تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

یکشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1387
دراکولا

بر اساس دو ماجرای واقعی

 

جیرجیرک­ها، صدایشان کلافه­ام کرده است. جالب است که روز­ها-به خصوص داخل ماشین- صدایشان بیشتر به گوشم می­خورد. از کولر ماشین هوای داغی بیرون می­زند. راننده صبح برایم توضیح داده بود که ماشین­های قدیمی، دگمه­ای برای روشن و خاموش کردن بخاری ندارند. باید ماشین را ببری تعمیرگاه تا شیر بخاری را ببندند و بعد آب­بندی­اش کنند تا از شر این باد داغ خلاص شد. اما راننده­ی ماشین برایم توضیح نداد چرا او که این همه دانا است تا بحال بخاری ماشین­اش را از کار نینداخته است.

وارد خیابان فرعی که شدیم، اثری از جنگل­ها نبود و تا چشم کار می­کرد از این دشت­های بی­خاصیتی بود که هوای گرم و مرطوب آن  به هر روینده­ای خوشامد می­گفت و برای همین پر از ساقه­های سبز وحشی و بی­خاصیت شده بود. کیفم را محکم فشار دادم و برای بار دهم مدارکم را بررسی کردم که چیزی گم نشده باشد. چیزی گم نشده بود. نامه را یکبار دیگر خواندم: بسم رب الصدیقین. ای ایران ما، ما برای تو خون دل­ها خورده­ایم. از واحد تولیدی مخترعین سبزاندیش وابسته به بنیاد فناوری استان به نمایندگی بیمه شهرستان. شرکت ما در راستای تلاش­های فزاینده برای رشد و گسترش فناوری­های نوبنیاد در مملکت پرافتخارمان، نیاز به بیمه کردن ساختمان اداری و سوله­ی تولید خود دارد و به همین دلیل از شما خواهشمندیم نماینده­ای را برای تخمین زدن هزینه­ی سالیانه­ی بیمه ساختمان­های شرکت و ارزشیابی قیمت کل ساختمان و زمین ارسال فرمایید. بدیهی است که در صورت رضایت طرفین، امکان مذاکره برای عقد قرارهای متعاقب وجود خواهد داشت. من اله توفیق

آقای راننده جلوی یک دیوار بتونی ایستاد و به من گفت پیاده شوم. چند زمین بسیار بزرگ که با دیوارهای بتونی از هم جدا شده بودند، وسط دشت­های پرعلف سبز شده بودند. دیوارهای بتونی واقعاً بلند بودند و نگاه کردن به دیوارها من را می­ترساند. از بالای دیوارها یک سوله­ی بزرگ دیده می­شد که واقعاً ارتفاع بلندی داشت. مشخص بود که فاصله­ی آن تا در ورودی خیلی زیاد است. با خودم فکر می­کردم که در فاصله­ی این دو ساختمان چه چیزی ممکن است وجود داشته باشد. بزرگی زمین غیرعادی بود و هزینه­ی بیمه­ی آن احتمالاً سر به فلک می­کشید. به سمت دیوارها رفتم. به نظر می­رسید که دیوارها قدیمی باشند و یا برای مدت زیادی از ساختمان استفاده نشده باشد. سیمان بین بلوک­ها را گل­های کوچک پر کرده بودند. یک جا هم چند تا بلوک بتونی کنده شده بود و شاخه­های یک بوته­ی غول­پیکر یاس بیرون زده بود. اما گلی نداشت. برگ­هایش هم زیر تابش آفتاب وارفته بودند.

کنار در زنگ­زده­ی کارخانه­، اثری از زنگ نبود. چند تا سنگ برداشتم و محتاطانه به در زدم. عکس­العملی نمی­آمد. صدای جیرجیرک­ها سر به فلک زده بود. گوشی­ام را از جیبم درآوردم و به شماره­ی پایین نامه زنگ زدم. صدای تنومندی از آن طرف جواب من را داد و با ادب و وقاری مثل شعرای پنجاه سال پیش از من معذرت خواهی کرد و گفت الان کسی می­آید و در را باز می­کند.

