X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

جمعه 26 بهمن‌ماه سال 1386
جان لنون را باد برد*/نقد شخصی و سوزناک در حواشی

1. آشغال دیدن در سینمای امروز ایران، یک عادت همیشگی شده است و برای خیلی­ها مثل من که هنوز عادت سینما رفتن را به فیلم دیدن مدل پیرمردی پای کامپیوتر نفروخته­اند، عذاب آور شده است. نمی­دانم قدیم­ها هم واقعاً کیفیت صدا و تصویر این­قدر در سینماها پایین بود یا این که الان ما انتظارمان بالا رفته است. اما مطمئنم که قطع شدن فیلم، اشتباه پخش کردن حلقه­های فیلم، ده دقیقه معطل شدن برای عوض کردن حلقه، قطع صدا، ورود موتورسیکلت روشن به سالن سینما، شکستن صندلی­ها حین پخش فیلم و نصف شدن تصویر روی پرده چیزی است که قطعاً تا این دو سه ساله تجربه نکرده بودم. البته تجربه­ی تاریخی بهنام را هم باید به این لیست اضافه کنم.: آخرین دستاورد سینمای ایران در همین جشنواره کلید خورده است که بعد از 40 دقیقه، آپارات را خاموش کرده­اند و ملت را از سالن بیرون انداخته­اند، چون به نظرشان آمده است که فیلم تمام شده است. البته همه­ی این­ها کلاً چیز منفی نیست. کلاً ده دقیقه معطل شدن بین دو حلقه­ی فیلم چیز بدی نیست. بخشی از خوشی سینما همین چیزهاست، به شرطی که فیلم خوب ببینیم. عذاب واقعی سینما رفتن فیلمنامه­های تخمی و میزانسن شلخته و طراحی صحنه و لباس زیادی خوش رنگ و شلوغ پلوغ است.

 مخلوقات سینمایی رقت­آور ایرانی به جز معجون­های دو تیم تهیه کنندگی فرحبخش/علیخانی و جبلی/طهماسب حتی نمی­توانند فروش کنند. مد روز سینمای ایران دو تیپ است: کمدی­های زیرشلواری و سربازخانه­ای بی سروته (مثال: عروس کرایه­ای یا همچین چیزی) و آثار بالاشهری مثل حس پنهان(از جشنواره امسال)، باغ فردوس و اقلیما و البته یادمان از سینمای حکومتی معناگرا و دفاع مقدس نمی­رود. تکلیف فیلم­های دسته­ی اول کاملاً مشخص است. خوشبختانه ادعایی ندارند. اما دسته­ی دوم سوهان روح هستند. همان­چیزی که قبلاً نوشته بودم، قاطی کردن بورژوا/روشنفکر اساسی­ترین ایراد این سینماست. معجون این سینما حاصل ترکیب تصویر خانواده­ی خوشبخت هالیوودی با کاریکاتور میراث بیضایی و بقیه­ی روشنفکری سازهای ایرانی است. آدم­های خوشبخت و فرهیخته­ای که خانه­های بزرگ و زیبا با نورپردازی کم و غذاهای خوشمزه (با سالاد فراوان) دارند. مردها کارخانه­دار و businessman هستند و زن­ها معمار، روانپزشک یا استاد دانشگاه. این­ها را از خودم درنمی­آورم و مربوط به فیلم خاصی هم نیست. تمامی فیلم­هایی که اسم بردم همه این خصوصیت را دارند. البته گاهی یک سروکله یک مرد یا زن رومانتیک هم پیدا می­شود که این خانواده را تهدید می­کند. در کنار داستان فیلم کلی المان وجود دارد که به نظر تولیدکنندگان این فیلم­ها، برای توده­ی مردم جالب است: رمال­خانه­های بالاشهر، رستوران­های خوف، غذاهای مکزیکی و البته تیمارستان­ها. گاهی هم چیزی این وسط پیدا می­شود که آه آدم را درمی­آورد. در حس پنهان، خانم بورژوای دکتر روانپزشک(با بازی مهتاب کرامتی) دارد  فهم قدرت چامسکی مفلوک را می­خواند. چه بگویم؟. صحبت از فرم فیلم هم احمقانه است. شخصیت­هایی که نصفه­کاره ول می­شوند، فیلمبردای با نور کم برای فضاهای فرهیخته­گینی و فضاهای بیرونی خیلی پرنور، گاف­های کارگردانی و غیره که همه می­دانند.

