تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1386
ده فیلم

دیشب با رضا نشسته بودیم و صحبت می­کردیم. نمی­دانم از کجا این ایده به ذهنمان رسید که ده فیلم برتر خودمان را ریف کنیم. من امشب می­نویسم و رضا نمی­دانم کی بنویسد. البته فکر کنم بازی ده فیلم برتر، الان بخش جدایی ناپذیر وجود همه سینه-فیل­ها باشد. هرچند واقعاً کار شاقی است. کمی تقلب کردم و فیلم­ها را به دو بخش قبل از دهه 80 و بعد از آن تقسیم کردم که در این صورت می­توانم 20 فیلم داشته. این تقسیم بندی هرچند خیلی بی­ربط و از سر شکم نیست، ولی من با منطقش کاملاً مخالقم. حیلی از طرفداران محافظه­کار سینما از دهه­ی هشتاد به بعد را مرگ سینما نامیده­اند و قبل از آن را بیشتر دوست دارند. ولی برای خود من ایطوری نیست. اگر قرار باشد این دوتا لیست با هم ادغام شوند قطعاً سهم لیست معاصرتر بیشتر خواهد بود.

 ولی باز هم خیلی فیلم­های محبوب از قلم افتاده است. ایرانی­ها را هم کلاً فیلتر کردم. هرچند اگر قصد داشتم آن­ها را به لیست اضافه کنم زیر پوشت شهر و تنگنا و پ مثل پلیکان و هامون حتماً یکجوری جای غیرایرانی­ها را اشغال می­کردند. این لیست کاملاً بر مبنای تجربه­ی( در حال زوال) شخصی نوشته شده است و صرفاً فیلم­هایی هستند که الان که دارم لیست را می­نویسم نسبت به آن­ها احساس خوشی دارم. من هرگز در حد یک متخصص سینما نبوده­ام به همین دلیل این لیست هم فقط کمی به یک لیست منتقدانه شباهت دارد. شاید به این دلیل که هنوز هم از آن­چه فرای متن قرار دارد بیشتر از خود فیلم مهم است. دلبستگی­ها و خاطرات و خوشی­ها و سرخوردگی-ها و شورش­های دنیای خارج از صفحه مانیتور( ماها خیلی پرده نقره­ی را تجربه نکرده­ایم) هنوز مهم­تر هستند. لیست بدون ترتیب خاصی است و تنها محدودیت یک فیلم از هر کارگردان بوده است.

 

قبل از دهه هشتاد

 

1.      راننده تاکسی(اسکورسیزی)1976

راننده تاکسی حد بالای سینمای نیمه مستقل آمریکاست. روایت غریب اسکورسیزی از یک ابرشهر و مرد تنهای خداوند در آن، کثافت­کاری­ها و زیبایی­های شهر و از همه مهم­تر حس غریب فیلم، این فیلم را به اثری تبدیل کرده که به اندازه کافی محبوب باشد تا توضیحی برای آن اضافه نکنم.

 

2.      معجزه گر(پن) 1952

داستان این فیلم همان حکایت صدبار تکرار شده تلاش برای رسیدن به موفقیت و پیشرفت است. اما آن چیزی که این فیلم را متمایز کرده است صراحت آن است برای بیان سختی­ها. درام نود و چند دقیقه­ای که همه­ی آن درگیری فیزیکی شدید یک معلم سی و چند ساله است با یک دختر کر و کور و لال دوازده ساله است. و البته یک تفاوت دیگر هم با بقیه آثار در حد خودش دارد، تلاش برای موفقیت ربطی به هلن کلر ندارد. همه چیز برخاسته از یک تجربه تلخ شخصی است.

