X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

یکشنبه 18 شهریور‌ماه سال 1386
مک گافین جبل البروج/در مورد فیلم زودیاک

مک گافین جبل البروج/در مورد فیلم زودیاک

 

نمای آغازین زودیاک چیست؟ یک نمای هوایی که اسم خاصی ندارد، اما نمای بسیار رایجی است. دوربین روی یک هلیکوپتر سوار است و دورادور سوژه می­چرخد و بر آن احاطه کامل دارد و از دور آن را نگاه می­کند. این نمای قشنگ فکر کنم از فیلم اشک­ها و لبخندهای رابرت وایز شهرت یافته و برای گروه­های راک دهه هشتاد خیلی محبوب بوده است. نمای هوایی از یک شهر  (گویا سانفرانسیسکو) در شب چهارم جولای است و آتش بازی شهر را فرا گرفته. نمای بسیار غیرعادی که ما از آتش بازی می­بینیم، ریشه در یک سنت کهن سینمایی دارد. اکثر نماهایی که ما از آتش بازی می­بینیم نماهای نقطه نظر یک تماشاچی عادی، نماهای سربالایی از خیابان به سمت آسمان است. به همین دلیل هم عادت نداریم، آتش بازی را از کنار یا از بالا و از دورترین حد ممکن نگاه کنیم. در سینما و دنیای واقعی همیشه ان را از پایین دیده­ایم، نمایی تهی و کاملاً سیاه و فشفه­ها در وسط آن یا حداکثر همراه چند آسمان خراش.

این نما را می­شود طوری بسط داد که تمام ایده­ی فیلم را در خودش بگیرد، همچنین ایده­ی فیلم­های پلیسی. سنت شکنی این نمای آغازین، مانند جستجوهای شرلوک هلمز یا گری اسمیت است. پدیده­ای غامض ومهیب که در فضایی دور از دسترتس ما می­گذرد، ناگهان تبدیل به یک شعله­ی درک شدنی و معمولی می­شود. لذت بردن از نمای اول زودیاک مشابه همان لذت بردنی است که از پیش درامدهای داستان­های شرلوک هلمز می­توان برد، پدیده­ای که غریب می­نماید ساده می­شود.

عجیب نیست که داستان پلیسی با همه­ی جذابیتش محصول قرن نوزدهم اروپا است. این داستان­ها نمود کامل تفکران کانتی در ادبیات هستند. خرد/کارآگاه در مقام سوژه­ای که بر طبیعت/پرونده­ی جنایی محاط می­شوند و ان را از اریکه­ی مقدس/رمزآلودش پایینش می­کشند و  دربندش می­کنند. پیوند هلمز با مثلاً ترمودینامیک کلاسیک گیبس و ماشین کارنو، انکار ناپذیر نیست. خوش بینی مسلط بر تمامی این آثار خیلی کلاسیک ادبیات جنایی امری تحمیلی نیست، بلکه از این باور دوران روشنگری برمی­خیزد که وقتی بی نظمی و نظم کل کائنات در یک فرمول دو خطی جا شده و قابل پیش بینی است(و هنوز هم بعد از 200 سال هنوز هم معتبر است)، دیگر چه چیزی غیرقابل درک مانده است. کارآگاه نماد غایی سوژه­ی کانتی است و البته همه­ی این­ها قبل از دوران هنرمندانی است که درک کردن را زیر سوال ببرند یا دورانی که آدورنو و هورکهایمر از بیخ و بن خرد ابزاری را با همه­ی متعلقاتش زیر سووال ببرند. دوران بعد از آن، دوران شرلوک هلمز نیست، دوران ماجرا و آگراندیسمان است، که در آن نه کشف حقیقت، که حقیقت زیر سووال می­برد. به همین دلیل است که شرلوک هلمز یک اثر کلاسیک است و ماجرا یک فیلم مدرن. نگرش فیلم­های پلیسی معاصر را هم می­توان به همین صورت دسته بندی کرد. هفت، از لحاظ داستانی، یک داستان کلاسیک است و پنهان میشل هانکه یک اثر کاملاً غیرکلاسیک.

