X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

شنبه 23 تیر‌ماه سال 1386
ذلیل مرگ شی چشم سفید بی‌حیا / در مورد فیلم تقاطع

۱. این تقاطع را بالاخره در یک اتوبوس بین شهری دیدم. بدبختانه مجبور شدم که به راننده التماس کنم که چند کیلومتر آخر را یواشتر برود که من تا ته فیلم را ببینم. زمان پخش فیلم تازه شهر زندگی‌ام را عوض کرده بودم و به همین دلیل کارهای مهم‌تری داشتم تا اینکه بروم از جناب آقای رئیس مجامع مهم سینمایی(ابوالحسن داوودی) فیلمی ببینم. خوشبختانه این فیلم را با کمترین هزینه ممکن دیدم.


۲. عجیب نبود که این فیلم اینقدر صدا کرد. بالاخره اولاْ فیلمی بود که استوری برد داشت و البته در صحنه‌هایی مثل تصادف در اتوبان، تاثیرات این استوری برد در پرداخت حرفه‌ای نماها مشخص بود*. فیلم هم که مثلاْ از روی این آثار قرن بیست و یکمی مثل بیست و یک گرم و شهر خدا و این حرفا ساخته شده بود تا با نشان دادن ترکیب غریبی از اتصالات و تقاطع‌های زندگی شهری، به نوعی رستگاری نهایی(رهایی؟) برسد. ترکیبی از بازیگران درجه یک سینمای ایران مثل معتمد آریا و کوثری و صحت و ستاره‌هایی مثل رادان را کنار هم چیده بود تا در یک فیلمنامه قرص و محکم و یک پرداخت حرفه‌ای اثری به یادماندنی خلق کنند( به سیاق تبلیغات سینمایی دهه ۶۰ بخوانید).


۳. اصولاْ آن چیزی که در سینمای ایران اسم ابتذال را دریافت کرده است، صرفاْ تمایل به تغییر است. تمام آثار دختر پسری که موهبت دوم خرداد بودند، به این دلیل مطرود شدند که باد تغییر را در سینمای ایران دمیدند. وگرنه مگر درخشانترین آثار سینمایی دوران خاتمی فرزند این جریان نبودند. از فیلم‌های حیرت انگیز شوکران و قرمز و زیرپوست شهر و بوتیک و نفس عمیق، خواسته و ناخواسته همه در این جریان هستند. اگر هم چند تا فیلم لایق پیدا کنیم که در این دسته نباشند باید آن را به عظمت اسم کارگردان‌هایی مثل فرمان آرا و مهرجویی و بیضایی ربط د اد. سینمایی که مجید مجیدی بوی ابتذال را در اول دوران خاتمی در آن احساس کرد سینمایی بود به شدت زمینی، لذت پرست، رها از خرافه‌های دهه شصتی ایران و به شدت بیواسطه و سطحی.


هیچ کدام از این‌ها را به پای دفاع از آثار فاجعه آمیز سینمای دهه هفتاد نگذارید. روی صحبت با آن‌هایی است که این اسم را روی سینمای متفاوت آن دوران گذاشتند. همان سینما سمبلی داشت به اسم جسین فرحبخش که زمانی نیش و افعی و کاروان می‌ساخت و بعد از دوم خرداد عطش و آواز قو و کما. صحبت من روی مصداق کلمه ابتذال است. سینمای مبتذل سینمایی نبود که فرم در ان بی‌معنی می‌شد یا مضامین عمیق نداشت(این را بخوانید در باب مضامین عمیق+). بلکه صحبت از سینمایی بود که فرار از خانه، عصیان، دربه‌دری و لوس‌بازی‌های جوان‌های ونک به بالا می‌کرد. مشکل از ونک به بالا بودن و دربدری و لوس بازی نبود. موضوع این بود که این سینما به آینده‌سازان مرزپرگهر پیشنهاد نمی‌داد که با مامانشان آشتی کنند، بلکه بین آن‌ها دعوا می‌انداخت. اتفاقاْ اگر قرار باشد این لفظ مبتذل را برای فیلمی به کار ببریم، همین تقاطع بهترین مثال است.


