X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

سه‌شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1386
سه برش لاغر از کیک بزرگ

 

من در این گوشه که از دنیا بیرون است،

آسمانی به سرم نیست.

«ه.ا.سایه»

 

خوش شانسی بزرگ روزی به من رو کرد که سربازی­ام شروع شد. دو ماه اول در عجبشیر، و در سرمای وحشتناک، هر چیزی را از ذهنم پاک کرد. تا چند ماه سعی می­کردم که زنده بمانم. تا زمانی که بالاخره دوران آموزشی تمام شد و من را به تهران منتقل کردند. روز اولی که پایم را به تهران گذاشتم، دوباره احساس کردم که تنهایم و بیشتر از مردن ترسیدم. توی بغلم یک کلاشینکف رنگ و رو رفته بود که قنداق چوبی­اش به سیاهی می­زد و یک بار که با ناخنم سطحش را تراشیدم، کرم خوش­ رنگ چوبش دیده شد. من آن را روزها زیر بغلم می­زدم و سعی می­کردم که از بانکی به من داده بودند محافظت کنم. اگر این جرثومه را در بغل من نگذاشته بودند روزهای بسیار خوبی می­شد. من سرما را دوست داشتم و همه­ی زمستان برف و باران بود. فقط یک آدم­کش را زیر بغلم گذاشته بودند که چرکی قنداقش نشان می­داد که عمری دست به دست شده و کلی را خاک کوزه گری کرده است و درد­های ناگفتنی و صدها خوره را با صاحبشان به گور فرستاده است. تمام روزها روی صندلی کنار آب سرد کن بانک می­نشستم و جریان پایان ناپذیر پول و زندگی را نگاه می­کردم که تمامی نداشت. تمام دعواها و غصه­ها و شادی­ها و آدم­هایی را نگاه می­کردم که با همه­ی تلاشم برای بی­اهمیت دانستشان و رجاله خواندنشان، از دیدنشان لذت می­بردم. گاهی هوس می­کردم که تفنگ را به سمتشان نشانه ببرم و همه­شان را تمام کنم. ولی از ریاکاری خودم خسته می­شدم و هوس می­کردم که یک حساب آن­جا باز کنم تا شاید روزی بالاخره پولی از خودم داشته باشم و در آن حساب بریزم.

 

ولی زمان با سرعت زیادی می­گذشت و من کم کم به دنیای خودم برگشتم. یک بعدازظهر آمدند که حساب یک مرده را خالی کنند و همه­ی دوران خوش به سرعت به شکل اولش برگشت. با وحشت به سنگ­های کف بانک نگاه می­کردم که مبادا تصویری از چهره­ی بی­روح و نکبت یک مرده داشته باشند که مستقیم زل زده باشد به من. از فردای آن روز دم در می­ایستادم و فقط آسمان را نگاه می­کردم که هیچ چیزی در خودش نداشت و تمام مدت امیدوار بودم چیزی از آن بیاید و من را نجات بدهد. ولی هیچ نبود و روزی هم رسید که یک پرنده را پسربچه­ی دیوانه­ای در آسمان با تیرکمان زد و من جراتم را برای این که به آسمان نگاه کنم را هم از دست دادم. روزگار خوشی نبود.

بعدازظهرها را باید در اتاق سه در چهار، اول آذربایجان سر می­کردم. این جا را گرفته بودم تا به مترو نزدیک باشم و صبح به صبح خودم را به موقع به یوسف آباد برسانم. شب­ها دیرتر از 10 نمی­توانستم چشمانم را باز نگه دارم. پنجره­ی کوچولویی که داشتم به یک دیوار باز می­شد که یک رزمنده­ی تیر خورده را نشان می­داد که با صلابت داشت می­مرد و چشمان متعجبی داشت. دور و بر او آن­قدر نوشته­ها آن­قدر از او تعریف می­کردند که آدم هوس می­کرد بمیرد و همین من را می­ترساند که دارم کم کم از مردن خوشم می­آید. مثل این بود که آدم عاشق دختر قدیمی­ترین دشمنش بشود و نداند چه کار کند. یک شب پایین پنجره صدای ترمز وحشتناکی آمد. صدای ترمز من را بیدار کرد و از پنجره دیدم که یک نفر زیر شده و خونش روی چند کلمه از نوشته­ها را پوشانده است. خیابان آذربایجان همین است.