و اما زودیاک چی؟

اگر به فیلم برگردیم، نمای حیرت انگیز ابتدایی فیلم با یک نمای آشنا از خانه­های محاصره شده بین چمن­های کوتاه و دیوارهای صورتی و آبی دنبال می­شود. تصویر کلاسیکی که برای سینماگران خارج از جریان خیلی اصلی نماد جمود است و برای سینماگران محافظه­کارتر آمریکایی سمبل پاکی. دو قربانی اول زودیاک را می­بینیم، دو تا از متوسط­­ترین قیافه­های طبقه متوسط، که سینه­های گویا بزرگ زن قربانی تنها نکته­ی قابل توجهشان است، به زودی کشته به گلوله بسته می­شوند تا فیلم شروع شود. بلافاصله تصوری از یک فیلم دیگر مانند هفت به ذهن خطور می­کند که قرار است با یک قاتل افسانه­ای روبرو باشیم که بر ضد روزمرگی شوریده است، قتل­های بعدی هم همین تصور را تقویت می­کنند تا زمانی که قتل راننده تاکسی اتفاق می­افتد و با یکی از همان سکانس­های تکراری معرفی پلیس­ها، بیرون کشیدنشان از بغل زنی در رختخواب، دو شخصیت جدید وارد داستان می­شوند. از این­جا یک گردش جدی در خط داستان اتفاق می­افتد. تمرکز داستان از قاتل به جستجوگرهایش تغییر می­کند. یک روزنامه نگار و یک پلیس، بدون هیچ دلیل مشخصی تصمیم دارند که این قاتل را پیدا کنند. از این­جا تا انتهای فیلم ما درگیر حجم قابل توجهی از اطلاعاتی می­شویم که قرار است بهمان، لابلای سکانس­های نفس­گیر داده شود. اما همه­ی این­ها به نظر نمی­رسد که چیز مهمی باشند. فیلم جای دیگری جریان دارد. فرض کنیم که با یک فیلم حسابی روبرو هستیم و هیچ نمای آشغالی در فیلم وجود ندارد. این وقت نماهای مربوط به زندگی شخصی دو استاکر زودیاک کاملاً معنادار می­شوند. در واقع قتل­ها  و اطلاعات انبوهی که در مورد زودیاک وجود دارد بیشتر از یک مک گافین درست و حسابی و درجه یک نیستند. ما با حکایت دو نفر آدم روبرو هستیم که برای یک هدف نامشخص تصمیم دارند زودیاک را پیدا کنند. یکیشان می­برد، یکیشان تا آخر عمر درگیر قضیه می­ماند. داستان در واقع داستان گری اسمیت است وتلاش بی ثمرش برای پیدا کردن قاتل. صحنه­های مختلفی که از جنایت­ها هم می­بینیم در واقع به نظر می­رسند که بخشی از دنیای گری اسمیت باشند تا دنیای زودیاک؛ چون خیلی از آن­ها مشابه آن زن با بچه­اش اصولاً ربطی به زودیاک ندارند.

اما زودیاک چی؟

گری اسمیت چیزهای کشف کرده است، اما آن­ها حقیقت نیستند، ممکن است باشند، ممکن است نباشند. او نه کانن دویل است، نه میشل هانکه. او یک کاریکاتوریست مفلوک است که دنبال حقیقیتی است که هنوز هم نامعلوم باقی مانده است. تا آخرین لحظه هیچ چیز تغییری نمی­کند برای او. در واقع فیلم زودیاک هیچ وقت دلبستگی­های فلسفی چندانی نداشته است تا برای ما یک مانیفیست در مورد عقاید دریدا یا لیوتار صادر کند. این یک فیلم با دلبستگی­های روایی-سیاسی است. ترکیب اطلاعات انبوه با اندک ماوقع شخصی، چیزی در مقابل الگوی کلاسیک فیلمنامه نویسی سید فیلد. به همراه تصویری ملامت گر و در عین حال شیفته­ی دوران بزرگ شدن کارگردانش. با تم­های آشنای سیاسی هر فیلم آمریکایی، سیستم ناکارآمد قضایی، پلیس­های بی مسوولیت، فشار کار جنایی بر خانواده­ی کارآگاه­ها. و نقدهای خیلی اساسی برفرهنگ آمریکایی. در یک صحنه از فیلم کسی از رادیو می­گوید که عشق آزاد و صلح طلبی هیپی­ها از زودیاک خطرناک­تر است. نفر بعدی معتقد است این ماجراها نباید داخل روزنامه­ها چاپ شود. داستان با ماجرای یک زوج کاملاً نامتعارف، پسر بچه­ی فنچ و زن شوهردار شروع می­شود، یکی از قربانی­ها در حساس­ترین لحظات در مورد گرایش تحصیلی­اش صحبت می­کند. زنی با بچه­ی تنها که احتمالا در دهه هفتاد آمریکا نماد خیلی چیزها بوده است.

