تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1385
سه مونولوگ

1-لعنت به دل سیاه شیطون*/ تجربه­ی به آهستگی اثر مازیار میری

چهار نفر هستیم. پله­ها بالا می­رویم. از جلوی دستشویی سینما رد می­شویم. نگهبان به دقت مواظب است که ما وارد سالن "به نام پدر" نشویم. صدای موسیقی اولترارمانتیک فیلم سالن انتظار را هم پر کرده است. پرویز پرستویی و حاتمی کیا دارند مشکلات پنهان جامعه را عیان می­کنند.  شکممان از ساندویچ مگسی آشغال پر است و آب مشهد هم که همیشه خدا قطع است و احساس می­کنم سه نفر دیگر هم به اندازه­ی خودم بویم را می­فهمند. وارد راهروی شیشه­ای می­شویم که به طویله­ای می­رسد که "به آهستگی" را نشان می­دهد. وارد سالن که می­شویم فیلم شروع شده است. ولی فقطدو نفرمان تا به این جا دوام آورده­اند و دونفرمان نیستند. مجبوریم دوباره بلند شویم و برویم دنبالشان. وقتی دوباره چهار نفر می­شویم ده دقیقه­ای از فیلم باید گذشته باشد. چندباری هم جایمان را عوض می­کنیم. توی این هیری ویری چشمم به پرده می­افتد. محخمدرضا فروتن دارد با کسی چانه می­زند و نمای عجیبی را از ریل گذاری می­بینم که نمی­دانم کجایش عجیب است شاید. . . بعد ناگهان می­بینمش، هر چند وقتی آدم حمام نرود حتی حسگرهای روحی­اش هم از کار می­اقتند. توی سالن پرواز می­کند. بخار شده است. نمایی از یک کارگاه نجاری که اکسسوار صحنه را نمی­شود شمرد. یک نفر عرق می­خورد و حالش بد می­شود. داخل سالن پروازمی­کند. دوربین هم آهسته است. . . قیلم از پرده بیرون نمی­زند، بمب ساعتی نیست، تاثیر وحشتناک نخواهد گذاشت، انقلاب به پا نمی­کند. ولی پرده لبریز شده است. فیلم از گوشه­های بالایی پرده­ی سینما، کم کم بیرون می­ریزد. البته بلافاصله بخار می­شود وچیزی را نمی­شود احساس کرد. ولی بالاخره از پرده بیرون می­آید. پیرزن مهربانی را نشانمان می­دهد که دو روز دست دختر جوانی را محکم گرفته و بعدش می­میرد. فکر می­کنم که پیرزن خود فیلم است، شاید دستمان را فشار بدهد ولی هرچه باشد مردنی است. "به آهستگی" به پیرزن­ها مربوط نمی­شود؟ که ارام آرام غذا می­خورند؟ محمدرضا فروتن کماکان جوان عاشق است. فیلم که تازه آغاز شده بود یادم از محاکمه ف.کافکا افتاده بوده بود. ولی الان دیگر خبری نیست. برگشته­ایم به دنیای لیلی و مجنون. کاش این آقا جوشکار این اف-18 های وطنی بود. چقدر مراسم تدفین جالب است! مازیار میری مردن را زیبایی شناختی کرده است. مثل من که این نوشته­ام را ازسر لوس بازی عجق وجق کرده­ام. البته از سر لوس بازی نبود. دلم می­خواست ورودم را به سینما شرح بدهم، که دادم. ولی نمی­دانستم چطوری به فیلم مربوطش کنم. باور کنید قصد بدی نداشتم!

آها! پس زیبا کردن تدفین نبود! خبرهای دیگری در جربیان است. نه مازیار میری کارش را بلد است. مثل من خودش را لوس نکرده است. تند و تند تایپ نمی­کند که تمام شود. البته چرا! این آقای کارآگاه توی فیلمش چکار می­کند؟ یک دیالوگ بانمک هم می­گوید. چرا فیلم مثل اولش نیست؟ من کافکا را می­خواهم. این کسی با قیافه­ی آسمانی امده است که بهش می­گویند استاد چیکاره است؟ نمی­دانم چرا نچسب است. من­را یاد ریش قرمز می­اندازد. البته این نماهای چلوکبابی خودش داستانی است. فیلم دارد تمام می­شود. بخارهای نقره­ای فیلم هم که سالن را پر کرده بودند. دارند محو می­شوند. چراغ­ها که روشن می­­شوند فیلم محو می­شوند. ولی کمی سرخوشی باقی مانده است. فیلم ماها را فقط چند دقیقه­ای لبریز کرد. ولی باز هم غنیمتی است. شب قبلش از حاتمی کیا نا امید شده بودیم. در عوض الان می­توانم به حمید نعمت­الله و شهبازی یک اسم دیگر هم اضافه کنم که بعداًبروم فیلم­هایشان را ببینم، فیلم­های آن­هایی که سعی­شان را کرده­اند که در مورد من و مایی که شبیه هم نیستیم، یک جوری فیلم بسازند!