گاهی فکر می­کردم که برای موقعیتی که داشتم خیلی خوب عمل نکرده­ام. کلی آهنگ و فیلم و کتاب برای خودم دست و پا کردم تا بتوانم وضعم را بهتر کنم. تفریح خوبی بود و من را تا 12 بیدار نگه می­داشت. اما در کلیت قضیه فرقی ایجاد نمیکرد. اگر قبلاً عذاب روتین هر روزه از 10 تا 10:30 بود، حالا از 12 تا 12:15 بود. حداقل زمانش نصف شده بود که علتش هم خواب آلودگی بود. کم کم به این وضع جدید عادت کردم و تا 12:40 بیدار می­ماندم. هیچ وقت یک ربع به یک نشد، دوازده و نیم هم نشد.

*          *          *

قبل از سربازی، فرهاد فقط همینگوی می­خواند و من هدایت. به زور نویسنده­ی دیگری را می­شناختیم. علی هم بود که رومن رولان و هاینریش بل و فقط همین را می­خواند. حسین هم شیفته­ی داستایوفسکی بود. اما حتی در مورد این بت­هایمان با هم صحبت نمی­کردیم. الان هم کس دیگری را جز هدایت نمی­شناسم. حال هر چهارتایمان از شنیدن اسم ادبیات بد می­شد. حتی یکی از ماها هم نبود که ادبیات را دوست داشته باشد. به قول جمشید که بر خلاف ما از هوگو و دومای پدر و پسر و فلوبر و بودلر و آلن پو و چخوف لذت می­بردریال ماها افرادی بودیم که توی دریای طوفانی زندگیمان یک جزیره­ی-به قول او- لم یزرع پیدا کرده بودیم تا آرام بگیریم و همین شیوه حرف زدنش و کلمات مسخره­ی دریا و جزیره و لم یزرع، من را از ادبیات بیزار می­کرد. من از مردن می­ترسیدم. فرهاد از سیاست سرخورده بود و علی هم پشت کنکوری بود. حسین هم خدایش را بعد از چندین شکست عشقی گم کرده بود. حرف جمشید البته چندان هم بی­ربط نبود. زندگی من را واقعاً طوفان نابود کرده بود. به قول جمشید بیماری خیامی من عود کرده بود و من جرات شکستن هیچ ظرفی و لگد کردن هیچ گیاهی را نداشتم. اگر توی فیلمی صحنه­ی قتل می­دیدم حالم بد می­شد. جرات نداشتم در مورد گم شدن هیچ وسیله­ای صحبت کنم. هر چیزی که گم می­شد یا خراب می­شد و یا از دور خارج می­شد مرا مثل خوره می­خورد. یک بار وقتی که شنیدم که شیشه را هم از خاک درست می­کنند و درست چند دقیقه بعد یک لیوان را شکستم، رنگم سفید شد. جرات نداشتم به خرده شیشه­ها نگاه کنم. می­ترسیدم که یک تکه استخوان از خرد شدن و آسیاب شدن و ذوب شدن نجات یافته باشد و چشمم به آن بیفتد. دستم، همانی که لیوان را به زمین انداخته بود می­لرزید و کنترلش از دستم خارج بود. همان وقت زدم بیرون و آن قدر توی شهر چرخ زدم که به حرم رسیدم. جرات داخل شدن را نداشتم. در عوض بدون این که بدانم چرا داخل کتابخانه­ی حرم شدم و بدون این که بدانم چرا در قفسه­های کتاب وقتم را هدر می­دادم. تا این که اتفاقاً یک نسخه­ی بوف کور را از قفسه بیرون کشیدم و همان جمله­ی بینهایت تکراری را خواندم که در زندگی زخم­هایی هست که ...

