چفیهی عربی من، دست تجاوزگر را نیش میزند*/ مهاجرت و نوستالژیا
الف. سه
ماسک ما و هویت
اصولاً
خارجینشینها یک تصویر کلیشهای دارند که سینمای «استعمارگر ذهن» و تلویزیون
کودتاگران ج.ا.ا، چه قبل از آخرین کودتا و چه احتمالاً بعد از آن شیفتهی آن است.
فرد موفق خارجنشینی که حسرت دوران طلایی زندگی در لجن و کثافت کوچه پس کوچههای
خیابان شوش و مولوی را در ذهنش دارد و چیزی بیشتر از آبگوشت و سیرترشی و چای سلیقون طلب
نمیکند و تمامی شیوه زندگی غربی و موفقیتهای شغلی مرهمی بر زخمهای روحیاش نمیگذارد
و طبیعتاً عوض هدایت و مهرجویی و چوبک و غلامحسین ساعدی وقتش را صرف حافظ و فردوسی
و علی حاتمی میکند. زندگیاش هرچند تباه نشده، اما جای خالی معنویت و
صفا (بخوانید ایروونی بازی) در زندگیاش خالی است.
تصویر دوم،
تصویر واقعیتری است که من و شما بیشتر به آن عادت داریم. یک دیوانهی عربدهکش
سلطنتطلب که یحتمل حتی یادش رفته است ایران کجای نقشه قرار دارد. تصوراتش راجع به
کشورش ما را به خنده میاندازد و حرفهایش حتی گاهی فهمیدنش هم سخت است، چه برسد
به جدی گرفتنش. میتواند وضع مالیاش خوب باشد با نباشد و البته
نمادهای ایرانی از سر و رویش فوران کرده است با گردنبند اهورایی و تی-شرت I ♥ Iran و بقیه مسائل. بدبختی
این است که کم کم باید پسوند پیرمرد را از اول اینها حذف کنیم. فرا-سنی عمل
میکنند.
و تصویر سومی هم هست که به نظرم از دوتای قبلی با این حجم انبوه ایرانی خارج
شده از کشور دارد مطلوبتر میشود که بروید خارج، دروازهها گشوده است و خدم و حشم
صف کشیدهاند و مطربان مینوازند و قاریان میخوانند که شما بروید آنجا از آن هوش
عجیب ایرانیتان که در دنیا منحصر به فرد است اندکی استفاده کنید تا علم از این رو
به آن رو شود و همینطور پول است که به پای شما میریزند تا برایشان فقط فکر کنید.
شبها هم که هر شب یک بوقلمون برایتان بریان میکنند و به خوردتان میدهند مبادا
مریض شوید. شما هم علم میسازید و بعدش میروید یک تیشرت رای من کچاست میپوشید
که نشان دهید حتی در استانفورد هم غیرت ایرانی پابرجاست. بعدش هم هر روز دارند با
اختراعات و ابداعات و شب شعر و مراسم شب عید نوروز و شب یلدا و شب زفاف و شب
مردگان زنده و اینها زیبایی فرهنگ ایرانی را گسترش میدهند.
خب اگر اغراقها را حذف کنیم، هرسهتای اینها کمی راست در خودشان دارد، به جز
آخری که بالکل غلط است. اما طبق معمول هر نوع ابرروایت سازی، ما بیصدایان را شامل
نمیشود، چون تصویر حقیقی ما کاربردی ندارد، نه به درد ایدئولوژیک کوبیدن
مدرنیستهای ایرانی میخورد، نه به کار تحقیر انبوهی فراری سیاسی میآید، و نه
مدینه فاضله-به معنای حقیقتاً فاضله- را ترسیم میکند. اما با این حال این تصاویر کمی بیش از حد عادی
جدی و واقعی هستند.
