تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
بهمن 1388
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
آرشیو
موضوع بندی


روزگار شاهزاده GEM TV روزگار شاهزاده GEM TV
و ۱۰۰ عنوان  سریال کره ای دیگر
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
چک آیدی Invis30T.Com
چکر وضعیت آیدی یاهو ! چک کردن
آیدی دوستانتان در یاهو
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 4 دی ماه سال 1388
چفیه‌ی عربی من، دست تجاوزگر را نیش می‌زند*/ مهاجرت و نوستالژیا


الف. سه ماسک ما و هویت

اصولاً خارجی‌نشین­‌ها یک تصویر کلیشه­‌ای دارند که سینمای «استعمارگر ذهن» و تلویزیون کودتاگران ج.ا.ا، چه قبل از آخرین کودتا و چه احتمالاً بعد از آن شیفته­‌ی آن است. فرد موفق خارج‌نشینی که حسرت دوران طلایی زندگی در لجن و کثافت کوچه پس کوچه­‌های خیابان  شوش و مولوی را در ذهنش دارد و چیزی بیشتر از آبگوشت و سیرترشی و چای سلیقون طلب نمی­‌کند و تمامی شیوه زندگی غربی و موفقیت­‌های شغلی مرهمی بر زخم­‌های روحی­‌اش نمی­‌گذارد و طبیعتاً عوض هدایت و مهرجویی و چوبک و غلامحسین ساعدی وقتش را صرف حافظ و فردوسی و علی حاتمی می­‌کند. زندگی­اش هرچند تباه نشده، اما جای خالی معنویت و صفا (بخوانید ایروونی بازی) در زندگی­‌اش خالی است.

تصویر دوم، تصویر واقعی­‌تری است که من و شما بیشتر به آن عادت داریم. یک دیوانه­‌ی عربده­‌کش سلطنت‌طلب که یحتمل حتی یادش رفته است ایران کجای نقشه قرار دارد. تصوراتش راجع به کشورش ما را به خنده می­اندازد و حرف­‌هایش حتی گاهی فهمیدنش هم سخت است، چه برسد به جدی گرفتنش. می­تواند وضع مالی­اش خوب باشد با نباشد و البته نمادهای ایرانی از سر و رویش فوران کرده است با گردنبند اهورایی و تی-شرت I Iran و بقیه مسائل. بدبختی این است که کم کم باید پسوند پیرمرد را از اول اینها حذف کنیم. فرا-سنی عمل میکنند.

و تصویر سومی هم هست که به نظرم از دوتای قبلی با این حجم انبوه ایرانی خارج شده از کشور دارد مطلوب­‌تر می­شود که بروید خارج، دروازه­‌ها گشوده است و خدم و حشم صف کشیده­‌اند و مطربان می­‌نوازند و قاریان می­‌خوانند که شما بروید آن­جا از آن هوش عجیب ایرانی­‌تان که در دنیا منحصر به فرد است اندکی استفاده کنید تا علم از این رو به آن رو شود و همین­طور پول است که به پای شما می­‌ریزند تا برایشان فقط فکر کنید. شب­‌ها هم که هر شب یک بوقلمون برایتان بریان می­‌کنند و به خوردتان می­‌دهند مبادا مریض شوید. شما هم علم می­‌سازید و بعدش می­‌روید یک تی­شرت رای من کچاست می­‌پوشید که نشان دهید حتی در استانفورد هم غیرت ایرانی پابرجاست. بعدش هم هر روز دارند با اختراعات و ابداعات و شب شعر و مراسم شب عید نوروز و شب یلدا و شب زفاف و شب مردگان زنده و اینها زیبایی فرهنگ ایرانی را گسترش می­‌دهند.

خب اگر اغراق­ها را حذف کنیم، هرسه­‌تای این­ها کمی راست در خودشان دارد، به جز آخری که بالکل غلط است. اما طبق معمول هر نوع ابرروایت سازی، ما بی­صدایان را شامل نمی­شود، چون تصویر حقیقی ما کاربردی ندارد، نه به درد ایدئولوژیک کوبیدن مدرنیست‌های ایرانی می­‌خورد، نه به کار تحقیر انبوهی فراری سیاسی می­‌آید، و نه مدینه فاضله-به معنای حقیقتاً فاضله- را ترسیم می­‌کند.  اما با این حال این تصاویر کمی بیش از حد عادی جدی و واقعی هستند.

