X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

یکشنبه 18 شهریور‌ماه سال 1386
مک گافین جبل البروج/در مورد فیلم زودیاک

مک گافین جبل البروج/در مورد فیلم زودیاک

 

نمای آغازین زودیاک چیست؟ یک نمای هوایی که اسم خاصی ندارد، اما نمای بسیار رایجی است. دوربین روی یک هلیکوپتر سوار است و دورادور سوژه می­چرخد و بر آن احاطه کامل دارد و از دور آن را نگاه می­کند. این نمای قشنگ فکر کنم از فیلم اشک­ها و لبخندهای رابرت وایز شهرت یافته و برای گروه­های راک دهه هشتاد خیلی محبوب بوده است. نمای هوایی از یک شهر  (گویا سانفرانسیسکو) در شب چهارم جولای است و آتش بازی شهر را فرا گرفته. نمای بسیار غیرعادی که ما از آتش بازی می­بینیم، ریشه در یک سنت کهن سینمایی دارد. اکثر نماهایی که ما از آتش بازی می­بینیم نماهای نقطه نظر یک تماشاچی عادی، نماهای سربالایی از خیابان به سمت آسمان است. به همین دلیل هم عادت نداریم، آتش بازی را از کنار یا از بالا و از دورترین حد ممکن نگاه کنیم. در سینما و دنیای واقعی همیشه ان را از پایین دیده­ایم، نمایی تهی و کاملاً سیاه و فشفه­ها در وسط آن یا حداکثر همراه چند آسمان خراش.

این نما را می­شود طوری بسط داد که تمام ایده­ی فیلم را در خودش بگیرد، همچنین ایده­ی فیلم­های پلیسی. سنت شکنی این نمای آغازین، مانند جستجوهای شرلوک هلمز یا گری اسمیت است. پدیده­ای غامض ومهیب که در فضایی دور از دسترتس ما می­گذرد، ناگهان تبدیل به یک شعله­ی درک شدنی و معمولی می­شود. لذت بردن از نمای اول زودیاک مشابه همان لذت بردنی است که از پیش درامدهای داستان­های شرلوک هلمز می­توان برد، پدیده­ای که غریب می­نماید ساده می­شود.

عجیب نیست که داستان پلیسی با همه­ی جذابیتش محصول قرن نوزدهم اروپا است. این داستان­ها نمود کامل تفکران کانتی در ادبیات هستند. خرد/کارآگاه در مقام سوژه­ای که بر طبیعت/پرونده­ی جنایی محاط می­شوند و ان را از اریکه­ی مقدس/رمزآلودش پایینش می­کشند و  دربندش می­کنند. پیوند هلمز با مثلاً ترمودینامیک کلاسیک گیبس و ماشین کارنو، انکار ناپذیر نیست. خوش بینی مسلط بر تمامی این آثار خیلی کلاسیک ادبیات جنایی امری تحمیلی نیست، بلکه از این باور دوران روشنگری برمی­خیزد که وقتی بی نظمی و نظم کل کائنات در یک فرمول دو خطی جا شده و قابل پیش بینی است(و هنوز هم بعد از 200 سال هنوز هم معتبر است)، دیگر چه چیزی غیرقابل درک مانده است. کارآگاه نماد غایی سوژه­ی کانتی است و البته همه­ی این­ها قبل از دوران هنرمندانی است که درک کردن را زیر سوال ببرند یا دورانی که آدورنو و هورکهایمر از بیخ و بن خرد ابزاری را با همه­ی متعلقاتش زیر سووال ببرند. دوران بعد از آن، دوران شرلوک هلمز نیست، دوران ماجرا و آگراندیسمان است، که در آن نه کشف حقیقت، که حقیقت زیر سووال می­برد. به همین دلیل است که شرلوک هلمز یک اثر کلاسیک است و ماجرا یک فیلم مدرن. نگرش فیلم­های پلیسی معاصر را هم می­توان به همین صورت دسته بندی کرد. هفت، از لحاظ داستانی، یک داستان کلاسیک است و پنهان میشل هانکه یک اثر کاملاً غیرکلاسیک.

