تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

سه‌شنبه 1 آبان‌ماه سال 1386
چاپ جدید نقد عقل محض در خانه هنرمندان/ تصویرسازی از گیسوی نامجو

 

صحبت کردن از محسن نامجو کار عبثی است. تعریف کردن از او به معنای همراهی با انبوهی نوشته­های بی در و پیکر و احساساتی و بی واسطه­ای است که جز استهلاک دکمه­های کیبورد، و البته تخلیه شهرستانی مآب احساسات آنی خالقشان، نفع دیگری ندارند. و البته دسته­ی دیگری از آن­ها هم نوشته­های عقده گشایانه به ظاهر رادیکالی هستند که عملاً دارند ریشه به تیشه­ی کنش رادیکال می­زنند و تناقضات، تنش­ها و ستم­های ایران معاصر را به ناظری یا شجریان فرومی­کاهند و مبارزه­های احمقانه یا قهرمانانه صد ساله­ی جنبش مدرنیسم ایرانی(در تمامی جهت­گیری­های سیاسی آن) را در محسن نامجو متبلور می­کنند. همچنین نوشته­های «ژارگویانه» و «پسادستگاهی و پسامقامی» و به طور کلی پست مدرنیستیته(با همین املا) را هم نباید انکار کرد. در هر صورت حداقل دو مورد اول در مورد خودم هم صادق است و به همین دلیل صحبت کردنم از محسن نامجو بسیار عبث خواهد بود.

اما در مقابل بگذارید بگویم که مخالفت کردن با محسن نامجو، در فضای معاصر شنوندگان موسیقی حرفه­ای ایران، از این هم مزخرف­تر و مرتجعانه­تر و بیهوده­تر است. جایی که نامجو صرفاً به دلیل این که صاحب ایده­ی پیشرفت(و نه حتی متبلور کردن آن در موسیقی­اش) است، مطرود می­شود. جایی که اتفاقاً کلمات در هماهنگی کامل با ایدئولوژی هستند. عباراتی مثل «حالا بعد از چهارصد سال مولوی شناس پیدا شده» یا «بی احترامی به گذشتگان» و از همه مصطلح­تر «بی احترامی به اساتید» بهتر از طراحی­های مثلاً «به روز و گرافیگی و طبق اسلوب هنری» ویا لینک­های انتلکچوالی این وبلاگ­ها موضع این وبلاگ­ها را نشان می­دهند. و واقعاً تا زمانی که صحبت از چیزی ورای خود متن در میان نباشد، بهتر است کلاً حتی از صحبت­ کردن در مورد این وبلاگ­ها چشم پوشید. هرچند نمی­توان این­جا وسط بحث، جلوی خودم را نگیرم و تمام حملات غیرعادی محیط وبلاگی را به وبلاگ­های به قول یورش برندگان، تین­ایجری، را به خودشان نسبت ندهم. حداقل در مورد این وبلاگ­ها می­توان حقیقی بودن و چیزهایی ازاین قبیل را محترم شمرد.

 

اما من واقعاً نمی­خواهم در مورد محسن نامجو صحبت کنم. نه به این دلیل که طبق قاعده­ی تقسیم کار تخصصی دنیای لیبرال، من در حیطه­ی الکترونیک و سینما قرار دارم و اجازه­ی صحبت در مورد نامجو را ندارم(که البته خیلی هم غلط نیست)، بلکه بیشتر به این دلیل که حرف خاصی برای گفتن ندارم و بیشتر حرفم همان دنیای قدیمی تصاویر است. کلیپ­هایی را خیلی راحت می­توانید در یوتیوب پیدا کنید که ملت علاقمند یا هر کس دیگری برای آهنگ­های محسن نامجو ساخته­اند. چند تا از آن­ها مثل زلف بر باد مده، ترنج و عقاید نوکانتی کلیپ­هایی کاملاً بدیع و جالب هستند. به خصوص عمق تمسخرآمیز آهنگ نوکانتی، در کلیپی که مجموعه­ای از تصاویر به شدت بی ربط و در عین حال با معنا، خودش را کاملاً نشان می­دهد. اما یکی از این کلیپ­ها، که مال یک آهنگ عاشقانه بود هم درست به همین روش ساخته شده بود. یارو داشت نعره می­زد که مثلاً نوک پونزت در پایم درد می­کند یا قرار عاشقانه­مان عدد شده و ما تصاویری از یک مردک موتورسوار با گوسفندهایش یا یک زن و شوهر افغانی می­دیدیم.