همیشه فکر میکردم چیزی که وسط هرسه‌تای این روایت­‌ها مشترک است، نوعی نوستالژی آشکار و پنهان است. اما چیزی که در حقیقت همان انسان در جستجوی هویت عنوان بهتری است برایش. در واقع هیچ نوستالژیایی برای وطن در کار نیست. چیزی که این وسط است نوعی نبرد بر سر هویت است. قطعاً نوستالژیا برای فلان آهنگی که سال 76 که می­خواسته از ایران بیاید بیرون وجود دارد، اما نوستالژیا همیشه در حریم خصوصی است. کسانی که من دیده­‌ام و می­‌شناسم از ایرانی­ها حسرت چیزهایی  را دارند که هیچ کس دیگری ممکن است نفهمد. زبان نوستالژی ما بیش از حد شخصی و خصوصی است که کسی بتواند بفهمد ما داریم چی می­‌گوییم. چیزی که این همه کباب کوبیده و ترشی هفت بیجار و این­‌ها را مهم می­‌کند، لااقل برای آخرین نسل از مهاجران، هویت است نه نوستالژیا. نبرد بر سر چیزی است که بشود بهش چنگ زد و از آن آویزان ماند. وگرنه از آن­ها که هویت دیگری برای خودشان می­‌تراشند دیگر کمتر مرض­‌های هیستیریک این مدلی سراغشان می­‌آید.

ب- Your lips move, but I cant hear what you’re saying

سریال «سوپرانوز» می­تواند یک تز دکترای جامعه­‌شناسی یا روانشناسی با موضوع «زندگی مردم آمریکا» باشد. در یک صحنه بسیار دیدنی از این سریال (فکر کنم قسمت اول فصل دوم یا سوم) خدمتکار لهستانی، شوهرش را آورده است تا ماشین لباسشویی خانه را تعمیر کند. زن و شوهر آمریکایی دارند با هم جر و بحث می­‌کنند که ناگهان مهندس لهستانی حقیقتی را که ما چند دقیقه قبل فهمیده­‌ایم را با صدای بلند می­‌گوید: «من توی لهستان محققی بودم که 17 نفر زیر دست من کار می­‌کردند و بودجه نامحدود داشتم». آمریکایی­ها یک لحظه ساکت­ می­‌شوند و به او نگاه می­‌کنند و بعد جر و بحث‌شان را ادامه می­دهند.

خب این حکایت خنده­‌دار نصف مشکلات مهاجران را توضیح می­‌دهد. خارجی­ها دیده نمی­‌شوند. البته زمان زیادی لازم نیست که آدم بفهمد که اصولاً توی آمریکا هیچ کس دیده نمی­‌شود، به جز یک قهرمان گلف یا خواننده، زمانی که با زنش کتک کاری کند. بقیه مردم هم نامرئی هستتد. به خصوص زندگی حومه شهری که جز دو تا شهر تو آمریکا بقیه این کشور را بلعیده است این خصیصه را تقویت کرده است. اما خب قبول کردن این مساله برای خیلی­‌ها مشکل است. بالاخره سقوط کردن از محقق ارشد لهستانی یا سوگلی دانشگاه صنعتی هند به یک دانشجو میان خیل دانشجوها خیلی جالب نیست، دیگر دیده نمی­‌شوید. کسی متوجه شما نیست. «دیگران» شما را نگاه نمی­کنند.

به نظر من چیزی که خیلی مشکل هویت را بین ایرانی­‌ها حساس می­کند همین مساله دیده نشدن است. انسان­هایی که عادت کرده­‌اند را زندگی خود را زیر چشمان «دیگری» بسازند و میلشان در تمام عمر معطوف به دیگری بوده است، ناگهان متوجه می­‌شوند آن دیگری دیگر نیست. نیاز به یک دیگری دارند که بهش چنگ بزنند، برایش برهنه شوند و ارضایش کنند. به نظر من این مشکل نوستالژی را این­جا می­شود رازش را باز کرد. نیاز به آن دیگری که همه چیز را به پایش ریخت، برایش جان داد و همه چیز را بر گردنش انداخت. همین است که در سه ایماژ بالایی مشترک است. اولی و آخری دیگران شما را می­‌بینند و در دومی شما برای دیده شدن نعره می­‌زنید. تمام چیزی که انسان در جستجوی هویت ایرانی دنبالش است این است که دیگران نگاهش کنند تا او بتواند طبق نگاه آن­ها برای خودش هویت بسازد.