 

3.      هیروشیما، عشق من(آلن رنه) 1959

هیروشیما عشق من را حتی می­توان یکی از اولین آثار پساساختارگرا دانست. ترکیب ژانرها، روایت آشفته( و حتی در نیمه اول فیلم فقدان روایت) و تداخل رویا و واقغیت و بالاتر از همه اینها، تداخل سینمایی مستند با روایی. اما بر خلاف اکثر آثار احمقانه معاصر با این خصوصیات، فیلم-شاید به فراخور زمان ساختش و قرار داشتن در متن سینمای در حال زایش مدرن اروپا- اثری از بسیاری از قواعد لوس سینمای پست مدرن را ندارد( و اصولاً قاعده مند کردن شکستن قاعده­ها خودش متناقض نیست؟). علاوه بر آن پیوند ناگسستنی امر شخصی با امر سیاسی و خاطره با زمان حال، این فیلم را به یکی از سیاسی­ترین فیلم­هایی تبدیل کرده که تا به حال دیده­ام. این­جا سیاست و حوزه شخصی بر هم تاثیر نمی­گذارند و با تداخل نمی­کنند، به هم می­پیوندند و یکی می­شوند.

 

4.      ام(لانگ) 1931

فیلم را باید دید. پیش درامد فریتز لانگ برای فاشیسم. هیچ شباهتی با آن فیلم رمانتیک متروپلیسش ندارد. فیلمی به شدت کافکایی ( و البته بهتر است بگوییم هیتلری) با مایه­های اکسپرسیونیستی تعدیل شده­اش

 

5.      قاعده بازی(رنوار) 1939

خوشبختانه این فیلم هم توضیح زیادی نمی­خواهد. شیقته داستان پرکشش و پرمعنایش هستم و از فیلمبردای تحسین شده­اش لذت می­برم.

 

6.      دایره سرخ(ملویل) 1971

اگر لیست یک نفر فیلم بین ایرانی یک اثر نوار کم داشته باشد کمی مشکوک است. حکم کلی صادر نمی­کنم، ولی به نظرم این بیماری بین همه ما فراگیر است. ولی این اثر بسیار کم حرف ملویل را به هیوستون ترجیح دادم.

 

7.      آگوییره، خشم خدایان(هرتزوگ) 1972

فیلم­هایی که به سمت انتزاعی شدن پیش بروند همیشه خطر سقوط را دارند، مگر جایی که پیوندشان با حقیقت جای پیوندشان با واقعیت را بگیرد. این فیلم درددل بیست و پنج سال زندگی در ایدئولوژی و رویا است. جایی که ما هیچ وقت به انتهای رود نمی­رسیم. رود انتهایی ندارد. قایقمان شکسته است و (واقعاً) نزدیک است که دیگر غذا هم برای خوردن نداشته باشیم.

 

8.      هفت سامورایی(کوروساوا) 1954

بدون شرح! انتخاب تصادفی از بین خودش، راشومون، ریش قرمز و آشوب.

 

9.      دزدان دوچرخه(دسیکا) 1949

مثل همان چیزی که در مورد هیروشیما عشق من نوشتم، ترکیب حوزه شخصی و عمومی در این فیلم هم اثری سیاسی تولید کرده. ولی اینجا به قولی رندانه­تر و درپرده­تر

 

10.  استاکر(آندره تارکوفسکی) 1979

یادآوری بخشی از شوم­ترین خاطرات زندگی­ام است. به دلایل کاملاً شخصی. شیفته نماهای دلربای تارکوفسکی هستم. فرقی بین این فیلم و سولاریس البته وجود ندارد. هردو مربوط به یکی از بحران­های حل نشده هستند. فیلم­های تارکوفسکی را دوست دارم. چون بحران­ها حل نشده می­مانند. اول و آخر فیلم هیچ تصفیه­ی روحی نداریم. هیچ اثری از معناگرایی در فیلم­های تارکوفسکی نمی­بینم. فقط وحشت از عدم وجودشان است.

 

و همچنین روانی، روشنایی­های شهر، اودیسه فضایی، انجیل به روایت متی، سالو، رویاها و نجواها و شب­های کابیریا

 

بعد از دهه هشتاد

 

1.      عشق سگی(ایناریتو)

قبلاً در موردش توی همین وبلاگ نوشته­ام. حیرت انگیز است. مرا شیفته­ی خودش کرد.

