X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1385
سه مونولوگ

1-لعنت به دل سیاه شیطون*/ تجربه­ی به آهستگی اثر مازیار میری

چهار نفر هستیم. پله­ها بالا می­رویم. از جلوی دستشویی سینما رد می­شویم. نگهبان به دقت مواظب است که ما وارد سالن "به نام پدر" نشویم. صدای موسیقی اولترارمانتیک فیلم سالن انتظار را هم پر کرده است. پرویز پرستویی و حاتمی کیا دارند مشکلات پنهان جامعه را عیان می­کنند.  شکممان از ساندویچ مگسی آشغال پر است و آب مشهد هم که همیشه خدا قطع است و احساس می­کنم سه نفر دیگر هم به اندازه­ی خودم بویم را می­فهمند. وارد راهروی شیشه­ای می­شویم که به طویله­ای می­رسد که "به آهستگی" را نشان می­دهد. وارد سالن که می­شویم فیلم شروع شده است. ولی فقطدو نفرمان تا به این جا دوام آورده­اند و دونفرمان نیستند. مجبوریم دوباره بلند شویم و برویم دنبالشان. وقتی دوباره چهار نفر می­شویم ده دقیقه­ای از فیلم باید گذشته باشد. چندباری هم جایمان را عوض می­کنیم. توی این هیری ویری چشمم به پرده می­افتد. محخمدرضا فروتن دارد با کسی چانه می­زند و نمای عجیبی را از ریل گذاری می­بینم که نمی­دانم کجایش عجیب است شاید. . . بعد ناگهان می­بینمش، هر چند وقتی آدم حمام نرود حتی حسگرهای روحی­اش هم از کار می­اقتند. توی سالن پرواز می­کند. بخار شده است. نمایی از یک کارگاه نجاری که اکسسوار صحنه را نمی­شود شمرد. یک نفر عرق می­خورد و حالش بد می­شود. داخل سالن پروازمی­کند. دوربین هم آهسته است. . . قیلم از پرده بیرون نمی­زند، بمب ساعتی نیست، تاثیر وحشتناک نخواهد گذاشت، انقلاب به پا نمی­کند. ولی پرده لبریز شده است. فیلم از گوشه­های بالایی پرده­ی سینما، کم کم بیرون می­ریزد. البته بلافاصله بخار می­شود وچیزی را نمی­شود احساس کرد. ولی بالاخره از پرده بیرون می­آید. پیرزن مهربانی را نشانمان می­دهد که دو روز دست دختر جوانی را محکم گرفته و بعدش می­میرد. فکر می­کنم که پیرزن خود فیلم است، شاید دستمان را فشار بدهد ولی هرچه باشد مردنی است. "به آهستگی" به پیرزن­ها مربوط نمی­شود؟ که ارام آرام غذا می­خورند؟ محمدرضا فروتن کماکان جوان عاشق است. فیلم که تازه آغاز شده بود یادم از محاکمه ف.کافکا افتاده بوده بود. ولی الان دیگر خبری نیست. برگشته­ایم به دنیای لیلی و مجنون. کاش این آقا جوشکار این اف-18 های وطنی بود. چقدر مراسم تدفین جالب است! مازیار میری مردن را زیبایی شناختی کرده است. مثل من که این نوشته­ام را ازسر لوس بازی عجق وجق کرده­ام. البته از سر لوس بازی نبود. دلم می­خواست ورودم را به سینما شرح بدهم، که دادم. ولی نمی­دانستم چطوری به فیلم مربوطش کنم. باور کنید قصد بدی نداشتم!

آها! پس زیبا کردن تدفین نبود! خبرهای دیگری در جربیان است. نه مازیار میری کارش را بلد است. مثل من خودش را لوس نکرده است. تند و تند تایپ نمی­کند که تمام شود. البته چرا! این آقای کارآگاه توی فیلمش چکار می­کند؟ یک دیالوگ بانمک هم می­گوید. چرا فیلم مثل اولش نیست؟ من کافکا را می­خواهم. این کسی با قیافه­ی آسمانی امده است که بهش می­گویند استاد چیکاره است؟ نمی­دانم چرا نچسب است. من­را یاد ریش قرمز می­اندازد. البته این نماهای چلوکبابی خودش داستانی است. فیلم دارد تمام می­شود. بخارهای نقره­ای فیلم هم که سالن را پر کرده بودند. دارند محو می­شوند. چراغ­ها که روشن می­­شوند فیلم محو می­شوند. ولی کمی سرخوشی باقی مانده است. فیلم ماها را فقط چند دقیقه­ای لبریز کرد. ولی باز هم غنیمتی است. شب قبلش از حاتمی کیا نا امید شده بودیم. در عوض الان می­توانم به حمید نعمت­الله و شهبازی یک اسم دیگر هم اضافه کنم که بعداًبروم فیلم­هایشان را ببینم، فیلم­های آن­هایی که سعی­شان را کرده­اند که در مورد من و مایی که شبیه هم نیستیم، یک جوری فیلم بسازند!

