X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

پنج‌شنبه 4 مرداد‌ماه سال 1386
دو مونولوگ و یک خط یادداشت.

1.
قضیه ابوغریب مثل این که خیلی روی افکار عمومی انگلیسی ها فشار آورده است. هرچه میگردم مثال مشابهی را در مورد مرز پرگه.ر خودمان پیدا نمیکنم. فکر نکنم قتل های زنجیره ای و یا 18 تیر یا ماجرای تراژیک این سنگسارها تاثیر مشابهی را در ایران گذاشته باشد. البته من جامعه شناس نیستم و این حرف را تقریبا همینجوری میزنم. فقط توجهم جلب  شده به تکرار بیش از حد تصویری که در دو فیلم و یک کتاب انگلیسی معاصر دیده ام. هم فیلم شاهکار "فرزندان انسان" و هم "و مثل وندتا" و هم آخرین جلد هری پاتر همگی به یک اندازه به موضوع خون و نژاد پرداخته اند و تصاویر تقریبا یکسانی را می توان در هر کدام پیدا کرد که تقریبا و کاملا مستقیم به شکنجه ها اشاره دارند(در فرزندان انسان بازسازی بدون نقص آن صحنه معروف را که عکسش این پایین است خیلی مشخص است). این تقابل نژاد برتر و نژادهای پست و همچنین داستان ابوغریب ممکن است کاملا تصادفی و فقط همین سه تا باشد که من بعید می دانم. به نظر میرسد ابوغریب فشارش را داده است. عجیب است که هنگامی خودم این تصاویر را دیدم به اولین چیزی که فکر کردم تصوری بود که شکنجه گر از قربانی اش داشت. به نظرم رسید که این برخورد حیوانی و برهنه، مساله ای فردی نیست و نژادی است. آن ها این تصور را دارند که این اسباب بازی انسان نیست و به علت عرب بودنش از درجه انسانیت ساقط است. حالا به نظرم می آید که بخشی در انگلیس همین فکر را بلافاصله بعد از دیدن این عکس ها یا فیلم ها کرده اند و لحظه ای بعد به وحشت افتاده اند که این اندیشه احمقانه چیست؟
البته نباید مهیب بودن شکنجه های ابوغریب را در این عذاب وجدان مقصر ندانست. آنچه که در ابوغریب گذشت فرق زیادی با یک بمب گذاری که 80 کشته می دهد ندارد و یا با آن چه که در گوانتانامو می گذرد. همچنین با سربریدن گروگان های بدبخت و فلک زده توسط اسلامگرایان تندرو  و همچنین تجاوز دسته جمعی افغان ها به یک دختر ایرانی و همچنین اخراج گله ای افغان ها از ایران و همچنین آن جوانی که در انگلیس به علت شبیه بودن به مسلمان ها پلیس به او مشکوک شد و اکبر محمدی و کشف بدحجابی و سومالی و پوتین و اگر کمی رمانتیکش کنیم خودکشی نهنگ ها و خشک شدن رود آمازون. در این میان ابوغریب به شدت غیرقابل انکار بود. شکنجه، معمولاً بدترین تاثیر را دارد. تصویر یک نفر که دارد برای خونریزی دستش فریاد میزند به مراتب از یک جسد موحش تر است. به همین دلیل این نویسنده‌ها و کارگردان‌ها آن را به گوانتانامو ترجیح دادند.
شاید یک نکته دیگر هم گفتنی باشد. در هر سه اثر- که زمین تا آسمان با هم فاصله دارند- این اتفاقات تنها بخشی از یک فاجعه بزرگ‌تر است. اتفاقی که همه جا را دارد فرا می‌گیرد. فرق اساسی فرزندان انسان هم با دوتا اثر دیگر در این نکته کوچک نهفته است که در آن از پیروزی خبری نیست(شاید هری پاتر هم همین طور باشد البته! تمامش نکرده‌ام هنوز). در آخرین ثانیه‌ها فقط بعد از انبوهی تلفات جامعه‌ی انسانی و فردی(برای قهرمانانش) تنها یک کورسوی امید باز می‌شود. اتفاقاْ این فیلم از لحاظ فرم به شدت واقع‌گرا است و کسی نیست که این فیلم را ببیند و مبهوت حرکات سرگیجه‌اور دوربین نشود. این واقع‌گرایی و آن کورسوی امید شما را به چه نتیجه‌ای می‌رساند؟

۲.

