X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

سه‌شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1387
آقای محترم ساز نمیزنم. این صدای پای خداست/«نقد» موسیقی

. . . . .نکته دوم انتظار ما از این جلسه بود که کاملا اشتباه بود! ما نباید از جماعتی که الفاظ رکیک در اشعار را به راحتی بکار میبرند و صدای خواننده را به ناهنجارترین و بد صدا ترین حالت می پسندند و ... انتظار منشی مانند روح الله خالقی داشته باشیم. . . . . (+)

داستان آموزنده دوم: دیروز رفته بودم یک عدد فیوز از لاله زار بخرم. یک آقای محترمی آمد داخل مغازه و یک چیزی میخواست. آقا مغازه دار گفت ۱۵۰۰۰ تومان. مردک محترم ناله اش بلند شد که این را من ۹۰۰۰ تومان قیمت دارم. مغازه دار گفت اون احمقی (عین همین کلمه را به کار نبرد. گفت کسخل) که این قیمت رو به تو داده بهت نگفته خرید قدیمش بوده و قمیت خرید جدید این چیز در بازار ۱۵۰۰۰ تومن شده است و تو هم همینطوری «بدون تحقیق» میگی ۹۰۰۰ تومنه.

داستان آموزنده دوم: رفته بودم کامپیوتر بخرم. سیستمی رو که همه جا ۵۰۰ هزار تومن برای من جمع میکردند. مغازه دار ۵۸۰ هزار تومن قیمت زد. در توجیه قیمت بالاترش هم کفت که از قدیمی ترین مغازه دارهای خیابان راهنمایی مشهد است و زمانی که کامپیوتر فروشی را شروع کرده بود خبری از این بچه سوسولها نبوده است. حالا هم نباید از آن ها خرید کرد چون به سود کم راضی هستند و اینها. میگفت این قیمت‌شکنی‌ها بازار را «خراب» کرده است. بعد هم من قدیمی هستم و پول قدیمی بودنم را میگیرم.

نتیجه اخلاقی دو داستان: اصولا جماعت در حال انقراض، همان تتمه عقلانیت ابزاری خودشان را هم دور می‌ریزند و معمولاْ به دلایلی ماورایی و گلاب به شقیقه‌ای برای توجیه خودشان متوسل می‌شوند.

ربط کسخلی و سوسولی در دو داستان آموزنده فوق با نقد موسیقی:

جمعی نوازنده سه تار و اینا در یک جلسه نقد موسیقی نامجو این‌جوری نامجو را رد کرده‌اند : نامجو دیسکرس و گفتمان بلد نیست. نامجو خودش خوب استُ طرفدارانش بد هستند. موسیقی نامجو زیرمجموعه‌ی ژانر اینترتینتمنت است و به همین دلیل نباید در موردش حرف زد. موسیقی نامجو مثل 3dmax است و ایشان همه‌اش می‌گوید من ادعایی ندازم. این موسیقی و اینا از جنس موسیقی مورد نظر ما نیست، حالا اگر باشد ما نمی‌کشیمش. گوش نامجو ضعیف است و کوک جدیدی که می‌گوید ابداع کرده است بسیار غیردقیق است. یک لینک هم در همین صفحه وجود دارد که قرار است مشکل را بیشتر باز کند و ما را آگاه می‌کند که نامجو محصول باندهای مافیایی تبلیغاتی اینترنتی است.

به طور کلی من هیچ تفاوتی بین آن دو داستان و این جملات نمی‌بینیم. اصولاً ادعای کلی جماعت بر این مبنا ساخته شده است که موسیقی نامجو کوچه بازاری است و به همین دلیل اصلا حتی نباید در موردش حرف زد. اما درعین حال ویروس لیبرال به درون جامعه آسمانی موسیقی ایران هم رسیده است. در ادامه می‌گویند حالا این موسیقی هم باشد اشکال ندارد)احتمالا کل تغییرات موسیقی دانها از سال ۶۹ تا حالا(. اما لطفا به ما ربطش ندهید. این موسیقی ایرانی نیست و دامن پاک و لطیف ما از صداهای ناهنجار و فحش بری است. حالا ربط این دو داستان و این نقد موسیقیایی را فهمیدید؟

اصلا وجود کلمه عامه پسند ایرادات بنیادینی دارد. در عوض این که بگویند موسیقی آبکی یا مسخره یا چرت و پرت، می‌گویند عامه پسند. این اصطلاح بار معنایی جالبی دارد، به خصوص موقعی که با تحقیر آن همراه باشد و البته خیلی هم واضح است. معنای آن فقط این است که من عامه نیستم و البته در این جا، دنیای هنرمندان، یعنی که من نیم از عالم خاک.

