X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

جمعه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1387
کارخانه­ی اولین نیمه شب تابستان

 

 

1. پرده­ی بلند

خسته و آزرده از کنایه­های منشی احمق رئیس، تلاش می­کنم تا درهای تالار را باز کنم. طناب را یک گره­ی ملوانی دور دستگیره­ی در می­زنم و سر دیگرش را سپر به یک مینی ماینر کوچولو که پشت گلدان غول­پیکر چینی پارک است می­بندم. مینی ماینر را به هر زحمتی که هست روشن می­کنم سعی می­کنم در را باز کنم. در غول­پیکر بسیار سنگین است و باز نمی­شود. گاز می­دهم. لاستیک­های مینی­ماینر روی سنگ­های صیقلی کف سالن لیز می­خورند و در باز نمی­شود. سرشار از کلافگی از ماشین پیاده می­شوم، طناب را از سپر باز می­کنم، مینی ماینر را جلو می­برم. چند تا پرده­ی ابریشمی بی استفاده از داخل اتاق نظافت بیرون می­آورم. در اتاق نظافت داخل گلدان غول پیکر است و موقع بیرون آمدن سرم محکم به چارچوبش می­خورد. پارچه­ها را پهن می­کنم و مینی ماینر را روی آن­ها پارک می­کنم و دوباره طناب را گره می­زنم. این بار دیگر چرخ­ها لیز نمی­خورد و آرام آرام و با یک قیژ قیژ ترسناک یک دهنه­ی در باز می­شود. یکی از پنجره­ها را باز می­کنم و مینی ماینر را از آن­جا بیرون می­برم. حدوداً بیست دقیقه طول می­کشد تا به نزدیک­ترین انباری می­رسم. ماشین را پشت یک طاق نصرت زنگ زده پارک می­کنم و به امید پیدا کردن وسیله­ای برای برگشتن پیدا می­مانم.  .  .  .یک یدک کش و چند تا ماشین چمن زنی بدون توجه به من رد شدند. اما سرانجام یک بیل مکانیکی من را سوار کرد. در راه با راننده­اش صحبت کردم. در جشن سه ماه پیش چند تا از لوسترهای ضلع غربی تالار خراب شده بود و حالا تازه می­خواستند آن را تعمیر کنند. کمی در مورد بی برنامگی صحبت کرد و نالید. و حق هم داشت. در ادامه از ایده­ی بکری که برای باز کردن دهنه­ی سنگین­تر تالار به ذهنم رسیده بود برایش چیزهایی گفتم و او هم مرا تشویق کرد.

در ورودی قصر چند دقیقه­ای معطل شدیم تا تریلی­های غول­­­پیکری که قطعات نماد جشن پس فردا را حمل می­کردند راه را برای ما باز کنند. دم یکی از ورودی­های فرعی و کم اهمیت پیاده شدم. گویا راننده­ی بیل مکانیکی فقط بلیط حضور در محوطه­ی باز را داشت و نتوانسته بود مجوز ورود به تالار را بگیرد. به او قول دادم که از مسوول چاپخانه چند تا بلیت برای او بگیرم. اشک شوق در چشمانش بود موقع خداحافظی.

محوطه­ی باز جشن، اوضاع اسفباری داشت و هنوز آماده نشده بود. حدود هفتصد نفر با تمام قوا کار می­کردند که بلکه بتوانند کارش را به موقع تمام کنند. موقعی که داشتم از وسط یک پارک ژاپنی که تازه شن­کشی شده بود می­گذشتم، کسی سرم داد زد. مسیرم را کج کردم و از وسط محوطه و کنار فواره­ها گذشتم. گرد و خاک و گل و شل و داد و بیداد غوغا می­کرد. لوله­ی اصلی آب ترکیده بود و همه جا را آب گرفته بود. چندتا مهندس پیر آماده­ی گریه بودند. تقریباً از میانشان دویدم تا کسی کاری به من محول نکند. ساعت از ده گذشته بود و من هنوز درهای تالار را باز نکرده نبودم. از میان هفتاد پرده­ی حریری که تالار را به پارک وصل می­گذشت عبور کردم و وارد تالار شدم. تالار هم هنوز آماده نبود. اما وضعش خیلی منظم­تر از پارک بود. مثل هر دفعه­ی دیگری که بعد از سه ماه وارد تالار می­شدم باز هم مبهوت عظمت آن شده بودم. ورودی از پارک را یک هندی ساخته بود و هر پانصد متر از محیط را که رد می­کردی، معمار دیگری طرح خودش را ریخته بود. هرکشوری به ترتیب فاصله از هند ساختمانش را ساخته بود تا بالاخره درست روبروی این در نوبت به دورترین کشور- چین- می­رسید (فاصله­ها از شرق حساب می­شد). چینی­ها هم فقط دوتا گلدان غول پیکر داده بودند که دم دروازه­ی اصلی قرار داشت و داخلش پر طی و جارو و ماشین کف­شویی و این­ها بود. در عوض سقف را آن­ها طراحی کرده بودند. نیمه­ی دیگر تالار هم، همه­اش کار رئیس بود.