 

بعد از دیدن انبوه این فیلم­های شرت و پرت، عادت عجیبی در شما بیدار می­شود که فیلم­هایی را که تصویرشان بدرنگ است و تیتراژ فارسی دارند را به معنای 90 دقیقه اعصاب­خردی در نظر بگیرید. عجیب است که موقعی که سی­دی قاچاقی سنتوری را گذاشتم، حتی یک لحظه هم فکر نمی­کردم که ممکن است فیلم خوبی باشد. کلیت مراحل از گرفتن سی­دی تا دیدن فیلم، فرایندی غریزی بود که برای انجامش حتی فکر هم نکرده بودم. ولی بعد عجب فیلمی بود. عجب فیلمی بود.

 

2. داستان فیلم یک ملودرام عاشقانه­ی تلخ تمام عیار است. اما فرایندی طولانی این فیلم را تبدیل به یکی از شاهکارهای سینمای ایران کرده­ است. مهرجویی عمری فیلم­های خانوادگی ساخته است تا خانواده­ها دست بچه­هایشان را بگیرند و به سینما بروند تا داستان­هایی در مورد زن نازا و مادرشوهرش، خیانت شوهر پولدار به زن همان­قدر پولدار و خل و چلش، آبروداری یک خانواده فقیر به کمک همسایه­های مهربان و این قبیل را تعریف کند. خیلی کم شده است که فیلم­هایش را برای مالیخولیای ذهنی تماشاچی­های تصادفی یا خوره­های سینمایی بسازد. جرات وارد شدن به این زمینه در سینمای ایران خیلی کم است و به زحمت کسی جراتش را به خودش می­دهد که در این زمینه وارد شود. ولی مهرجویی این وادی را فقط به کمک تسلط حیرت­انگیزش روی مدیوم سینما پشت سر می­گذارد. مهرجویی حتی بلد است که مثل همین سنتوری کجا جامپ کات بزند و دو ساعت دوربین را روی دوش تورج منصوری بدبخت بگذارد و دنبال خودش بکشاند. این چیزها قدرت اصلی فیلم است. حتی اگر چهر­ه­پردازی و لباس­ها توی ذوق بزند کسی حتی متوجه نمی­شود.

ظرافت دیدنی فیلم این است که می­شود داستان را یه صورت دیگری تعریف کرد: خودتخریبی یک آدم/هنرمند. در این حالت ما دیگر با یک ملودرام طرف نیستم و داریم یک تراژدی را نگاه می­کنیم. موقع دیدن فیلم یاد عقاید یک دلقک هاینریش بل افتادم. داستان فیلم تا قدم آخر دقیقاً مشابه این کتاب پیش می­رود. البته از طنز عمیق هاینریش بلی و تعدد شخصیت­های داستان بی­بهره است. اما در عوض چیزی بیشتر از داستان بل دارد. بل داستانش را به کمک شخصیت­های مختلف و کنش­های متقابل­شان با هانس  چند لایه می­کند. اما مهرجویی چیز بیشتری از این کتاب دارد. چندلایه شدن سنتوری، به ریشه­ی خودتخریبی برمی­گردد. رفتن زن سنتوری تنها بخشی از یک سناریوی بزرگ­تر برای چپه کردن آدم­هاست. فردیت سنتوری از همه سمت تحت فشار است. لمپن پایین­خیابانی سنتورش را می­شکنند، بورژوای بالاشهری زنش را قر می­زند، رفیق هنرمندش معتادش کرده، خانواده­ی آریستوکراتش طردش کرده­اند و خرده­بورژواها حاضر نیستند برای هنرمند معتاد پول خرج کنند. نتیجه­ی طبیعی این وضعیت رانده­شدن سنتوری به حاشیه است. متن حاضر نبود او را قبول کند، بنابراین جایی جز حاشیه ندارد. حاشیه­ای که به اسم استادانه­ای خوانده شده است: خراب آباد!.