 

*          *          *

 

در با قیژ و قیژ وحشتناکی باز شد. انگار کن که سال­ها کسی به فکرش نرسیده باشد که در را روغن­کاری کرده باشد. چشم­های قرمزی از لای در نیمه­باز من را نگاه کرد و هیکل یک گوژپشت چاق­ از آن پشت ظاهر شد. آقایی با لباس کارگری آبی و پای لنگ و گوژ عجیبی در را باز کرد. برای یک لحظه وحشت کرده بودم که آقای گوژپشت یک لبخند مهربانانه زد و به من گفت بفرمایید. آرام وارد شدم. مرد گوژپشت در را پشت من نیمه­باز رها کرد و دنبال من آمد. حدود پانصد متر تا سوله راه بود و جز یک کوره راه میان علف­ها همه جا را علف پوشانده بود. یک ساختمان یک طبقه­ی مخروبه هم گوشه­ی زمین افتاده بود. آن­جا هم شیشه­ی  یک پنجره شکسته وجود داشت که یک بوته­ی یاس از وسطش به داخل ساختمان رفته بود. آن دورها سوله بعد جوری ابهت داشت. آرام آرام دنبال گوژپشت که تقریباً می­دوید راه افتادم. پای لنگ و گوژش هر دو سمت چپش بود و این طوری هر وقت که می­خواست پای راستش را ستون کند بدنش انگار که روی یک فنر می­پرید. آرام آرام دنبالش رفتم. با آن همه ورجه وورجه­ای که می­کرد بازهم خیلی یواش حرکت می­کرد. هوا خیلی گرم بود.

وارد سوله که شدیم مبهوت شدم. سوله کاملاً خالی بود. چندتا لوله و کلی الکترود و یک بدنه­ی خالی دستگاه جوش تنها چیزهایی بود که توی سوله پیدا می­شد. یک پلات خیلی خیلی بزرگ مچاله روی زمین افتاده بود که گویا گواهینامه ثبت اختراع بود که در ابعاد غول­آسا چاپش کرده بودند. آقای تنومند و ستبری با قیافه­ای که آدم را یاد افسرهای از جان­گذشته­ی فیلم­های تاریخی می­انداخت جلو آمد و محکم با من دست داد. پشت سرش یک کارگر دیگه با یک لبخند افسرده ظاهر شد. قیافه­ی جذاب و دلنشینی داشت، اما بدبختی هم از قیافه­اش می­بارید. دست­هایش مثل آقای تنومند از روغن سیاه بود. از سر و کول سوله دراکولا* بالا می­رفت. آقای تنومند دست محکمی با من داد و خودش را تنومند معرفی کرد.  

خیلی وقت نبود که صرف تعارف شود. بازدید از کارخانه- یا هر چیز دیگری که اسمش بود- را شروع کردم. طول و عرض سالن را با قدم اندازه می­گرفتم و بعد با سند ساختمان چک می­کردم. دیوارها، علیرغم کهنگی­شان کاملاً سالم بودند. معلوم بود ساختمان مناسبی است. داشتم عرض سوله را قدم می­زدم که تنومند پس کله­ی کارگر گوژپشتش زد و فریاد کشید: مهیار احمق! برو برای آقا یک شربت بیار. جویده جویده سعی کردم بگویم که لازم نیست که تنومند یکی دیگر پس کله­ی آن یکی کارگرش زد و گفت برگردد سرکارش.

