X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

دوشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1385
بچه های حوّا / درباره ی جنبش زنان


نقد ادبی فمینیستی دو شاخه ی اصلی دارد، یکی جلوه های زنان(images of woman) و دیگری نقد زنانه(gynocriticism). شاخه ی اولی تمام هم و غم خودش را بر پیدا کردن نشانه های دید تحقیر آمیز مردانه نسبت به زنان در آثار ادبی مصروف کرده است و در وقع به طور کلی تنها حساسیتش به بازتولید فرهنگ مردسالارانه در آثار ادبی است. این دیدگاه صرفاً به "زن از دیدگاه مرد" می پردازد و امروز عملاً کهنه و منسوخ شده است. در مقابل دنیای نقد زنانه معطوف به نویسندگان زن است و کارش کشف سبک و مضامین آثاری است که از نویسنده های زن به جای مانده و به طور کلی ادبیات زنانه(نه ادبیات زنان) است و اتفاقاً این نقد است که در مقابل ادبیات مردسالارانه می ایستد. چون به آن متکی نیست و خودش را در درون آن جستجو نمی کند. از آن مهم تر این که قواعد خودش را جایگزین سبک ادبی مردانه می کند. مثال بسیار جالبی که در این مورد وجود دارد، ویرجینیا وولف است که معتقد است تمامی ادبیات نوشته شده توسط زنان در قرن نوزدهم، آثاری کاملاً غیر زنانه هستند که در آن ها نقش زن به یک ناظر(که اگر اشتباه نکنم در بلندی های بادگیر یک ناظر خدمتکار بود) فروکاسته شده است.
تفاوت ظریفی که بین دو طرز تفکر وجود دارد، نکته ی ریزی است که اتفاقاً ازلحاظ دوره های تاریخی هم می شود آن را معلوم کرد، اولی برای فرار ازشرم فقدان آلت مردانه است و دومی ناشی از فراموش کردن آن. تا زمانی که صحبت از جنسیت زنانه بر مبنای هویت مردانه بنانهاده شود، می توان رنگ "شرم از خود" را در پشت آن دید. این موضوع به خصوص در مورد آن چه که در ایران "جنبش زنان" خوانده می شود بسیار مصداق دارد. جایی که هنوز تنها صحبت از حقوق برابر با مردان، نقض حقوق زنان از سوی مردان یا ظلم به زنان از سوی جامعه مردسالار است. اگر تلاش های ستودنی جنبش زنان در عرصه ی مسایل حقوقی، ناگزیر از بنا نهادن بنیان خود بر تفاوت ها و تلاشش برای رفع آن هاست (که اصولاً صحبت کردن از حقوق خاص زنان همان گام برداشتن در جهت مردسالاری است) در عرصه ی فرهنگ این مساله-این همه برجسته بودن نقش مردان- چیزی جز نقض غرض و امتداد مردسالاری به داخل حوزه ی فمینیسم نخواهد بود(مشابه همان نقد ادبی جلوه های زنان). دانش من جنبش زنان ایرانی را از لحاظ نگرششان به جنسیت به سه دسته کلی تقسیم می کند که هر سه شان هنوز برای پاک کردن شرم مرد نبودن، با خودشان درگیر هستند. این تقسیم بندی کلی و قطعا غیردقیق است ولی راهگشا خواهد بود.
1-نفی جنسیت. این خصوصیت جهانی فمینسیم، که اتفاقاً در عرصه ی سیاسی و قانونی، با تاکیدی که بر حقوق برابر-رها از جنسیت- داشت گام بسیار بزرگی برای برابری بود. ولی نباید انکار کرد که در عرصه ی فرهنگ، این همسانگرایی عظیم برای حذف تمامی نشانه های جنسیت، حتی اسامی خاص و ضمایر زنانه، حماقت بسیار مفرحی است، اگر وزش این باد در مرز پرگهرمان این قدر دامنه دار نشده بود. تلاش برای حذف جنسیت چیزی جز همان انکار مردانگی برای فرار از شرم فقدان مردانگی نیست. اگر مردانگی و زنانگی نباشد دیگر چیزی نخواهد بود که ما از فقدانش شرمسار باشیم. این حمله ی دامنه دار به جنسیت، دامن تمامی جنبه های زندگی را می گیرد و به هر نوع طبقه بندی میان دو جنس اعتراض می کند و خواهان یکسان سازی کامل وضعیت دو جنس است. این عمل معنایی جز حذف جنسیت، و یکسان انگاری دو جنس مخالف ندارد. چون اوضاع جامعه مردسالار به گونه ای است که در آن امکان حضور جنسیت زنانه وجود ندارد، تلاش برای امحای این وضع به گونه ای می شود که اصولاً این دسته از فمینیست ها، برای زنده ماندن در جامعه ی مردسالاری، حاضرند به طور همزمان جنیست مردانه و زنانه را نفی کنند(عوض اینکه برای حذف فضای مردسالارانه تلاش شود). دنیای مردسالار به عمر خودش ادامه خواهد داد، آنچه که از بین رفته است، آخرین بقایای روح زنانه، یا آخرین قطعات متفاوت زنی بوده است که دنیای همسانگر او را پرس کرده تا با بقیه یک شکل شود.
2-دنیای برابری. وضعیت خطرناک تر، تلاش برای ورود به عرصه مردانه است. اینگونه-حداقل تا جایی که من دیده¬ام- نوشتهی تئوریک ندارد و کمتر وقتش زا صرف حرافی در مورد مبانی اش می کند. شاید برای این که وجود این گرایش در میان آنچه که جنبش زنان خوانده میشود کمی عجیب باشد. تلاش برای رسوخ در دنیای مردانه، تحت لوای نویسنده/سرمایهدار/مالک/هنرمند/روزنامهنگار/مدیر یا هر چیز دیگری، بدون اینکه قواعد دنیای مردسالار خش بردارد. این تلقی تاچریستی(یا آخیراً آنگلا مرکل) از زن موفق، شاید مردانه ترین نوع نگرش به زنان باشد. جایی که از آنان خواسته میشود که هویت زنانه شان(همان چیزی را که احتمالاً در عرصه های غیر از دایره حقوق باید جستجو کرد) را کنار بگذارند و با سخت کوشی به بازتولید همان چیزی مشغول شوند که سال هاست مردان در کار آن هستند. تلاش برای رسیدن به این وضعیت اتفاقاً در تضاد کامل با جایی است که فمینیسم از آن زاده شد، یعنی دنیای کارگران زنی که می خواستند محیط کارخانه نیازهای آنها را به عنوان مادر(بخوانید زن) در نظر بگیرد.
انبوه لینک های افتخار برانگیزی که سایت های زنانه در مورد آمار قبولی دختران، زن بودن شهردار برگزیده یا حتی آمار جوشکارهای زن یا غیره می دهند موید وجود چنین جریانی است. نکته ای که وجود دارد این است که گویا مخالفتی با قوانین دنیای مردسالار وجود ندارد، فقط مهم این است که جایی هم برای زنان باز شود، آنها خودشان را با مردان سازگار می کنند. اگر گروه قبلی تلاش می کردند که صورت مساله را پاک کنند، این دسته تمام هم و غمشان این است که فقدان مردانگی شان را پنهان کنند. و سوال این است که اگر تنها خواسته آن ها ورود به دنیای مردانه است، آیا این همه سروصدا لازم است؟ در جهان سرمایه دار آن که شایسته تر است، یعنی سود بیشتری تولید می کند بدون توجه به نژاد و موقعیت و جنسیت با دیگرانی که همان سود را ایجاد می کنند برابر است. نگته این است که تفاوت ها اتفاقاً در مورد این گروه ها در جایی است که پای فرهنگ به میان می آید و آن وقت است که باید در مقابل مثلاً فرهنگ سفیدپوستان/آمریکایی/مردانه ایستاد. وگرنه اگر همه صحبت در مورد یک مجوز است. . .
مثال جالب این طرز تفکر فمینیست مردانه فیلم آتش بس است. قهرمان زن داستان به این دلیل که خصوصیات مردانه پیدا می کند قابل احترام و دفاع است و در مقابل یک دوجنسی به این علت که حاضر شده اسات از مردانگی خودش چشم بپوشد( و در واقع از آن شرمسار است) موجودی کاملاًدرمانده و مسخره به تصویر کشیده شده است. دنیای فیلم های میلانی دنیایی به نهایت مردانه است.
3-میان تمام نوشته هایی که در مورد زنان است، آن هایی که با تلاش عجیبی تلاش دارند از زن بودنشان احساس رضایت کنند، حکایت دیگری دارد. مشابه ما، ملت تحقیر شده ای هستند که برای پنهان کردن شرمشان از حقارتمان، اصلاً خود شرم را پنهان می کنند و تمام سوراخ سمبه های وجودشان را می گردند تا نشانه ای برای اثبات موضع برتری خودشان پیدا کنند و تمام مدت به طرز ملال آوری مشغول ابراز نظر در مورد نوشتار زنانه، تن زنانه، احساس زنانه و غیره هستند. یا گاهی هم به همان شکل معروفی هستند که همه میدانیم، زنانی که همه ی تقصیرها را به گردن مردان می اندازند و خودشان فرشته های مقدسی هستند. حتی این جا هم شرم مرد نبودن وجود دارد، ولی در عوض به این شرم افتخارمی شود و اینجا هم هویت زنانه بر پایه مردنبودن یا در واقع وابسته به مرد تعریف میشود.

