X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

شنبه 18 آذر‌ماه سال 1385
هرم گرما

هوای کثیف بعدازظهر گرم یک شهرستان مرکز استان در وسط مرداد همه جا را پر کرده بود. ولی ابرهایی که از آن دور می¬امد، وعده¬ی یک بعدازظهر بهتر را می¬دادند. هر کسی را که می¬دیدی بعید بود که نگاهی به آن دورها نیندازد. بالاسر ساختمان¬های ریقوی چند طبقه¬ای که نماهای سه سانت و سنگ و شیشه¬ی شهرستانی¬شان(همان¬ تزییناتی که ریخت ساختمان¬ها را از آن گهی که هست، گه¬تر می¬کنند) تو ذوق می¬زد، کوه¬ها ایستاده بودند. همین¬طور بی¬خیال، انگار که پشتشان را به ما کرده باشند. از بین این کوه¬ها، چند تا ابر زده بود بیرون. سیاه سیاه بودند. یک نفر احمق ممکن بود فکر کند که این¬ها گرد و خاک هستند. نفر بغلی توی تاکسی داشت در مورد پیش¬بینی هوا صحبت می¬کرد و این که چطوری می¬شود نوک کوه، همان موجودات اسطوره¬ای که آن دورها کونشان را به ما کرده بودند، هوای شهرستان را حدس زد. می¬گفت که دیشب کوه بوده و امشب باران می¬آید و خیابان¬ها را می¬شوید. همه چیز را می¬شوید. همه چیز را تمیز می¬کند، هوا را، کثافت روی برگ¬های زبان گنجشک¬ها و نارون¬ها و بلوط¬ها(مگر این¬جا بلوط دارد؟) و بقیه¬ درخت¬ها را و بی حوصلگی راننده¬های تاکسی و خیابان و بعد جوها آن¬چنان پر می¬شوند از کثافت که روی خیابان¬ها جاری می¬شوند و همه جا را می¬گیرند و نمی¬توانی ماشینت را بیرون بیاوری.
عصر بود. همه جا را ابر گرفته بود و هوا خنک شده بود و تازه نم نم باران بند آمده بود. توی ایستگاه اتوبوس چند نفری ایستاده بودند. ابرها که سیاه بوند، شهر را از این ساعت توی تاریکی فرو برده بودند. جلویش را گرفته بودند و اندامش دیده نمی¬شد. پشتش به ما بود و نمی¬شد چهره¬اش را حدس زد. یکی بود مثل ما ولی فقط مونث بود. از دستش نوار دستمال کاغذی جریان داشت. ولی جز ما کسی حواسش نبود. نمی¬دانم چقدر از آن دستمال کاغذی¬ها را توانسته بود در کیفش جا بدهد. تمام ایستگاه اتوبوس را پر کرده بود. حواسش نبود با نه نمی¬دانم. یکی از ما جلو رفت و یکی را برداشت. مثل فیلم¬های عاشقانه بود. دستمال را به او داد و با هم رفتند. ما هم دنبالشان روان شدیم. هوای بعد از باران عالی بود و باد خنک آدم را سر کیف می¬آورد.
تصویر روی دیوار، عکس خود من است. بقیه چند لحظه است که رفته¬اند و من مانده¬ام که این دیگر کیست روی دیوار؟ چقدر شبیه من است. کسی از بغلم رد می¬شود و زمزمه می¬کند: "به خودم میگم که این صورتکه، می¬تونم از صورتم ورش دارم". همه چیز مشکوک است.
ناگهان از خواب می¬پرم. به نظرم ساعت پنج بعدازظهر باشد. هوا گرم است و یادم رفته است کولر را روشن کنم. همه خواب بودند و نمی¬شد کاری کرد. دورتادور من توی سربازخانه آدم چپیده بود. یک گردان اضافی اینجا گیر کرده بود. چند کیلومتر دورتر از این جهنم، همان جایی که برف¬ها آدم را قلقلک می¬دادند، بهمن آمده بود و حالا حالاها قرار نبود که راه باز شود. حتی توی انفرادی هم آدم خوابیده بود. ساعت حدود پنج را نشان می¬داد که یعنی من آزادم.