 

2.      بازگشت(آلمودوار)

آلمودوار را دوست دارم. چون سینمایش هیچ چیزی اضافه­تر از خودش نیست. داستان­های دل انگیز و ملودرام­های قشنگ و مردمان مهربان. چیزی مثل سینمای کلاسیک، ولی با این تفاوت که به ما دروغ نمی­گوید. این یکی همان­قدر که روایت مادر-دختری است، روایت آشوب­های دهه هفتاد و شورش و عدم امنیت و زندگی در حصار تلویزیون نیز هست و از فقدان روحیه انتقادی سینمای کلاسیک( که اعصاب خوردکن است) نیز رنج نمی­برد. ولی همه­ی این­ها در کنار داستان تر و تمیز و راحتی هستند که به هیچ چیز دعوتمان نمی­کند جز یک "تجربه­ی شخصی" از مردمان عاشق، مردان و زنان و مادران و خواهران و بچه­ها و دوجنسی­ها و همجنس­بازان و فاحشه­ها و منحرف­های جنسی و بیماران روانی و کارگردان­ها و آدم­های کوچه خیابان

 

3.      هانا و خواهرانش(وودی آلن)

شاید بهترین فیلم وودی آلن نباشد ولی قطعاً دلنشین­ترینشان است. وودی آلن خل­ترین شخصیت فیلم را دارد. برخلاف منهتن و برخی کارهای جدید وودی آلن، این فیلمی بود که هرهری مذهبی بودن تم فیلم و بیماری­های کوچک احمقانه­­ی وودی آلن به دل می­نشست. دنیای آلن دنیای به شدت محدود و کوچکی است که نمی­دانم چرا برخی به زور آن را به نیویورک و جامعه­ی آمریکایی و این حرف­ها ربطش می­دهند. فیلم­های وودی آلن صرفاً در مورد مشکلات ناچیز یک مرد عادی بی خبر از دنیا است که می­توان به هر جایی متعلق باشد و برای ما که هنوز مدرنیته را در خیالمان تجربه می­کنیم این بهترین گزینه است: خیالبافی در مورد مشکلاتی که برای مردم مدرن پیش می­آید.

 

4.      آخرین امپراطور(برتولوچی)

برتولوچی از این فیلم شروع کرد به خداحافظی با عقاید تند و تیز دهه شصت و هفتادی خودش و به همین

 دلیل این بهترین فیلمش است. دنیایی میان جوان مارکسیست دهه شصتی و پیرمرد عاشق فرهنگ شرقی. ترکیب دلپذیر تراژدی شخصی و تراژدی جهانی، همانی که بیشتر از همه می­پسندم و از همه مهم­تر اینکه این فیلم را وقتی دوم دبستان بودم در سینما دیدم و به نظرم رسید که آها! این یعنی فیلم عالی. و هنوز هم هست.

 

5.      توتورو(میازاکی)

توتورو دیوانگی و جنون محض است. هیچ چیز دیگری نیست. رها از روایت و قید و بند روابط علت و معلولی و حتی احساسات رقیقی که ممکن است دیوانه­ها نداشته باشند. مثل داستان­هایی است که بچه­ها برای هم تعریف می­کنند. بی دروپیکر، مضحک و صمیمی.  میازاکی زمانی که این فیلم را ساخت، شهرت الانش را که با شهر اشباح و قلعه متحرک هاول و شیر طلای برلین دارد را صاحب نبود. ولی به نظرم هیچ چیز، نه شهر اشباح، نه هاول، نه مونونوکه به رهایی این اثر نمی­رسند.