 

 

 

پ.ن: این آخرین نوشته­‌ای است که راجع به مهاجرت می­‌نویسم. خسته شدم. الان ناگهان درک کردم که این مساله برای من اصلاً مهم نیست. نمی­دانم چرا احساس وظیفه کردم که حتماً چیزی باید در این مورد بنویسم./


پ.ن:‌ جدی مثل این‌که این بلاگ‌اسکای را عوض کنم. ای بابا!!!‌

 

 

* بخشی از شعر «بنویس»، محمود درویش

 


پنجشنبه 12 شهریور ماه سال 1388
دیجیتالیزه کردن لیبیدو / بالاترین

چیه چرا حسودی میکنین. مموتیش جایزه خریده براش، تازه اگه رای اعتماد بیاره قول داده ست ویکتوریا سیکرت هم بخره واسش (توصیف کاربر بالاترین راجع به کیف فاطمه آجرلو) +

اهمیت کیهان در حد پشم بز هم نیست. قراره تک تک فک و فامیل شریعتمداری رو جلوی چشماش رنده کنیم بعد خودشو تو مخلوطی از قیر داغ و شاش غرق کنیم. +

هر دو تا جمله یکی‌ گفته میترسیدیم، بابا طرف بدنش عفونت کرده، ورم کرده، اینا ۱۳ روز میومدند بالا سرش نگاش میکردند و میرفتند؟ عجب آدمهایی پیدا میشند (توصیف یک کاربر بالاترین از خانواده یکی از شهدای حوادث اخیر) +


. . .فحش میدن. کلا آدمهایی هستند که شستشوی مغزی داده شده اند و گمان نکنم قابل اصلاح باشند. (توصیف یک کاربر بالاترین از حامیان ج. ا. ا.) +


کلاً ناامیدی خیلی هم بیجا نیست. این لینکها کوچک ترین و بی اهمیت ترین قسمت چیزهایی هستند که توی بالاترین پیدا میشوند و این چهار پنج جمله صید یک ربع ریدر خوانی امروز بیشتر نیست. وگرنه میتوانید توصیفات جنسی کامل صحنه‏های تجاوز به جوانان، برتری‏های کوروش کبیر در مقایسه با احمدی نژاد، کاریکاتورهای لوس، شوخی با پریود جنسی و لباس زیر و جوراب وزرای زن و از همه ناگوارتر تبلیغات گسترده برای شاهنشاه آریامهر بزرگوار رضا پهلوی (که گویا میخواهد نخست وزیر باشد، حالا من نمیدونم پس چرا به خودش میگوید شاهزاده) را بخوانید.


جنبشی که از خیابان به اینترنت سرریز شود زهرآگین می‏شود، به خصوص اگر ناسیونالیست‏ها آدرس آن را یاد بگیرند. شعار مرگ بر موسوی توی تظاهرات‏های خارج از کشور شنیده می‏شود. کمدی سیاه آنجاست که این‏ها را طرفداران سلطنت در راستای کشتار 67 می‏گویند. یعنی همان‏هایی که قبل از انقلاب شقه شقه‏شان می‏کردند حالا برایشان غزیز شده‏اند. همان‏ها یکهویی جنبش را صاحب شدند. انگار نه انگار که خیلی از آن‏ها برای تحریم شلوغ می‏کردند و فردای انتخابات از خوشی جشن گرفته بودند.



 فقط این وسط امید ما به «مردم» است.


سه شنبه 3 شهریور ماه سال 1388
آفریقای جنوبی خصوصی-ملی من

فهیم، رفیق افغانی من از خاطرات خودش از کتابخانه زیرزمینی شان در قندوز در دوران طالبان تعریف میکند و اینکه چطوری کتابها را در شهر کوچکشان پخش می‏کردند که ملت افغان را آزادیخواه کنند و چه‏ها که برسر صاحب کتابخانه نیامد، و از دانشگاه کابل. درضمن دلش از بلاهایی که بر سر «برادران و خواهران» ایرانی اش آمده به ستوه آمده بود. 


ناتیس بنگلادشی عاشق سینمای ایران است. مهرجویی، مخملباف و مجیدی را دوست دارد و اسم فرهادی را نشنیده است. نیم ساعتی که با او صحبت میکنم سینمای همه جای دنیا را می‏شناسد. ژاپنی‏ها، سینمای عرب (که من فقط اسم شریف شاهین یا همچین کسی را فقط شنیده‏ام)، فیلم‏های اروپایی و بقیه. همه را هم دوست دارد و فقط گاهی غصه می‏خورد به حال سینمای خودشان.


