X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

جمعه 4 دی‌ماه سال 1388
چفیه‌ی عربی من، دست تجاوزگر را نیش می‌زند*/ مهاجرت و نوستالژیا


الف. سه ماسک ما و هویت

اصولاً خارجی‌نشین­‌ها یک تصویر کلیشه­‌ای دارند که سینمای «استعمارگر ذهن» و تلویزیون کودتاگران ج.ا.ا، چه قبل از آخرین کودتا و چه احتمالاً بعد از آن شیفته­‌ی آن است. فرد موفق خارج‌نشینی که حسرت دوران طلایی زندگی در لجن و کثافت کوچه پس کوچه­‌های خیابان  شوش و مولوی را در ذهنش دارد و چیزی بیشتر از آبگوشت و سیرترشی و چای سلیقون طلب نمی­‌کند و تمامی شیوه زندگی غربی و موفقیت­‌های شغلی مرهمی بر زخم­‌های روحی­‌اش نمی­‌گذارد و طبیعتاً عوض هدایت و مهرجویی و چوبک و غلامحسین ساعدی وقتش را صرف حافظ و فردوسی و علی حاتمی می­‌کند. زندگی­اش هرچند تباه نشده، اما جای خالی معنویت و صفا (بخوانید ایروونی بازی) در زندگی­‌اش خالی است.

تصویر دوم، تصویر واقعی­‌تری است که من و شما بیشتر به آن عادت داریم. یک دیوانه­‌ی عربده­‌کش سلطنت‌طلب که یحتمل حتی یادش رفته است ایران کجای نقشه قرار دارد. تصوراتش راجع به کشورش ما را به خنده می­اندازد و حرف­‌هایش حتی گاهی فهمیدنش هم سخت است، چه برسد به جدی گرفتنش. می­تواند وضع مالی­اش خوب باشد با نباشد و البته نمادهای ایرانی از سر و رویش فوران کرده است با گردنبند اهورایی و تی-شرت I Iran و بقیه مسائل. بدبختی این است که کم کم باید پسوند پیرمرد را از اول اینها حذف کنیم. فرا-سنی عمل میکنند.

و تصویر سومی هم هست که به نظرم از دوتای قبلی با این حجم انبوه ایرانی خارج شده از کشور دارد مطلوب­‌تر می­شود که بروید خارج، دروازه­‌ها گشوده است و خدم و حشم صف کشیده­‌اند و مطربان می­‌نوازند و قاریان می­‌خوانند که شما بروید آن­جا از آن هوش عجیب ایرانی­‌تان که در دنیا منحصر به فرد است اندکی استفاده کنید تا علم از این رو به آن رو شود و همین­طور پول است که به پای شما می­‌ریزند تا برایشان فقط فکر کنید. شب­‌ها هم که هر شب یک بوقلمون برایتان بریان می­‌کنند و به خوردتان می­‌دهند مبادا مریض شوید. شما هم علم می­‌سازید و بعدش می­‌روید یک تی­شرت رای من کچاست می­‌پوشید که نشان دهید حتی در استانفورد هم غیرت ایرانی پابرجاست. بعدش هم هر روز دارند با اختراعات و ابداعات و شب شعر و مراسم شب عید نوروز و شب یلدا و شب زفاف و شب مردگان زنده و اینها زیبایی فرهنگ ایرانی را گسترش می­‌دهند.

خب اگر اغراق­ها را حذف کنیم، هرسه­‌تای این­ها کمی راست در خودشان دارد، به جز آخری که بالکل غلط است. اما طبق معمول هر نوع ابرروایت سازی، ما بی­صدایان را شامل نمی­شود، چون تصویر حقیقی ما کاربردی ندارد، نه به درد ایدئولوژیک کوبیدن مدرنیست‌های ایرانی می­‌خورد، نه به کار تحقیر انبوهی فراری سیاسی می­‌آید، و نه مدینه فاضله-به معنای حقیقتاً فاضله- را ترسیم می­‌کند.  اما با این حال این تصاویر کمی بیش از حد عادی جدی و واقعی هستند.

