X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

چهارشنبه 16 مرداد‌ماه سال 1387
زن چشم سفید و چهارراه استانبول/ دو نکته در مورد سریال مرگ تدریجی

مقدمه

اصولاً یکی از سووالات پاسخ داده نشده­ی استاندارد در مورد سینما این است که آیا سینما قرار است واقعیاتی مثل جزییات وقایع تاریخی، داده­های جغرافیایی، لهجه­ها و از این دست را به درستی رعایت بکند یا نه. خیلی از فیلم­های خوب تاریخ سینما مثل نبرد الجزیره وفاداری بی­نظیری را به خط سیر تاریخی دارد و برعکس پاریس فیلم ایرما خوشگله تقریباً هیچ شباهتی به پاریس ندارد و دیدنش بیشتر آدم را یاد شیکاگوی فیلم­های کلاسیک می­اندازد. این سووال هنوز هیچ پاسخی ندارد. البته جریان متحجر نقد فیلم در ایران خیلی وقتش است که جوابش را یپدا کرده و به شدت معتقد به این است که سینما امری «والاتر» و «متعالی­تر» از تاریخ و جغرافیا است و به همین دلیل اصولاً معتقد است که هیچ دلیلی ندارد فیلم­ به این جور چیزها پایبند باشد. اما در عین حال و به طرز مشکوکی این نظریه فقط شامل فیلم­های راست­گرایی مثل دکتر ژیواگو یا آپوکالیپتو یا جیمزباندها می­شود. اتفاقاً همین منتقدان در مورد فیلم­های ضداستالینیستی­ ( ونه الزاماً ضدچپی) مثل زندگی دیگران یا خداحافظ لنین به شدت از «جزییات دقیق و واقعگرایانه» دفاع می­کنند. همچنین اگر فیلمی غیرواقعی و جانبدارانه در مورد اردوگاه چپ ساخته شود، دوباره سخنرانی در مورد «عدم حضور جزییات دقیق و غیرجانبدارانه» شروع می­شود. و البته همه کماکان معتقدند که اولویت با هنر مقدس سینماست، نه چیز دیگری.

اما نباید از نظر دور کرد که عدم وجود یک جواب  کلّی برای سووال بالا الزاماً به معنای عدم وجود هیچ جوابی نیست. بالاخره وجود همزمان فیلم­های واقعی و غیرواقعی، خیلی ساده اشاره به همان ماهیت متفاوت سیاسی این دو دسته فیلم دارد. گاهی لازم است پشت سر هریک از این جنبه­های وفادار به جزییات حقیقی و خیالپردازانه چیزهای بیشتری را پیدا کرد.

1.  اصلاً نوشتن در مورد مرگ تدریجی یک رویا کار خنده­داری است. این سریال برای دیدن، حرص خوردن و مرور کردن آن با دیگران و خندیدن ساخته شده است. کل خط روایی داستان در مورد این است که زنان مستقل، زنان شاغل، زنان مطلقه و زنان خوشگذران ویروس­هایی هستند که می­خواهند بقیه جامعه -یعنی خانواده­های ساده و صمیمی-  را آلوده کنند و به همان صورت خودشان دربیاورند. البته معادل متد صداسیمایی این ویروس­ها از عفونت خانواده­ها و اجتماعات غرب­زده­ی روشنفکری ریشه می­گیرند.

خلاصه­ی تماتیک این سریال همان چیزی است که ژیژک، با تاسی به لاکان، در نقد معروفش روی بزرگراه گمشده به آن نام «تخطی ذاتی» را می­دهد. به قول او این فیلم به این دلیل مورد قبول ساختار رسمی قرار می­گیرد که فیلمش همان کلید اصلی هر داستان بی­گناه و صافی را دارد. شما(یعنی کسی که زندگی قطب مثبت فیلم را دارید و به عبارتی شما کسی هستید که وقایع منفی فیلم از دید شما تخطی است.) فیلمی می­بینید که در آن اثری از جانبداری و همدلی با این زنان نیست. اما شما(یادتان نرود که شما یعنی چی) می­توانید دور از چشمان دیگری بزرگ خودتان را با این زنان در حال هماغوشی تصور کنید و یافرض کنید که یکی از آن­ها هستید که رها زندگی می­کنید. در خیالپردازی­های پنهانی ما و در شیفتگی پنهانی ما به زندگی آن­ها هیچ چیز واقعی وجود ندارد و تخیلات ما جنبه­ی واقعی به خود نمی­گیرند و به همین دلیل به راحتی مورد قبول قرار می­گیرد. امر واقعی که روی صفحه­ی تلویزیون جریان دارد که همان شرف داشتن صمیمیت و سادگی خانواده­های سنتی به این قبیل زندگی­هاست. به همین دلیل این سریال و انبوه سریال­های مشابه همیشه به علت همین تخطی ذاتی همیشه حضور خواهند داشت. البته در جامعه­ی ایرانی که انبوه آدم­های متضاد دارند کنار هم زندگی می­کنند این تخطی همه­گیر نیست. برای خیلی­ها این خیالپردازی کثیف حین دیدن این سریال فعال می­شود، در حالی که بقیه فقط از دست فیلمنامه حرص می­خورند.

