X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1385
مسدّس


یک روز خنک تابستانی- که معلوم نشد چرا آسمان دلش برای ما به رحم آمده بود- بالاخره دستش را گرفتم. تا آن روز نمی­گذاشت. لبش را ور­چید. ولی آن روز هوا خیلی خوب بود. روز خوبی هم داشتیم. صبح رفتم دم در مدرسه­اش و با هم تا این­جا امدیم. ماموری هم نبود که دل­چرکینمان کند و مادرش یک قبیله خاله و عمه همراهمان نکرده بود. حتی صبحش خیلی پر دل و جرات بودیم و تا نزدیک­های حرم رفتیم. پیاده از وسط تونل­های کاشی­کاری شده رد ­شدیم که واقعاً شبیه دروازه بهشت بودند و سرم گیج می­رود وقتی که این اسلیمی­های پایان­ناپذیر را می­بینم که کش و قوس می­آیند و ما را سمت آخر تونل هل می­دهند و داخل بهشتمان می­کنند. فکر می­کنم به خاطر همین تونل­های آسمانی بود که گوشه­ی چادرش را گرفتم و کشیدمش به سمت خیابان. داخل حرم هم که بشویم، توی شلوغی خیلی کارها می­شود کرد، بدون اینکه نیازی به لب ورچیدن باشد. نمی­دانم گاهی که شلوغی کنترلم را از من می­گیرد وکارهایی می­کنم، او نمی­فهمد یا به رویش نمی­اورد. به نظرم بعید است که نفهمد. من با چهارستونم بدنم او را حس می­کننم. اوهم باید بفهمد. اگر چند لحظه بیشتر طول بکشد، کمی عضلات باسنش را جمع می­کند. گاهی البته این کار را ناخوآگاه انجام می­دهد. برای همین نمی­توانستم مطمئن باشم که فهمیده یا نه. یکبار همین­جوری ناخودآگاه باسنش را جمع کرد و چادرش بین دو تا کپلش ماند. حواسش نبود. هر وقت خیلی دروغ بگویم حواسش می­رود و چشمانش محو می­شوند و لبخند گنگی می­آید روی لبش و دلم برایش می­سوزد. آن روز هم حواسش نبود. چند نفر که رد شدند نگاهشان خیره ماند و خوشم نیامد. دستم ناخودآگاه سمت باسنش رفت تا پارچه را دربیاورم. انگشتانم که گوشت نرم را لمس کرد یک لحظه سرم تیر کشید. ولی کاری نکردم آرام چادرش را درست کردم. نگاهش را آرام­تر از دست من که دل نمی­کند از سمت من برگرداند. برایش توضیح دادم چی شده. ولی این بار مطمئن بودم که باور نکرده. ولی معمولاً حرفی نمی­زند.

ولی آن روز داخل شروغی حرم نشدیم. ناهار را همان جاها خوردیم. دور حرم همه جور رستورانی هست. کمی بگردی جای خوبی پبدا می­کنی.ولی جایی که ما رفتیم رستوران عجیبی بود. دم در یک هتل که رسیدیم دربانی به ما تعارف کرد که داخل شویم. لهجه­اش آن­قدر دلنشین بود که ما دوتا حتی فکر نکردیم که این لهجه مال کجاست. دیوارهای داخلی هتل خیلی بلند بود و شاید سه طبقه ساختمان میشد. ساختمانی شش ضلعی بود که دور تا دور را کاغذ دیواری زرشکی زده بودند و داخل هتل که می­شدی عوض لابی، رستوران بود. قیافه­ی مدیر هتل با همان دربان دم در هیچ فرق به خصوصی نداشت، جز همان تفاوت­های عادی که بین ماها فرق می­گذارد. ولی اگر آدم بی­دقتی به آن دو نفر نگاه می­کرد ممکن بود با هم اشتباهشان بگیرد، نمی­دانم این خوب است یا نه. ولی در آن رستوران که همه چیز عجیب بود این شباهت کمی نگرانم می­کرد. میز بغلی ما سه نفرعرب بودند که خنده­های عجیبی داشتند. انگار که موظف بودند برای نشان دادن خوشی بخندند. من را یاد دوران دبیرستان خودم می­انداختند که شوخی­های وقیحانه را با این جور خندیدین جواب می­دادم که همه بدانند من چقدر بی باکم و البته بعداً فهمیدم که خیلی رو بازی کرده­ام و همه می­دانند که من واقعاً چطور آدمی هستم.