زودیاک حکایت­گر این جزییات بی پایان اجتماعی است به همراه ریزه­کاری­های فرمی. مثل پرداخت داخل خانه­ی متهم اصلی که با نشان ندادن هیچ تصویر مشخصی، جز تصاویر چند مجله­ی پ.ورنوگرافیک و یک سنجاب که باعث بهت برانگیز شدن نما می­شود. یا نورپردازی­ جالب فیلم، خانه­ی گری اسمیت زرد گرم، دفتر روزنامه، ته مایه سفید، خانه منتقد سینما قهوه­ای تیره و همین طور بگیر و برو. در واقع این فیلم برخلاف فیلمی مثل هفت یا سکوت بره­ها، کلیت بسیار بی اهمیت و جزییات بسیار غنی و متنوعی دارد و در واقع فیلم جزییات است.

اما زودیاک واقعاً چی؟ رابطه­ی این فیلم با مساله حقیقت چیست؟ در واقع جواب جالبی را ما می­بینیم، حقیقت بیرون در جریان است، دسترسی به آن مشکل است، اما تفاوت در این جاست که تکه­هایی از این کپی گم شده­* گاهی به دست ما می­رسد، ولی هرچند به نظر می­رسد که چیزی را به ما نشان می­دهند، اما هرگز مطمئن نیستیم. این تعبیر البته چندان جدید نیست، اما بالاخره جواب فیلم زودیاک است، چیزی می­دانم، اما مثل این که مطمئن نیستم

 

 

* داستان معروف بورخس در مورد پادشاهی که تصمیم می­گیرد که یک نقشه در مقیاس واقعی از زمین درست کند، اما بعد از پایان کار از ان منحرف می­شود و تصمیم می­گیرد که آن را دور بیندازد. اما با این حال هنوز در گوشه و کنار می­توان قطعاتی از این نقشه را پیدا کرد. داستانی که به گه کشیده شد بس که در مورد حقیقت بهش اشاره شد.

 

پ.ن:دیالوگ برگزیده، همان که همه انتخاب کرده­اند، جانیس رفته یک مهمانی و قبل از این که همه لخت بشن زده بیرون. این یک جنایته.


سه‌شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1386
سه برش لاغر از کیک بزرگ

 

من در این گوشه که از دنیا بیرون است،

آسمانی به سرم نیست.

«ه.ا.سایه»

 