طول سوله را تقریباً تمام کرده بودم که پایم به یکی از لوله­های بی­مصرف گیر کرد. لوله را برداشتم و نگاه کردم. انگار سال­ها بود که همان­جا افتاده بود. لوله را که کج کردم یک مارمولک از داخل آن فرار کرد و دراکولاها دنبالش پرواز کردند و کمی جلوتر گیرش انداختند. همین لحظه مهیار یک لیوان آب آلبالوی کمرنگ برایم آورد. تنومند نگاهی به آب آلبالو کرد و دوباره محکم پس کله­ی مهیار زد و گفت برود و یک شربت پررنگتر بیاورد. مهیار زوزه کشان دور شد. نقشه­ها و سند ساختمان را نگاه کردم. سوله دقیقاً مطابق نقشه بود. هوس کردم بیشتر سوله را بگردم. با توجه به کهنگی­اش بعید نبود ایرادی داشته باشد. سقف سوله، چند تا سوراخ داشت و بیشتر آن از ازدحام حشره­ها سیاه شده بود. اما به نظر می­رسید که مشکل خاصی نداشته باشد. به آقای تنومند گفتم که برق سوله از کجا تامین می­شود. لبخند افسرمآبانه­ای زد و من را به همان­جایی که کارگر افسرده داشت کار می­کرد برد.

تابلوی برق سوله خیلی بزرگ بود. بعید نبود که از اول آن را برای یک کارخانه­ی خیلی بزرگ طراحی کرده باشند. کارگر افسرده روی یک نردبان سست بالا رفته بود و داشت با سیم­های تابلوی برق ور می­رفت. تنومند عربده­ی موقری زد و کارگر با وحشت پایین آمد. چند پله­ی آخر را پایین پرید که موفقیت آمیز نبود و با کمر به زمین خورد. تنومند جلو دوید و یک لگد به شکمش زد. کارگرک عربده­ای زد و فرار کرد. تنومند داد زد: تیمور! برو قراضه­ها را بگذار توی انبار.

 با احتیاط از نردبان بالا رفتم تا تابلوی برق را بررسی کنم. از تنومند پرسیدم: برق اینجا مشکلی ندارد؟

گفت: هنوز وصلش نکرده­ایم. دولت تازه این ساختمان را در اختیار ما گذاشته است. بعد ناگهان در خلسه فرو رفت و آرام گفت: به نظر شما چرا مخترعین این همه تحت فشار هستند. ما که ازشان پول نخواسته­ایم. فقط یک سالن. پنج ماه طول کشیده است.

گفتم: پنج ماه که خیلی عالی است. سوله هم خیلی عالی است.

ناگهان با عصبانیت سرش را بالا کرد و به من گفت: آقا! پنج ماه یعنی این که خارج از این مرز رقیبان پنج ماه فرصت دارند اختراع ما را خودشان اختراع کنند.

چیزی نگفتم. با تعجب به تابلوی برق نگاه کردم. چیزی از آن نمی­دانستم. به تنومند  گفتم: من نمی­توانم برق ساختمان را بیمه کنم. باید راه بیفتد تا بدانیم از اول ایرادی در آن وجود نداشته است. درضمن قرارداد شامل آتش­سوزی­های مربوط به اتصال برق نمی­شود. سرش را تکان داد.

مهیار با یک لیوان شربت دیگر وارد سوله شد. تنومند نگاهی به شربت انداخت و محکم پس سر مهیار زد و گفت که سینی پر از شربت شده است و برود یک بار دیگر شربت بریزد. یکبار دیگر هم پس سر مهیار زد و او زوزه­کشان دور شد.

از نردبان پایین آمدم. نزدیک بود بیفتم که تنومند با لبخند دستم را گرفت. بهش گفتم که بازدید سوله تمام شده است و باید برویم ساختمان اداری را ببینم. تنومند تیمور را صدا کرد. من را روی یک گاری نشاندند و تیمور هلم داد. تنومند خواست مخالفت کند، ولی نگاه خوشحال من را که دید منصرف شد. در راه مهیار با یک لیوان شربت داشت به ما نزدیک می­شد. تیمور یک لحظه گاری را به سمتش کج کرد و خندید. مهیار ترسید و سینی شربت از دستش افتاد. فریاد خشمگین تنومند که بلند شد، تیمور گاری را با سرعت بیشتری هل داد و فرار کرد.