ساتلیش هندی معتقد است که اصولاً ما باید تمام اعتبار فرهنگ ایرانی و هندی را به پای مامن اصلی مهاجران هندواروپایی بگذاریم. از ناسیونالیسم می‏نالد و معتقد است که فرهنگ غربی نژادپرست است. ایده‏هایش را راجع به تفاوت اورینتالیسم خاورمیانه‏ای ادوارد سعید و اورینتالیسم، به قول خودش سیداکتیو، هندی توضیح می‏دهد.


یک ایرانی که این‏جا می‏شناسم معتقد است هندی‏ها اینجا را گداخانه کرده‏اند، مثل پشگل همه جا را گرفته‏اند. یکی دیگرشان می‏گوید که شرقی‏ها (یعنی چشم بادامی‏ها) خیلی قیافه‏های تخمی دارند و فقط به درد دست‏مالی و دستگرمی (عین اصطلاح) می‏خورند که بعد بریم سراغ بلبل‏های آمریکایی. این آقای سی ساله مجرد، بلبل را هم شرح می‏دهد. بلبل یعنی جانوری که می‏گذاری توی قفس برات چهچه بزند، روزهای اول می‏گذاری‏اش بالای تخت تا پررو نشه، بعد کم کم میاریش زیر پتو.



دوشنبه 1 تیر ماه سال 1388
Into the Death


Bang your head! Come on! 1, 2, 3, 4

Into the death into! the death into the death!
Go Go! Go Go! Go Go! Go Go!

Terror Worldwide! You can't run away you can't hide I came to get you! Get down ...
Respect! And you can't turn back now... Speed is what you need is what you feel is what you're livin' for!
Let's fucking Riot! Go!
And welcome to my paradise there's no good reason to keep you alive
Die Die Die my darling! Run! Cause you can't hide
There's no escape from where you coming from we're going to the top where we belong!
Life is like a videogame with no chance to win ...

Into the death! Into the death! Into the death!
Go Go! Go Go! Go Go! Go Go!

Maybe we sit down and talk about the revolution and stuff but it doesn't work like that!
You can't turn back now there's no way back
You feel the power to destroy your enemy!

Midijunkies gonna fuck you up! midijunkies gonna fuck you up!
Another life wasted another soldier dead this system's guilty it's true but sad
Our life is what they control! Soon they gonna take our bodies and souls!
Into the death! Into the death!
Go Go! Go Go! Go Go! Go Go! Go Go! Go!
Into the death



Atati Teenage Riot - Into the Death


دوشنبه 18 خرداد ماه سال 1388


دوشنبه 14 بهمن ماه سال 1387
غزه ی سینما آزادی/

نه دفعه اول بود، نه دفعه آخر. اما این بار یک فرقی داشت. اگر دفعه اول موزه هنرهای معاصر بود که سه تا حلقه فیلم را قاطی پاطی پخش کرد، و دفعه دوم جشنواره پارسال که چهار ساعت مردم را معطل کرد تا نصفه دوم شاهین سیاه را بیاورد، امسال جشنواره این بلا را سر ادیسه فضایی آورد. اودیسه فضایی از آن فیلمهایی است که کم پیش می‌آید سینه‌فیل‌ها پایش بنشینند و نگاهش کنند. چون معمولاْ آن قدر دیده‌ایمش که حالمان به هم می‌خورد. اما پرده بزرگ و صدای دالبی را نمی شود از دست داد (به خصوص بعد از خماری کشیدن در صفهای بیهوده فیلم های بخش ایرانی).

اما توهینی بیشتر از این نیست که این بار هم، برای دفعه nام در جشنواره فجر یک فیلم را نصفه پحش کنند. من نمیدانم کدام پفیوزی به ج.ا.ا. گفته باید یک جشنواره فیلم هم در ویترین بین المللی اش داشته باشد تا بریند به اعصاب حدود 10 نفر بدبختی مثل خودم که آمده اند فیلم ببیند. اودیسه بخشی از خاطرات جمعی هزاران هزار نفر مثل خودم است. دیگه فیلمهای حاتمی کیا و ده نمکی نیست که تاچند سال دیگه کسی چیزی از آن یادش نمانده باشد. مثل این می ماند که خاطره اولین هم آغوشیتان را با اولین معشوقه تان در ذهن تان مرور کنید و درست در نقطه اوجش (حدس بزنید کجا فیلم قطع شد) ناگهان یک کسی چراغهای سالن را روشن کند و بگوید همه اش همین بود و ارگاسمی در کار نبوده است. این جوری هم به خاطرات سینمایی شما و هم به مردانگی (یا زنانگی) شما توهین کرده اند.



چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387
دو مونولوگ

1. سرخ­پوست بازی و آرتورپن

ما که بچه بودیم، یکی از اسباب­بازی­های کلاسیک مذکر، یک بسته­ی دوازده تایی از عروسک­های کوچولویی بود که نصف آن­ها سرخپوست بودند و نصف دیگرشان کابوی. چیز زیادی از آن­ها یادم نمی­آید. جز این که معمولاً هرکسی سه چهارتا سری یکسان از آن­ها داشت و مهم­تر این که هر وقت بازی می­کردم، طبیعی و بدیهی بود که برنده­ی جنگ­ها سرخپوست­ها باشند. این مساله الان برایم خیلی عجیب است. اما آن موقع برایم بدیهی بود که سرخپوست­ها باید برنده باشند و این چیزی خلاف جریان طبیعی جنگ­های آمریکای قرن نوزدهم و وسترن­ها و داستان­های دنباله دار آمریکایی است. نمی­دانم این مساله خاص من است یا احتمالاً یک اپیدمی بین متولدین دهه شصت محسوب می­شود. بعید نیست که تحت تاثیر جو ضدآمریکایی آن دوران، تبلیغات تلویزیونی طوری بوده باشد که ما این­طوری فکر کنیم که سرخپوست­ها خوب­ها هستند و سفیدها بد. درهر صورت در همین ایران و نسل قبلی ما دقیقاً عکس فکر می­کرده. شاید چیزی مثل جنگ فلسطین باشد که حتی بی­توجه­ترین آدم­ها هم ناخواسته سمپاتی برای سمت عربی قضیه دارند. حتی این سمپاتی پنهان را در بسیاری از اپوزیسیون­های ماهواره­بین ایرانی هم دیده­ام که لابلای انتقادات به خیال خودشان کوبنده­ای که راجع به رفتن نفت ایران به لبنان و فلسطین دارند، کماکان معتقدند به طور کلی لبنانی­ها بهتر از اسرائیلی­ها هستند. احتمالاً هر دوی این موارد میراث سنت چپ انقلابی ایران است که هرچند با چند هزار اعدام شرش کنده شد، اما حضورش در تاریخ ایران انکار نشدنی است.

 

اما مهم نیست. مهم این است که همیشه نوعی سمپاتی برای سرخپوست­ها داشته­ام. بعداً هم که بالاخره اصل ماجرا را فهمیدم و چندتایی هم وسترن جالب توجه از تلویزیون دیدم، این سمپاتی برایم تقویت شد. همیشه از کارگردان­هایی مثل فورد، هاوکس و بقیه وسترن­سازان کلاسیک بدم می­آمده است و خوشبختانه الان که هیچ مسوولیت رسمی و غیررسمی در قبال سینما ندارم، می­توانم با افتخار اعلام کنم که از هاوکس و فورد سرجمع ده تا فیلم هم ندیده­ام و حتی دو سه تا فیلمی مثل چه کسی لیبرتی والانس را کشت را هم که خودم دوران دانشجویی پخش کرده­ام را فقط تا نصفه یا تکه تکه دیده­ام. اما برخلاف این­ها کارگردانی مثل آرتور پن را خیلی دوست دارم. به خصوص به خاطر بزرگمرد کوچکش یا به خصوص شاهکار بسیار عالی کوین کاستنر یعنی رقصنده با گرگ. هر دوتای این فیلم­ها از محبوب­ترین فیلم­هایی هستند که در عمرم دیده­ام. به خصوص رقصنده با گرگ.

 

 

2.بیــــــــــــــــــــــــــــــــل گیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتس

تئوری­های موفق شدن یکی از پرطرفدارترین موضوعات امروز در مرز دلیرانمان است. این که باب شدن روش­های موفقیت مربوط به فشار اقتصادی است یا رخنه فرهنگ آمریکایی یا لیبرالیزه شدن اقتصاد و روبنای جامعه­ی ایرانی یا آب و هوا یا خروجی فشارهای افسردگی است را نمی­دانم. اما در این که اصولاً این روش­ها گرته برداری از تکنولوژی فرهنگی آمریکا است نمی­توان شک کرد. اتفاقاً همخوانی مذهبی بین فرهنگ پرگهر ما و آمریکا و شباهت­های تاریخی و غیرتاریخی فراوان همگی باعث شده است که ورود این تئوری هیچ نوع مشکل ایدئولوژیکی نداشته باشد و حتی فالانژترین گروه­های مذهبی هم از این تئوری­ها بدشان نیاید.