تصویر حاشیه واقعاً دیدنی است. این مخروبه­ی کنار تهران تقریباً کپی خود تهران است، به علاوه­ی این که حاشیه است. به جز فضای تحقیری که خراب­آباد را پر کرده است و بدبختی حیرت­آور این ناحیه(که البته بدتر از آن هم در ایران وجود دارد)، انسان­هایی که آن­جا زندگی می­کنند هنوز انسان هستند. مهرجویی قبلاً هم این تصویر را از حاشیه­نشین­ها رسم کرده بود. تصویر مهرجویی جانبداری آشکاری از قربانیان اصلی جامعه­ی طبقاتی دارد، اما در عین حال نه لحظه­ای ترحم می­کند و نه لحظه­ای کور می­شود. این آدم­ها نه موجودات مفلوک و فرشته­مآبی هستند و نه نقاط اضافه­ای که باید حذف شوند. مهرجویی نه دلش برایشان سوخته، نه از آن­ها بدش می­آید. این هنری است که باید تمجید شود. مهرجویی فقط به آن­ها اشاره می­کند. آن­ها را در دنیای هنری­اش نه تنها دوباره به متن می­آورد، بلکه آن را در مرکز اثرش قرار می­دهد. صحنه­ی جالب سوسیس سرخ کردن، عرق خوردن و رقصیدن یکی از چیزهایی است که هرچند بسیار زیباست ولی نباید آن را به تنهایی بررسی کرد. این صحنه را باید در کنار نمای کفش دزدی نگاه کنید که متوجه حرفم بشوید که جانبداری بدون ترحم یعنی چه.

 

3. سانسور این فیلم نهایت هوشمندی سانسورچی­ها را می­رساند که برخلاف گروهک مطبوعاتی شهروند امروز دقیقاً می­دانند که باید به چه چیزی حمله کنند. دیدن فیلمی از مهرجویی در تمام این سال­ها نوعی کنش غیرمنتظره و خارج از دستور بوده است و به استثنای هامون هرگز مقدس نشده است. از آثار طنزش مثل اجاره­نشین­ها، بانو و مهمان مامان تا جدی­ترهایی مثل پری و لیلا همواره با نوعی بازخورد حیرت­انگیز و توده­ای روبرو بوده است. مهرجویی نه مثل کیمیایی این سال­ها و بیضایی تبدیل به یک قدیس با هاله­ای نورانی دور سرش شده است و نه فیلم­هایش مثل کیارستمی و نادری(در دوران متاخر ایران بودنش) آن قدر بی­رمق بوده­اند از آن بوده­اند که بتوانند بدون ارجاعات مختلف به کیفیت اقبال جهانی­شان مشخص شوند. مهرجویی به همین دلیل، تبدیل کردن اثر هنری­اش به یک کنش اجتماعی، سیاسی­ترین، رادیکال­ترین و خطرناک­ترین کارگردان ایرانی بوده است و عجیب است که در شصت و خورده­ای سالگی، از جوان­های سینمای ایران مانند مانی حقیقی، نعمت­اله و شهبازیان کم ندارد. علاوه بر آن، فیلم­های او کاملاً این­جایی و این زمانی بوده­اند. حتی بانو، گرته برداری شده از ویردیانا، کاملاً اثری ایرانی بوده­ است. مهرجویی ایران را بهتر از تمام فسیل­های آکادمیک انسان شناس و جامعه شناس و علوم سیاسی­دان می­شناسد و آن را  در تمامی سطوحش، از فجایعش مانند بمانی و همین سنتوری تا خوشی­هایش مانند مهمان مامان به تصویر کشیده است. این کارگردان به چیزی فراسوی زندگی زمینی و روزمره ما اشاره نمی­کند و همین نکبت هرروزه را به نوعی فعالیت جمعی-رفتن جمعی به سینما برای دیدن دوباره­ی همان، برای همه- تبدیل می­کند و به همین دلیل حتی خطرناک­تر هم می­شود. این خصوصیت را سینمای جوان ایرانی مانند همان بالایی­ها هم دارد، ولی نمی­تواند آن را گسترش بدهد و چیزی جدیدتر برای کسانی که خوره­ی سینما نیستند ارائه کند. به همین دلیل هم فیلم­های درخشان آن­ها نمی­توانند خودشان را به کنشی جمعی تبدیل کنند. آن­ها مثل مهرجویی این­جایی نیستند و البته شهرت مهرجویی را هم ندارند. در دورانی که واقعاً کیمیایی را نمی­شود تحمل کرد(به جز رئیس) و بیضایی هم مشغول سخنرانی­های درازمدت سینمایی و تئاتری و چاپی در مورد وضعیت خودش است و گند نسل دوم سینمای ایران، حاتمی­کیا و تبریزی و بقیه، درآمده است، دیدن فیلم مهرجویی لذت دارد. فقط مهرجویی است که حاضرم اصل اولیه­ی خودم را زیر سووال ببرم و به جای "سنتوری" بنویسم "فیلم مهرجویی". چون مهرجویی بخشی از فیلم­اش است. همین سی­دی­های غیرمجاز هم خودش کنشی جمعی است. حتی سی­دی نقاب هم مثل این فیلم دست به دست نمی­چرخید. سینمای مهرجویی می­تواند صدای روشن شدن موتورسیکلت را در سالن سینما به موضوعی لذت­بخش و جالب تبدیل کند، بقیه نمی­توانند.