 * از دیالوگهای فیلم. کاربرد عبارات مصطلح در فیلم کار بسیار مشکلی است.

2-لعنت به موهای کوتاه/سال­های نکبت دبستان و راهنمایی

از عید که می­گذشت موها را باید کوتاه می­کردیم. موی خوب نباید در دست می­امد. ترجیحاً با نمره­ی 4. موضوع یکسان­سازی ما نبود. وکرنه برایمان لباس فرم را اجباری می­کردند. از تمدن دورتر از آن بودیم که حتی کسی به فکر این حرف­ها بیفتد. ما با مشکل سنتی­تری دست و پنجه نرم می­کردیم. ما بچه بودیم و سرشار بودیم از اروس، روح زندگی. موی بلند و شلوار لی نشانه­ی زنده بودن بود. چیزی که باید فضا را پر می­کرد 888888 بود. سرمان باید کوتاه می­بود. لباسمان رنگ مردگان را داشت. باید به مردگان شبیه می­بودیم.

سال­های راهنمایی را زیر دست مدیر نیمه دیوانه­ای گذراندیم که حتی کوچک­ترین نشانه­های لذت را سرکوب می­کرد و هدف وحشتناکی داشت.حتی خیال­پردازی در مورد لذت را هم می­خواست از ما بگیرد. روز اول از ما تعهد گرفت که هفته­ای 8 ساعت بیشتر تلویزیون نگاه نکنیم. یک بار نزدیک بود یکی از ما –نوشکفته­های باغ وطن- رابه باد کتک بگیرد. چون نخواسته بود که دکتر/مهندس باشد و هوس خلبان شدن کرده بود. کسی را به دفتر خواسته بود. چون عصر روزی که کلاس ورزش داشت او را در خیابان دیده بود که باز هم داشت فوتبال بازی می­کرد. من و چند نفر را دیگر یک روز در مدرسه­اش نگه داشت. چون جرات کرده بودیم که به لانه­ی ابلیس برویم( همان گیم نت­های اولیه که فقط سگا داشتند). به خصوص از این کار خیلی متنفر بود. چون حیال­پردازی ما را به چشم خودش می­دید. پرش از دبستان به راهنماییُُ، حرکت از دیکتاتوری به توتالیتاریسم بود. اگر دیکتاتورها به حوزه­ی عمومی راضی می­شوند، حکومت توتالیتار تا زمانی که درونی­ترین حفزه­های وجودمان را فتح نکند راضی نمی­شود. راهنمایی هم این­گونه بود. معلم پرورشی حتی اموزش مسائل جنسی را-مخفیانه- بر عهده گرفته بود تا حوزه­های ممنوعه را هم صاحب شود. البته کور خوانده بودندُ، همه شان. زیرزمین وجودمان برای همیشه مال خودمان ماند. عکس­های پورنو و رباعیات مصور خیام غوغا می­کردند. معلم آشفته­ای را برای ریاضیمان آوردند که سر کلاسش از ما می­خواست آزمانشهر را به شعر درآوریم(و چقدر مدیون او هستم) و معلم ادبیاتی که دو سال من را به نوشتن تشویق کرد، نمایشنامه­های هجوالود کودکانه­ای در مورد مدرسه­مان که او سخاوتمندانه لقب نوشته­ی دارای سبک را به ان­ها داده یبود. گروه دیگری شورش می­کردند و سر کلاس­ها حاضر نمی­شدند. ولی البته این­ها همه کوچک بودند و کنترل شده. فاجعه زمان دیگری اتفاق افتاد. در همان زمانی که مدیر مدرسه خیال می­کرد ما مثل گوسفندهای مطیع فوج فوج رهسپار دانشگاه شریف می­شویم، بمب­ها ترکیدند. خبر آزار جنسی یک بچه­ی کله­پوک توسط نورچشمی مدرسه و یکی دیگر را در حال سیگار کشیدن گرفته بودند. چند هفته­ای ماها پشت در دفتر مدیر گوش می­ایستادیم که بلکه خبر جدیدی دستگیرمان شود. یکی را به دارالتادیب فرستادند. ولی برای سیگاری بودن نمی­شد کسی را به دارلتادیب فرستاد، بنابراین نفر دیگررا فقط موظف کردند که با پدر و مادرش بیاید و با همان­ها برگردد. مدیر بیچاره باورش نمی­شد. به قول خودش"ما تا سال کنکورمان جز درس خواندن فکر دیگری نداشتیم" و حالا می­دید که حرف از فکر کردن گذشته است، ما به همه چیز عمل می­کنیم.