خوش شانسی بزرگ روزی به من رو کرد که سربازی­ام شروع شد. دو ماه اول در عجبشیر، و در سرمای وحشتناک، هر چیزی را از ذهنم پاک کرد. تا چند ماه سعی می­کردم که زنده بمانم. تا زمانی که بالاخره دوران آموزشی تمام شد و من را به تهران منتقل کردند. روز اولی که پایم را به تهران گذاشتم، دوباره احساس کردم که تنهایم و بیشتر از مردن ترسیدم. توی بغلم یک کلاشینکف رنگ و رو رفته بود که قنداق چوبی­اش به سیاهی می­زد و یک بار که با ناخنم سطحش را تراشیدم، کرم خوش­ رنگ چوبش دیده شد. من آن را روزها زیر بغلم می­زدم و سعی می­کردم که از بانکی به من داده بودند محافظت کنم. اگر این جرثومه را در بغل من نگذاشته بودند روزهای بسیار خوبی می­شد. من سرما را دوست داشتم و همه­ی زمستان برف و باران بود. فقط یک آدم­کش را زیر بغلم گذاشته بودند که چرکی قنداقش نشان می­داد که عمری دست به دست شده و کلی را خاک کوزه گری کرده است و درد­های ناگفتنی و صدها خوره را با صاحبشان به گور فرستاده است. تمام روزها روی صندلی کنار آب سرد کن بانک می­نشستم و جریان پایان ناپذیر پول و زندگی را نگاه می­کردم که تمامی نداشت. تمام دعواها و غصه­ها و شادی­ها و آدم­هایی را نگاه می­کردم که با همه­ی تلاشم برای بی­اهمیت دانستشان و رجاله خواندنشان، از دیدنشان لذت می­بردم. گاهی هوس می­کردم که تفنگ را به سمتشان نشانه ببرم و همه­شان را تمام کنم. ولی از ریاکاری خودم خسته می­شدم و هوس می­کردم که یک حساب آن­جا باز کنم تا شاید روزی بالاخره پولی از خودم داشته باشم و در آن حساب بریزم.

 

ولی زمان با سرعت زیادی می­گذشت و من کم کم به دنیای خودم برگشتم. یک بعدازظهر آمدند که حساب یک مرده را خالی کنند و همه­ی دوران خوش به سرعت به شکل اولش برگشت. با وحشت به سنگ­های کف بانک نگاه می­کردم که مبادا تصویری از چهره­ی بی­روح و نکبت یک مرده داشته باشند که مستقیم زل زده باشد به من. از فردای آن روز دم در می­ایستادم و فقط آسمان را نگاه می­کردم که هیچ چیزی در خودش نداشت و تمام مدت امیدوار بودم چیزی از آن بیاید و من را نجات بدهد. ولی هیچ نبود و روزی هم رسید که یک پرنده را پسربچه­ی دیوانه­ای در آسمان با تیرکمان زد و من جراتم را برای این که به آسمان نگاه کنم را هم از دست دادم. روزگار خوشی نبود.

بعدازظهرها را باید در اتاق سه در چهار، اول آذربایجان سر می­کردم. این جا را گرفته بودم تا به مترو نزدیک باشم و صبح به صبح خودم را به موقع به یوسف آباد برسانم. شب­ها دیرتر از 10 نمی­توانستم چشمانم را باز نگه دارم. پنجره­ی کوچولویی که داشتم به یک دیوار باز می­شد که یک رزمنده­ی تیر خورده را نشان می­داد که با صلابت داشت می­مرد و چشمان متعجبی داشت. دور و بر او آن­قدر نوشته­ها آن­قدر از او تعریف می­کردند که آدم هوس می­کرد بمیرد و همین من را می­ترساند که دارم کم کم از مردن خوشم می­آید. مثل این بود که آدم عاشق دختر قدیمی­ترین دشمنش بشود و نداند چه کار کند. یک شب پایین پنجره صدای ترمز وحشتناکی آمد. صدای ترمز من را بیدار کرد و از پنجره دیدم که یک نفر زیر شده و خونش روی چند کلمه از نوشته­ها را پوشانده است. خیابان آذربایجان همین است.

گاهی فکر می­کردم که برای موقعیتی که داشتم خیلی خوب عمل نکرده­ام. کلی آهنگ و فیلم و کتاب برای خودم دست و پا کردم تا بتوانم وضعم را بهتر کنم. تفریح خوبی بود و من را تا 12 بیدار نگه می­داشت. اما در کلیت قضیه فرقی ایجاد نمیکرد. اگر قبلاً عذاب روتین هر روزه از 10 تا 10:30 بود، حالا از 12 تا 12:15 بود. حداقل زمانش نصف شده بود که علتش هم خواب آلودگی بود. کم کم به این وضع جدید عادت کردم و تا 12:40 بیدار می­ماندم. هیچ وقت یک ربع به یک نشد، دوازده و نیم هم نشد.