نتیجه اخلاقی: ندارد.

 

 


جمعه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1387
کارخانه­ی اولین نیمه شب تابستان

 

 

1. پرده­ی بلند

خسته و آزرده از کنایه­های منشی احمق رئیس، تلاش می­کنم تا درهای تالار را باز کنم. طناب را یک گره­ی ملوانی دور دستگیره­ی در می­زنم و سر دیگرش را سپر به یک مینی ماینر کوچولو که پشت گلدان غول­پیکر چینی پارک است می­بندم. مینی ماینر را به هر زحمتی که هست روشن می­کنم سعی می­کنم در را باز کنم. در غول­پیکر بسیار سنگین است و باز نمی­شود. گاز می­دهم. لاستیک­های مینی­ماینر روی سنگ­های صیقلی کف سالن لیز می­خورند و در باز نمی­شود. سرشار از کلافگی از ماشین پیاده می­شوم، طناب را از سپر باز می­کنم، مینی ماینر را جلو می­برم. چند تا پرده­ی ابریشمی بی استفاده از داخل اتاق نظافت بیرون می­آورم. در اتاق نظافت داخل گلدان غول پیکر است و موقع بیرون آمدن سرم محکم به چارچوبش می­خورد. پارچه­ها را پهن می­کنم و مینی ماینر را روی آن­ها پارک می­کنم و دوباره طناب را گره می­زنم. این بار دیگر چرخ­ها لیز نمی­خورد و آرام آرام و با یک قیژ قیژ ترسناک یک دهنه­ی در باز می­شود. یکی از پنجره­ها را باز می­کنم و مینی ماینر را از آن­جا بیرون می­برم. حدوداً بیست دقیقه طول می­کشد تا به نزدیک­ترین انباری می­رسم. ماشین را پشت یک طاق نصرت زنگ زده پارک می­کنم و به امید پیدا کردن وسیله­ای برای برگشتن پیدا می­مانم.  .  .  .یک یدک کش و چند تا ماشین چمن زنی بدون توجه به من رد شدند. اما سرانجام یک بیل مکانیکی من را سوار کرد. در راه با راننده­اش صحبت کردم. در جشن سه ماه پیش چند تا از لوسترهای ضلع غربی تالار خراب شده بود و حالا تازه می­خواستند آن را تعمیر کنند. کمی در مورد بی برنامگی صحبت کرد و نالید. و حق هم داشت. در ادامه از ایده­ی بکری که برای باز کردن دهنه­ی سنگین­تر تالار به ذهنم رسیده بود برایش چیزهایی گفتم و او هم مرا تشویق کرد.

در ورودی قصر چند دقیقه­ای معطل شدیم تا تریلی­های غول­­­پیکری که قطعات نماد جشن پس فردا را حمل می­کردند راه را برای ما باز کنند. دم یکی از ورودی­های فرعی و کم اهمیت پیاده شدم. گویا راننده­ی بیل مکانیکی فقط بلیط حضور در محوطه­ی باز را داشت و نتوانسته بود مجوز ورود به تالار را بگیرد. به او قول دادم که از مسوول چاپخانه چند تا بلیت برای او بگیرم. اشک شوق در چشمانش بود موقع خداحافظی.