نگاه کردن به عرب­ها معذبم می­کرد. من را یاد همان خاطرات ناخوشایند می­انداختند. نگاهم را برگرداندم سمت جمعیت 13-14 نفره­ی پیرزن­هایی که به طرز غیرقابل آوری کند بودند و داشتند سوپ می­خوردند. تصور این موضوع که چقدر طول می­کشد که همه­ی غذایشان را بخورند وحشتناک بود. نمی­دانستم آیا فقط قرار بود سوپ بخورند و یا بعد نوبت برنج هم می­رسید. کاش برایشان عدس پلو بیاورد، وگرنه اگر خورشتی، کبابی چیزیباشد قاشق به قاشق لقمه درست کردنشان من را دیوانه می­کرد. این را به زهرا گفتم. لبش را ورچید و دعوایم کرد. سخنرانی کوتاهی در مورد واجب بودن احترام سالمندان برایم ترتیب داد و من هم البته گوش کردم. مدیر هتل داشت با عرب­ها می­خندبد و دربان به حرف­های یکی از پیرزن­ها گوش می­داد. شاید هم برعکس، چون خیلی معلوم نبود که کی مدیر است و کی دربان. یکی از عرب­ها با دربان با مدیر هتل سمت پیرزن­ها رفتند و با هم صحبت کردند. یکی از پیرزن­ها چیزی گفت که چند دقیقه طول کشید و بعد ناگهان زد زیر خنده. پیرزن­های دیگر هم به همان کندی غذاخوردنشان شروع کردند به خندیدیدن. عرب­ها هم که باید ثابت می­کردند چقدر بشاش هستند یکی دیگر از خنده­های اغراق­آمیزشان را شروع کردند. احساس ناخوشایندی بود. همه می­خندیدند جز من و زهرا که داشت با گوشت خورشت­اش کشتی می­گرفت. من در این ناکجاآباد بااین زهرای بیچاره چه کار می­کردم؟ اصلاً این­جا کجاست؟

سر غذا خیلی حرف نزد و این تنها کمکی بود که به من کرد تا بتوان رستوران مسخره را تحمل کنم. بعدازظهر یک سر رفت خانه­شان تا ساعت 6-5 دوباره بیاید. من نمی­توانستم تا خانه­مان بروم. دور بود. همان جاها ولو شدم روی چمن­ها. آن موقع، آن ساعت، هنوز روز خوبی نداشتم. سرخورده بودم و فقط دلم به هوای خنکی که شهرمان را پر کرده بود خوش بود و باد دل­انگیزی که همه را مست می­کرد. خنکی باد که به صورتم می­خورد سرحالم می­کرد و فکرم را به حال خودش رها می­کرد و شب وحشتناکی را که دیشب داشتم به خاطرم می­آورد که پنجره­ها با صدای باد وباران به هم می­خوردند و خواب ازمن گرفته بودند. سال­های دور، روزهای توفانی تفریحی بیشتر از این نبود که از پنجره­ی زیرزمین خیابان شلوغ را نگاه کنم و به زنانی که جنگشان با یاد تمامی نداشت. باد زیر مانتوهای کوتاه و بلند و تنگ و گشاد و چادرها می­چرخید و همه چیزی را که بود، کمی دقیق­تر می­کرد تا تخیلم بهتر کار کند.بهترینش مال یکی از روزهای آخر اسقند بود و زن چادری 27-28 ساله­ای که رد می­شد، فقط یک دامن زیر چادرش داشت که باد با آن هم درافتاد. گاهی فکر می­کنم که زهرا هم پاهایش به آن قشنگی هست یا نه. ولی نمی­شود فهمید. هیچ چیزنمی­شود فهمید. حتی اگر یک روزی از کنار پنجره­ی زیرزمینم رد شود و من فقط می­توانم یک شلوار پارچه­ای گشاد ببینم. گاهی دوستش دارم. گاهی دلم برایش می­سوزد. گاهی ازش بدم می­آید. توی شلوغی عاشقش می­شوم. یکبار توی اتوبوس کنار هم بودیم. سر ظهر بود و حتی بلیت هم توی جیبمان نبود. یواشکی سوار اتوبوس خیلی شلوغی شده بودیم. خودم را آرام بهش چسباندم. یک لحظه کمی خودش را جلو کشید. ولی من نمی­توانستم فکر کنم که حرکتش از ناراحتی هست یا نه. خودم را جلوتر بردم. دیگر حرکت نکرد. به ایستگاه که رسیدیم، یکی از این­ زنهای چاق و خپکیِ نادان موقع پیاده شدن تنه­ی محکمی بهش زد. سمت من پرت شد. این اوج باشکوه طولانی­ترین تماس بدنهایمان-از پشت انبوهی نخ نایلونی- در تمام این مدت بود. برای اولین بار احساسش کردم. مثل خاطره­ای از بچگی­هایم بود که گنجشکی را زنده گرفته بودم و توی دستم قلبش تند تند می­زد.