یک ماشین کف­شویی خالی را قاپ زدم و با سرعت به سمت در اصلی تالار حرکت کردم. نزدیک در ایستادم. آن­قدر شلوغ بود که با ماشین کف­شویی دیرتر می­رسیدم. ماشین را همان­جا ول کردم و سمت دختر سرایه­­دار تالار دویدم که داشت تزیینات میز شام را می­چید. عربده زنان التماسش کردم که کارش را چند لحظه تعطیل کند. طناب چند تا گاو نر را که قرار بود روی یک سرستون وسط سفره بگدارند را گرفته بود و می­کشیدشان سمت لیفتراک. طناب­ها را به بدبختی ازش گرفتم. اولش راضی نمی­شد. قسمش دادم که برای دهنه­ی سنگین در می­خواهمشان. با شک نگاهم کرد و گفت باید از سفره­چی تالار اجازه بگیرد. فرز از یکی از داربست­ها بالا رفت تا از سفره­چی- که داشت سیم­کشی شمع­های کیک را چک می­کرد-اجازه بگیرد. یواشکی زیر دامنش را نگاه کردم. پوستش خوشرنگ بود. برای یک لحظه پایین را نگاه کرد و من را دید. متوجهش شدم و یک بوس برایش فرستادم. در همان عصبانیتش خنده­اش گرفت. نگاهی به سفره­چی انداخت و گفت گاوها را ببر.

 

هیچ چیزی مثل گاو برای درها نمی­شود. این را یک دربان پیر قدیمی به من گفته بود. ماشین­ها-هرچقدر هم قوی- روی کف سالن-با هر چقدر ابریشم روی سنگهایش- سر می­خورند. اما سم گاوها نمی­گذارد که بلغزند. سیزده گاو داشتم که همه طنابشان به هم گره خورده بود. طناب را به دستگیره­ی اصلی گره­ی ملوانی زدم. شلاق را برداشتم و به بدن یکیشان زدم. صدایش درامد و آرام آرام حرکت کرد. دروازه با صدای مهیبی تکان می­خورد. سی چهل نفری که نزدیک دروازه­ی اصلی تالار بودند، کارشان را تعطیل کرده بودند و من را نگاه می­کردند. احساس غرور و تشخص من را پر کرد. ده دقیقه­ای که تا باز شدن کامل دروازه زمان صرف شد، همین­طور من را نگاه می­کردند. سرانجام دروازه به زاویه­ی هشتاد رسید، بیشتر از این باز نمی­کردیم. گاوها را برگرداندم. سفره­چی من را دید و با چندتا سرکوفت گاوها را از من گرفت.

تقریباً همه­ی کارها را انجام داده بودم و اگر تا شب می­توانستم چراغ­های دالان اصلی را روشن کنم، فردا را می­شد استراحت کنم. مسوول چاپخانه را دیدم که باطله­هایش را آورده بود. قرار بود یکی از ضلع­های یادمان وسط تالار را با کاغذ تزیین کنند. دویدم سمتش.

* * *

 

2. پرده­ی کوتاه

 

صدای جیغ ممتد فضای محوطه را پر کرده بود. از کف صیقلی میدان رقص آمدم بیرون. عرق کرده بودم و دلم یک پیک مشتی می­خواست. دیگر دم ورودی پارک هیچ نگهبانی باقی نمانده بود. چند دقیقه بعد از شروع جشن همه تشریفات از بین می­رفت. امسال انبوهی بازرس وظیفه­ی نظارت بر کارکنان تالار را بر عهده داشتند، اما خودشان اولین کسانی بودند که وسط بقیه جمعیت گم و گور شده بودند. چند نفر داخل حوض پریدند و زیر آب­های فواره ایستادند. آن­قدر خوب تعمیر شده بود که اصلا نمی­شد فهمید که تا پریروز چه حالی داشته است. پارک کم کم داشت از سکنه خالی می­شد و به جز آن­هایی که هنوز می­خواستند برقصند بقیه به داخل تالار هجوم برده بودند.