* * *
کله تراشیده و لباس سربازی برای همه معنی بدی دارد، الا آن¬هایی که از ما پول درمی¬آورند. و همان¬ها هم به جز چند تا زنی که برایشان سر تراشیده و نتراشیده و پیسی و خوره و مرض فرق ندارد، بقیه حتی زورشان می¬آید به ما محل بگذارند. شهر مرزی است و هزار مشکل این¬طوری. این جا تو مجبوری منتشان را بکشی. برایشان یک قاتل هستی، آدم کشته¬ای. برادرشان را، محبوبشان را، پدرشان را. آن¬ها هم برادری، محبوبی، پدری کشته¬اند. ما چند نفر داریم میان یک دریا از خون راه می¬رویم. عصر شلوغ دم عید است. هوا دم کرده و توی این کوه و کمر آتش می¬بارد. جند کیلومتر دورتر همه جا پر از برف است. جاده¬ها همه بند آمده¬اند. اما این وسط، داخل این یک تکه زمین بی برکت، انگار آتش از جهنم می¬بارد. کسی نگاهت نمی¬کند. تویی و چندتا سرباز دیگر که انگار جذام دارید. نگاه¬های خصمانه¬ای که شما را ضد خودشان می¬دانند. کسی به کردی چیزی می¬گوید. باید فحش باشد. از آن فارسی که قاطی حرف¬هایش می¬گوید حدس می¬زنم. سه چهار نفریم که از هم بدمان می¬آید. رضا بچه شرق است. کم حرف و خیلی از ما مذهبی¬تر است. از الوات بازی¬ها و سیگار کشیدن¬ها و عرق¬خوری¬های ما حالش به هم می¬خورد. یک بار هم راپورت داد. ولی از صدقه سری درگیری رییس پادگان با پدربزرگش کسی به گزارشش اهمیتی نداد. پدر رضا از خوانین بجنورد بوده است و پدربزرگ رییس پادگان را دق مرگ کرده است. عاشق مادربزرگ رییس شده است. او را به زور می¬برده خانه¬شان و پدربزرگ رییس را هم همراهش می¬برده که ساز بزند و مجلسشان را گرم کند. اتاقی داشته¬اند که وسط ان یک توری بوده که خیلی هم کلفت نبوده. صفار، که به خاطر مطرب بودنش محبوب دهاتی¬ها نبوده است، یک طرف می¬نشسته و دو جور آهنگ می¬زده. یکی اول مجلس که خان خیلی سرحال نبوده، یکی از مقام¬های شمال خراسان(یا جنوب! فرقش کجاست؟) را که داستان عاشق وامانده¬¬ای وسط بیابان بوده را می¬زده. خان تریاکش را دود می¬کرده و کم کم غم و غصه¬اش را یادش می¬رفته و می¬رفته سراغ زن صفار که همیشه، هر دفعه، داشته مثل بید می¬لرزیده. خان همیشه پرده را نگاه می¬کرده، صفار یک بار برای برادرش قسم خورده بود.لباس¬های زن را تکه تکه درمی¬اورده و لخت و عورش که می¬کرده، دستور تعییر آهنگ را می¬داده. درست همان جایی که صفار، همیشه، هر دفعه، با گریه داشته آهنگ عاشق وامانده را می¬زده. بعد باید یک قطعه سرشار از شور لزگی را می¬زده. خان یک ریشه مازندرانی داشته و عاشق آهنگ¬های لزگی بوده. مادر خان خودش صدای خوبی داشته. آهنگ نیم ساعتی طول داشته و تمام که می¬¬شده، خان یک پنجاه تومانی را به زن صفار می¬داده و جفتشان را از خانه بیرون می¬کرده. این ماجرا هفته¬ای چندبار تکرار می¬شده. شب که به خانه می¬آمدند صفار همیشه تریاک می¬کشیده، ولی جرات نمی¬کرده که به زنش دست بزند. می¬رفته توی حمام و خودش را خالی می¬کرده. جرات نداشته دست روی زنش بلند کند، اگر خان می¬فهمیده که کسی به تکه او دست زده عصبانی می¬شده. سال¬های سیاه بعد از کودتا بوده و پسر بزرگ خان از تاجبخش¬ها بوده است. دوران تیمور بختیار بوده و این ماجرا چیز عجیبی نبوده است. این ماجرا تا پند سال بعد ادامه داشته و پسر صفار شش ساله شده بوده( خدمت آن دسته از خوانندگان گرامی که تا به حال تحت تاثیر قرار نگرفته¬اند و حواسشان سمت بابای بچه است، عرض می¬شود که این بچه قبل از آشنایی خان با مادر بچه پس انداخته شده بود) و پدر همین رییس پادگان ما، در شش سالگی ساقی مجلس خان و مادرش می¬شود و چند هفته بعد از این ماجرا یک شب صفار خودش را می¬کشد.