همیشه فکر میکردم چیزی که وسط هرسهتای این روایتها مشترک است، نوعی نوستالژی
آشکار و پنهان است. اما چیزی که در حقیقت همان انسان در جستجوی هویت عنوان بهتری
است برایش. در واقع هیچ نوستالژیایی برای وطن در کار نیست. چیزی که این وسط است
نوعی نبرد بر سر هویت است. قطعاً نوستالژیا برای فلان آهنگی که سال 76 که میخواسته
از ایران بیاید بیرون وجود دارد، اما نوستالژیا همیشه در حریم خصوصی است. کسانی که
من دیدهام و میشناسم از ایرانیها حسرت چیزهاییرا دارند که هیچ کس دیگری ممکن است نفهمد. زبان نوستالژی ما بیش از حد شخصی
و خصوصی است که کسی بتواند بفهمد ما داریم چی میگوییم. چیزی که این همه کباب
کوبیده و ترشی هفت بیجار و اینها را مهم میکند، لااقل برای آخرین نسل از
مهاجران، هویت است نه نوستالژیا. نبرد بر سر چیزی است که بشود بهش چنگ زد و از آن
آویزان ماند. وگرنه از آنها که هویت دیگری برای خودشان میتراشند دیگر کمتر مرضهای
هیستیریک این مدلی سراغشان میآید.
ب- Your lips move, but I cant hear what you’re saying
سریال «سوپرانوز» میتواند یک تز دکترای جامعهشناسی یا روانشناسی با موضوع
«زندگی مردم آمریکا» باشد. در یک صحنه بسیار دیدنی از این سریال (فکر کنم قسمت اول
فصل دوم یا سوم) خدمتکار لهستانی، شوهرش را آورده است تا ماشین لباسشویی خانه را
تعمیر کند. زن و شوهر آمریکایی دارند با هم جر و بحث میکنند که ناگهان مهندس
لهستانی حقیقتی را که ما چند دقیقه قبل فهمیدهایم را با صدای بلند میگوید: «من
توی لهستان محققی بودم که 17 نفر زیر دست من کار میکردند و بودجه نامحدود داشتم».
آمریکاییها یک لحظه ساکت میشوند و به او نگاه میکنند و بعد جر و بحثشان را
ادامه میدهند.
خب این حکایت خندهدار نصف مشکلات مهاجران را توضیح میدهد. خارجیها دیده نمیشوند.
البته زمان زیادی لازم نیست که آدم بفهمد که اصولاً توی آمریکا هیچ کس دیده نمیشود،
به جز یک قهرمان گلف یا خواننده، زمانی که با زنش کتک کاری کند. بقیه مردم هم
نامرئی هستتد. به خصوص زندگی حومه شهری که جز دو تا شهر تو آمریکا بقیه این کشور
را بلعیده است این خصیصه را تقویت کرده است. اما خب قبول کردن این مساله برای خیلیها
مشکل است. بالاخره سقوط کردن از محقق ارشد لهستانی یا سوگلی دانشگاه صنعتی هند به
یک دانشجو میان خیل دانشجوها خیلی جالب نیست، دیگر دیده نمیشوید. کسی متوجه شما
نیست. «دیگران» شما را نگاه نمیکنند.
به نظر من چیزی که خیلی مشکل هویت را
بین ایرانیها حساس میکند همین مساله دیده نشدن است. انسانهایی که عادت کردهاند
را زندگی خود را زیر چشمان «دیگری» بسازند و میلشان در تمام عمر معطوف به دیگری
بوده است، ناگهان متوجه میشوند آن دیگری دیگر نیست. نیاز به یک دیگری دارند که
بهش چنگ بزنند، برایش برهنه شوند و ارضایش کنند. به نظر من این مشکل نوستالژی را
اینجا میشود رازش را باز کرد. نیاز به آن دیگری که همه چیز را به پایش ریخت،
برایش جان داد و همه چیز را بر گردنش انداخت. همین است که در سه ایماژ بالایی
مشترک است. اولی و آخری دیگران شما را میبینند و در دومی شما برای دیده شدن نعره
میزنید. تمام چیزی که انسان در جستجوی هویت ایرانی دنبالش است این است که دیگران
نگاهش کنند تا او بتواند طبق نگاه آنها برای خودش هویت بسازد.