نکته­ی جالب گستردگی مضامینی است که می­توان در آن­ها موفق شد. از رابطه­ی عشقی و آرامش معنوی یا ثروتمند شدن و موفقیت در محیط کاری گرفته تا انبوهی موفقیت­های جزیی مثل ایجاد ارتباط موفق با همکاران و کنار آمدن با زندگی در یک شهر بزرگ.

ارتباط دادن این همه تئوری با نقد مارکسیستی کار بسیار ساده­ای است. تاکید هزارباره بر روی ناهمخوانی وضعیت متمدنانه فعلی و تضادش با وجود حیوانی ما و این که همه­ی این­ها نشان از پارادوکس­های درونی جامعه طبقاتی دارند و یا این که تمامی این آثار تلاش می­کنند که موفقیت و عدم موفقیت را به صورت امری شخصی جلوه دهند و نقش زیرساختارهای اجتماعی جامعه طبقاتی را در آن کمرنگ کنند. اما علاوه بر این تفسیر کاملاً درست می­توان فرم این نوع تئوری­ها را هم کمی بررسی کرد. این تئوری­ها در انواع از اقسام خودشان، جلسه و کتاب و گلدکوئست و فیلم و گردهمایی و این­ها، با نوعی تاکید بیش از حد بر روی انسان­های موفق می­چرخند. در واقع به جای این که بگویند "اگر این کار را بکنید موفق می­شوید" سعی دارند به ما بگویند "اگر این­طور که این انسان­های موفق عمل کردند عمل کنید به وضعیتی می­رسید که آن­ها الان دارند و اسمش موفقیت است". دوره­های آشنایی با انسان­های موفق، ریزه­کاری­ها و شگردها و رازهای موفقیت آن­ها، منش آن­ها، تاکید بی­پایان بر لذت بردن بی­پایان آن­ها از موفقیت، شرح حال خوشبختی­های آن­ها وو حتی تاکید بر توانایی یا ناتوانی جنسی و عشقی آن­ها، کار بسیار مهمی می­کند که احتمالاً همان چیزی است که این همه کتاب و جلسه را محبوب کرده است. نوعی تاکید بر روی موفقیت انسان­های دیگر. برخلاف چیزی که تصور می­شود که انسان­ها با همذات­پنداری با این افراد و نشاندن خود به جای آن­ها لذت می­برند. این­جا احتمالاً مکانیزم به صورت دیگری عمل می­کند. در مرحله­ی اول ما غرق زندگی و موفقیت­های قهرمانان بزرگ راه موفقیت می­شویم و در واقع میل ما معطوف به آن­ها می­شود. میل ما، میل دیگری می­شود و معطوف به کس دیگر. درست مثل یک رابطه­ی جنسی سادومازوخیستی. اما درست در لحظه­ای که ما به ارگاسم نزدیک شده­ایم یا از آن عبور کرده­ایم، بنگ! ما را به دنیای خودمان پس می­فرستند و میل ما را معطوف به خودمان می­کنند و به ما یادآور می­شوند که ما هم می­توانیم مایکروسافت تاسیس کنیم، اگر []*. این بازگشت به خود احتمالاً لذت­بخش­ترین چیزی است که در این میان وجود دارد. فشار میل دیگری، علیرغم لذت­بخش بودنش چیزی تحمیلی است. هنر انبوه این موسسه­های موفقیت همین بازی با امیال است. آن­ها به شما که در جامعه­ای طبقاتی زندگی می­کنید و بنابراین میلتان معطوف به دیگری است، پیشنهاد می­کنند که با شرکت در کلاس­هایی برای رفتن به طبقات بالاتر، می­توانید میلتان را به سمت خودتان برگردانید. آن­ها نه تضاد موجود در حرف­هایشان را به شما می­گویند و نه چیزی را که قرار است بعدآً سرتان بیاید.

احتمالاً این پاراگراف بالا را اگر دست یک متخصص بدهید در دو دقیقه زیرآبش را کاملاً می­زند. این را خودم هم می­دانم. اما یک سری فاکت­­های انکارناپذیر هم در آن وجود دارد. این را هم من می­دانم و هم شما می­دانید.

 

 

 

 

* داخل کروشه، روش موفقیت در حال تبلیغ یا معرفی را قرار دهید.


1 2 3 4 5 6 7 >>

Powered by BlogSky.com


where is that?