 * از دیالوگهای فیلم. کاربرد عبارات مصطلح در فیلم کار بسیار مشکلی است.

2-لعنت به موهای کوتاه/سال­های نکبت دبستان و راهنمایی

از عید که می­گذشت موها را باید کوتاه می­کردیم. موی خوب نباید در دست می­امد. ترجیحاً با نمره­ی 4. موضوع یکسان­سازی ما نبود. وکرنه برایمان لباس فرم را اجباری می­کردند. از تمدن دورتر از آن بودیم که حتی کسی به فکر این حرف­ها بیفتد. ما با مشکل سنتی­تری دست و پنجه نرم می­کردیم. ما بچه بودیم و سرشار بودیم از اروس، روح زندگی. موی بلند و شلوار لی نشانه­ی زنده بودن بود. چیزی که باید فضا را پر می­کرد 888888 بود. سرمان باید کوتاه می­بود. لباسمان رنگ مردگان را داشت. باید به مردگان شبیه می­بودیم.

سال­های راهنمایی را زیر دست مدیر نیمه دیوانه­ای گذراندیم که حتی کوچک­ترین نشانه­های لذت را سرکوب می­کرد و هدف وحشتناکی داشت.حتی خیال­پردازی در مورد لذت را هم می­خواست از ما بگیرد. روز اول از ما تعهد گرفت که هفته­ای 8 ساعت بیشتر تلویزیون نگاه نکنیم. یک بار نزدیک بود یکی از ما –نوشکفته­های باغ وطن- رابه باد کتک بگیرد. چون نخواسته بود که دکتر/مهندس باشد و هوس خلبان شدن کرده بود. کسی را به دفتر خواسته بود. چون عصر روزی که کلاس ورزش داشت او را در خیابان دیده بود که باز هم داشت فوتبال بازی می­کرد. من و چند نفر را دیگر یک روز در مدرسه­اش نگه داشت. چون جرات کرده بودیم که به لانه­ی ابلیس برویم( همان گیم نت­های اولیه که فقط سگا داشتند). به خصوص از این کار خیلی متنفر بود. چون حیال­پردازی ما را به چشم خودش می­دید. پرش از دبستان به راهنماییُُ، حرکت از دیکتاتوری به توتالیتاریسم بود. اگر دیکتاتورها به حوزه­ی عمومی راضی می­شوند، حکومت توتالیتار تا زمانی که درونی­ترین حفزه­های وجودمان را فتح نکند راضی نمی­شود. راهنمایی هم این­گونه بود. معلم پرورشی حتی اموزش مسائل جنسی را-مخفیانه- بر عهده گرفته بود تا حوزه­های ممنوعه را هم صاحب شود. البته کور خوانده بودندُ، همه شان. زیرزمین وجودمان برای همیشه مال خودمان ماند. عکس­های پورنو و رباعیات مصور خیام غوغا می­کردند. معلم آشفته­ای را برای ریاضیمان آوردند که سر کلاسش از ما می­خواست آزمانشهر را به شعر درآوریم(و چقدر مدیون او هستم) و معلم ادبیاتی که دو سال من را به نوشتن تشویق کرد، نمایشنامه­های هجوالود کودکانه­ای در مورد مدرسه­مان که او سخاوتمندانه لقب نوشته­ی دارای سبک را به ان­ها داده یبود. گروه دیگری شورش می­کردند و سر کلاس­ها حاضر نمی­شدند. ولی البته این­ها همه کوچک بودند و کنترل شده. فاجعه زمان دیگری اتفاق افتاد. در همان زمانی که مدیر مدرسه خیال می­کرد ما مثل گوسفندهای مطیع فوج فوج رهسپار دانشگاه شریف می­شویم، بمب­ها ترکیدند. خبر آزار جنسی یک بچه­ی کله­پوک توسط نورچشمی مدرسه و یکی دیگر را در حال سیگار کشیدن گرفته بودند. چند هفته­ای ماها پشت در دفتر مدیر گوش می­ایستادیم که بلکه خبر جدیدی دستگیرمان شود. یکی را به دارالتادیب فرستادند. ولی برای سیگاری بودن نمی­شد کسی را به دارلتادیب فرستاد، بنابراین نفر دیگررا فقط موظف کردند که با پدر و مادرش بیاید و با همان­ها برگردد. مدیر بیچاره باورش نمی­شد. به قول خودش"ما تا سال کنکورمان جز درس خواندن فکر دیگری نداشتیم" و حالا می­دید که حرف از فکر کردن گذشته است، ما به همه چیز عمل می­کنیم.