پ.ن: این
آخرین نوشتهای است که راجع به مهاجرت مینویسم. خسته شدم. الان ناگهان درک کردم
که این مساله برای من اصلاً مهم نیست. نمیدانم چرا احساس وظیفه کردم که حتماً
چیزی باید در این مورد بنویسم./
پ.ن: جدی مثل اینکه این بلاگاسکای را عوض کنم. ای بابا!!!
چیه چرا حسودی میکنین. مموتیش جایزه خریده براش، تازه اگه رای اعتماد بیاره قول داده ست ویکتوریا سیکرت هم بخره واسش (توصیف کاربر بالاترین راجع به کیف فاطمه آجرلو) +
اهمیت کیهان در حد پشم بز هم نیست. قراره تک تک فک و فامیل شریعتمداری رو جلوی چشماش رنده کنیم بعد خودشو تو مخلوطی از قیر داغ و شاش غرق کنیم. +
هر دو تا جمله یکی گفته میترسیدیم، بابا طرف بدنش عفونت کرده، ورم کرده، اینا ۱۳ روز میومدند بالا سرش نگاش میکردند و میرفتند؟ عجب آدمهایی پیدا میشند (توصیف یک کاربر بالاترین از خانواده یکی از شهدای حوادث اخیر) +
. . .فحش میدن. کلا آدمهایی هستند که شستشوی مغزی داده شده اند و گمان نکنم قابل اصلاح باشند. (توصیف یک کاربر بالاترین از حامیان ج. ا. ا.) +
کلاً ناامیدی خیلی هم بیجا نیست. این لینکها کوچک ترین و بی اهمیت ترین قسمت چیزهایی هستند که توی بالاترین پیدا میشوند و این چهار پنج جمله صید یک ربع ریدر خوانی امروز بیشتر نیست. وگرنه میتوانید توصیفات جنسی کامل صحنههای تجاوز به جوانان، برتریهای کوروش کبیر در مقایسه با احمدی نژاد، کاریکاتورهای لوس، شوخی با پریود جنسی و لباس زیر و جوراب وزرای زن و از همه ناگوارتر تبلیغات گسترده برای شاهنشاه آریامهر بزرگوار رضا پهلوی (که گویا میخواهد نخست وزیر باشد، حالا من نمیدونم پس چرا به خودش میگوید شاهزاده) را بخوانید.
جنبشی که از خیابان به اینترنت سرریز شود زهرآگین میشود، به خصوص اگر ناسیونالیستها آدرس آن را یاد بگیرند. شعار مرگ بر موسوی توی تظاهراتهای خارج از کشور شنیده میشود. کمدی سیاه آنجاست که اینها را طرفداران سلطنت در راستای کشتار 67 میگویند. یعنی همانهایی که قبل از انقلاب شقه شقهشان میکردند حالا برایشان غزیز شدهاند. همانها یکهویی جنبش را صاحب شدند. انگار نه انگار که خیلی از آنها برای تحریم شلوغ میکردند و فردای انتخابات از خوشی جشن گرفته بودند.
فهیم، رفیق افغانی من از خاطرات خودش از کتابخانه زیرزمینی شان در قندوز در دوران طالبان تعریف میکند و اینکه چطوری کتابها را در شهر کوچکشان پخش میکردند که ملت افغان را آزادیخواه کنند و چهها که برسر صاحب کتابخانه نیامد، و از دانشگاه کابل. درضمن دلش از بلاهایی که بر سر «برادران و خواهران» ایرانی اش آمده به ستوه آمده بود.
ناتیس بنگلادشی عاشق سینمای ایران است. مهرجویی، مخملباف و مجیدی را دوست دارد و اسم فرهادی را نشنیده است. نیم ساعتی که با او صحبت میکنم سینمای همه جای دنیا را میشناسد. ژاپنیها، سینمای عرب (که من فقط اسم شریف شاهین یا همچین کسی را فقط شنیدهام)، فیلمهای اروپایی و بقیه. همه را هم دوست دارد و فقط گاهی غصه میخورد به حال سینمای خودشان.
ساتلیش هندی معتقد است که اصولاً ما باید تمام اعتبار فرهنگ ایرانی و هندی را به پای مامن اصلی مهاجران هندواروپایی بگذاریم. از ناسیونالیسم مینالد و معتقد است که فرهنگ غربی نژادپرست است. ایدههایش را راجع به تفاوت اورینتالیسم خاورمیانهای ادوارد سعید و اورینتالیسم، به قول خودش سیداکتیو، هندی توضیح میدهد.