محوطه­ی باز جشن، اوضاع اسفباری داشت و هنوز آماده نشده بود. حدود هفتصد نفر با تمام قوا کار می­کردند که بلکه بتوانند کارش را به موقع تمام کنند. موقعی که داشتم از وسط یک پارک ژاپنی که تازه شن­کشی شده بود می­گذشتم، کسی سرم داد زد. مسیرم را کج کردم و از وسط محوطه و کنار فواره­ها گذشتم. گرد و خاک و گل و شل و داد و بیداد غوغا می­کرد. لوله­ی اصلی آب ترکیده بود و همه جا را آب گرفته بود. چندتا مهندس پیر آماده­ی گریه بودند. تقریباً از میانشان دویدم تا کسی کاری به من محول نکند. ساعت از ده گذشته بود و من هنوز درهای تالار را باز نکرده نبودم. از میان هفتاد پرده­ی حریری که تالار را به پارک وصل می­گذشت عبور کردم و وارد تالار شدم. تالار هم هنوز آماده نبود. اما وضعش خیلی منظم­تر از پارک بود. مثل هر دفعه­ی دیگری که بعد از سه ماه وارد تالار می­شدم باز هم مبهوت عظمت آن شده بودم. ورودی از پارک را یک هندی ساخته بود و هر پانصد متر از محیط را که رد می­کردی، معمار دیگری طرح خودش را ریخته بود. هرکشوری به ترتیب فاصله از هند ساختمانش را ساخته بود تا بالاخره درست روبروی این در نوبت به دورترین کشور- چین- می­رسید (فاصله­ها از شرق حساب می­شد). چینی­ها هم فقط دوتا گلدان غول پیکر داده بودند که دم دروازه­ی اصلی قرار داشت و داخلش پر طی و جارو و ماشین کف­شویی و این­ها بود. در عوض سقف را آن­ها طراحی کرده بودند. نیمه­ی دیگر تالار هم، همه­اش کار رئیس بود.

یک ماشین کف­شویی خالی را قاپ زدم و با سرعت به سمت در اصلی تالار حرکت کردم. نزدیک در ایستادم. آن­قدر شلوغ بود که با ماشین کف­شویی دیرتر می­رسیدم. ماشین را همان­جا ول کردم و سمت دختر سرایه­­دار تالار دویدم که داشت تزیینات میز شام را می­چید. عربده زنان التماسش کردم که کارش را چند لحظه تعطیل کند. طناب چند تا گاو نر را که قرار بود روی یک سرستون وسط سفره بگدارند را گرفته بود و می­کشیدشان سمت لیفتراک. طناب­ها را به بدبختی ازش گرفتم. اولش راضی نمی­شد. قسمش دادم که برای دهنه­ی سنگین در می­خواهمشان. با شک نگاهم کرد و گفت باید از سفره­چی تالار اجازه بگیرد. فرز از یکی از داربست­ها بالا رفت تا از سفره­چی- که داشت سیم­کشی شمع­های کیک را چک می­کرد-اجازه بگیرد. یواشکی زیر دامنش را نگاه کردم. پوستش خوشرنگ بود. برای یک لحظه پایین را نگاه کرد و من را دید. متوجهش شدم و یک بوس برایش فرستادم. در همان عصبانیتش خنده­اش گرفت. نگاهی به سفره­چی انداخت و گفت گاوها را ببر.

 

هیچ چیزی مثل گاو برای درها نمی­شود. این را یک دربان پیر قدیمی به من گفته بود. ماشین­ها-هرچقدر هم قوی- روی کف سالن-با هر چقدر ابریشم روی سنگهایش- سر می­خورند. اما سم گاوها نمی­گذارد که بلغزند. سیزده گاو داشتم که همه طنابشان به هم گره خورده بود. طناب را به دستگیره­ی اصلی گره­ی ملوانی زدم. شلاق را برداشتم و به بدن یکیشان زدم. صدایش درامد و آرام آرام حرکت کرد. دروازه با صدای مهیبی تکان می­خورد. سی چهل نفری که نزدیک دروازه­ی اصلی تالار بودند، کارشان را تعطیل کرده بودند و من را نگاه می­کردند. احساس غرور و تشخص من را پر کرد. ده دقیقه­ای که تا باز شدن کامل دروازه زمان صرف شد، همین­طور من را نگاه می­کردند. سرانجام دروازه به زاویه­ی هشتاد رسید، بیشتر از این باز نمی­کردیم. گاوها را برگرداندم. سفره­چی من را دید و با چندتا سرکوفت گاوها را از من گرفت.