 

6.      شکستن امواج(فون تریه)

البته دقت نکردم که آیا این فیلم یک دگما 95 کامل بود یا نه(هرچند اگر کسی هم دقت بکند باز هم بعید است تمام آن مانیفیست عجیب غریب یادش باشد). ولی در هر صورت یک چیزی در همان مایه­ها بود. واقعاً یکی باید به من توضیح دهد فرق میان فیلمبرداری هندی کم­وار و این فیلم چیست؟ شکستن امواج به استثنای صحنه­ی آخرش شاهکار است و البته نمای پایانی(که الان فهمیدم اصلاً دگمایی نیست) نتیجه طبیعی فیلم است و نبودنش بیشتر از بودنش فیلم را تخریب می­کند.

 

7.      هیولا(پتی جنکینز)

فیلم­های سینمای مستقل آمریکا همیشه آثار عجیبی هستند. نزدیکی به یکی از دو مرکز واقعی فیلمسازی در جهان و درآمیخته بودن با -احتمالآً- بزرگ­ترین صنعت جهان، و در عین حال مستقل بودن و مستقل فکر کردن، دسته­ای از فیلم­ها را تولید می­کند که جوهرشان حتی در بهترین­های هالیوودی هم نیست. فیلم­های جارموش مثال بارز همچنین فیلم­هایی هستند. ولی انتخاب من پتی جنکینز است. چون اولاً زیاد جارموش ندیده­ام و علاوه بر آن هیولا یادآور سینمای جاده­ای خوش طعمی مثل بانی و کلاید است که بدبختانه در لیستم نیست و از همه مهم­تر خاطره شخصی من است از این فیلم و انبوهی دغدغه­ای که فیلم تصویرشان کرده بود(و چقدر در فیلم­های ایرانی حسرت این را دارم که خودم و فکرهایم را روی پرده ببینم و هیچ وقت اتفاق نمی­افتد) و تاثیراتی که گرفتم و خاطره­هایی که پشت فیلم است. به اضافه بازی به یاد ماندنی چارلیز ترون و کریستینا ریچی. موسیقی قشنگ و فقط عیب کارگردانی که گاهی( و فقط گاهی) می­لنگید و قدم به قدم تم و بازی­های عصیان­گرانه­اش، حاضر نمی­شد ریسک کند.

 

8.      departed(اسکورسیزی)

توضیح زیادی نمی­خواهد. اما برخلاف خیلی­ها این فیلم را به رفقای خوب ترجیح می­دهم. انسانی­تر و تکان­دهنده­تر بود و به همین دلیل بیشتر من را یاد سینمای گانگستری کلاسیک می­انداخت. خوشبختانه آن­قدر احمقانه نبود، موسیقی سینمای کلاسیکی آزاردهنده نداشت و خدایا چه بازی­هایی! به خصوص آن دختر ناشناس نقش اول فیلم که در عمرم ندیده بودمش. خود فیلم ریشه در گذشته داشت، ولی اصلاً به آن حتی شبیه هم نبود.

 

9.      سه رنگ(کیشلوفسکی)

سه رنگ در سینمای دهه نود یک اتفاق بود. یادآور سینمای بزرگانی مثل برگمان و به خصوص فلینی. ولی به شدت غمبار و با روحیه­­ای افسرده که اگر نگوییم با سینمابین­های ایرانی می­خواند، با من یکی که همنواست. سه رنگ آواز قوی سینمای روشنفکری نیمه متعهد-نیمه نیهیلیست اروپایی بود. سه­گانه­ای که اتفاقاً به نظر واقعاً جایی تمام می­شود که ژولیت بینوش سمفونی­اش را می­سازد، به یاد همه­ی آن­هایی که همراهش بودند، در سوگ رفتگان، اشک برای همخون­هایش و تمام.

 

10.  راه کارلیتو(دی پالما)

این یک بیشتر ناز شصت کارگردانش است به علاوه این که فیلم واقعاً محشری است. پانزده دقیقه پایانی و سکانس ایستگاه راه­اهن و ادای دین غریب دی پالما دیدنی است.

 

پ.ن: اینها هیچ ترتیبی ندارند. همینجوری تصادفی.


Powered by BlogSky.com


where is that?