یک ایرانی که اینجا میشناسم معتقد است هندیها اینجا را گداخانه کردهاند، مثل پشگل همه جا را گرفتهاند. یکی دیگرشان میگوید که شرقیها (یعنی چشم بادامیها) خیلی قیافههای تخمی دارند و فقط به درد دستمالی و دستگرمی (عین اصطلاح) میخورند که بعد بریم سراغ بلبلهای آمریکایی. این آقای سی ساله مجرد، بلبل را هم شرح میدهد. بلبل یعنی جانوری که میگذاری توی قفس برات چهچه بزند، روزهای اول میگذاریاش بالای تخت تا پررو نشه، بعد کم کم میاریش زیر پتو.
Into the death into! the death into the death! Go Go! Go Go! Go Go! Go Go!
Terror Worldwide! You can't run away you can't hide I came to get you! Get down ... Respect! And you can't turn back now... Speed is what you need is what you feel is what you're livin' for! Let's fucking Riot! Go! And welcome to my paradise there's no good reason to keep you alive Die Die Die my darling! Run! Cause you can't hide There's no escape from where you coming from we're going to the top where we belong! Life is like a videogame with no chance to win ...
Into the death! Into the death! Into the death! Go Go! Go Go! Go Go! Go Go!
Maybe we sit down and talk about the revolution and stuff but it doesn't work like that! You can't turn back now there's no way back You feel the power to destroy your enemy!
Midijunkies gonna fuck you up! midijunkies gonna fuck you up! Another life wasted another soldier dead this system's guilty it's true but sad Our life is what they control! Soon they gonna take our bodies and souls! Into the death! Into the death! Go Go! Go Go! Go Go! Go Go! Go Go! Go! Into the death
نه دفعه اول بود، نه دفعه آخر. اما این بار یک فرقی داشت. اگر دفعه اول موزه هنرهای معاصر بود که سه تا حلقه فیلم را قاطی پاطی پخش کرد، و دفعه دوم جشنواره پارسال که چهار ساعت مردم را معطل کرد تا نصفه دوم شاهین سیاه را بیاورد، امسال جشنواره این بلا را سر ادیسه فضایی آورد. اودیسه فضایی از آن فیلمهایی است که کم پیش میآید سینهفیلها پایش بنشینند و نگاهش کنند. چون معمولاْ آن قدر دیدهایمش که حالمان به هم میخورد. اما پرده بزرگ و صدای دالبی را نمی شود از دست داد (به خصوص بعد از خماری کشیدن در صفهای بیهوده فیلم های بخش ایرانی).
اما توهینی بیشتر از این نیست که این بار هم، برای دفعه nام در جشنواره فجر یک فیلم را نصفه پحش کنند. من نمیدانم کدام پفیوزی به ج.ا.ا. گفته باید یک جشنواره فیلم هم در ویترین بین المللی اش داشته باشد تا بریند به اعصاب حدود 10 نفر بدبختی مثل خودم که آمده اند فیلم ببیند. اودیسه بخشی از خاطرات جمعی هزاران هزار نفر مثل خودم است. دیگه فیلمهای حاتمی کیا و ده نمکی نیست که تاچند سال دیگه کسی چیزی از آن یادش نمانده باشد. مثل این می ماند که خاطره اولین هم آغوشیتان را با اولین معشوقه تان در ذهن تان مرور کنید و درست در نقطه اوجش (حدس بزنید کجا فیلم قطع شد) ناگهان یک کسی چراغهای سالن را روشن کند و بگوید همه اش همین بود و ارگاسمی در کار نبوده است. این جوری هم به خاطرات سینمایی شما و هم به مردانگی (یا زنانگی) شما توهین کرده اند.