*          *          *

قبل از سربازی، فرهاد فقط همینگوی می­خواند و من هدایت. به زور نویسنده­ی دیگری را می­شناختیم. علی هم بود که رومن رولان و هاینریش بل و فقط همین را می­خواند. حسین هم شیفته­ی داستایوفسکی بود. اما حتی در مورد این بت­هایمان با هم صحبت نمی­کردیم. الان هم کس دیگری را جز هدایت نمی­شناسم. حال هر چهارتایمان از شنیدن اسم ادبیات بد می­شد. حتی یکی از ماها هم نبود که ادبیات را دوست داشته باشد. به قول جمشید که بر خلاف ما از هوگو و دومای پدر و پسر و فلوبر و بودلر و آلن پو و چخوف لذت می­بردریال ماها افرادی بودیم که توی دریای طوفانی زندگیمان یک جزیره­ی-به قول او- لم یزرع پیدا کرده بودیم تا آرام بگیریم و همین شیوه حرف زدنش و کلمات مسخره­ی دریا و جزیره و لم یزرع، من را از ادبیات بیزار می­کرد. من از مردن می­ترسیدم. فرهاد از سیاست سرخورده بود و علی هم پشت کنکوری بود. حسین هم خدایش را بعد از چندین شکست عشقی گم کرده بود. حرف جمشید البته چندان هم بی­ربط نبود. زندگی من را واقعاً طوفان نابود کرده بود. به قول جمشید بیماری خیامی من عود کرده بود و من جرات شکستن هیچ ظرفی و لگد کردن هیچ گیاهی را نداشتم. اگر توی فیلمی صحنه­ی قتل می­دیدم حالم بد می­شد. جرات نداشتم در مورد گم شدن هیچ وسیله­ای صحبت کنم. هر چیزی که گم می­شد یا خراب می­شد و یا از دور خارج می­شد مرا مثل خوره می­خورد. یک بار وقتی که شنیدم که شیشه را هم از خاک درست می­کنند و درست چند دقیقه بعد یک لیوان را شکستم، رنگم سفید شد. جرات نداشتم به خرده شیشه­ها نگاه کنم. می­ترسیدم که یک تکه استخوان از خرد شدن و آسیاب شدن و ذوب شدن نجات یافته باشد و چشمم به آن بیفتد. دستم، همانی که لیوان را به زمین انداخته بود می­لرزید و کنترلش از دستم خارج بود. همان وقت زدم بیرون و آن قدر توی شهر چرخ زدم که به حرم رسیدم. جرات داخل شدن را نداشتم. در عوض بدون این که بدانم چرا داخل کتابخانه­ی حرم شدم و بدون این که بدانم چرا در قفسه­های کتاب وقتم را هدر می­دادم. تا این که اتفاقاً یک نسخه­ی بوف کور را از قفسه بیرون کشیدم و همان جمله­ی بینهایت تکراری را خواندم که در زندگی زخم­هایی هست که ...

 

گاهی فکر می­کنم که هدایت را به این دلیل دوست ندارم که نوشته­هایش من را به خودش می­خواند، که اتفاقاً خسته­ام می­کند. همین یک اتفاق، که گویی معنایی داشت بود که من را شیفته­ی این آدم کرد. البته این حرفم خیلی هم درست نیست. چون حوصله­ی خواندن هیج کتابی را ندارم. اگر هدایت را کامل می­خوانم، پس لابد سری در آن است و هنوز امید دارم که آن اتفاق معنایی را در خودش داشته باشد و اتفاقی نباشد. علی هم مثل من اتفاقی نویسنده­اش را پیدا کرده است. اما حسین و فرهاد می­دانستند که سراغ چه کسی باید بروند.