باد خنک کماکان می­وزید. آدم­ها خیلی کم شده بودند. پیرزن­های کند هتل داشتند عرض خیابان را طی می­کردند و به سمت حرم می­رفتند. خیابان را بند آورده بودند. دلم هوس کرد که بروم دم خانه­ی زهرا منتظرش باشم. یا شاید بهتراز آن­جا دنیالش کنم ببینم چطوری می­آید سر قرارمان. مدر هتل یا شاید دربانش از دور می­امد. به نظرم رسید که دوباره داخل هتل شده­ام و نزدیک بود اشکم دربیاید وقتی فهمیدم که دارد می­اید با من صحبت کند. کنار من نشست و صحبت­های مبتذلی را در مورد زن­ها شروع کرد. وقتی می­گویم مبتذل باز یاد همان دوران دبیرستانم می­افتم که به هر شوخی احمقانه­ای می­خندیدم. من آدم از لحاظ جنسی آدم مبتذلی بودم چون انگار با خندیدنم در مورد موضوعی اظهار نظر صریح می­کردم که از آن هیچ چیز نمی­دانستم. حالا هم این دربان صحبت طولانی مبتذلی را با من شروع کرده بود که از آن هیچ سر در نمی­اورد. صحبت­هایش ازفرق سر شروع می­شد و به نوک پا ختم می­شد. البته به صورتی کاملاً طبیعی یک جایی آن وسط­ها گیر کرده بود و بالاتر نمی­رفت. بعدازظهر خیلی گرمی نبود و به جز همان هتل مسخره­ی او خوش گذشته بود. ولی باز هم نمی­شد آدم خسته­کننده­ای را که یکسره مزخرف می­گوید را تحمل کرد. ان هم وقتی که موضوع صحبت برایم ناراحت کننده بود. آدم نادان تازه شروع کرد به شوخی کردن. اهی از نا امیدی کشیدم که چرا موقع حساب کردن زیادی با او گرم گرفته­ام.

ولی خب یک­کم یک­کم رسید به اصل داستان. که او خیلی هم هتلدار وظیفه­شناسی نیست و اگر خواستم می­تواند یک اتاق در اختیار ما قرار دهد. برای یک ساعت و پول زیادی نمی­گیرد و از لحاظ امنیت هم خیالم راحت باشد! هوس کردم در جواب محبتش لپش را بکشم. ولی هیچ وقت از این شوخی­های بی­نمک نمی­کنم. داشتم فکر کردم که چه چیزی می­شود در جوابش گفت که بلند شد و رسمی خداحافظی کرد. ولی آخرش گفت که روی حرف­هایش حساب کنم، چشمکی زد و رفت. احمق نمی­دانست که من خانه­­ام از خودم است و زهرا پایش را در آن خانه نمی­گذارد، وگرنه بقیه­اش ساده است. همین الان هم اگر کمی بی­انصافی می­کردم، کار تمام بود. هروقت زیاد باهاش مهربان می­شدم، چشماش محو می­شد و دیگه از جایی خبر نداشت. چرا آن­وفت­ها ازش نمی­خواستم؟ گاهی فکر می­کنم که خیلی آدم رقیق­القلبی هستم، ولی اگر کمی کلی­تر به ماجرا نگاه کنم، به کل قضیه­ی زهرا و دروغ­هایی که گفتم اوضاع شکل دیگری می­شود. هوس کردم پیاده بروم تا خانه­ی زهرا. کمی دورتر منتظر بشوم و دنبالش بیایم که چطوری می­اید سر قرارمان.