۴. به این چند تا قصه توجه کنید. دختر ۱۸ ساله‌آی که مامانش رفته کانادا، یک دوست پسر بد دارد که بهش سیگار می‌دهد و حامله‌اش میکند‌ و از بابای دل‌نگران و بورژوا و در آستانه ورشکستگی‌اش خوشش نمی‌اد(ولی آخر فیلم با هم خوب می‌شوند). آقا پسر بدجنسی که بابایش مغازه لوازم صوتی دارد و جایی تو سعادت آباد ویلا خریده‌اند و خودش تند تند در خیابان می‌راند و به همین دلیل دخترهای دم بخت و تازه عروس و تازه نامزد را به کشتن می‌دهد. مامانی که بچه‌اش در دردسر افتاده و برای اولین بار رابطه‌ی صمیمانه‌شان زیر سوال می‌رود. به این‌ها اضافه کنید که یک پیرزن مفلوک راننده وانت با پسر ۸ ساله‌شان هم هستند و هردوتاشان به عنوان کارت پستال و در پی تلاش برای رو کردن لایه‌های گوناگون اجتماع هر ۲۰ دقیقه یک بار به مدت ۳۰ ثانیه دیده می‌شوند. حالا این قصه را با داستان عشق سگی مقایسه کنید: یک نفر که روی سگ‌ها شرط‌بندی می‌کند و با همسر برادرش سر و سر دارد. یک فعال سیاسی سابق که حالا قاتل حرفه‌ای شده است و زنی که معشوقه‌اش به خاطر او خانواده‌اش را ترک کرده و حالا فلج شده است.


۵. تفاوت قصه‌ها فقط در محتوای تند و تیز نیست. صحبت از همان چیزی است که می‌شود ابتذالش نامید. داستان‌هایی که در پی تکرار پندهای هزارباره در مورد این که توی خیابان با کسی دوست نشوید، آهسته برانید، مواد مخدر بد است و از این قبیل را در یک فرم به شدت سرکش مانند روایت پازل وار بریزید و معجونی به اسم فیلم مبتذل به دست اورید. این فیلم نه به خاطر آن که سرکش نیست و نه به خاطر توصیه خانواده‌ها به خوب بودن با هم، که اتفاقاْ به دلیل تضاد بسیار آشکار فرم رادیکال و حکایت مامان‌بزرگانه‌اش است که مبتذل است. کارگردان و فیلمنامه نویس نادانی که تم(و حتی سیناپس) کودکانه خودشان را در شکم روایت خودویرانگر و گسسته(به زودی در موردس می‌نویسم) ریخته‌اند هستند که مبتذل هستند.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



*--در تقابل کامل با فیلم دوئل که اسکل رفته بود روی فیلم صدای دالبی گذاشته بودُ بعد به عقلش نرسیده بود که بابا! این سینماهایی که تو میخوای توشون فیلم پخش کنی همین صدای معمولی را هم نمی توانند به گوش ملت برسانند. نتیجه این شد که این فیلم در سینما هویزه مشهد تقریبا صامت پخش شد. باید علاوه بر مشکلات مربوط به چهارتا فیلم دزدی، میزان شعور کارگردانها را هم در ورشکستگی سینمای ایران موثر دانست.



این را هم ببینید بد نیست. به خصوص بعد از این که به همه گیر داده، گفته دایی در رشته مهندسی متالورژی و مکانیک درس خوانده. نگویید هم که طرف مثال زده. بابا خودش هم حالیش نیس. از آن جالبتر هم دو تا مطلب بالاتر، نوشته آرش خوشخو است که بعد از آن که رضا کیانیان به مدت 10 سال کون خودش را جر داد که کمی برشت و سنت فاصله گذاری را وارد بازیگری در سینمای ایران بکند، خوشخو او را به استانیسلاوسکی نسبت داده است. یاد رفیق شفیق آرش خوشخو در مشهد افتادم که یک کتابفروشی دارد و گاهی در جلسات نقد فیلم سخنرانی میکند. یکبار در مدح سنت اکسپرسیونیست سینمایی آلمان از فیلمی صحبت کرد به اسم "طلوع" اثر فریتز لانگ(کلا در آن جلسه اسمی از مورنائو نبرد. یا نمی شناختش یا اسمش یادش رفته بود). هوس کردم در مورد چلچراغ بنویسم. ولی فعلاً این دوتا را بخوانید و کمی حال کنید.
http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-03-31/326.htm#6817

Powered by BlogSky.com


where is that?