 

 

* شرح نمایی از فیلم سنتوری


یکشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1386
دو مونولوگ/. . .
1
برف و میکروفون

مثلاً یک روز اگر یکی در خیابان میکروفونی جلوی شما بگیرد و از شما شهروند گرامی درخواست کند که نظرتان را در مورد میزان مدرن شدن شهر تهران بگویید و شما هم حقیقتاً بخواهید راست بگویید چه چیزی می¬گویید؟
البته هیچ مصاحبه¬گر تلویزیونی این سووال را از شما نمی¬پرسد، بلکه با عبارت¬های هم¬معنایی مثل شیوه¬های نوین مدیریت تهران بزرگ، عملکرد نظام فعال خدمت¬رسانی موازی، بهره¬سنجی پایانه¬های اتوماتیک خطوط مونوریل حومه¬ای یا عبارت¬های دیگری به همین اندازه مزخرف از شما سووال می¬کند. حتی در مشهد هم ممکن است این اتفاق برایتان بیفتد. ناگهان کسی از شما می¬پرسد که نظر شما بیننده¬ی گرامی(به تفاوت شهروند و بیننده¬ دقت کنید) در مورد راه¬کارهای جدید شهرداری مشهد برای استقبال از زائران نوروزی آستان ثامن¬الحجج چیست.
اما همه¬ی این سووال¬های مسخره همان سوال اولی است: چقدر شهرتان مدرن است. پاسخ به این سووال کمی سخت است. می¬شود در مورد BRT، مترو یا قطار شهری صحبت کرد یا آشغال جمع¬کن¬های مکانیزه یا همان نظام فعال خدمت¬رسانی موازی. یا می¬توان از آن سمت به کمبود توالت عمومی، رانندگی فاجعه¬بار یا دوربرگردان توی بزرگراه¬ها نگاه کرد. جواب این سووال کمی سخت است. ولی قطعاً جواب دارد.
آن عبارت هزاربار تکرار شده¬ی «من می¬اندیشم، پس هستم» فقط برای جوک¬های بیمزه تلویزیونی صادر نشده است. آن که می¬اندیشد سوژه است و آن که به آن اندیشیده می¬شود ابژه. سوژه ماییم و ابژه طبیعت. این مانیفست دوجمله¬ای، خلاصه¬ی تاریخ علم تا اواخر دهه¬ی 1980 میلادی است. غالب شدن بر طبیعت و حاکمیت بر آن. نه فقط غارت منابع طبیعی و استحصال آن، که تغییر دادن آن به صورتی که بیشتر بتواند به ما خدمت کند. نه تنها سنگ آهن را استخراج می¬کنیم، که تصفیه¬اش می¬کنیم و شمش فولاد می¬سازیم. اما بالاتر از غارت و استحاله، دنیای مدرن به چیز بزرگ¬تری هم می¬اندیشید: کنترل طبیعت. دنیای مدرن، درست در لحظه¬ای که انسان را در جایگاه سوژه قرار داد، تنها شرط دنیای مدرن را تعریف کرد: کنترل طبیعت. هر¬ان¬چه که بعد از آن آمد، فاصله¬ی روسو و دایره¬المعارف تا مارکس بزرگ و بعد تا اندی وارهول، همه نتایج طبیعی این همین مانیفست دوجمله¬ای بودند. همه¬ی این¬ها و تمام انقلاب¬ها و کارناوال¬ها و پیشرفت¬های صنعتی و گورهای دسته جمعی و آلودگی¬های زیست محیطی، نتیجه¬ی قاهر شدن انسان بر طبیعت بود.
البته امروز خیلی¬ها احساس می¬کنند که قطعاً حاکم شدن بر طبیعت کار خیلی عاقلانه¬ای نبوده است(و البته کسی زندگی غارنشینی را توصیه نمی¬کند، صحبت از هم¬نشینی و تعادل با طبیعت و این¬جور کس¬شعرهاست). اما این¬ها فرقی در اصل قضیه، مدرنیته حاکمیت بر طبیعت است، نمی¬دهند.
حالا زمانی که مصاحبه¬کننده¬ی تلویزیونی و همکار فیلمبردار زحمت¬کش او با یک میکروفون و یک بغل لبخند دارند نگاهتان می¬کنند و منتظر جواب هستند، سعی کنید ماجرای برف¬های این چند هفته را به او یادآور شوید و به آن¬ها بفهمانید که چگونه شهرشان زیر انگشتان طبیعت له می¬شود و انگار تهران مثل هر شهر قرون وسطایی دیگری است که یک برف، فقط یک برف، یک هفته آن را تعطیل می¬کند. . .فقط اگر می¬شد این را به آن¬ها حالی کرد . . .
اگر دیدید قضیه کش پیدا کرده است و یارو واقعاً دارد از مدرن بودن شهرش دفاع می¬کند وارد فاز دوم بشوید. از اهمیت عدد در دنیای مدرن برایش صحبت کنید، ببینید می¬توانید توی مخش فرو کنید که نظم-پسر عدد- در دنیای مدرن چقدر مهم است و دانشگاه شما برای امتحان گرفتن از 4 واحد یک ماه زمان نیاز داشته است. . . خوب این را اصلاًً نمی¬شود. اسم دانشگاهتان را می¬پرسد و بعد هرچه بگویید باورش نمی¬شود.
2
نیچه و مسابقه¬ی زیبایی