ماجرای متاخر سنگسار را فهمیده‌اید که؟ منظورم اعمال حیوانی رایج در این مملکت نیست. دعوای جالبی است که بین یک عده از فعالین حقوق زنان از یکسو و حسین درخشان از سمت دیگر درگرفته. به نظر شما یک نفر چقدر می‌تواند وقیح باشد که اقدام البته احمقانه این فعالین را برای تهیه یک نامه به دیده‌بان حقوق بشر را( به انگلیسی) که هیچ تاثیری را هم بر سرنوشت مرد بخت برگشته تاکستانی ندارد به مسخره بگیرد. فراموش نکنید که این آدم همانی است که ماجرای اعتراف گیری‌ها را-به زبان خودش- تایید می‌کرد و تنها ایراد کار را در نحوه برخورد ج.مهوری اس.لامی با اعتراف کنندگان(اسفن.دیاری، تاجب.خش، جهان.بگلو) می‌دانست*. من نمی‌دانم اصلا این بنیاد هیوز(یا چیزی شبیه این) اصلاْ چیست یا درخشان به اسرائیل رفته یا نه. موضوع این‌ نیست که آیا اصلاْ فعالین حقوق بشر کمک‌های خارجی می‌گیرند یا نه. مساله نوع حمله و موضع حسین درخشان است که ناراحت کننده است.

وقتی ما در مورد سنگسار صحبت می‌کنیم، تا زمانی که صحبتمان در مورد آن بدبخت تاکستانی باشد است که هنوز در دایره عقلانیت هستیم و به محض آن که صحبت به حقوق بشر و قوانین قرون وسطایی و هر امر انتزاعی برسد، دیگر صحبتمان ایدئولوژیک شده است(با وام‌گیری از تعریف مارکوزه از ایدئولوژی کاذب). نامه نوشتن و امضا جمع کردن و محکوم کردن، وقتی بالاخره آن انسان بیچاره توسط تکه تکه شدن با سنگ جانش را بالاخره از دست خواهد داد، بچه‌بازی محض است و حتی می‌توانم بگویم که عین برخورد سنگسار کنندگان و عین برخورد شگنجه‌گران ابوغریب است: که انسانی را تا حد یک اسباب بازی تنزیل بدهیم. تفاوتی ندارد که این اسباب بازی برای ارضای روحیه سادیستی است یا انجام وظیفه دینی یا آسودگی وجدان برای انجام تعهدات اجتماعی. هر حرکتی برای جلوگیری از سنگسار تا زمانی که به یک مورد سنگسار کردن غلبه نکرده است نمی‌تواند به قانون سنگسار غلبه کند. اما این همه مطلب نیست. باز هم میان حمله به این حرکت به اسم حرکتی وابسته به منابع مالی غرب( و گذشته از همه این حرف‌ها، واقعاْ این کمک گرفتن چه اشکالی دارد) و کوبیدن جنبشی که امروز همان سران محکوم به دریافت کمک‌های مالی مثل شادی صدر در گوشه زندان هستند چه معنی دارد؟ حتی اگر قبول کنیم که تمام این حرف‌ها درست باشد و واقعا کمکی از هلند آمده است و واقعا این کمک‌ گرفتن‌ها بد هستند، زمانی که کیهان این مطلب را در بوق کرده است، هرکس دیگری که با همنوایی کند از همان قماش محسوب می‌شود. جای این مطلب اینجا نیست که حقیقت والا و مستقل از وجه انضمامی نداریم. صحبت از این حقیقت( که فرض کردیم حقیقت باشد)، الانی که کیهان هم از آن صحبت می‌کند با صحبت از آن، زمانی که کیهان از ان صحبت نمی‌کند خیلی فرق دارد. هیچ کسی امروز در برج عاج زندگی نمی‌کند. تئوری مطرح شده که درخشان وابسته جم.هوری اسل.امی است هم خیلی غلط نیست. او موقعیت عینی مکانی-زمانی را درک نمی‌کند. شاید یک سال پیش یا بعد همین حرف‌ها خیلی هم خوب بود. ولی الان نیست. حمله به سران در زندان جنبش لیبرالی زنان ایران، همان حمایت از طرح حجاب است و موضع گیری در مقابل تلاش عده‌ی زیادی که چه درست و چه نادرست دارند برای رهایی از وضع موجود تلاش می‌کنند.

یک خط یادداشت: بسیار دو مونولوگ درهم‌برهمند. سومی هم که در مورد ۴۰چراغ بود باشد تا زمانی که چند شماره را مرور کنم.



Powered by BlogSky.com


where is that?