تقریباً همه­ی کارها را انجام داده بودم و اگر تا شب می­توانستم چراغ­های دالان اصلی را روشن کنم، فردا را می­شد استراحت کنم. مسوول چاپخانه را دیدم که باطله­هایش را آورده بود. قرار بود یکی از ضلع­های یادمان وسط تالار را با کاغذ تزیین کنند. دویدم سمتش.

* * *

 

2. پرده­ی کوتاه

 

صدای جیغ ممتد فضای محوطه را پر کرده بود. از کف صیقلی میدان رقص آمدم بیرون. عرق کرده بودم و دلم یک پیک مشتی می­خواست. دیگر دم ورودی پارک هیچ نگهبانی باقی نمانده بود. چند دقیقه بعد از شروع جشن همه تشریفات از بین می­رفت. امسال انبوهی بازرس وظیفه­ی نظارت بر کارکنان تالار را بر عهده داشتند، اما خودشان اولین کسانی بودند که وسط بقیه جمعیت گم و گور شده بودند. چند نفر داخل حوض پریدند و زیر آب­های فواره ایستادند. آن­قدر خوب تعمیر شده بود که اصلا نمی­شد فهمید که تا پریروز چه حالی داشته است. پارک کم کم داشت از سکنه خالی می­شد و به جز آن­هایی که هنوز می­خواستند برقصند بقیه به داخل تالار هجوم برده بودند.

از روی انبوهی پرده­ی حریر پاره شده گذشتم و به همراه چند تا جوان جعلق دیگر وارد تالار شدم. از لحظه­ی ورود به تالار هوای دم­کرده و پردود تالار توی صورت می­زد. آن­قدر شلوغ شده بود که دیگر از سیستم تهویه­ی بینظیر تالار هم چیزی برنمی­آمد. رقاص­ها پشت سر من وارد سالن شدند و توی تالار مشغول رقص شدند. احساس جنونی وجودم را پر کرد. دلم می­خواست به بهترین جای تالار بروم. اما نمی­دانستم کجاست. تصمیم گرفتم به سمت جایی بروم که بیشترین صدا از آن­جا بیاید. چند دقیقه به همین صورت میان آدم­ها حرکت کردم که ناگهان از روی یکی از اتاقک­های طبقه­ی دوم تالار آدلاید روی من افتاد. چند لحظه نگاهش کردم و آرام از روی من بلند شد. نفسم درنمی­آمد. آرام دست من را گرفت و بلندم کرد. نگاهم به طبقه­ی دوم افتاد که فقط چندتا دختر مثل خودش آن­جا بودند. عجیب بود که پدرش، با این که سرایه­دار تالار بود و تمام عمرش همین­جا گذشته بود، هنوز هم تمام شایعات را در مورد این تالار باور می­کرد. برای همین هم آدلاید با چند تا دوست دختر دیگرش تنها بود. پدرش ما را دید و قهقهه زد. مست مست بود. نگاهش کردم . آرام در گوش آدلاید گفتم «بیا بریم سمت قصر شیشه­کاری­ها». با اکراه نگاهی به من کرد و بعد برگرد سمت پدرش. خرپف پدرش درآمده بود. دور و بر را پایید و دوباره با اکراه نگاهی به من کرد. نگاهش چند لحظه به من ماند و ناگهان چشمانش برق زد و گفت «بریم».

 

شیشه­کاری­ها نهایت هنر تالار بود و خوف­انگیزترینش. جایی است که توصیف ندارد، جز این که یک سقف شیشه­ای بزرگ است که گاهی تا چند سانتیمتری پس سر پایین می­آید و گاهی چند متر بالای سرت است. کفش هم یک تشک بزرگ گذاشته­اند که داخلش پر است از جیوه و راه رفتن توی آن بینهایت مشکل. فقط می­توانی غلت بخوری. اما این تشک را هم کش و قوس داده­اند و هرجور که غلت بخوری، به یکجایی می­رسی.