هیچ جای شک نیست که موقعیت زنان ایرانی اسف بار است. اسف بارتر از مردان. و تلاش برای احقاق حقوق آن ها، هر چند مشکل است، ولی بسیاری از موارد در حیطه ی پراکسیس هم شدنی است. چیزی که ناراحت کننده است این است که این تلاش ها در نهایت به بازتولید دنیای مردسالارانه می رسند. شاید به این دلیل ساده که جنبش زنان خودش را در بسیاری از موارد ایزوله کرده است و در میان موقعیت ناراحت کننده کنونی، فقط سویه ی جنسیتی آن را-آن هم به طرزی ناقص که گفتم- می بیند. پذیرش ارزشهای جامعه مردسالار از سوی زنانی که برای رهایی از زندان آن تلاش میکنند، نتیجه ای جز ادامه ی حیات این قوانین ندارد. آن گاه که این جنبش بخشی از جریان بزرگ تری شود که برای امحای هر نوع تفکر سلطه جویانه تلاش می کند است که این امکان به وجود می اید که سلطه ی بر زنان حذف شود. وگرنه تفاوت خاصی میان استثمار توسط پدر و استثمار توسط کارفرما وجود ندارد. دلم می خواهد از رمان محبوبم از یک نویسنده زن یاد کنم."درد" از دوراس. جایی که قهرمان داستان، قهرمان زن داستان، در میان بقیه مبارزان علیه فاشیسم حضور دارد، ولی در قامت یک زن. اتفاقی که اگر برای جنبش زنان ایرانی بیفتد بسیار خوشایند خواهد بود: این که به عنوان زن در میان دیگران باشند و بخشی از دیگران باشند. و در عین حال که سراسر وجود قهرمان داستان مونث است، گویی او فراموش کرده است که چه جنسیتی دارد. از جنسیتش افسون زدایی شده اس. و این که درگیر جنبش زنانه( و نه جنبش زنان)است.

Powered by BlogSky.com


where is that?