* * *

اتوبوس پر آدم بود که داشتند برای فوتبالیست­ها گلویشان را پاره می­کردند. امیدوار بودم زهرا نگاهشان کند، نکرد. همیشه یک کم خنگ به نظرمی­رسید. انگار نمی­فهمیدکجاست. وقتی همسایه­مان بودند یک بار رفته بودم خانه­شان و اتاقش را دیده بودم. مثل یک سلول به نظر می­رسید، بس که کوچک بود. احساس می­کردم که مخش هم همان اندازه مانده. شاید البته منظورم را درست به شما شنونده گرامی منتقل نکردم. منظورم این نیست که باهوش نبود، منظورم این است که نفهم بود. اتفاقاًهوش و کمالات زیاد داشت. راحت نمی­شد باهاش شوخی کرد چون معنی اصلی حرفت را می­فهیمد یا توی شلوغی­ها حواسش خیلی جمع بود. ولی در عوض، خارج از آن سلول غبارگرفته­­ی ذهنش از هیچ چیز نمی­خواست سر درآورد. توی اتوبوس هم سرش به بیرون بود و نمی­دانم چه چیزی دیده بود که از این همه آدم خوشحال برایش جالب­تر بود. حتی نفهمیده بود که من دارم نگاهش می­کنم. . .

. . .

. . .

به هزاران نفری که برای فوتبال خوشحالی می­کردند پیوستیم. وسط جمعیت بودیم. همه شعار می­دادند. باد خنک تابستانی همه را به هبجان آورده بود. زهرا هم کیف کرده بود. چشمانش می­خندیدند. خوشحال بود. یک جا بنز پلیس به مردم گفت که متفرق شوند واحمق به مغزش خطور نکرده بود که او فقط یک ماشین است و ما هزار نفر. در یک آن همه به سمتش حمله کردیم. زهرا از خوشحالی جیغ کشید. تو نیم ساعتی که قاطی جمعیت بودیم چندبار گم شد و پیدا شد. نزدیک یک چهارراه، یک لحظه هم را گم کردیم و او را دیدم که به سمت مخالف می­رود. اگر الان نه، هیچ وقت دیگری نمی­شد. دستم را دراز کردم و گرفتمش. انگار که مست خوشی جمعیت بود. به سمتم آمد. یک پایش را روی هوا برد و ادای افتادن درآورد. نزدیک بود بیاید توی بغلم که خودم را عقب کشیدم. . . و دوباره خودش شد. کمی قرمز شد. ولی لبش را ورنچید. لبش را ورنچید. ارام گفت بریم یکجای خلوت­تر. نشنیدم. دفعه­ی دوم که جمله­اش را داد زد صدایش خوشحال بود.

رفتیم کنار خیابان و قاطی ملتی شدیم که فقط نگاه می­کردند. دستش خیلی نرم نبود و احساس نمی­کردم که اتفاق خوشایندی برایم افتاده باشد. ولی سرخوشی شجاعتم برایم مانده بود. شجاعتی که از موقعی که از زندان برگشتم گمشده بود و جایش را آن احساس ناراحت شهوانی گرفته بود. ثمره­ی سال­های سخت زندان رفتن بود که میان کلی جاعل مثل خودم گیر افتاده بودم و هیچ کدامشان حتی حوصله­ی نگاه کردن به بغلیشان را هم نداشتند و من دلم برای همه­ی بازدیدکننده­هایی که به بازدید خودم و بقیه می­آمدند غنج می­رفت. ولی از همان موقع هیچ چیز عادی مرا راضی نمی­کرد. دلم می­خواست سه نفر باشیم، دلم می­خواست دست­هایم را ببندند. دلم می­خواست من دست­هایشان را ببندم. دلم می­خواست به دختر همسایه­مان تجاوز کنم. . . ولی بعد از آزاد شدن فقط توانستم سرش را شیره بمالم. کمی بعد که خانه­ام را مستقل کردم دیگر یک نامزد تمام وفت داشتم که همسایه­ام نبود. کاش آدم شوخ و شنگ­تری بود. کاش رهاتر بود. کاش همان دختر دبیرستانی شوخ و شنگی بود که همیشه می­خواستم. نگاهش کردم که چقدر قیافه­اش کج و کوله شده بود. موقع خوشحالی همیشه هر وقت نگاهش می­کردم بلافاصله زشت می­شد. ولی حس بدی بهش نداشتم. حس عجیبی بود. وقتی دستگیرم کردند هم همین­طور بود. از پاسبان بدم نمی­آمد. احساس دلسوزی برایش می­کردم. انگار من او را دستگیر کرده­ام و دوستش داشتم. وسط کتکی که از مردم می­خوردم دلم می­خواست که پاسبان را بغل کنم. . .

