X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

سه‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1385
اسب لاغر ناهمسان/ در مورد علم غیرکلی نگر

 

به نظرم می­رسد حالا که از دست آت و آشعال­های دوران لیسانس که شامل بحث­های کف کارگاهی بود رها شده­ایم و بیشتر از قبل فرصت داریم با دست­های تمیزتر نسبت به دوران لیسانس، به خود"علم" و البته سو استفاده بی­شرمانه از آن برای تولید سرمایه بپردازیم، فرصت بیشتری پیش آمده است که به خود علم فکر کنم و در خیلی از پیش­زمینه­های ذهنی خودم در مورد "دانش" تجدید نظر کنم. مهم­ترین ان خداحافظی با تلقی آدورنو از علم( البته دوران روشنگری) است. برای من جیرت­اور بود که چگونه ما چهارسال را صرف چهار سال را صرف این کردیم که «ناهمسانی» یا به عبارت خودمان، عیوب را در شبکه کری.ستالی بررسی کنیم و اصلاً به ذهنمان نرسد که ما داریم چشممان را به روی تفاوت­ها باز می­کنیم و از هر نوع تفکر یکسان­تگر دوری می­کنیم. ما چهار سال آن­چنان از دانشی که می­خواندیم الینه شده بودیم که وقتی برای دفعه هزارم تکرار می­کردیم« تمام خواص مکانی­کی فلزات را باید به نابهجایی(معادل دل­انگیزی برای ناهمسانی نیست؟) مربوط دانست » به ذهنمان نمی­رسید که داریم کلمات آدورنو را به زبان فولادها ترجمه می­کنیم. حالا هم اگر به کسی بگویی که تمامی ان­چه که او خیال می­کند همان نیمه هادی­ای است که دنیا را آن­چنان تغییر داده است که حد ندارد، در واقع عملکرد "عیوب" هستند، احساسی در او برنمی­انگیزی. تصور دنیای همین سیم مسی که این گوشه افتاده است واقعاً شما را به یاد دنیای محاکمه­ی کافکا و همزمان بزرگ­ترین حماسه­های مذهبی و غیرمذهبی نمی­اندازد؟ نابهجایی مفلوکی، یا در عمل « فقدان بخت برگشته­ای از اتم­ها»، که مثل فاحشه­ای، جوانک رمانتیکی، انقلابی ورشکسته­ای، کسی در دالان تودرتوی هزاران اتم  گرفتار آمده است و نمی­داند چه کند و فشاری که از بیرون به او می­آید نابودش کرده و او را به همان فقدان تبدیل کرده است. اما نتیجه کارش حیرت انگیز است که باعث شده بین او و یک تکه سنگ فرق باشد و تمامی برتری­ مس به یک تکه سنگ، از همین سگ ولگرد درمانده می­اید. اگر به نوشته­های من بدبین هستید چرا به دانش از دید هایزنبرگ نگاه نمی­کنید؟ که دنیایی می­سازد که در آن همه چیز تا خرخره نامعلوم است، جرم در لحظه معلوم نیست از کجا به وجود می­آید و در کجا نابود می­شود، دنیای بسیار ریزی که تمامی قوانین دنیای بزرگان، دنیای ابعاد متر و سانتیمتر و همسانی را به مسخره گرفته است. چنین نظریه­هایی چه چیزی کمتر از یک داستان انقلابی یا یک شعر از شاملو دارند؟ بلهً باید علم را تحقیر کرد، نه چون بمب اتم را روی سر هیروشیما فرستاد و نه چون فولاد و سربش در دستان سربازان ورماخت غوغا می­کرد، که چون این همه می­تواند خاصیت داشته باشد و باز این همه بی­خاصیت است که در نهایت فقط مثل یک اسب لاغر مادرمرده است که می­شود با آن پول درآورد.

شاید هم این تجربه شخصی من از علم باشد که در نهایت زوال تجربه آن را از پا درآورد.


Powered by BlogSky.com


where is that?