3-  لعنت بر خوی زشت و ناپسند آن یار سمن سینه و نوشین لب/ سانسور

 

ناگاه زن برادر با بیست کنیزکو بیست غلام زنگی به باغ شدند و تفرج کنان همی گشتند، تا در کنار حوض کمرها گشوده جامه ها بکندند. خاتون آواز داد: یا مسعود! غلامی آمد گران پیکر و سیاه. خاتون با او هم­آغوش گشت. پس از آن خاتون در زیر غلام بخفت چنانچه گویی حوری است به زیر اندر و دیوی به زبر بر. و هر یکی از غلامان نیز با کنیزی بیامیختند و تاپسین در آمیزش و و بوس و کنار بودند.

هزار و یکشب-نشر جامی-1379

 

لیک زمانی فرارسید که آن دو برادر به سبب خوی­های زشت و ناپسندی که از همسرانشان دیدند، آن­ها را بکشتند.

هزار و یکشب-انتشارات دنیای کتاب-1377

 

سال­های دور گویا دوران سختی برای نشر بوده است. پیام امروز در زمانی که چاپ می­شد، یکبار خاطره­ای از یکی ناشران نقل کرده بود در مورد لطیفه­ی رایج ناشران در آن­ سال­ها (اوائل دهه 70) که حتی به دیوان حافظ هم اجازه نشر نمی­دهند، چون در آن نوشته "دستی از غیب برون امد و بر سینه­ی نامحرم زد". انتشار کتابی مثل هزار و یکشب، که در خیلی از بخش­های ان داستان حتی به ورطه­ی توصیف روابط جنسی می­افتد کار مشکلی بوده است. ولی بسیار مسخره است که کسی اول کتابش بنویسد هزار و یکشب، ترجمه­ی عبدالطلیف تبریزی و بعد از خودش ان را پر کند و جمله سازی و گاهی حتی داستان سازی کند. حتی گاهی می­شود به این هم چشم بست. تلاش بسیاری را مانند ناشران یا مشابه سینماییشان( مثل مسعود اوحدی که اول هنر هفتم را می­ساخت و بعد ان دوره­ی نوستالژیک و فوق­العاده­ی سینما 4) که به هر زحمتی که بود ما را قطع کامل ارتباط معاف می­کردند. ولی آه از نهادم بلند می­شود وقتی که ویراستار کتاب در مقدمه می­نویسد که او یک گام مهم اخلاقی را «سرانجام» برداشته و کتاب را مناسب مطالعه­ی جوانان کرده است. نوشته متکبرانه­ای که تصمیم گرفته اس برای آن­که به قول خودش ما داستان­های صالحان این کتاب را از دست ندهیم، آن را مناسب تجدید طبع در جامعه­ی اخلاق­گرا کند(از متن مقدمه­ی هزار و یکشب). کسی نیست که بگوید تمامی زیبایی داستان در همان وجه غیراخلاقی است. هزار و یکشب با مثلاً مثنوی معنوی فرق ظریفی دارد که کتاب اخلاقی و آموزشی و عرفانی و دینی نیست، کتاب لذات زندگی است. ان متن تقریباً کامل نشر جامی را بخوانید و کمی تفکر کنید. زن سفیدی که زیر فشار سیاه قوی­هیکلی فشرده شده است و بیست دختر ماهرو و بیست سیاه زنگی اطرافشان مشغول عشق­بازی هستند. تصویری به غایت شهوانی که گر از آن گذر کنیم، هزار و یک­شب ارزشی ندارد. انتشار هزار و یکشب با حذف وجوه شهوانی آن مبتذل کردن و تهی از معنا کردن و به توصیف رولان بارت، اسطوره سازی از آن است: هزار و یکشب از معنا تهی می­شود تا با معنایی استیجاری پر شود.

 

پ.ن: دلم نمی­آید نگویم. این اف-18 داخلی، مراحل تولیدش طراحی، تغییر شکل، بهینه‌سازی و توانمندسازی بوده است. بوی نوعی مهندسی معکوس می­آید!


Powered by BlogSky.com


where is that?