X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

چهارشنبه 19 تیر‌ماه سال 1387
دو مونولوگ

1. سرخ­پوست بازی و آرتورپن

ما که بچه بودیم، یکی از اسباب­بازی­های کلاسیک مذکر، یک بسته­ی دوازده تایی از عروسک­های کوچولویی بود که نصف آن­ها سرخپوست بودند و نصف دیگرشان کابوی. چیز زیادی از آن­ها یادم نمی­آید. جز این که معمولاً هرکسی سه چهارتا سری یکسان از آن­ها داشت و مهم­تر این که هر وقت بازی می­کردم، طبیعی و بدیهی بود که برنده­ی جنگ­ها سرخپوست­ها باشند. این مساله الان برایم خیلی عجیب است. اما آن موقع برایم بدیهی بود که سرخپوست­ها باید برنده باشند و این چیزی خلاف جریان طبیعی جنگ­های آمریکای قرن نوزدهم و وسترن­ها و داستان­های دنباله دار آمریکایی است. نمی­دانم این مساله خاص من است یا احتمالاً یک اپیدمی بین متولدین دهه شصت محسوب می­شود. بعید نیست که تحت تاثیر جو ضدآمریکایی آن دوران، تبلیغات تلویزیونی طوری بوده باشد که ما این­طوری فکر کنیم که سرخپوست­ها خوب­ها هستند و سفیدها بد. درهر صورت در همین ایران و نسل قبلی ما دقیقاً عکس فکر می­کرده. شاید چیزی مثل جنگ فلسطین باشد که حتی بی­توجه­ترین آدم­ها هم ناخواسته سمپاتی برای سمت عربی قضیه دارند. حتی این سمپاتی پنهان را در بسیاری از اپوزیسیون­های ماهواره­بین ایرانی هم دیده­ام که لابلای انتقادات به خیال خودشان کوبنده­ای که راجع به رفتن نفت ایران به لبنان و فلسطین دارند، کماکان معتقدند به طور کلی لبنانی­ها بهتر از اسرائیلی­ها هستند. احتمالاً هر دوی این موارد میراث سنت چپ انقلابی ایران است که هرچند با چند هزار اعدام شرش کنده شد، اما حضورش در تاریخ ایران انکار نشدنی است.

 

اما مهم نیست. مهم این است که همیشه نوعی سمپاتی برای سرخپوست­ها داشته­ام. بعداً هم که بالاخره اصل ماجرا را فهمیدم و چندتایی هم وسترن جالب توجه از تلویزیون دیدم، این سمپاتی برایم تقویت شد. همیشه از کارگردان­هایی مثل فورد، هاوکس و بقیه وسترن­سازان کلاسیک بدم می­آمده است و خوشبختانه الان که هیچ مسوولیت رسمی و غیررسمی در قبال سینما ندارم، می­توانم با افتخار اعلام کنم که از هاوکس و فورد سرجمع ده تا فیلم هم ندیده­ام و حتی دو سه تا فیلمی مثل چه کسی لیبرتی والانس را کشت را هم که خودم دوران دانشجویی پخش کرده­ام را فقط تا نصفه یا تکه تکه دیده­ام. اما برخلاف این­ها کارگردانی مثل آرتور پن را خیلی دوست دارم. به خصوص به خاطر بزرگمرد کوچکش یا به خصوص شاهکار بسیار عالی کوین کاستنر یعنی رقصنده با گرگ. هر دوتای این فیلم­ها از محبوب­ترین فیلم­هایی هستند که در عمرم دیده­ام. به خصوص رقصنده با گرگ.

 

 

2.بیــــــــــــــــــــــــــــــــل گیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتس

تئوری­های موفق شدن یکی از پرطرفدارترین موضوعات امروز در مرز دلیرانمان است. این که باب شدن روش­های موفقیت مربوط به فشار اقتصادی است یا رخنه فرهنگ آمریکایی یا لیبرالیزه شدن اقتصاد و روبنای جامعه­ی ایرانی یا آب و هوا یا خروجی فشارهای افسردگی است را نمی­دانم. اما در این که اصولاً این روش­ها گرته برداری از تکنولوژی فرهنگی آمریکا است نمی­توان شک کرد. اتفاقاً همخوانی مذهبی بین فرهنگ پرگهر ما و آمریکا و شباهت­های تاریخی و غیرتاریخی فراوان همگی باعث شده است که ورود این تئوری هیچ نوع مشکل ایدئولوژیکی نداشته باشد و حتی فالانژترین گروه­های مذهبی هم از این تئوری­ها بدشان نیاید.

نکته­ی جالب گستردگی مضامینی است که می­توان در آن­ها موفق شد. از رابطه­ی عشقی و آرامش معنوی یا ثروتمند شدن و موفقیت در محیط کاری گرفته تا انبوهی موفقیت­های جزیی مثل ایجاد ارتباط موفق با همکاران و کنار آمدن با زندگی در یک شهر بزرگ.