3-  لعنت بر خوی زشت و ناپسند آن یار سمن سینه و نوشین لب/ سانسور

 

ناگاه زن برادر با بیست کنیزکو بیست غلام زنگی به باغ شدند و تفرج کنان همی گشتند، تا در کنار حوض کمرها گشوده جامه ها بکندند. خاتون آواز داد: یا مسعود! غلامی آمد گران پیکر و سیاه. خاتون با او هم­آغوش گشت. پس از آن خاتون در زیر غلام بخفت چنانچه گویی حوری است به زیر اندر و دیوی به زبر بر. و هر یکی از غلامان نیز با کنیزی بیامیختند و تاپسین در آمیزش و و بوس و کنار بودند.

هزار و یکشب-نشر جامی-1379

 

لیک زمانی فرارسید که آن دو برادر به سبب خوی­های زشت و ناپسندی که از همسرانشان دیدند، آن­ها را بکشتند.

هزار و یکشب-انتشارات دنیای کتاب-1377

 

سال­های دور گویا دوران سختی برای نشر بوده است. پیام امروز در زمانی که چاپ می­شد، یکبار خاطره­ای از یکی ناشران نقل کرده بود در مورد لطیفه­ی رایج ناشران در آن­ سال­ها (اوائل دهه 70) که حتی به دیوان حافظ هم اجازه نشر نمی­دهند، چون در آن نوشته "دستی از غیب برون امد و بر سینه­ی نامحرم زد". انتشار کتابی مثل هزار و یکشب، که در خیلی از بخش­های ان داستان حتی به ورطه­ی توصیف روابط جنسی می­افتد کار مشکلی بوده است. ولی بسیار مسخره است که کسی اول کتابش بنویسد هزار و یکشب، ترجمه­ی عبدالطلیف تبریزی و بعد از خودش ان را پر کند و جمله سازی و گاهی حتی داستان سازی کند. حتی گاهی می­شود به این هم چشم بست. تلاش بسیاری را مانند ناشران یا مشابه سینماییشان( مثل مسعود اوحدی که اول هنر هفتم را می­ساخت و بعد ان دوره­ی نوستالژیک و فوق­العاده­ی سینما 4) که به هر زحمتی که بود ما را قطع کامل ارتباط معاف می­کردند. ولی آه از نهادم بلند می­شود وقتی که ویراستار کتاب در مقدمه می­نویسد که او یک گام مهم اخلاقی را «سرانجام» برداشته و کتاب را مناسب مطالعه­ی جوانان کرده است. نوشته متکبرانه­ای که تصمیم گرفته اس برای آن­که به قول خودش ما داستان­های صالحان این کتاب را از دست ندهیم، آن را مناسب تجدید طبع در جامعه­ی اخلاق­گرا کند(از متن مقدمه­ی هزار و یکشب). کسی نیست که بگوید تمامی زیبایی داستان در همان وجه غیراخلاقی است. هزار و یکشب با مثلاً مثنوی معنوی فرق ظریفی دارد که کتاب اخلاقی و آموزشی و عرفانی و دینی نیست، کتاب لذات زندگی است. ان متن تقریباً کامل نشر جامی را بخوانید و کمی تفکر کنید. زن سفیدی که زیر فشار سیاه قوی­هیکلی فشرده شده است و بیست دختر ماهرو و بیست سیاه زنگی اطرافشان مشغول عشق­بازی هستند. تصویری به غایت شهوانی که گر از آن گذر کنیم، هزار و یک­شب ارزشی ندارد. انتشار هزار و یکشب با حذف وجوه شهوانی آن مبتذل کردن و تهی از معنا کردن و به توصیف رولان بارت، اسطوره سازی از آن است: هزار و یکشب از معنا تهی می­شود تا با معنایی استیجاری پر شود.