وارد ساختمان اداری که شدیم، از قراضگی­اش حیرت کردم. تیمور داشت دوروبر ساختمان را به من نشان می­داد که تنومند وارد شد. من و تیمور و تنومند طبقه­ی اول را تمام کرده بودیم که گوشی تنومند زنگ زد. شماره­ی روی گوشی را نگاه کرد و معذرت خواهی خیلی رسمی­ای از من کرد. بعد هم آرام آرام از ساختمان خارج شد تا جواب زنگ را بدهد. قبل از خروجش سمت تیمور برگشت و سر او عربده زد که زیرزمین را هم نشان من بدهد.

زیرزمین هیچ چیز خاصی نداشت. کلی آهن قراضه و میز شکسته و اشیا غیرقابل شناسایی آن را پرکرده بود. نتوانستم جلوی کنجکاوی­ام را بگیرم و از تیمور پرسیدم: اینجا قبلاً چی بوده است؟

تیمور شروع کرد به حرف زدن. اما آن­قدر لکنت داشت که هیچ کدام از حرف­هایش را نمی­فهمیدم. با دست ساکتش کردم و شروع کردم به قدم کردن زیرزمین که مهیار وارد شد. یک لیوان شربت بی­رنگ دستش بود و داخل سینی هم پر شربت شده بود. ازش پرسیدم: این­جا قبلاً چی بوده است؟

مهیار لبخند زد و گفت نمیدانم. ولی فکر کنم یک جور کارخانه­ی رنگرزی بوده.

گفتم: پس این همه آهن قراضه این­جاها چکار می­کند؟

گفت: پس احتمالا کارخانه­­ی ریخته­گری بوده.

صدایی از دور آمد. از طبقه­ی بالا یک نفر پایین می­آمد. هیکل گنده­ای داشت و ضد نور هیکلش توی پلکان نمی­گذاشت بفهمم کی هست. از پله­ها که پایین آمد متوجه شدم پیرمرد است. گذشته از ریش و سبیل انگلیسی و کله­ی کچل و کلاه کپی­اش، قیافه­ی مهربانی داشت. تی­شرت پوشیده بود و با آرامش دوروبرش را نگاه می­کرد. نگاه متعجبش به من افتاد و دهنش باز شد. چند لحظه همین­طور ماند. احساس کردم که باید خودم را معرفی کنم: مامور بیمه.

اول یک لبخند زد و بعد خندید. سه چهارتا دندان نداشت. رفت قاطی آشغال­ها و یک صندلی بیرون آورد. با دستمال تمیزش کرد و گفت بفرمایید.

مهیار از پیرمرد پرسید: آقا بزرگ! از صیغه­ای چه خبر؟  سه­تایی هرهر خندیدند.

مهیار من را نگاه کرد و گفت: آقا بزرگ تازگی یک زن چهل ساله را صیغه­ی دوساله کرده است.

آقابزرگ گفت: خب شاید بیشتر از دوسال زنده نباشم. نمی­خوام ارثم رو بخوره. دوتا کارگر هرهر خندیدند. پیرمرد یک لحظه با تعجب آن­ها را نگاه کرد و مثل این­که از شوخی­اش احساس رضایت کرده باشد خودش هم هرهر خندید.

از پیرمرد پرسیدم: این­جا قبلاً چی بوده است؟

آقابزرگ یک نگاه تعجب آمیز به من انداخت و گفت: بیوه است.

گفتم: نه اینجا! اینجا!

گفت: این­جا پی؟

تیمور با لکنت زبان گفت: ننننن نه! ساختمان.

مهیار گفت: بیوه بوده؟ فکر می­کردم پیردختر باشد.