دست آدلاید را گرفتم و رفتیم داخل. سر خوردم و ازش جدا افتادم. داخل قصر وول می­خوردیم. از این ور به آن ور می­رفتیم. در نهایت خوشی بودم. یک لحظه از کنار آدلاید رد شدم. مچ پایش را گرفتم و کشیدمش سمت خودم. یک بوس جانانه ازش گرفتم. اولش جیغ کشید و خندید. اما بعدش دستهایش را دور گردنم حلقه کرد. چند لحظه بعد دوباره از هم جدا شدیم. توی یکی از سرازیری­های تشک افتاده بودم و پایین می­رفتم. ناگهان توی دلم خالی شد. نمی­دانستم ماجرا چیست. همین­طور پایین می­رفتم. آدلاید جیغ می­زد. همان لحظه مرد گنده­ای با کمر به سرم کوبیده شد. دادم درآمد. نمی­دانستم چه خبر است. چند تا تیغ پایین افتاد. جیوه هم فوران کرده بود. یکی از ستون­های بلند قصر شیشه را گرفتم. موج­ جیوه که رد شد، بلند شدم. تشک کاملاً خالی شده بود و می­شد روی آن راه رفت. دنبال آدلاید گشتم و پیدایش کردم. زیر پارچه­ها و خرده شیشه­ها مانده بود. کنارشان که زدم و بلندش کردم. رقاص­هایی که تا حالا بیرون بودند حالا آمده بودند داخل تالار و می­رقصیدند. رفتیم میانشان. روی دست­هایم بلندش کردم، آن­قدر سنگین بود که افتاد روی من. کمرم درد می­کرد. دلم می­خواست درهای تالار را با گاوها ببندم و بعد بروم توی اتاقکم بخوابم. کاش می­شد این کار را می­کردم و آدلاید هم همراهم می­آمد.

اردیبهشت 87

 


سه‌شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1387
پیرمردها حرف حساب میزنند
این دکتر الستی را خیلی وقت است که میشناسم. کلا از وقتی ما تقریباً سال اولی بودیم، همیشه مشهد پلاس بود و در مورد هر موضوعی صحبت میکرد. از جنگ و سینما تا سینمای اوانگارد و شب شکارچی و اکسپرسیونیست سینمای آلمان و اینا. یک آرشیو فیلم سنگینی هم دارد که هزاران شایعه در موردش شنیده ام و بالاخره یک شب میروم خانه شان دزدی و به چنگش می آورم.

اما دیروز وقتی بالاخره ممکن شد که برای یک روز این obsession فارغ التحصیل شدن از دانشگاه تخمی مرکز فکر جهان اسلام را ول کنم و کار و بارهایم را برای یک روز تعطیل کنم، دیدم کلاً نسبت به این آدم عوض شد. اصولاً همایشی که اسمش زن و سینما باشد هیچ جذابیتی نخواهد داشت. بیشتر به امید دیدن بچه های قدیمی کارگاه نقد رفتم آنجا.

اما فکر کنید که یک کسی به اسم الستی در آکادمیکترین و ملال آورترین محیط سینمایی ممکن در ایران (دانشکده هنر دانشگاه تهران) برود بالای سن و برای شما از ایدئولوژیک بودن تدوین، سیاسی بودن دوربین و ضدزن بودن روایت صحبت کند و بعدش هم یک تیکه فیلم از مایکل پاول و یک فیلم عجیب و غریب 280 دقیقه ای اروپایی چرت برایتان پخش کنند چه حسی بهتان دست میدهد جز کیفور شدن؟ پیرمرد مودب مهربان باید یک دوره کامل برای منتقدان مضحک فیلم و مجله های مرحوم هفت و دنیای تصویر بگذارد که دیگر آنها نیایند یکسره در مورد نقد ناب سینمایی حرف بزنند و بعد که نقدشان را بخوانی همه اش خاطرات تماشاخانه های لاله زار و تهیه فیلم پدرخوانده در دهه شصت از آبادان باشد.

الستی را همیشه به عنوان یک تئوری دان باسواد سینما قبول داشتم، ولی حالا او را به عنوان یک آدم باشعور هم میشناسم. چقدر همین حرفها را در کارگاه نقد گفتم و هیچ کس حتی نفهمید-چه برسد به مخالفت-.

پ.ن: الستی از سوره بیرون آمده است. برای حماقت رئیس دانشگاه سوره متاسفم.

Powered by BlogSky.com


where is that?