می­­شود دوجور به این کلیپ حمله کرد. اول این تمایل مهوع هنردوستان و هنرپرستان مدرن و ارتجاعی و پسامدرنیستیته ایرانی به تصویر کشیدن کارت پستال­هایی از زندگی پرولتاریی است. مرتجعین تصویری دل انگیز به ما می­دهند، مدرن­ها تصویری شکنجه­گر و در عین حال دلفریب و تصاویر پست مدرنی چیزی میان ترحم و رقت و تمسخر که همیشه لعاب طنزش بیشتر(و گاهی همراه با طنزی بسیار نغز و هنرمندانه ). اما این مساله فرعی­ترین ایراد است. نکته­ی مهم­تر جای دیگری خوابیده است. نوع نگاه کلی­نگر و یکسان­انگار هنردوست/توریست موزه­ی ایرانی، نمی­تواند تفاوت­ها را تشخیص بدهد. به همان دلیل ساده که تفاوت لینچ و تارانتینو و کوئن و ونگ کاروای و جارموش را نمی­فهمد، نمی­تواند تفاوت آهنگ به شدت هجوآلود عقاید نوکانتی(به خصوص در ورژن سه­تاری­اش را) با آهنگی مثل راست بگو را تشخیص بدهد. اولی در عمق و به شدت هجوآلود و پوچ است و دومی آهنگی است به همان اندازه هجوآلود، ولی به صورتی کاملاً جدی. در حالت دوم این آهنگ دیگر به تمسخر گرفتن نیست، نیش و کنایه زدن است. و این نیش و کنایه احتمالاً در جایی بسیار ظریف عمل می­کند، نه در تحریرها یا مثلاً لحن خواننده. مثل تفاوت فیلم ای برادر کجایی با شهر مرده­ی جارموش. حتی شاید بتوان گفت که صحبت از هجو و کنایه نیست، مثل گل­های شکسته.

این تفاوت در نوع برخورد آهنگ با هجو، احتمالاً باید جایی در فرم کلیپ، چیزی مثل رنگ­های نامتجانس، کات­های نابهنگام حتی جامپ کات در عکس­های ثابت و یا اداهای فتوشاپی روی مینیاتور و چیزهایی مثل این بروز کند. نه این که همان بلایی که سر یک آهنگ آوردیم روی بقیه هم پیاده کنیم.

البته عجیب نیست. اسم نامجو همه را یاد موسیقی تلفیقی می­اندازد. موسیقی تلفیقی هم یعنی مرگ ابرروایت(لابد! تا آخر به این استناد کرده­ام و هیچ دلیلی برایش ندارم) و مرگ ابرروایت هم یعنی این که هیچ قانونی نیست و اشکالی ندارد هربلایی که دلمان می­خواهد سر یک اثر بیاوریم چون ابرروایتی نیست که قانونی را وضع کند و ما را مجبور کند به آن عمل کنیم. تا این­جای قضیه هیچ اشکالی ندارد. اما ایراد اساسی این جاست که اولاً کسی نیست که از این­ها بپرسد، در وضعیت عینی شما کدام ابرروایتی بر شما حاکم شده است که شما را منع کرده است از نشان دادن زن افغانی در کنار تصویر نامجو با پیراهن سبز فسفری منع کرده است. و از آن مهم­تر این که این­جا من ابرروایتی را در حال شکسته شدن نمی­بینم. اگر واقعاً تا این­جا را حوصله­ کرده­اید و خوانده­اید این چند خط آخر را دقیق­تر بخوانید. این نوع تصویر سازی شکستن هیچ قالبی نیست، که اتفاقاً دقیقاً ایجاد یک قالب است. انبوهی از آهنگ­های متفاوت همه با یک سبک تصویر سازی، نشانی از گسست دنیای مابعد ساختاری ندارد که هیچ، اتفاقاً به علت روح همسان­سازی نواهای ناساز با یک­سری تصاویر همساز، بیشتر شبیه نوعی اردوگاه هنری است.

البته اگر کمی واقع­بین باشیم، این­جا از این حرف­ها نیست. اصلاً شاید سازننده این کلیپ­ها چیزی در مورد این حرف­ها نداند. کمی در مورد شیوه­ی تصویر سازی شنیده است و بعد هم چیزهایی از نامجو برایش تعریف کرده­اند و بعد یک کلیپی ساخته است. احتمال زیاد کل قضیه همین بوده است. خب این شیوه­ی تصویرسازی هم به روز است و هم آن­چنان الینه و بی معناست که کسی خیلی از آن نمی­تواند ایراد بگیرد. خب چرا که نه؟ اتفاقاً من به شعور سازنده­ی آن که ضعف خودش را پنهان کرده است غبطه می­خورم. تاسفم برای آنی است که این­ها را جدی گرفته است.

 

You paid 200$ for a ceramic dog?

The man said it suited me; he was talking with an accent, I was all confused!


Powered by BlogSky.com


where is that?