همیشه فکر میکردم چیزی که وسط هرسه‌تای این روایت­‌ها مشترک است، نوعی نوستالژی آشکار و پنهان است. اما چیزی که در حقیقت همان انسان در جستجوی هویت عنوان بهتری است برایش. در واقع هیچ نوستالژیایی برای وطن در کار نیست. چیزی که این وسط است نوعی نبرد بر سر هویت است. قطعاً نوستالژیا برای فلان آهنگی که سال 76 که می­خواسته از ایران بیاید بیرون وجود دارد، اما نوستالژیا همیشه در حریم خصوصی است. کسانی که من دیده­‌ام و می­‌شناسم از ایرانی­ها حسرت چیزهایی  را دارند که هیچ کس دیگری ممکن است نفهمد. زبان نوستالژی ما بیش از حد شخصی و خصوصی است که کسی بتواند بفهمد ما داریم چی می­‌گوییم. چیزی که این همه کباب کوبیده و ترشی هفت بیجار و این­‌ها را مهم می­‌کند، لااقل برای آخرین نسل از مهاجران، هویت است نه نوستالژیا. نبرد بر سر چیزی است که بشود بهش چنگ زد و از آن آویزان ماند. وگرنه از آن­ها که هویت دیگری برای خودشان می­‌تراشند دیگر کمتر مرض­‌های هیستیریک این مدلی سراغشان می­‌آید.

ب- Your lips move, but I cant hear what you’re saying

سریال «سوپرانوز» می­تواند یک تز دکترای جامعه­‌شناسی یا روانشناسی با موضوع «زندگی مردم آمریکا» باشد. در یک صحنه بسیار دیدنی از این سریال (فکر کنم قسمت اول فصل دوم یا سوم) خدمتکار لهستانی، شوهرش را آورده است تا ماشین لباسشویی خانه را تعمیر کند. زن و شوهر آمریکایی دارند با هم جر و بحث می­‌کنند که ناگهان مهندس لهستانی حقیقتی را که ما چند دقیقه قبل فهمیده­‌ایم را با صدای بلند می­‌گوید: «من توی لهستان محققی بودم که 17 نفر زیر دست من کار می­‌کردند و بودجه نامحدود داشتم». آمریکایی­ها یک لحظه ساکت­ می­‌شوند و به او نگاه می­‌کنند و بعد جر و بحث‌شان را ادامه می­دهند.

خب این حکایت خنده­‌دار نصف مشکلات مهاجران را توضیح می­‌دهد. خارجی­ها دیده نمی­‌شوند. البته زمان زیادی لازم نیست که آدم بفهمد که اصولاً توی آمریکا هیچ کس دیده نمی­‌شود، به جز یک قهرمان گلف یا خواننده، زمانی که با زنش کتک کاری کند. بقیه مردم هم نامرئی هستتد. به خصوص زندگی حومه شهری که جز دو تا شهر تو آمریکا بقیه این کشور را بلعیده است این خصیصه را تقویت کرده است. اما خب قبول کردن این مساله برای خیلی­‌ها مشکل است. بالاخره سقوط کردن از محقق ارشد لهستانی یا سوگلی دانشگاه صنعتی هند به یک دانشجو میان خیل دانشجوها خیلی جالب نیست، دیگر دیده نمی­‌شوید. کسی متوجه شما نیست. «دیگران» شما را نگاه نمی­کنند.

به نظر من چیزی که خیلی مشکل هویت را بین ایرانی­‌ها حساس می­کند همین مساله دیده نشدن است. انسان­هایی که عادت کرده­‌اند را زندگی خود را زیر چشمان «دیگری» بسازند و میلشان در تمام عمر معطوف به دیگری بوده است، ناگهان متوجه می­‌شوند آن دیگری دیگر نیست. نیاز به یک دیگری دارند که بهش چنگ بزنند، برایش برهنه شوند و ارضایش کنند. به نظر من این مشکل نوستالژی را این­جا می­شود رازش را باز کرد. نیاز به آن دیگری که همه چیز را به پایش ریخت، برایش جان داد و همه چیز را بر گردنش انداخت. همین است که در سه ایماژ بالایی مشترک است. اولی و آخری دیگران شما را می­‌بینند و در دومی شما برای دیده شدن نعره می­‌زنید. تمام چیزی که انسان در جستجوی هویت ایرانی دنبالش است این است که دیگران نگاهش کنند تا او بتواند طبق نگاه آن­ها برای خودش هویت بسازد.

 

 

 

پ.ن: این آخرین نوشته­‌ای است که راجع به مهاجرت می­‌نویسم. خسته شدم. الان ناگهان درک کردم که این مساله برای من اصلاً مهم نیست. نمی­دانم چرا احساس وظیفه کردم که حتماً چیزی باید در این مورد بنویسم./


پ.ن:‌ جدی مثل این‌که این بلاگ‌اسکای را عوض کنم. ای بابا!!!‌

 

 

* بخشی از شعر «بنویس»، محمود درویش

 


Powered by BlogSky.com


where is that?