عجیب این که بعد از مرگ صفار، خان دیگر تمایلی به زنش ندارد و او را رها می¬کند. او هم که دیگر روی ماندن در دهات را ندارد، شب چهلم صفار با بقیه پول¬هایی که از حاتم بخشی خان مانده به تهران می¬آید. با پسرش که شش ماه است همه چیز را دیده است.
پسرش خیلی مشکل داشته است. خیلی. سال 53-54 زن می¬گیرد و سال 56، هم خودش و هم زنش را اعدام می¬کنند. خودش عضو یک گروه چپ چریکی بوده و زنش رابط گروه¬های مذهبی و کمونیستی بوده. ولی بچه¬شان را مادربزرگی بزرگ می¬کند که تمام عمر در حسرت نظامی شدن بچه¬اش بوده. چیزی که او بالاتر از آن نمی¬شناخته. نفرتش از پول را هم به پسرش و هم به نوه¬اش می¬دهد. ولی شیفتگی به قدرت را فقط می¬فهمد. نوه¬ای که خیلی دیرتر از ان که بتوان حدسش را زد، از قضیه مادربزرگش خبردار می¬شود و رضا را در انتقام مادربزرگش، و بیشتر پدر و مادرش قربانی کرده است. چون باور ندارد که اگر آن تجربه¬ی عجیب سر پدرش نیامده بود که ساقی شراب و تریاک مجلس مادرش بشود، امکان نداشت که پدرش جذب هیچ کار منتچ به اعدامی بشود. در عجبم که رضا چرا به رییس پادگان نمی¬گوید که پدرش زنده است که دست از سر او بردارد و برود سراغ اصل کاری. پدری که او را در شصت سالگی پس انداخت و شاید کمتر کسی باشد که بداند مادرش کی بوده. در سن شصت سالگی خان بزرگ، که حالا خان نیست، سه تا پسر را در یک شب از سه زنش صاحب می¬شود. سه تا زمین را در ونک را به اسم سه تا پسرش می¬کند که در زمین رضا الان یک مسجد بلند شده است. سه تا بچه را از بیمارستان مستقیم می¬برند خانه¬ی خان که دیگر آن سال¬ها به تهران آمده بود. یک دایه می¬گیرد که سه¬تایشان را شیر بدهد و تا یک ماه بچه¬ها را نشان مادرهایشان نمی¬دهد. بعدش هم بچه¬ها قروقاطی شده¬اند.