و اما زودیاک چی؟

اگر به فیلم برگردیم، نمای حیرت انگیز ابتدایی فیلم با یک نمای آشنا از خانه­های محاصره شده بین چمن­های کوتاه و دیوارهای صورتی و آبی دنبال می­شود. تصویر کلاسیکی که برای سینماگران خارج از جریان خیلی اصلی نماد جمود است و برای سینماگران محافظه­کارتر آمریکایی سمبل پاکی. دو قربانی اول زودیاک را می­بینیم، دو تا از متوسط­­ترین قیافه­های طبقه متوسط، که سینه­های گویا بزرگ زن قربانی تنها نکته­ی قابل توجهشان است، به زودی کشته به گلوله بسته می­شوند تا فیلم شروع شود. بلافاصله تصوری از یک فیلم دیگر مانند هفت به ذهن خطور می­کند که قرار است با یک قاتل افسانه­ای روبرو باشیم که بر ضد روزمرگی شوریده است، قتل­های بعدی هم همین تصور را تقویت می­کنند تا زمانی که قتل راننده تاکسی اتفاق می­افتد و با یکی از همان سکانس­های تکراری معرفی پلیس­ها، بیرون کشیدنشان از بغل زنی در رختخواب، دو شخصیت جدید وارد داستان می­شوند. از این­جا یک گردش جدی در خط داستان اتفاق می­افتد. تمرکز داستان از قاتل به جستجوگرهایش تغییر می­کند. یک روزنامه نگار و یک پلیس، بدون هیچ دلیل مشخصی تصمیم دارند که این قاتل را پیدا کنند. از این­جا تا انتهای فیلم ما درگیر حجم قابل توجهی از اطلاعاتی می­شویم که قرار است بهمان، لابلای سکانس­های نفس­گیر داده شود. اما همه­ی این­ها به نظر نمی­رسد که چیز مهمی باشند. فیلم جای دیگری جریان دارد. فرض کنیم که با یک فیلم حسابی روبرو هستیم و هیچ نمای آشغالی در فیلم وجود ندارد. این وقت نماهای مربوط به زندگی شخصی دو استاکر زودیاک کاملاً معنادار می­شوند. در واقع قتل­ها  و اطلاعات انبوهی که در مورد زودیاک وجود دارد بیشتر از یک مک گافین درست و حسابی و درجه یک نیستند. ما با حکایت دو نفر آدم روبرو هستیم که برای یک هدف نامشخص تصمیم دارند زودیاک را پیدا کنند. یکیشان می­برد، یکیشان تا آخر عمر درگیر قضیه می­ماند. داستان در واقع داستان گری اسمیت است وتلاش بی ثمرش برای پیدا کردن قاتل. صحنه­های مختلفی که از جنایت­ها هم می­بینیم در واقع به نظر می­رسند که بخشی از دنیای گری اسمیت باشند تا دنیای زودیاک؛ چون خیلی از آن­ها مشابه آن زن با بچه­اش اصولاً ربطی به زودیاک ندارند.

اما زودیاک چی؟

گری اسمیت چیزهای کشف کرده است، اما آن­ها حقیقت نیستند، ممکن است باشند، ممکن است نباشند. او نه کانن دویل است، نه میشل هانکه. او یک کاریکاتوریست مفلوک است که دنبال حقیقیتی است که هنوز هم نامعلوم باقی مانده است. تا آخرین لحظه هیچ چیز تغییری نمی­کند برای او. در واقع فیلم زودیاک هیچ وقت دلبستگی­های فلسفی چندانی نداشته است تا برای ما یک مانیفیست در مورد عقاید دریدا یا لیوتار صادر کند. این یک فیلم با دلبستگی­های روایی-سیاسی است. ترکیب اطلاعات انبوه با اندک ماوقع شخصی، چیزی در مقابل الگوی کلاسیک فیلمنامه نویسی سید فیلد. به همراه تصویری ملامت گر و در عین حال شیفته­ی دوران بزرگ شدن کارگردانش. با تم­های آشنای سیاسی هر فیلم آمریکایی، سیستم ناکارآمد قضایی، پلیس­های بی مسوولیت، فشار کار جنایی بر خانواده­ی کارآگاه­ها. و نقدهای خیلی اساسی برفرهنگ آمریکایی. در یک صحنه از فیلم کسی از رادیو می­گوید که عشق آزاد و صلح طلبی هیپی­ها از زودیاک خطرناک­تر است. نفر بعدی معتقد است این ماجراها نباید داخل روزنامه­ها چاپ شود. داستان با ماجرای یک زوج کاملاً نامتعارف، پسر بچه­ی فنچ و زن شوهردار شروع می­شود، یکی از قربانی­ها در حساس­ترین لحظات در مورد گرایش تحصیلی­اش صحبت می­کند. زنی با بچه­ی تنها که احتمالا در دهه هفتاد آمریکا نماد خیلی چیزها بوده است.

زودیاک حکایت­گر این جزییات بی پایان اجتماعی است به همراه ریزه­کاری­های فرمی. مثل پرداخت داخل خانه­ی متهم اصلی که با نشان ندادن هیچ تصویر مشخصی، جز تصاویر چند مجله­ی پ.ورنوگرافیک و یک سنجاب که باعث بهت برانگیز شدن نما می­شود. یا نورپردازی­ جالب فیلم، خانه­ی گری اسمیت زرد گرم، دفتر روزنامه، ته مایه سفید، خانه منتقد سینما قهوه­ای تیره و همین طور بگیر و برو. در واقع این فیلم برخلاف فیلمی مثل هفت یا سکوت بره­ها، کلیت بسیار بی اهمیت و جزییات بسیار غنی و متنوعی دارد و در واقع فیلم جزییات است.

اما زودیاک واقعاً چی؟ رابطه­ی این فیلم با مساله حقیقت چیست؟ در واقع جواب جالبی را ما می­بینیم، حقیقت بیرون در جریان است، دسترسی به آن مشکل است، اما تفاوت در این جاست که تکه­هایی از این کپی گم شده­* گاهی به دست ما می­رسد، ولی هرچند به نظر می­رسد که چیزی را به ما نشان می­دهند، اما هرگز مطمئن نیستیم. این تعبیر البته چندان جدید نیست، اما بالاخره جواب فیلم زودیاک است، چیزی می­دانم، اما مثل این که مطمئن نیستم

 

 

* داستان معروف بورخس در مورد پادشاهی که تصمیم می­گیرد که یک نقشه در مقیاس واقعی از زمین درست کند، اما بعد از پایان کار از ان منحرف می­شود و تصمیم می­گیرد که آن را دور بیندازد. اما با این حال هنوز در گوشه و کنار می­توان قطعاتی از این نقشه را پیدا کرد. داستانی که به گه کشیده شد بس که در مورد حقیقت بهش اشاره شد.

 

پ.ن:دیالوگ برگزیده، همان که همه انتخاب کرده­اند، جانیس رفته یک مهمانی و قبل از این که همه لخت بشن زده بیرون. این یک جنایته.


Powered by BlogSky.com


where is that?