 

پ.ن: دلم نمی­آید نگویم. این اف-18 داخلی، مراحل تولیدش طراحی، تغییر شکل، بهینه‌سازی و توانمندسازی بوده است. بوی نوعی مهندسی معکوس می­آید!


یکشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1385
سه خط در مورد یهودکشی

کوفی عنان هم که ایران بوده باز بحث هولوکاست گرم شده. سالها پیش ادوارد سعید به همه فلسطینیها توصیه کرد که عوض موضع گرفتن در مقابل هولوکاست، اتفاقن آن را قبول کنند، از ان ابراز ناراحتی کنند و به این وسیله ان را ازموقعیت مقدس(و در نتیجه مرموز) خودش پایین بکشند. ولی این دلقک بازی یک ساله ما در مورد هولوکاست فقط به کار پررنگ کردن هاله‌ی تقدس هولوکاست آمده است. امری که قبل از هر چیر قدرت «جادویی« این واقعه را افزایش داده است.

 


دوشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1385
بچه های حوّا / درباره ی جنبش زنان


نقد ادبی فمینیستی دو شاخه ی اصلی دارد، یکی جلوه های زنان(images of woman) و دیگری نقد زنانه(gynocriticism). شاخه ی اولی تمام هم و غم خودش را بر پیدا کردن نشانه های دید تحقیر آمیز مردانه نسبت به زنان در آثار ادبی مصروف کرده است و در وقع به طور کلی تنها حساسیتش به بازتولید فرهنگ مردسالارانه در آثار ادبی است. این دیدگاه صرفاً به "زن از دیدگاه مرد" می پردازد و امروز عملاً کهنه و منسوخ شده است. در مقابل دنیای نقد زنانه معطوف به نویسندگان زن است و کارش کشف سبک و مضامین آثاری است که از نویسنده های زن به جای مانده و به طور کلی ادبیات زنانه(نه ادبیات زنان) است و اتفاقاً این نقد است که در مقابل ادبیات مردسالارانه می ایستد. چون به آن متکی نیست و خودش را در درون آن جستجو نمی کند. از آن مهم تر این که قواعد خودش را جایگزین سبک ادبی مردانه می کند. مثال بسیار جالبی که در این مورد وجود دارد، ویرجینیا وولف است که معتقد است تمامی ادبیات نوشته شده توسط زنان در قرن نوزدهم، آثاری کاملاً غیر زنانه هستند که در آن ها نقش زن به یک ناظر(که اگر اشتباه نکنم در بلندی های بادگیر یک ناظر خدمتکار بود) فروکاسته شده است.
تفاوت ظریفی که بین دو طرز تفکر وجود دارد، نکته ی ریزی است که اتفاقاً ازلحاظ دوره های تاریخی هم می شود آن را معلوم کرد، اولی برای فرار ازشرم فقدان آلت مردانه است و دومی ناشی از فراموش کردن آن. تا زمانی که صحبت از جنسیت زنانه بر مبنای هویت مردانه بنانهاده شود، می توان رنگ "شرم از خود" را در پشت آن دید. این موضوع به خصوص در مورد آن چه که در ایران "جنبش زنان" خوانده می شود بسیار مصداق دارد. جایی که هنوز تنها صحبت از حقوق برابر با مردان، نقض حقوق زنان از سوی مردان یا ظلم به زنان از سوی جامعه مردسالار است. اگر تلاش های ستودنی جنبش زنان در عرصه ی مسایل حقوقی، ناگزیر از بنا نهادن بنیان خود بر تفاوت ها و تلاشش برای رفع آن هاست (که اصولاً صحبت کردن از حقوق خاص زنان همان گام برداشتن در جهت مردسالاری است) در عرصه ی فرهنگ این مساله-این همه برجسته بودن نقش مردان- چیزی جز نقض غرض و امتداد مردسالاری به داخل حوزه ی فمینیسم نخواهد بود(مشابه همان نقد ادبی جلوه های زنان). دانش من جنبش زنان ایرانی را از لحاظ نگرششان به جنسیت به سه دسته کلی تقسیم می کند که هر سه شان هنوز برای پاک کردن شرم مرد نبودن، با خودشان درگیر هستند. این تقسیم بندی کلی و قطعا غیردقیق است ولی راهگشا خواهد بود.
1-نفی جنسیت. این خصوصیت جهانی فمینسیم، که اتفاقاً در عرصه ی سیاسی و قانونی، با تاکیدی که بر حقوق برابر-رها از جنسیت- داشت گام بسیار بزرگی برای برابری بود. ولی نباید انکار کرد که در عرصه ی فرهنگ، این همسانگرایی عظیم برای حذف تمامی نشانه های جنسیت، حتی اسامی خاص و ضمایر زنانه، حماقت بسیار مفرحی است، اگر وزش این باد در مرز پرگهرمان این قدر دامنه دار نشده بود. تلاش برای حذف جنسیت چیزی جز همان انکار مردانگی برای فرار از شرم فقدان مردانگی نیست. اگر مردانگی و زنانگی نباشد دیگر چیزی نخواهد بود که ما از فقدانش شرمسار باشیم. این حمله ی دامنه دار به جنسیت، دامن تمامی جنبه های زندگی را می گیرد و به هر نوع طبقه بندی میان دو جنس اعتراض می کند و خواهان