گفتم: این ساختمان. کاربری قبلی­اش چی بوده.

تیمور یک لحظه بر لکنتش غلبه کرد و به مهیار گفت: مگر نمی­دانستی؟ یک پسر هم دارد. همزمان آقابزرگ داشت به من  می­گفت: قرار بوده یک کارخانه­ی خرمن­کوبی بزرگ باشد. همین لحظه مهیار خندید. آقا بزرگ برگشت و به او گفت: به چی می­خندیدی؟ فکر می­کردی این جا چی بوده؟

مهیار گفت: من به خرمن­کوبی نخندیدم. به حرف تیمور خندیدم.

بیصبرانه گفتم: چه مشکلی بوده که خرمن­کوبی را راه نینداخته­اند.

تیمور گفت: مممممن گفتم زنت یییک پسر دارد.

آقا بزرگ گفت: آره. ولی پسره خیلی بزرگ نیست.

مهیار گفت: آقابزرگ زنت را ول کن. جواب آقا را بده.

آقابزرگ گفت: چرا ولش کنم؟ زن خوبی است.

مهیار گفت: نه موضوع زنت را ول کن.

من گفتم: یعنی پسر زنتان را ول کنید. چرا خرمن کوبی راه نیفتاده است؟

آقابزرگ گفت: بدم نمی­آید ولش کنم. خیلی دور و بر مادرش می­پلکد. ولی خب از جوانمردی به دور است.

تیمور گفت: ننننه! منظورش صحبت در موووورد پسرتان است.

آقابزرگ گفت: من که در مورد پسرم صحبت نکردم. تو داشتی برای همه جار می­زدی که زن من یک پسر دیگر هم دارد.

مهیار گفت: آقابزرگ! این­جا برای چی خرمن­کوبی نشده است. جواب این را بده.

آقابزرگ دلخور بود و به مهیار گفت: چرا موضوع را عوض می­کنی. همه­اش به من می­خندید. ناسلامتی من رئیس اینجا هستم. پشت سرم حرف می­زنید و می­خندید و بعد به من می­گویید زنم را ول کنم.

گفتم: شما رئیس اینجا هستید؟

آقابزرگ گفت: پس چی؟ فکر می­کنی اگر رئیس نبودم، پول زن صیغه­ای را از کجا می­آوردم.

مهیار و تیمور خندیدند.

آقابزرگ گفت: دیدید همه­اش به من می­خندید. بعد خودش هم خندید.

گفتم: پس تنومند چکاره است؟

مهیار گفت: تنومند مخترع است. به خرج آقابزرگ

آقابزرگ گفت: اگر اختراعش گل کند خیلی پول می­آورد.

تیمور گفت: مممممی کند. خیلی نابغه است.

گفتم: کاربری قبلی اینجا چه بوده است؟

آقابزرگ که حوصله­اش سر رفته بود فریاد زد: خرمن­کوبی!

مستاصل گفتم: چرا پس هیچ وقت راه نیفتاد؟

آقابزرگ گفت: مگر نگفتم؟

گفتم: نه!

مهیار گفت: آقابزرگ عاشق شده­ای!

آقابزرگ خندید.

گفتم: چرا راه نیفتاد؟

تیمور گفت: چچچچی چی راه نیفتاد؟

گفتم: نه! با شما نبودم. با آقا بزرگ بودم.

آقابزرگ گفت: بله

گفتم: چرا راه نیفتاد؟

آقابزرگ گفت: تو این همه راه آمده­ای اینجا که این سووال را بپرسی؟ اصلاً برای چی این همه روی این مساله حساسی؟

ناگهان جو غیردوستانه­ای ایجاد شد. همه با خصومت به من نگاه می­کردند.