چند ماه بعد همه چیز آغاز شد. کم کم رایحه­ی زندگی همه جا را فرا گرفت. جنگ تمام شده بود و دسته دسته افغان­ها را به سرزمینشان، که ادعا می­کردند این­جا نیست و ناکجایی است که علی و حسین و فرهاد حتی آن را ندیده بودند؛ برمی­گرداندند. تا آخر بهار من تنها شده بودم. کسی نمانده بود و در خیابان­های شهر مجبور بودم تنها راه بروم. همه چیز هدایتی شده بود. از همان روزها بود که فکر می­کردم که باید بروم تهران. می­دانستم اتفاق باید همان­جا بیفتد. کسی من را ترک نکرده بود و هیچ وقت آرمانی نداشتم که گمش کرده باشم و به چیزی ایمان نداشتم که شک کنم و آسمان و گل­ها و طبیعت را دوست نداشتم که شهر آن­ها را از من بگیرد و نمی­دانستم چه چیزی من را از زندگی خالی کرده است. روزهای سختی بود و من می­دانستم که آن اتفاق، که آخر تعریف می­کنم تا هیجان انگیز شود، بالاخره روزی می­افتد. تنها بودم. قبل از آن هم کسی با من نبود. ولی می­دانستم که میان توده­ی بی­تفاوت خوشحال(عبارت جمشید) تنها نیستم. از قبل هم می­دانستم. ولی تا زمانی که سه تا افغانی با من بودند آن را حس می­کردم. مثل همه که می­دانند می­میرند و فقط من آن را حس می­کردم. تنهایی کاملاً فلجم کرده بود. از فاصله­ی خانه تا شیشه­بری می­ترسیدم و تمام بقیه وقتم را در گوشه خانه سر می­کردم که اشتیاقم را برای بیرون رفتن بیشتر می­کرد و چون همیشه گوشه­ی خانه بودم، از بیرون رفتن بیشتر می­ترسیدم و بیشتر خانه می­ماندم و اشتیاقم برای بیرون رفتن بیشتر می­شد. حتی یک­بار به فرهاد زنگ زدم که در کابل بود و تلفن داشت. ولی نمی­دانستم فامیلش چیست و نتوانستم پیدایش کنم. بقیه را حتی نمی­دانستم کجا زندگی می­کنند. اسم شهرهایشان یادم رفته بود. روزگاری عجیب بود.

یک روز نحس، دیگر از خانه خارج نشدم. پرده­ها را کشیدم و همان­جا ماندم.  آن­قدر ماندم که صاحبخانه به خاطر کرایه عقب مانده انداختم بیرون. وقتی آمدم بیرون هیچ چیزی را نمی­شناختم. حتی آن آقای دم مرگ روی دیوار هم جانش را از دست داده بود و روی زمین افتاده بود. با سرعت و وحشت از آن­جا دور شدم. با همان وحشتی که هرکسی که از سربازی فرار کند، تجربه­اش کرده است.

 

*          *          *

خیابان­ها را حفظ شده­ بودم، بدون  این که نامشان را بدانم. می­دانستم که هر خیابانی چه در دلش دارد. حتی آن­قدر می­دانستم که شایعه­ها و افسانه­های شهر را هم قضاوت می­کردم. در مورد دلقک­ها و مافیاها و جادوگرهایی که توی کوچه­ها پنهان شده بودند، سیاستمداران و روزنامه­نگارها و خانه­هایشان و معشوقه­هایشان و زد و بندهایی که جاری بود،  کراکی­ها و هزاران عاشق و معشوق پنهانی و فراری­ها و پناهنده­های غیرقانونی و تونل­های مشکوک و کهنه­ای که حسن آباد را به تجریش وصل می­کردند و آزادی را به ونک و شب­ها هزاران نفر در آن می­خوابیدند. آدم­خوارهایی که گاهی از سوراخی توی پل فلزی حافظ به پناهگاه مخفی­شان می­رفتند تا جشن بگیرند. و خیلی از دروغ­ها را می­شناختم، گشت­های شبانه­ای که هیچ کسی پشت فرمان ماشینشان نبود. مغازه­هایی که هیچ چیزی نمی­فروختند و دنیای زیر قانون رویی شهر، که کسی جرات ورود به آن را نداشت. جایی که آدم و خون آدم و سینه­های آدم و کلیه­های آدم­ها معامله می­شد و همه زیر سر چند نفر بیشتر نبود. خیلی باید تلاش می­کردم که بشود دل کند از این دنیا و برگشت به همان گوشه اتاق. یک نصفه شب، یک پیرمرد را با هدفونی روی گوشش دیدم که بدون لباس آمد و در یک ماشین را که کنار خیابان پارک بود قفل کرد و عطسه کرد و به داخل خانه برگشت.