یکسان سازی کامل وضعیت دو جنس است. این عمل معنایی جز حذف جنسیت، و یکسان انگاری دو جنس مخالف ندارد. چون اوضاع جامعه مردسالار به گونه ای است که در آن امکان حضور جنسیت زنانه وجود ندارد، تلاش برای امحای این وضع به گونه ای می شود که اصولاً این دسته از فمینیست ها، برای زنده ماندن در جامعه ی مردسالاری، حاضرند به طور همزمان جنیست مردانه و زنانه را نفی کنند(عوض اینکه برای حذف فضای مردسالارانه تلاش شود). دنیای مردسالار به عمر خودش ادامه خواهد داد، آنچه که از بین رفته است، آخرین بقایای روح زنانه، یا آخرین قطعات متفاوت زنی بوده است که دنیای همسانگر او را پرس کرده تا با بقیه یک شکل شود.
2-دنیای برابری. وضعیت خطرناک تر، تلاش برای ورود به عرصه مردانه است. اینگونه-حداقل تا جایی که من دیده¬ام- نوشتهی تئوریک ندارد و کمتر وقتش زا صرف حرافی در مورد مبانی اش می کند. شاید برای این که وجود این گرایش در میان آنچه که جنبش زنان خوانده میشود کمی عجیب باشد. تلاش برای رسوخ در دنیای مردانه، تحت لوای نویسنده/سرمایهدار/مالک/هنرمند/روزنامهنگار/مدیر یا هر چیز دیگری، بدون اینکه قواعد دنیای مردسالار خش بردارد. این تلقی تاچریستی(یا آخیراً آنگلا مرکل) از زن موفق، شاید مردانه ترین نوع نگرش به زنان باشد. جایی که از آنان خواسته میشود که هویت زنانه شان(همان چیزی را که احتمالاً در عرصه های غیر از دایره حقوق باید جستجو کرد) را کنار بگذارند و با سخت کوشی به بازتولید همان چیزی مشغول شوند که سال هاست مردان در کار آن هستند. تلاش برای رسیدن به این وضعیت اتفاقاً در تضاد کامل با جایی است که فمینیسم از آن زاده شد، یعنی دنیای کارگران زنی که می خواستند محیط کارخانه نیازهای آنها را به عنوان مادر(بخوانید زن) در نظر بگیرد.
انبوه لینک های افتخار برانگیزی که سایت های زنانه در مورد آمار قبولی دختران، زن بودن شهردار برگزیده یا حتی آمار جوشکارهای زن یا غیره می دهند موید وجود چنین جریانی است. نکته ای که وجود دارد این است که گویا مخالفتی با قوانین دنیای مردسالار وجود ندارد، فقط مهم این است که جایی هم برای زنان باز شود، آنها خودشان را با مردان سازگار می کنند. اگر گروه قبلی تلاش می کردند که صورت مساله را پاک کنند، این دسته تمام هم و غمشان این است که فقدان مردانگی شان را پنهان کنند. و سوال این است که اگر تنها خواسته آن ها ورود به دنیای مردانه است، آیا این همه سروصدا لازم است؟ در جهان سرمایه دار آن که شایسته تر است، یعنی سود بیشتری تولید می کند بدون توجه به نژاد و موقعیت و جنسیت با دیگرانی که همان سود را ایجاد می کنند برابر است. نگته این است که تفاوت ها اتفاقاً در مورد این گروه ها در جایی است که پای فرهنگ به میان می آید و آن وقت است که باید در مقابل مثلاً فرهنگ سفیدپوستان/آمریکایی/مردانه ایستاد. وگرنه اگر همه صحبت در مورد یک مجوز است. . .
مثال جالب این طرز تفکر فمینیست مردانه فیلم آتش بس است. قهرمان زن داستان به این دلیل که خصوصیات مردانه پیدا می کند قابل احترام و دفاع است و در مقابل یک دوجنسی به این علت که حاضر شده اسات از مردانگی خودش چشم بپوشد( و در واقع از آن شرمسار است) موجودی کاملاًدرمانده و مسخره به تصویر کشیده شده است. دنیای فیلم های میلانی دنیایی به نهایت مردانه است.
3-میان تمام نوشته هایی که در مورد زنان است، آن هایی که با تلاش عجیبی تلاش دارند از زن بودنشان احساس رضایت کنند، حکایت دیگری دارد. مشابه ما، ملت تحقیر شده ای هستند که برای پنهان کردن شرمشان از حقارتمان، اصلاً خود شرم را پنهان می کنند و تمام سوراخ سمبه های وجودشان را می گردند تا نشانه ای برای اثبات موضع برتری خودشان پیدا کنند و تمام مدت به طرز ملال آوری مشغول ابراز نظر در مورد نوشتار زنانه، تن زنانه، احساس زنانه و غیره هستند. یا گاهی هم به همان شکل معروفی هستند که همه میدانیم، زنانی که همه ی تقصیرها را به گردن مردان می اندازند و خودشان فرشته های مقدسی هستند. حتی این جا هم شرم مرد نبودن وجود دارد، ولی در عوض به این شرم افتخارمی شود و اینجا هم هویت زنانه بر پایه مردنبودن یا در واقع وابسته به مرد تعریف میشود.