آرام گفتم: خب من مسوول بیمه هستم و باید بدانم که آیا ایراد ربطی به ساختمان داشته یا نه. ممکن است ایرادی در ساختمان باشد که باعث شده باشد این ساختمان مناسب کارخانه شدن نباشد. اگر من بدون فهمیدن این ایراد از این جا بروم برایم مسوولیت دارد.

جو غیردوستانه به همان سرعتی که آمده بود، از بین رفت.

آقابزرگ گفت: آها! پس تو هم یک متخصصی؟

گفتم: برای چی راه نیفتاد؟

آقابزرگ گفت: دوران جنگ بود. به نظرم ریسک داشت. زمینش هم آن وقت­ها قیمتی نداشت که ناراحتش باشم.

در همین لحظه تنومند دوباره وارد شد. قیافه­اش برافروخته بود و چیزی داشت زیرلب می­گفت. به من گفت: خب! دیگه کجا مانده­؟

گفتم: تمام شده.

از پله­ها که بالا آمدیم. توجهم به یک آدم دیگه توی حیاط جلب شد. یک دختر یا زن حدوداً سی ساله جلوی در خروجی داشت با سگ­های نگهبان بازی می­کرد. موهایش آشفته بود، ولی خیلی سرحال بود. کس دیگری به جز من حواسش به او نبود. شبیه این پری­های جنگلی بود، البته اگر صورتش دیده نمی­شد. از تنومند پرسیدم: قیمت زمین در این اطراف چقدر است؟

تنومند گفت: من قیمت را می­دانم. اما اخلاق حرفه­ای به من اجازه نمی­دهد که آن را به شما بگویم. لازم است که این اطلاعات را از کسی بگیرید که در این قضیه ذینفع نباشد. من آدرس چند بنگاه املاک و مستغلات را در داخل شهر به شما می­دهم تا شخصاً اطلاعات لازمتان را به دور از هر نوع غرض­ورزی به دست آورید.

در همین لحظه خانم سی ساله وارد شد. آقابزرگ قیافه­ی پدرانه­ای به خودش گرفت و گفت: سلام خانم مهندس. تنومند ستبر ایستاده بود و نگاهش می­کرد. مهیار و تیمور زیرلب ابراز سلامی کردند.

خانم مهندس یک لبخند زد و رو به من کرد. یک پاکت کوچک به من داد. گفت: هزینه­ی رفت و آمد و نهارتان.

گفتم: لازم نبود.

گفت: خواهش می­کنم بگیرید.

تنومند گفت: دست خانم مهندس را رد نکنید. برکت دارد. بعد خنده­ی عجیبی کرد. ناگهان چیزی یادش آمد. به خانم مهندس گفت: آقای مدیرکل حاضر نشده هزینه­های خرید دستگاه­های برش را برعهده بگیرد. تصمیم دارم به تعهداتم عمل نکنم.

رو به من کرد و گفت: هیچ چیزی برای من اندازه­ی تعهد ارزش ندارد. اما متاسفانه شرافت  انسانی­ام اجازه نمی­دهد که ارزش کارم رو بی مزد و منت بفروشم. برگشت نگاهی به تیمور انداخت و یکی پس سرش زد و داد زد: تابلوی برق! مهیار ناپدید شده بود.

خانم مهندس به تیمور گفت: نامه­ها را پست کردی؟

تیمور مردد مانده بود. خانم مهندس بهش گفت: فعلاً برو سیم­کشی را تمام کن.

*          *          *

از در که بیرون آمدم. یادم آمد که نمی­دانم از کجا باید برگردم. خواستم زنگ بزنم و بگویم که یک ماشین برایم خبر کنند. اما منصرف شدم. شماره­ی همراه راننده­ی صبحی را گرفتم. خاموش بود.

 

اردیبهشت-خرداد 87

 

 

* دراکولا: یک نوع حشره که همه­جای گیلان وجود دارد. شبیه مورچه­های بالدار است، کمی بزرگ­تر و نیش بسیار دردناکی دارد.


Powered by BlogSky.com


where is that?