ما که بچه بودیم، یکی از اسباببازیهای کلاسیک مذکر، یک بستهی دوازده تایی از عروسکهای کوچولویی بود که نصف آنها سرخپوست بودند و نصف دیگرشان کابوی. چیز زیادی از آنها یادم نمیآید. جز این که معمولاً هرکسی سه چهارتا سری یکسان از آنها داشت و مهمتر این که هر وقت بازی میکردم، طبیعی و بدیهی بود که برندهی جنگها سرخپوستها باشند. این مساله الان برایم خیلی عجیب است. اما آن موقع برایم بدیهی بود که سرخپوستها باید برنده باشند و این چیزی خلاف جریان طبیعی جنگهای آمریکای قرن نوزدهم و وسترنها و داستانهای دنباله دار آمریکایی است. نمیدانم این مساله خاص من است یا احتمالاً یک اپیدمی بین متولدین دهه شصت محسوب میشود. بعید نیست که تحت تاثیر جو ضدآمریکایی آن دوران، تبلیغات تلویزیونی طوری بوده باشد که ما اینطوری فکر کنیم که سرخپوستها خوبها هستند و سفیدها بد. درهر صورت در همین ایران و نسل قبلی ما دقیقاً عکس فکر میکرده.شاید چیزی مثل جنگ فلسطین باشد که حتی بیتوجهترین آدمها هم ناخواسته سمپاتی برای سمت عربی قضیه دارند. حتی این سمپاتی پنهان را در بسیاری از اپوزیسیونهای ماهوارهبین ایرانی هم دیدهام که لابلای انتقادات به خیال خودشان کوبندهای که راجع به رفتن نفت ایران به لبنان و فلسطین دارند، کماکان معتقدند به طور کلی لبنانیها بهتر از اسرائیلیها هستند. احتمالاً هر دوی این موارد میراث سنت چپ انقلابی ایران است که هرچند با چند هزار اعدام شرش کنده شد، اما حضورش در تاریخ ایران انکار نشدنی است.
اما مهم نیست. مهم این است که همیشه نوعی سمپاتی برای سرخپوستها داشتهام. بعداً هم که بالاخره اصل ماجرا را فهمیدم و چندتایی هم وسترن جالب توجه از تلویزیون دیدم، این سمپاتی برایم تقویت شد. همیشه از کارگردانهایی مثل فورد، هاوکس و بقیه وسترنسازان کلاسیک بدم میآمده است و خوشبختانه الان که هیچ مسوولیت رسمی و غیررسمی در قبال سینما ندارم، میتوانم با افتخار اعلام کنم که از هاوکس و فورد سرجمع ده تا فیلم هم ندیدهام و حتی دو سه تا فیلمی مثل چه کسی لیبرتی والانس را کشت را هم که خودم دوران دانشجویی پخش کردهام را فقط تا نصفه یا تکه تکه دیدهام. اما برخلاف اینها کارگردانی مثل آرتور پن را خیلی دوست دارم. به خصوص به خاطر بزرگمرد کوچکش یا به خصوص شاهکار بسیار عالی کوین کاستنر یعنی رقصنده با گرگ. هر دوتای این فیلمها از محبوبترین فیلمهایی هستند که در عمرم دیدهام. به خصوص رقصنده با گرگ.
تئوریهای موفق شدن یکی از پرطرفدارترین موضوعات امروز در مرز دلیرانمان است. این که باب شدن روشهای موفقیت مربوط به فشار اقتصادی است یا رخنه فرهنگ آمریکایی یا لیبرالیزه شدن اقتصاد و روبنای جامعهی ایرانی یا آب و هوا یا خروجی فشارهای افسردگی است را نمیدانم. اما در این که اصولاً این روشها گرته برداری از تکنولوژی فرهنگی آمریکا است نمیتوان شک کرد. اتفاقاً همخوانی مذهبی بین فرهنگ پرگهر ما و آمریکا و شباهتهای تاریخی و غیرتاریخی فراوان همگی باعث شده است که ورود این تئوری هیچ نوع مشکل ایدئولوژیکی نداشته باشد و حتی فالانژترین گروههای مذهبی هم از این تئوریها بدشان نیاید.