مثال جالب­تر همان سریال اولتراپرطرفدار نرگس بود. انبوه بحث­هایی که به شدت برضد این فیلم بود آدم را به این فکر می­انداخت که اگر این سریال این قدر بد است چرا آن را نگاه می­کنید. جواب ساده­ی آن این بود که مشکل نقدهای فیلم، یا بخش خیال­پردازانه بود(نقد بنیادگرایانه) یا امر واقعی جاری روی صفحه­ی تلویزیون(نقد غیردولتی). هر گروه در عین حال مشکل داشتن با یک بخش از این سریال، شیفته­ی قسمت دیگرش بودند. گروه اول از روایت پدرسالارانه لذت می­بردند اما در عین حال ناآگاهانه به پتانسیل سریال برای خیالپردازی اعتراض می­کردند. و گروه دوم هرچند از روایت پدرسالارانه سریال رنج می­بردند اما در عین حال امکان خیالپردازی برای آن­ها فراهم بود. (هرچند در نهایت گروه دوم این شانس را پیدا کردند که امرغیرواقعی، خیالپردازیشان، را به مدت 45 دقیقه روی کامپیوترهایشان تماشا کنند و خیالپردازی­شان را به بالاترین مرحله، وهم­پردازی­های منجر به استمنا ارتقا بدهند)

2. امشب در یکی از قسمت­های سریال، دو نفر از آدم بدها به سفارت انگلستان رفتند. صحنه­ی پیش از این که تاکید بر روی آرایش کردن دختره و عوض کردن روسری­اش بود، اتفاقاً مصداق بارزی از همین تخطی ذاتی است. در حالی که این صحنه­ها در روایت واقعی تنها نمادی از پلیدی زنان ویروسی بود، در ذهن خیالپرداز تماشاچی سکانسی، به غایت اروتیک بود که در آن زنی بدون روسری داخل یک ماشین گران قیمت مشغول ماتیک زدن لب­هایش است ( بروز این خیالپردازی اروتیک را مشخصاً در اتاق تلویزیون خوابگاه با چشمان خودم دیدم و اصولاً همان فوران­های جنسی سرمنشاء این نوشته بود). اما نکته­ی جالب­تر بلافاصله بعد از این صحنه ظاهر شد که در آن سفارت انگلستان در جایی که شباهت غیرقابل انکاری به بزرگراه آفریقا داشت قرار داشت. حالا به سووال اصلی­مان برمی­گردیم. همه می­دانند که سفارت انگلستان از معدود سفارت­هایی است که در جنوب شهر، اگر اشتباه نکنم چهارراه استانبول؛ قرار دارد که منطقه­ای بسیار شلوغ و فقیر است. حالا چرا باید این سفارت به شمال شهر منتقل شود. اصولاً از دیدگاه همانندساز و مطلق­گرایانه این اتفاق اصلاً قابل توجه نیست. اما نکته­ای که در مورد این سریال نباید از یاد برد این است که تمام فیلمنامه­ی این سریال (اگر واقعا به آن معجون عجیب بشود گفت فیلمنامه) حاصل تضاد مطلق و صفر و یکی بین بالا/پایین حاشیه/متن بد/خوب بنا نهاده شده است. حالا اگر قرار باشد معبد بدها(سفارت انگلستان) داخل معبد خوب­ها(جنوب شهر) بنا نهاده شده باشد، منطق داستان به کلی درهم­خواهد ریخت. لازم است امور واقعی طوری دستکاری شوند که گویی تضاد بالا/پایین امری بیرونی و کاملاً ملموس است.

اما شما هیچ وقت ممکن نیست در یک سریال تاریخی ببینید که سفارت انگلستان مثلاً در ده ونک بنا نهاده شده است. چون این­جا موقعیت سفارت انگلستان برعکس حالت قبل تنها در محل اصلی خودش، قلب تهران آن زمان، است که معنا پیدا می­کند. نوعی تاکید بر روی نقش پررنگ استعماری انگلستان. این سکانس خیالی را تصور کنید: داخلی-یک بنای باشکوه که همان سفارت باشد. وزیر مختار انگلستان دارد با صدراعظم نقشه­ای برای ترور یک روحانی مبارز می­کشد. به توافق می­رسند و با نوشیدن و خنده صحبت­های عادی­شان را آغاز می­کنند و بعد کات به خارجی-نمای بیرونی سفارت. مردم ساده و از همه ­جا­بی­خبر دارند از جلوی سفارت رد می­شوند و سروصدای روزمره فضا را پر کرده است. در حالی که آن­ها اصلاً نمی­دانند داخل آن ساختمان زندگی­شان دارد زیرورو می­شود. خب این صحنه را نمی­شود به راحتی از داخل یک ساختمان در یک روستای باصفا به یک خیابان شلوغ کات زد.

حواب به این سووال که حقایق تاریخی یا جزییات واقعی چقدر باید در آثار سینمایی رعایت شود، جوابی به شدت متغیر و ایدئولوژیک دارد. هرکسی که فکر می­کند این تضاد بد/خوب حقیقی است و باید بر آن تاکید شود حق دارد از این انتقال مکان سفارت دفاع کند و هر کس که می­تواند بپذیرد اصولاً همچنین تضادی ایرادات بنیادی دارد می­تواند از آن بگذرد. ولی کسی که آن قدر احمق باشد که فکر کند برهمکنش نور مرئی با لایه­ی سلولوئیدی یک هاله­ی تقدس بالای سرش دارد، فقط احمق است.


Powered by BlogSky.com


where is that?