حسن که الان یک گوشه شیفته پوسترهای کنار خیابان شده است، پسر یکی از بنک¬دارهای بازار تهران بود. سال آخر دبیرستان من و حسن و رضا با هم هم مدرسه بودیم. رضا اون سال¬ها آدم ناراحتی بود. سه تا دوست دختر رو از دست داده بوده بود که آخریشان را پدرش قر زده بود. آدم عجیبی بود. من بعدازظهرها می¬رفتم خانه حسن. آن وقت¬ها هنوز اول جوانیم بود. تازه داش آکل را خوانده بودم و خیلی زیر بارش بودم. چند روز بعد یک بار اتفاقی فیلم داش آکل را دیدم و شبش رفتم خانه حسن. خواهر حسن را یک لحظه دیدم. هنوز برایم سوال است که آیا واقعاً او آن شب شلیته پایش بود و کنار دماغش یک خال داشت و یا من داش اکل و ناصرالدین شاه را، صیغه حرم ناصری را با معشوقه داش آکل اشتباه گرفته بودم یا واقعا کسی در سال 1379 با شلیته و حال کنار دماغ توی حیاط دراز کشیده بود و تا ما را دید فرار کرد داخل اتاق تا ما موی بلند و پوست خوشرنگش را نبینیم. در هر صورت من قصه¬ی خودم را نمی¬گویم و این اصلاً مهم نیست. مهم این است که من یک بهانه¬ای داشتم تا هر روز به خانه حسن بروم و هر بار که می¬رفتم احساس می¬کردم که ادم جوگیری هستم. ولی در هر صورت دفعه¬ی بعدی باز هم می¬رفتم. آن موقع¬ها احساس ناخوشایند این که باید بادیگران فرق داشته باشم، وجودم را پر کرده بود، نه مثل الان که همه¬ی تلاشم این است که مثل دیگران باشم. یک بار رضا هم با من آمد. محرم بود و عزاداری. من کاملاً در احساس داش آکلی غوطه¬ور بودم. ولی حیف که هیچ کاکا سیاهی آن اطراف نبود. بیهوده قاطی جمعیت وول می¬خوردم که شاید کسی کاری را به من حواله کند و به زنانه¬ی محلس بروم. رضا را گم کرده بودم. ان شب وحشتناک¬ترین شب زندگی¬ام بود. وقتی بالاخره داخل زنانه¬ی مجلس شدم، خواهر حسن را دیدم. که چسبیده بود به دیواری که آن¬ها را از مداح جدا کرده بود و داشت جیغ می¬کشید. چادرش از سرش افتاده بود و موهایش واقعاً بلند بود. اما صورتش را نمی¬دیدم. کسری از ثانیه او را نگاه کردم و احساس کردم حالم بد می¬شود، اگر او را صاحب شوم، که بخواهد همه¬اش دیوار را بچسبد و گریه کند و لابد نمی¬شود به او دست زد. دلم آشوب شد. از مجلس زدم بیرون و رفتم توی حیاط. رضا داشت آن گوشه با شیفتگی مردم گریان را نگاه می¬کرد. با همان شیفتگی که همه بچه پولدارها به سنت¬ها و رسوم دارند، بدون این که آن را حتی دیده باشند. حوصله رضا را نداشتم. رفتم توی خیابان. احساس خوبی نداشتم و از طرفی هیجان زده هم بودم. شده بودم مثل آدم¬های صادق هدایت و می¬فهمیدم که آن¬ها چه می¬گویند. احساس می¬کردم که در دنیای رجاله¬ها گرفتار شده¬ام و حتی عشق هم بی ارزش شده است. بعد که به خودم می¬امدم و می¬فهمیدم که به پوچی رسیده¬ام و خیلی کیف می¬کردم و وجودم سرشار از صادق هدایت می¬شد. حتی یک سیگار هم گرفتم که وقتی دو تا پک زدم حالم بد شد و خاموشش کردم. یک نفر هم از کنارم رد شد و آینه فرهاد را خواند. البته با این که در این شعر خواندنش نقشی نداشتم، احساس کردم که این حرکتش خیلی مشکوک است و انگار دارد برای دلخوشی من می¬خواند.
به این جا که رسیدم، بازپرس، برای یک لحظه از شیفتگی¬اش به حکایت من خارج شد و گفت: قرار بود که در مورد رضا حرف بزنید.