 

گاهی فکر می­کنم که هدایت را به این دلیل دوست ندارم که نوشته­هایش من را به خودش می­خواند، که اتفاقاً خسته­ام می­کند. همین یک اتفاق، که گویی معنایی داشت بود که من را شیفته­ی این آدم کرد. البته این حرفم خیلی هم درست نیست. چون حوصله­ی خواندن هیج کتابی را ندارم. اگر هدایت را کامل می­خوانم، پس لابد سری در آن است و هنوز امید دارم که آن اتفاق معنایی را در خودش داشته باشد و اتفاقی نباشد. علی هم مثل من اتفاقی نویسنده­اش را پیدا کرده است. اما حسین و فرهاد می­دانستند که سراغ چه کسی باید بروند.

چند ماه بعد همه چیز آغاز شد. کم کم رایحه­ی زندگی همه جا را فرا گرفت. جنگ تمام شده بود و دسته دسته افغان­ها را به سرزمینشان، که ادعا می­کردند این­جا نیست و ناکجایی است که علی و حسین و فرهاد حتی آن را ندیده بودند؛ برمی­گرداندند. تا آخر بهار من تنها شده بودم. کسی نمانده بود و در خیابان­های شهر مجبور بودم تنها راه بروم. همه چیز هدایتی شده بود. از همان روزها بود که فکر می­کردم که باید بروم تهران. می­دانستم اتفاق باید همان­جا بیفتد. کسی من را ترک نکرده بود و هیچ وقت آرمانی نداشتم که گمش کرده باشم و به چیزی ایمان نداشتم که شک کنم و آسمان و گل­ها و طبیعت را دوست نداشتم که شهر آن­ها را از من بگیرد و نمی­دانستم چه چیزی من را از زندگی خالی کرده است. روزهای سختی بود و من می­دانستم که آن اتفاق، که آخر تعریف می­کنم تا هیجان انگیز شود، بالاخره روزی می­افتد. تنها بودم. قبل از آن هم کسی با من نبود. ولی می­دانستم که میان توده­ی بی­تفاوت خوشحال(عبارت جمشید) تنها نیستم. از قبل هم می­دانستم. ولی تا زمانی که سه تا افغانی با من بودند آن را حس می­کردم. مثل همه که می­دانند می­میرند و فقط من آن را حس می­کردم. تنهایی کاملاً فلجم کرده بود. از فاصله­ی خانه تا شیشه­بری می­ترسیدم و تمام بقیه وقتم را در گوشه خانه سر می­کردم که اشتیاقم را برای بیرون رفتن بیشتر می­کرد و چون همیشه گوشه­ی خانه بودم، از بیرون رفتن بیشتر می­ترسیدم و بیشتر خانه می­ماندم و اشتیاقم برای بیرون رفتن بیشتر می­شد. حتی یک­بار به فرهاد زنگ زدم که در کابل بود و تلفن داشت. ولی نمی­دانستم فامیلش چیست و نتوانستم پیدایش کنم. بقیه را حتی نمی­دانستم کجا زندگی می­کنند. اسم شهرهایشان یادم رفته بود. روزگاری عجیب بود.

یک روز نحس، دیگر از خانه خارج نشدم. پرده­ها را کشیدم و همان­جا ماندم.  آن­قدر ماندم که صاحبخانه به خاطر کرایه عقب مانده انداختم بیرون. وقتی آمدم بیرون هیچ چیزی را نمی­شناختم. حتی آن آقای دم مرگ روی دیوار هم جانش را از دست داده بود و روی زمین افتاده بود. با سرعت و وحشت از آن­جا دور شدم. با همان وحشتی که هرکسی که از سربازی فرار کند، تجربه­اش کرده است.

