر سریع رفت و به همان سرعت آن­جا داشت شلوغ می­شد که فرصت فکر کردن پیدا نکرد و اولین چیزی را که به ذهنش رسید به زبان آورد. چند لحظه که بهت­زدگی دخترک را تاب آورد، نمی­دانست از بهت­زدگی دخترک بود که دوست داشت تشدیدش کند یا از حس کنجکاوی خفه­کننده­ای که ولش نمی­کرد که جمله­ای را که از نیم­ساعت پیش در ذهنش می­چرخید به زبان آورد: "فراری هستی؟"


دخترک کلمه­ی فراری را که شنید تنش لرزید. نگاهی انداخت به مردی که جلویش انداخته بود. به قیافه­اش نمیآمد که مامور باشد. ولی بود. با تمام وجود زنانه­اش از این مطلب مطمئن بود. خواست فرارکند ولی منصرف شد. دوروبرشان خیلی شلوغ بود. سعی کرد نگاهش را معصومانه کند. در ذهنش به خودش گفت "مثل بچه گربه باش". ولی چشم­های روبرویش خیلی دقیق نگاهش نمی­کردند.


برای یک لحظه تصمیم گرفته بود که دخترک را ول کند و برود سراغ منشی صحنه که به ذهنش خطور کرده بود که اگر کسی از او بپرسد که به او چه مربوط که ظهر منشی با چه کسی بوده است آیا جوابی دارد یا نه. نگاهش منگ ماند. کمی طول کشید که بفهمد دختر فراری دارد برایش ادا می­آید. داشت خودش را لوس می­کرد. شاید داشت او را خر می­کرد که اگر مثلاً پلیس است خیلی به او سخت نگیرد.



در خانه را باز کرد و دختر فراری را که از داخل شدن می­ترسید تقریباً به داخل خانه هل داد. حس بسیار غریبی داشت. انبوهی از احساسات متناقض ذهنش را سنگین کرده بودند. نگاهش روی بدن دختر که البته همه چیزش را باید حدسس می­زد می­چرخید. ولی احساس­های خیلی قدیمی که مربوط می­شد به نمی­دانست چه زمانی، ترغیبش می­کرد که مثل فردین عمل کند و مردانگی به خرج بدهد( یا واقعاً مثل فردین عمل کند و . . .). ولی چشم­هایش هنوز می­چرخید. ناگهان نگاهش روی صورت دختر چرخید و با خودش فکر کرد چرا با او عروسی نکند؟ قبل از این­که به خودش فرصت بدهد که ایده­ی غریبی را که در ذهنش رشد کرده­بود مسخره کند مشغول بررسی دختر شد که ببیند آیا قیافه­اش طوری هست که اگر بقیه او را به عنوان همسر او ببینند به نظرشان مسخره نیاید. وقتی حواسش از چهره­اش جمع دندان­ها شد حواسش کمی پرت شد. دختر داشت داخل اتاق می­شد. نمی­فهمید برای چی. ولی تصمیم گرفت همان­جا بایستد و فکر کند. هنوز یک دقیقه هم فکر نکرده بود که تحمل کنجکاویش را دیگر نداشت و داخل اتاق شد.


نمی­دانست دقیقا چه اتفاقی افتاده بود که الان داخل خانه­ی این مرد بود. هیچ دلیلی برای این­کارش نمی­دید. تقریباً او را به داخل خانه هل دادند. داخل هال ایستاده بود و بعد از چند لحظه منگی چشمانش چشمان مرد را دید که روی بدنش می­رقصیدند. فکر کرد که فهمیده است که چه اتفاقی افتاده است. به نظر نمی­رسید که قدرتش آن­قدری باشد که تحمل مقاومت در برابر این مردک را داشته باشد. چشمان مرد که برای لحظه­ای روی صورتش ماند باعث شد که یخ بزند و تصمیم گرفت قبل از آن که مثل دفعه­ی قبل، آن حرف­های فجیع گوشخراش شروع بشود، خودش داخل اتاق بشود. احساس سردی داشت همه­ی وجودش را می­گرفت. بیشتر انزجار. بیشتر خالی از شدن هر احساسی. ازدر نیمه باز یکی از اتاق­ها تختخوابی را دید و وارد اتاق شد. چند لحظه منتظر ماند و لباش­هایش را شروع کرد درآوردن که ناگهان مرد وارد شد. جیغ خفیفی کشید. دهان مردک بازمانده بود . سمت او آمد. آرام نگاهش می­کرد. طوری که یک لحظه آرامش نابه­هنگامی او را در خودش غرق کرد. نگاه مرد صاف به چشم­هایش بود. دستش را آرام آرام که روی باسنش حرکت داد و فشارش داد، دریاچه­ی آرامشی که داشت در آن شنا می­کرد ناگهان خشک شد. هیچ چیز فرقی نداشت. ولی دست مرد از کار افتاد نگاهش کرد. که آن­قدرنگاهش غریب بود که هیچ چیز نفهمید از آن. به او گفت " از صبح این همه آدم بسیج نشده­اند که من تو را فقط برای یک ساعت داشته باشم". نفهمید یعنی چه. همچنین جمله­ای را هم راننده­ی آژانش موقعی که او مشغول ور رفتن با پاهای او بود گفته بود. نمی­فهمید. ولی جمله به نظرش آرامش می­داد. ولی دست مردک دوباره داشت حرکت می­کرد. میان زمین و آسمان دوباره معلق شد.



مرداد 1383


Powered by BlogSky.com


where is that?