از روی انبوهی پرده­ی حریر پاره شده گذشتم و به همراه چند تا جوان جعلق دیگر وارد تالار شدم. از لحظه­ی ورود به تالار هوای دم­کرده و پردود تالار توی صورت می­زد. آن­قدر شلوغ شده بود که دیگر از سیستم تهویه­ی بینظیر تالار هم چیزی برنمی­آمد. رقاص­ها پشت سر من وارد سالن شدند و توی تالار مشغول رقص شدند. احساس جنونی وجودم را پر کرد. دلم می­خواست به بهترین جای تالار بروم. اما نمی­دانستم کجاست. تصمیم گرفتم به سمت جایی بروم که بیشترین صدا از آن­جا بیاید. چند دقیقه به همین صورت میان آدم­ها حرکت کردم که ناگهان از روی یکی از اتاقک­های طبقه­ی دوم تالار آدلاید روی من افتاد. چند لحظه نگاهش کردم و آرام از روی من بلند شد. نفسم درنمی­آمد. آرام دست من را گرفت و بلندم کرد. نگاهم به طبقه­ی دوم افتاد که فقط چندتا دختر مثل خودش آن­جا بودند. عجیب بود که پدرش، با این که سرایه­دار تالار بود و تمام عمرش همین­جا گذشته بود، هنوز هم تمام شایعات را در مورد این تالار باور می­کرد. برای همین هم آدلاید با چند تا دوست دختر دیگرش تنها بود. پدرش ما را دید و قهقهه زد. مست مست بود. نگاهش کردم . آرام در گوش آدلاید گفتم «بیا بریم سمت قصر شیشه­کاری­ها». با اکراه نگاهی به من کرد و بعد برگرد سمت پدرش. خرپف پدرش درآمده بود. دور و بر را پایید و دوباره با اکراه نگاهی به من کرد. نگاهش چند لحظه به من ماند و ناگهان چشمانش برق زد و گفت «بریم».

 

شیشه­کاری­ها نهایت هنر تالار بود و خوف­انگیزترینش. جایی است که توصیف ندارد، جز این که یک سقف شیشه­ای بزرگ است که گاهی تا چند سانتیمتری پس سر پایین می­آید و گاهی چند متر بالای سرت است. کفش هم یک تشک بزرگ گذاشته­اند که داخلش پر است از جیوه و راه رفتن توی آن بینهایت مشکل. فقط می­توانی غلت بخوری. اما این تشک را هم کش و قوس داده­اند و هرجور که غلت بخوری، به یکجایی می­رسی.

دست آدلاید را گرفتم و رفتیم داخل. سر خوردم و ازش جدا افتادم. داخل قصر وول می­خوردیم. از این ور به آن ور می­رفتیم. در نهایت خوشی بودم. یک لحظه از کنار آدلاید رد شدم. مچ پایش را گرفتم و کشیدمش سمت خودم. یک بوس جانانه ازش گرفتم. اولش جیغ کشید و خندید. اما بعدش دستهایش را دور گردنم حلقه کرد. چند لحظه بعد دوباره از هم جدا شدیم. توی یکی از سرازیری­های تشک افتاده بودم و پایین می­رفتم. ناگهان توی دلم خالی شد. نمی­دانستم ماجرا چیست. همین­طور پایین می­رفتم. آدلاید جیغ می­زد. همان لحظه مرد گنده­ای با کمر به سرم کوبیده شد. دادم درآمد. نمی­دانستم چه خبر است. چند تا تیغ پایین افتاد. جیوه هم فوران کرده بود. یکی از ستون­های بلند قصر شیشه را گرفتم. موج­ جیوه که رد شد، بلند شدم. تشک کاملاً خالی شده بود و می­شد روی آن راه رفت. دنبال آدلاید گشتم و پیدایش کردم. زیر پارچه­ها و خرده شیشه­ها مانده بود. کنارشان که زدم و بلندش کردم. رقاص­هایی که تا حالا بیرون بودند حالا آمده بودند داخل تالار و می­رقصیدند. رفتیم میانشان. روی دست­هایم بلندش کردم، آن­قدر سنگین بود که افتاد روی من. کمرم درد می­کرد. دلم می­خواست درهای تالار را با گاوها ببندم و بعد بروم توی اتاقکم بخوابم. کاش می­شد این کار را می­کردم و آدلاید هم همراهم می­آمد.

اردیبهشت 87

 


Powered by BlogSky.com


where is that?