 

*          *          *

خیابان­ها را حفظ شده­ بودم، بدون  این که نامشان را بدانم. می­دانستم که هر خیابانی چه در دلش دارد. حتی آن­قدر می­دانستم که شایعه­ها و افسانه­های شهر را هم قضاوت می­کردم. در مورد دلقک­ها و مافیاها و جادوگرهایی که توی کوچه­ها پنهان شده بودند، سیاستمداران و روزنامه­نگارها و خانه­هایشان و معشوقه­هایشان و زد و بندهایی که جاری بود،  کراکی­ها و هزاران عاشق و معشوق پنهانی و فراری­ها و پناهنده­های غیرقانونی و تونل­های مشکوک و کهنه­ای که حسن آباد را به تجریش وصل می­کردند و آزادی را به ونک و شب­ها هزاران نفر در آن می­خوابیدند. آدم­خوارهایی که گاهی از سوراخی توی پل فلزی حافظ به پناهگاه مخفی­شان می­رفتند تا جشن بگیرند. و خیلی از دروغ­ها را می­شناختم، گشت­های شبانه­ای که هیچ کسی پشت فرمان ماشینشان نبود. مغازه­هایی که هیچ چیزی نمی­فروختند و دنیای زیر قانون رویی شهر، که کسی جرات ورود به آن را نداشت. جایی که آدم و خون آدم و سینه­های آدم و کلیه­های آدم­ها معامله می­شد و همه زیر سر چند نفر بیشتر نبود. خیلی باید تلاش می­کردم که بشود دل کند از این دنیا و برگشت به همان گوشه اتاق. یک نصفه شب، یک پیرمرد را با هدفونی روی گوشش دیدم که بدون لباس آمد و در یک ماشین را که کنار خیابان پارک بود قفل کرد و عطسه کرد و به داخل خانه برگشت.

هوا سرد نبود و بهاری یا دل انگیز نبود. برف هم نمی­آمد. حتی کمی هم کثیف بود. داخل صدای ماشین آغاسی بود. من ترجیح می­دادم که استراوینسکی یا بتهوون باشد یا حداقل رولینگ استون. ولی آغاسی بود. کاش لااقل ابی یا حبیب می­بود. هر چیزی که کمی محترم­تر باشد. ولی آغاسی بود. دود سیگار راننده هم اذیتم می­کرد. ولی بالاخره همین­جا اتفاق افتاد. روی دیوار خیابان­ها هیچ نقاشی و شعاری نبود. ولی در عین حال حتی خیابان خاصی هم نبود. کاش مطهری یا پامنار یا بزرگراه نیایش یا حتی ستارخان یا هر جای خاص دیگری بود. ولی ما انتهای آزادی، همان حوالی سابق خودمان، بودیم. ولی هیچ کدام مهم نبود. چون بالاخره  اتفاق افتاد. گاهی فکر می­کنم که اگر در ولیعصر بودیم با  آهنگی از رولینگ استونز هیچ وقت هیچ خبری نمی­شد. . .خانم رهگذر نگاهی به من انداخت و بعد مثل من مبهوت خیابان شد. هیچ شعاری روی در و دیوار نبود. مغازه­ها را نگاه می­کرد که هیچ چیزی نمی­فروختند. هیچ جا و هیچ کداممان اسمی نداشتیم. ماشین­ها بودند که می­گذشتند و هوا را آلوده می­کردند. نور از آسمان نمی­بارید ولی از زمین فواره می­زد. فواره می­زد و همه جا روشن بود و هر جا که نور فواره می­زد، ماشین­ها باید می­ایستادند و ترافیک وحشتناکی شده بود. ماها توی ترافیک بودیم. بدون نام، بدون پول، بدون شعار و فقط نگاه می­کردیم. ماشینی از فرعی به سرعت خارج شد و کافکا را که اتفاقی از خیابان می­گذشت زیر گرفت.

فروردین – شهریور 86

 


Powered by BlogSky.com


where is that?