فهمیدم که دوباره در مورد خودم روده درازی کرده¬ام. ادامه دادم، شب که برگشتم به خانه حسن، رضا داشت وسط جمعیت سینه می¬زد. خودم افکار مهم¬تری داشتم، وگرنه به این فکر می¬کردم که آن شب چه اتفاقی افتاد. ولی فکر کنم که باید ربطی به همان ماجرای مادربزرگ سرپاسبان و پدر خودش داشته باشد. ان¬جا برای اولین بار سلطان را دیدم. جوانی بود هم هیکل خودمان. سربازی هم با هم هستیم و من واقعاً شیفته¬اش هستم. پدرش توی همین کردستان یک مغازه چاقو فروشی داشت، ولی از کردهای خراسان بود که اتفاقاً از تفنگچی¬های بابای رضا بود. زمانی که بابای رضا از خانی می¬افتد. . .چشم حرف مربوط می¬زنم. رضا ان شب حتماً سلطان را دیده بود. حتماً با هم حرف زده بودند. سلطان حتماً با رییس پادگان هم حرف زده بود. این دو نفر از نسبت نفرین¬شده¬شان با هم خبردار می¬شوند. بعد هم مدت¬ها با هم درگیر می¬شوند.
* * *
آن شب از آن شب¬های سرد و تاریک نبود. گرما تمام شهر را پر کرده بود و هیچ¬جایی تاریک نبود. تمام پادگان انگار که در آتش بود. عجیب بود که جاده هم از برف بسته بود. من تازه از بیرون امده بودم. آن پسره که اسمش یادم نیست و تا الان داشتید از او بازپرسی می¬کردید، در خواب بود و هفت پادشاه را یه خواب می¬دید. رضا و حسن هم کنارش نشسته بودند. سلطان خر خر می¬کرد. من رفتم توی ایوان. گرمم بود. از آن¬جا دیدم که رضا دارد توی حیاط سربازخانه می¬دود. سربازهای تیپ مهمان، یکی یکی زیر لگدهای او بیدار می¬شدند. رفت داخل اتاق رییس پاسگاه. ناگهان آسمان سوراخ شد. همه به آسمان نگاه می¬کردند که داشت از آن-واقعاً- آتش می¬باید. گوشه گوشه¬ی آسمان که رنگ خون شده بود، لکه¬های سیاه افتاده بود. رضا دستش، بدنش غرق در خون بود. از لکه¬های سیاه، چیزی بیرون می¬زد که فقط چون چیز بهتری نمی¬دانم می¬گویم مانند آتش بود. ولی هیچ وقت چیزی به آن شکل ندیده بودم. همه به آسمان نگاه می¬کریم. چز اون پسره که داشت در خواب آیینه¬های فرهاد را می¬خواند. ان چیزها از آسمان روی سر می¬باریدند و رییسمان گریه می¬کرد.
چند لحظه بعد همه چیز به حالت عادی برگشت جز هوا که گرم بود. اون پسره از خواب بیدار شد و با همان دو سه نفر دوستانش بیرون رفتند. رضا هم همراهشان بود. کسی به آن¬ها کاری نداشت. هیچ کس دلش نمی¬آید آن¬ها را از پنج¬شنبه¬شان محروم کند. گاهی در آسمان لکه¬های سیاه دیده می¬شد و صدای زوزه¬های آخر رییس پاسگاه همه جا را پر کرده بود. سلطان از در آمد داخل. همراه بقیه نرفته بود. همیشه از دست پسرک که اصرار داشت مردم شهر به خاطر فارس بودنشان با ان¬ها مشکل داشتند عصبانی می¬شد. صدای زوزه¬های رییس بزرگ خفه شد. وقتی رفتیم سراغش تا جسد غرق خونش را بیرون بیاوریم، هنوز بهت زده بودیم. ان قدر که حتی صورت بدون چشم رییس هم بیشتر هیجان زده¬مان نکرد. چند روز طول کشید تا بازپرس آمد. رضا حتی توی زندان هم از خوشی قهقهه می¬زد.
آذر 85
تقدیم به شهید دکتر فاطمی

Powered by BlogSky.com


where is that?