هوا سرد نبود و بهاری یا دل انگیز نبود. برف هم نمی­آمد. حتی کمی هم کثیف بود. داخل صدای ماشین آغاسی بود. من ترجیح می­دادم که استراوینسکی یا بتهوون باشد یا حداقل رولینگ استون. ولی آغاسی بود. کاش لااقل ابی یا حبیب می­بود. هر چیزی که کمی محترم­تر باشد. ولی آغاسی بود. دود سیگار راننده هم اذیتم می­کرد. ولی بالاخره همین­جا اتفاق افتاد. روی دیوار خیابان­ها هیچ نقاشی و شعاری نبود. ولی در عین حال حتی خیابان خاصی هم نبود. کاش مطهری یا پامنار یا بزرگراه نیایش یا حتی ستارخان یا هر جای خاص دیگری بود. ولی ما انتهای آزادی، همان حوالی سابق خودمان، بودیم. ولی هیچ کدام مهم نبود. چون بالاخره  اتفاق افتاد. گاهی فکر می­کنم که اگر در ولیعصر بودیم با  آهنگی از رولینگ استونز هیچ وقت هیچ خبری نمی­شد. . .خانم رهگذر نگاهی به من انداخت و بعد مثل من مبهوت خیابان شد. هیچ شعاری روی در و دیوار نبود. مغازه­ها را نگاه می­کرد که هیچ چیزی نمی­فروختند. هیچ جا و هیچ کداممان اسمی نداشتیم. ماشین­ها بودند که می­گذشتند و هوا را آلوده می­کردند. نور از آسمان نمی­بارید ولی از زمین فواره می­زد. فواره می­زد و همه جا روشن بود و هر جا که نور فواره می­زد، ماشین­ها باید می­ایستادند و ترافیک وحشتناکی شده بود. ماها توی ترافیک بودیم. بدون نام، بدون پول، بدون شعار و فقط نگاه می­کردیم. ماشینی از فرعی به سرعت خارج شد و کافکا را که اتفاقی از خیابان می­گذشت زیر گرفت.

فروردین – شهریور 86

 


شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1386
خواستگاری از پروژه دلبخواهی است
دقیقا سیزده ساعت دیگر بنده دفاع از پیشنهاد پروژه دارم. میان توصیه های دو استادم گیر کرده ام که یکی میگوید بیخیال و یکی من را از جهنمی که سر دفاع است میترساند. کلا بهترین دلیل برای تخمی بودن نظام آموزشی همین است. اینجا نه بیقانونی حاکم است نه قانون. یک «چیز» هشتلهفت همینطوری هست که هم وجود دارد و هم ندارد. همه چیز بستگی دارد به غلیانات درونی شش هفت نفر هیات علمی. پارسال، دفاع هایی که در ماه رمضان بودند حتی زودتر از زمان موعود(که بیسابقه است) تمام شدند و از آن مفلوکهایی که دو روز قبل از آن دفاع کرده بودند، دو نفرشان «رد» شدند(پروژه و ردی که می دانید یعنی چه). از بیقانونی قانون بدتر، واقعاً قانون دلبخواهی است.
بگذریم که ریشه همین دفاع از پروژه، پوشاندن عیب همان استادهایی است که گاهی حتی یادشان می رود که دفاع از پروژه دارند.
این منبع الهام برای نوشته بالا را هم بخوانید:

وضعیت اضطراری و امر دلبخواهی


http://www.rokhdaad.com/yaddasht-d.php?id=174

پ.ن: یک آدم بامرام نیست که به من کمک کند تا مطالب این وبلاگ را به وردپرس انتقال بدهم و یک کد auto direct در این وبلاگ نصب کند و کمی در مورد فید و rss و اینها به من کمک کند؟ اطلاعات کامپیوتری هم در مورد ادا اطوارهای جدید اینترنت، تولید شده بعد از مهر پارسال، خیلی کم است.

Powered by BlogSky.com


where is that?