نکتهی جالب گستردگی مضامینی است که میتوان در آنها موفق شد. از رابطهی عشقی و آرامش معنوی یا ثروتمند شدن و موفقیت در محیط کاری گرفته تا انبوهی موفقیتهای جزیی مثل ایجاد ارتباط موفق با همکاران و کنار آمدن با زندگی در یک شهر بزرگ.
ارتباط دادن این همه تئوری با نقد مارکسیستی کار بسیار سادهای است. تاکید هزارباره بر روی ناهمخوانی وضعیت متمدنانه فعلی و تضادش با وجود حیوانی ما و این که همهی اینها نشان از پارادوکسهای درونی جامعه طبقاتی دارند و یا این که تمامی این آثار تلاش میکنند که موفقیت و عدم موفقیت را به صورت امری شخصی جلوه دهند و نقش زیرساختارهای اجتماعی جامعه طبقاتی را در آن کمرنگ کنند. اما علاوه بر این تفسیر کاملاً درست میتوان فرم این نوع تئوریها را هم کمی بررسی کرد. این تئوریها در انواع از اقسام خودشان، جلسه و کتاب و گلدکوئست و فیلم و گردهمایی و اینها، با نوعی تاکید بیش از حد بر روی انسانهای موفق میچرخند. در واقع به جای این که بگویند "اگر این کار را بکنید موفق میشوید" سعی دارند به ما بگویند "اگر اینطور که این انسانهای موفق عمل کردند عمل کنید به وضعیتی میرسید که آنها الان دارند و اسمش موفقیت است". دورههای آشنایی با انسانهای موفق، ریزهکاریها و شگردها و رازهای موفقیت آنها، منش آنها، تاکید بیپایان بر لذت بردن بیپایان آنها از موفقیت، شرح حال خوشبختیهای آنها وو حتی تاکید بر توانایی یا ناتوانی جنسی و عشقی آنها، کار بسیار مهمی میکند که احتمالاً همان چیزی است که این همه کتاب و جلسه را محبوب کرده است. نوعی تاکید بر روی موفقیت انسانهای دیگر. برخلاف چیزی که تصور میشود که انسانها با همذاتپنداری با این افراد و نشاندن خود به جای آنها لذت میبرند. اینجا احتمالاً مکانیزم به صورت دیگری عمل میکند. در مرحلهی اول ما غرق زندگی و موفقیتهای قهرمانان بزرگ راه موفقیت میشویم و در واقع میل ما معطوف به آنها میشود. میل ما، میل دیگری میشود و معطوف به کس دیگر. درست مثل یک رابطهی جنسی سادومازوخیستی. اما درست در لحظهای که ما به ارگاسم نزدیک شدهایم یا از آن عبور کردهایم، بنگ! ما را به دنیای خودمان پس میفرستند و میل ما را معطوف به خودمان میکنند و به ما یادآور میشوند که ما هم میتوانیم مایکروسافت تاسیس کنیم، اگر []*. این بازگشت به خود احتمالاً لذتبخشترین چیزی است که در این میان وجود دارد. فشار میل دیگری، علیرغم لذتبخش بودنش چیزی تحمیلی است. هنر انبوه این موسسههای موفقیت همین بازی با امیال است. آنها به شما که در جامعهای طبقاتی زندگی میکنید و بنابراین میلتان معطوف به دیگری است، پیشنهاد میکنند که با شرکت در کلاسهایی برای رفتن به طبقات بالاتر، میتوانید میلتان را به سمت خودتان برگردانید. آنها نه تضاد موجود در حرفهایشان را به شما میگویند و نه چیزی را که قرار است بعدآً سرتان بیاید.
احتمالاً این پاراگراف بالا را اگر دست یک متخصص بدهید در دو دقیقه زیرآبش را کاملاً میزند. این را خودم هم میدانم. اما یک سری فاکتهای انکارناپذیر هم در آن وجود دارد. این را هم من میدانم و هم شما میدانید.
* داخل کروشه، روش موفقیت در حال تبلیغ یا معرفی را قرار دهید.
شهروند امروز توقیف شد. حق آزادی بیان برای سانسور همیشه بد است. ولی این مورد به درک. یادم هست که راجع به حق آزادی بیان کانون نویسندگان و دانشجویان دستگیر شده پارسال چی نو