ارتباط دادن این همه تئوری با نقد مارکسیستی کار بسیار ساده­ای است. تاکید هزارباره بر روی ناهمخوانی وضعیت متمدنانه فعلی و تضادش با وجود حیوانی ما و این که همه­ی این­ها نشان از پارادوکس­های درونی جامعه طبقاتی دارند و یا این که تمامی این آثار تلاش می­کنند که موفقیت و عدم موفقیت را به صورت امری شخصی جلوه دهند و نقش زیرساختارهای اجتماعی جامعه طبقاتی را در آن کمرنگ کنند. اما علاوه بر این تفسیر کاملاً درست می­توان فرم این نوع تئوری­ها را هم کمی بررسی کرد. این تئوری­ها در انواع از اقسام خودشان، جلسه و کتاب و گلدکوئست و فیلم و گردهمایی و این­ها، با نوعی تاکید بیش از حد بر روی انسان­های موفق می­چرخند. در واقع به جای این که بگویند "اگر این کار را بکنید موفق می­شوید" سعی دارند به ما بگویند "اگر این­طور که این انسان­های موفق عمل کردند عمل کنید به وضعیتی می­رسید که آن­ها الان دارند و اسمش موفقیت است". دوره­های آشنایی با انسان­های موفق، ریزه­کاری­ها و شگردها و رازهای موفقیت آن­ها، منش آن­ها، تاکید بی­پایان بر لذت بردن بی­پایان آن­ها از موفقیت، شرح حال خوشبختی­های آن­ها وو حتی تاکید بر توانایی یا ناتوانی جنسی و عشقی آن­ها، کار بسیار مهمی می­کند که احتمالاً همان چیزی است که این همه کتاب و جلسه را محبوب کرده است. نوعی تاکید بر روی موفقیت انسان­های دیگر. برخلاف چیزی که تصور می­شود که انسان­ها با همذات­پنداری با این افراد و نشاندن خود به جای آن­ها لذت می­برند. این­جا احتمالاً مکانیزم به صورت دیگری عمل می­کند. در مرحله­ی اول ما غرق زندگی و موفقیت­های قهرمانان بزرگ راه موفقیت می­شویم و در واقع میل ما معطوف به آن­ها می­شود. میل ما، میل دیگری می­شود و معطوف به کس دیگر. درست مثل یک رابطه­ی جنسی سادومازوخیستی. اما درست در لحظه­ای که ما به ارگاسم نزدیک شده­ایم یا از آن عبور کرده­ایم، بنگ! ما را به دنیای خودمان پس می­فرستند و میل ما را معطوف به خودمان می­کنند و به ما یادآور می­شوند که ما هم می­توانیم مایکروسافت تاسیس کنیم، اگر []*. این بازگشت به خود احتمالاً لذت­بخش­ترین چیزی است که در این میان وجود دارد. فشار میل دیگری، علیرغم لذت­بخش بودنش چیزی تحمیلی است. هنر انبوه این موسسه­های موفقیت همین بازی با امیال است. آن­ها به شما که در جامعه­ای طبقاتی زندگی می­کنید و بنابراین میلتان معطوف به دیگری است، پیشنهاد می­کنند که با شرکت در کلاس­هایی برای رفتن به طبقات بالاتر، می­توانید میلتان را به سمت خودتان برگردانید. آن­ها نه تضاد موجود در حرف­هایشان را به شما می­گویند و نه چیزی را که قرار است بعدآً سرتان بیاید.

احتمالاً این پاراگراف بالا را اگر دست یک متخصص بدهید در دو دقیقه زیرآبش را کاملاً می­زند. این را خودم هم می­دانم. اما یک سری فاکت­­های انکارناپذیر هم در آن وجود دارد. این را هم من می­دانم و هم شما می­دانید.

 

 

 

 

* داخل کروشه، روش موفقیت در حال تبلیغ یا معرفی را قرار دهید.


دوشنبه 10 تیر‌ماه سال 1387
تبریک مجدد

 

 

 

پ.ن: پیش بینی سه سال پیش من در مورد جام ملتهای ۲۰۰۸ درست درآمد.


یکشنبه 2 تیر‌ماه سال 1387
تبریک

 

حذف تیم هلند را به تمامی طرفداران فرانسه تبریک میگوییم. امیدواریم با حذف ایتالیا توسط قهرمان این دوره (اسپانیا*) انتقام فرانسه به طور کامل گرفته شود.

* پیش بینی قهرمانی اسپانیا از پیش صورت گرفته بود ، آگاهانی مثل یادداشت های زیرزمینی احمق شاهد هستند.

 


Powered by BlogSky.com


where is that?