هیچ جای شک نیست که موقعیت زنان ایرانی اسف بار است. اسف بارتر از مردان. و تلاش برای احقاق حقوق آن ها، هر چند مشکل است، ولی بسیاری از موارد در حیطه ی پراکسیس هم شدنی است. چیزی که ناراحت کننده است این است که این تلاش ها در نهایت به بازتولید دنیای مردسالارانه می رسند. شاید به این دلیل ساده که جنبش زنان خودش را در بسیاری از موارد ایزوله کرده است و در میان موقعیت ناراحت کننده کنونی، فقط سویه ی جنسیتی آن را-آن هم به طرزی ناقص که گفتم- می بیند. پذیرش ارزشهای جامعه مردسالار از سوی زنانی که برای رهایی از زندان آن تلاش میکنند، نتیجه ای جز ادامه ی حیات این قوانین ندارد. آن گاه که این جنبش بخشی از جریان بزرگ تری شود که برای امحای هر نوع تفکر سلطه جویانه تلاش می کند است که این امکان به وجود می اید که سلطه ی بر زنان حذف شود. وگرنه تفاوت خاصی میان استثمار توسط پدر و استثمار توسط کارفرما وجود ندارد. دلم می خواهد از رمان محبوبم از یک نویسنده زن یاد کنم."درد" از دوراس. جایی که قهرمان داستان، قهرمان زن داستان، در میان بقیه مبارزان علیه فاشیسم حضور دارد، ولی در قامت یک زن. اتفاقی که اگر برای جنبش زنان ایرانی بیفتد بسیار خوشایند خواهد بود: این که به عنوان زن در میان دیگران باشند و بخشی از دیگران باشند. و در عین حال که سراسر وجود قهرمان داستان مونث است، گویی او فراموش کرده است که چه جنسیتی دارد. از جنسیتش افسون زدایی شده اس. و این که درگیر جنبش زنانه( و نه جنبش زنان)است.

Powered by BlogSky.com


where is that?