دوشیزه¬ی کوچولوی سان¬شاین، یا یک چیزی توی همین مایه¬ها، از آن فیلم¬هایی است که از تم غمناک/رومانتیک اول فیلمش، نماهای ویدئویی و تعدد شخصیت¬های گوناگون نمای افتتاح فیلم می¬خواهد به شما بگوید من کلی حرف دارم. می¬خواهم دردهایی را با شما بگشایم و از این جور حرف¬ها. از آن فیلم¬هایی که یک خانواده¬ی بحران¬زده می¬خواهند به اهمیت خانواده پی ببرند و حتی آمادگی داشتم که با آن نمای اولیه در مورد پیروزی و موفقیت یک فیلم خانوادگی تمام عیار آمریکایی ببینم. اما دقیقاً چیز دیگری شد. مثال خیلی جالبی است که چگونه فرم، یک فیلم را نجات می¬دهد. الان نمی¬خواهم از کلیت فیلم صحبت کنم. فقط سکانس رقص پایانی فیلم. چند لحظه قبل از شروع این سکانس، فیلم بیانیه¬ی خودش را به کمک تمایلات همجنس¬خواهانه¬ی مارسل پروست صادر کرده است: رنج بردن پیروزی است. اما این سکانس درست عکس این جمله صحبت می¬کند: لذت پیروزی است. این پیام را از کجا می¬شود دریافت؟ از تماشای چندباره¬ی سکانس نهایی. دفعه¬ی دوم که دیدمش به نظرم رسید که شاید به این دلیل باید این نما را دوبار دید که اصولاً برای صفحه¬ی نمایش 15.4 اینچی طراحی نشده است و مال پرده¬ی سینما است. اما دقیقاً این نیست. بسیاری از تصاویری که باید دیده شوند با عمق میدانی بسیار ناچیز فیلمبرداری شده¬اند و امکان ندارد که بتوان ان¬ها را حتی در سینما در دفعه¬ی اول دید. به نظرم می¬رسد که آن سخنرانی مارسل پروستی قبل از این سکانس، نوعی تحمیل استودیویی باشد. همه چیز در این سکانس نهفته است: شورش، شادی، بازگشت به حقیقت بی¬واسطه و ناراحت کننده و سرخوشی نهایی: شورش به انجام رسیده است، ولی نتیجه¬ای نداشته است.

پ.ن: تحریم انتخابات درست¬ترین کار ممکن است. 40 دانشجو دستگیر شده¬اند و تنها چیزی که در اینترنت رسمی اصلاح¬طلبان می¬شود خواند «تهدید دموکراسی» توسط رد صلاحیت¬هاست. حقیقتاً این انتخابات چیزی را برای ما عوض نمی¬کند. فیلممان را می¬بینیم و به نفع رفقای دربندمان پای بیانیه¬ها را امضا می¬کنیم. رای دادن این وسط مسخره بازی است.

و خواندنش بعد از این همه چرت و پرت خواندن در مورد قیصر امین پور و این همه چرت و پرت خواندن در شهروند امروز واقعاً جگر آدم را سرحال می آورد. به خصوص این مدلی لینک دادنش! :D لینکش اون بغل هستش. از اونجا برین توش بخونیدش
پاسخ کانون نویسندگان به م.قوچ
http://gadflynewsletter.wordpress.com/2008/01/25/%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%ae-%da%a9%d8%a
7%d9%86%d9%88%d9%86-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%d9%86%d8%af%da%af%d8%a
7%d9
%86-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%be%d8%b1%d9%88%d
9%86
%d8%af%d9%87-%d8%b3/

Powered by BlogSky.com


where is that?