حوصله­ام سر رفته بود. شعارها و هوراها همه مثل هم بودند و فقط تکرار می­شد. انگار کن که مردم فقط برای این در خیابان مانده بودند که کسی بهشان نگفته بود بروند خانه. فکر می­کردم که این ازادی حالشان را گرفته بود.الگانس­ها پلیس دور ایستاده بودند و فقط نگاه می­کردند. چند نفری خواستند سعار سیاسی بدهند که تحقیر شدند. جواب­هایی که گرفتند بامزه بود. من می­خندیدم. حتی زهرا هم توانست بهشان ­خندید. و حتی یک سرباز وظیفه هم که نزدیک­تر بود نیشش باز شد. ولی من حوصله­ام سررفته بود. دست زهرا را گرفتم و کشیدم. اینبار لب ورچید.ولی دستش را بیرون نکشید. کمی ان طرف­تر رفتیم. دوباره اختیارم از دستم دررفته بود. دستش را محکم­تر گرفتم. فایده نداشت. چیز دندانگیری نبود. نگاهش کردم که ترسیده بود. این جور وقت­ها خوشگل می­شد. یاد ریحان افتادم. دستش را محکم­ فشار دادم. آخش درامد. محل نگذاشتم. کشیدمش سمت پارک.

تا شب باهاش حرف زدم. همه چیز را گفتم. روز خوبی بود. کمی خوشحال بودم. خوشی مردم دور و برمان ادامه داشت. چیزهایی را که می­دانستم نباید بگویم گفتم. فرقی برایم نداشت که چکار می­کند. اشک توی چشماش جمع شده بود. توفیری می­کرد؟ از زیرزمین و روزهای توفانی و بازی باد برایش گفتم، از توالت­های بند جاعلین، ازجاهای شلوغ و خودش. از زبری دستش. هیچ چیزی نگفت. الان دارد نگاهم می­کند. آرام می­گوید که از مادرش می­ترسد. از شوهر آینده­اش(می­داند که من نخواهم بود). آخرش اضافه می­کند که ولی اگر راهی باشد. . . .مهربانانه خواهم خندید. وقتی نرم شود حتی تنفربرانگیز هم نخواهد بود. بی­اهمیت می­شود. اطرافمان همه جوان بودند و هیچ پیرزنی نبود. هر کدام شکل خودشان بودند.

بعد از دور چند عرب کم کم ظاهر می­شوند. به طرز عجیبی احساس می­کنم که کم کم دارند ظاهر می­شوند. اول دست­ها، بعد کفش­ها، و سپس یک دشداشه، صدای خنده­شان قبل از ظاهر شدن سرشان به گوش می­رسد. کمی دورتر از ما روی زمین می­نشینند و بساط چایی را پهن می­کنند. تا به حال عربی را ندیده بودم که در پارک روی زمین بنشیند. کمی مشکوک به نظر می­رسند. انگار عرب نیستند، به دقت که نگاه می­کنم می­بینم چهره­هایشان شبیه افغان­هاست. مثل همین زهرا. فکر می­کنم. . . فکری به نظرم نمی­رسد. صدای زهرا از آن دورها می­آید. فکر می­کنم رفته است و دارد از دور صدایم می­زند. وقتی سرم را برمی­گردانم و او را کنارم می­بینم تعجب می­کنم. ولی دیگر شکل خودش نیست. یکی از آن پیرزن­های هتل کنار من نشسته است که چادر سیاه و شلوار گشاد زهرا را پوشیده است. یک تکه نان دستش گرفته و آرام آرام آرام دارد آن را سق می­زند. این فکر که کی سق زدنش تمام می­شود باعث می­شود که دلم فشرده شود. زهرای واقعی داشت کنار من تقریباً جیغ می­کشید. می­گفت پیرزنه به زور او را از جایش بلند کرده است و به جایش نشسته است. . . حتی زهرا هم دروغ می­گوید؟

مسدّس








Powered by BlogSky.com


where is that?