X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

یکشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1385
عصر بیست و هشت مرداد
همسایه های خانه مصدق فریاد می زدند. محمود نریمان، اسلحه ای را که در جیب داشت بیرون کشید و پیشنهاد کرد همه خودکشی کنند. دکتر صدیقی بر سرش فریاد کشید. مصدق که در حال غش بود با فریادهای عصبی میگفت:»همه بروید! من می مانم تا شهید شوم». نریمان برای وادار کردن او به فرار اسلحه را بر شقیقه خود گذاشت. نردبانی اوردند و مصدق از آن خود را به باغ اصل چهار رساند، وزیران به دنبالش. تانکها صفوف مدافعان خانه 109 را شکسته و به پشت در رسیده بودند. شعبان بی مخ، هیجان زده، با هفت تیری در دست جیپی را که می گذشت نگهداشت، بر آن نشست و بر در کوبید. قبلاً گلوله های تانک بالای ساختمان را ریخته بود. سرهنگ عزیز امیر رحیمی به دنبال او وارد شد. مردم یورش آوردند. ساعتی بعد سطح خیابان پر بود از مردمی که پایه میزی، چراغی، تکه قالیچه ای، کتابی می بردند. تا شب خانه شماره 109 غارت شد.



مسعود بهنود / از سیدضیاء تا بختیار

چهارشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1385
همسانی/همسنگی

مفهوم همسانی در دنیای آدورنو بسیار کلمه­ی کلیدی است. سوژه­ی متعالی کانتی که قرار است سرانجام همه­ی ابژه­ها(منجمله خودش) را شناسایی کند و همه را سرانجام به سوژه تبدیل کند به اندازه­ی کافی برای آدورنویی که تمام عمرش ماتم فردیت را گرفته بود دردناک بوده است که او عمری را در مبارزه با این یکسان­سازی ایده­آلیستی که بر اساس نادیده گرفتن تمامی اختلافات و تعارضات ابژه­ها بنا شده است را بگیرد. یکسان­سازی که در عمل به استالینیسم رسید: جنگ­های طبقه کارگر سرانجام راه را به جایی می­رساند که تمامی اختلافات نیست و نابود می­شوند و حتی از اختلافات طبیعی هم خیلی خبری نیست. و البته کاملاً خبر دارید که در عمل این­گونه نبود.

در اقتصاد مهندسی (متاسفانه اطلاعات اقتصادی من فقط چند صفحه بیشتر از این درس دو واحدی و پی­دی­اف­های دکتر نیلی است) ما وقتمان را با مفهوم "همسنگی" تلف کردیم که معادل اقتصادی و کاملاً دقیق برای مفهوم ناهمسانی است. همسنگی یعنی این که مثلاً بفهمید یک دلار شما در صد سال آینده، الان چقدر می­ارزد. اتفاقاً مفهوم بت­وارگی مناسیات اقتصادی را دقیقاً طی این دو واحد درک کردیم: ارزش مصرف مهم نیست، ارزش مبادله مهم است. اینکه این دلارهای احمقانه به چه کاری می­آیند برای هیچ کسی مهم نیست. مهم این است که روشی پیدا کنیم که بتوان ارزش مبادله­ی سرمایه را در هر زمان و هر نرخ تورم و هر نقطه­ی جغرافیایی با هر واحد پولی به دست آورد.

جایگزینی ارزش مصرف با ارزش مبادله دقیقاً به معنای به رسمیت شناختن ناهمسانی است. آخر آن­وقت شما چطور می­توانید مبنای همسنگی را برای پالتوی چرمی و موس کامپیوتر را پیدا کنید، وقتی که برای شما نه ارزش مبادله(همان پول) بلکه ارزش مصرف مهم باشد؟

البته طبیعی است که اگر الان قواعد همسنگی را دور بریزیم بیش از پیش در این منجلاب فعلی سرزمین گل و بلبلمان گیر می­کنیم که عرضه­ی حساب کردن هزینه­ی کندن یک چاه هم موجود نیست. از این قواعد و همسان­سازی­ها و بت­وارگی­ها –حداقل الان-گریزی نیست. ولی شاید بهتر نباشد به همان جمله­ی محافظه­کارانه دل­خوش کنیم که جایی هم کامنتش کردم: اندیشه مارکسیستی برای نقد دنیای سرمایه داری آفریده شده است نه جایگزینی آن.

بالاخره نقد قدم اول است. فعلاً که هیچ کسی نمی­داند که در دنیایی که ارزش مبادله با ارزش مصرف جایگزین شده است، چطوری تدارک ساخت یک کارخانه را می­بینند، بهتر است وقتمان را صرف ایرادهای دنیای ارزش مبادله کنیم. شاید آن­وقت کسی که بیشتر از دو واحد درسی اقتصاد بداند پیدا شود و این دنیای جدید را نشانمان دهد.

ولی خوب این­کار خیلی بچه­بورژوایی است که فقط غر بزنیم. . .


یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1385
مسدّس


یک روز خنک تابستانی- که معلوم نشد چرا آسمان دلش برای ما به رحم آمده بود- بالاخره دستش را گرفتم. تا آن روز نمی­گذاشت. لبش را ور­چید. ولی آن روز هوا خیلی خوب بود. روز خوبی هم داشتیم. صبح رفتم دم در مدرسه­اش و با هم تا این­جا امدیم. ماموری هم نبود که دل­چرکینمان کند و مادرش یک قبیله خاله و عمه همراهمان نکرده بود. حتی صبحش خیلی پر دل و جرات بودیم و تا نزدیک­های حرم رفتیم. پیاده از وسط تونل­های کاشی­کاری شده رد ­شدیم که واقعاً شبیه دروازه بهشت بودند و سرم گیج می­رود وقتی که این اسلیمی­های پایان­ناپذیر را می­بینم که کش و قوس می­آیند و ما را سمت آخر تونل هل می­دهند و داخل بهشتمان می­کنند. فکر می­کنم به خاطر همین تونل­های آسمانی بود که گوشه­ی چادرش را گرفتم و کشیدمش به سمت خیابان. داخل حرم هم که بشویم، توی شلوغی خیلی کارها می­شود کرد، بدون اینکه نیازی به لب ورچیدن باشد. نمی­دانم گاهی که شلوغی کنترلم را از من می­گیرد وکارهایی می­کنم، او نمی­فهمد یا به رویش نمی­اورد. به نظرم بعید است که نفهمد. من با چهارستونم بدنم او را حس می­کننم. اوهم باید بفهمد. اگر چند لحظه بیشتر طول بکشد، کمی عضلات باسنش را جمع می­کند. گاهی البته این کار را ناخوآگاه انجام می­دهد. برای همین نمی­توانستم مطمئن باشم که فهمیده یا نه. یکبار همین­جوری ناخودآگاه باسنش را جمع کرد و چادرش بین دو تا کپلش ماند. حواسش نبود. هر وقت خیلی دروغ بگویم حواسش می­رود و چشمانش محو می­شوند و لبخند گنگی می­آید روی لبش و دلم برایش می­سوزد. آن روز هم حواسش نبود. چند نفر که رد شدند نگاهشان خیره ماند و خوشم نیامد. دستم ناخودآگاه سمت باسنش رفت تا پارچه را دربیاورم. انگشتانم که گوشت نرم را لمس کرد یک لحظه سرم تیر کشید. ولی کاری نکردم آرام چادرش را درست کردم. نگاهش را آرام­تر از دست من که دل نمی­کند از سمت من برگرداند. برایش توضیح دادم چی شده. ولی این بار مطمئن بودم که باور نکرده. ولی معمولاً حرفی نمی­زند.

ولی آن روز داخل شروغی حرم نشدیم. ناهار را همان جاها خوردیم. دور حرم همه جور رستورانی هست. کمی بگردی جای خوبی پبدا می­کنی.ولی جایی که ما رفتیم رستوران عجیبی بود. دم در یک هتل که رسیدیم دربانی به ما تعارف کرد که داخل شویم. لهجه­اش آن­قدر دلنشین بود که ما دوتا حتی فکر نکردیم که این لهجه مال کجاست. دیوارهای داخلی هتل خیلی بلند بود و شاید سه طبقه ساختمان میشد. ساختمانی شش ضلعی بود که دور تا دور را کاغذ دیواری زرشکی زده بودند و داخل هتل که می­شدی عوض لابی، رستوران بود. قیافه­ی مدیر هتل با همان دربان دم در هیچ فرق به خصوصی نداشت، جز همان تفاوت­های عادی که بین ماها فرق می­گذارد. ولی اگر آدم بی­دقتی به آن دو نفر نگاه می­کرد ممکن بود با هم اشتباهشان بگیرد، نمی­دانم این خوب است یا نه. ولی در آن رستوران که همه چیز عجیب بود این شباهت کمی نگرانم می­کرد. میز بغلی ما سه نفرعرب بودند که خنده­های عجیبی داشتند. انگار که موظف بودند برای نشان دادن خوشی بخندند. من را یاد دوران دبیرستان خودم می­انداختند که شوخی­های وقیحانه را با این جور خندیدین جواب می­دادم که همه بدانند من چقدر بی باکم و البته بعداً فهمیدم که خیلی رو بازی کرده­ام و همه می­دانند که من واقعاً چطور آدمی هستم.

نگاه کردن به عرب­ها معذبم می­کرد. من را یاد همان خاطرات ناخوشایند می­انداختند. نگاهم را برگرداندم سمت جمعیت 13-14 نفره­ی پیرزن­هایی که به طرز غیرقابل آوری کند بودند و داشتند سوپ می­خوردند. تصور این موضوع که چقدر طول می­کشد که همه­ی غذایشان را بخورند وحشتناک بود. نمی­دانستم آیا فقط قرار بود سوپ بخورند و یا بعد نوبت برنج هم می­رسید. کاش برایشان عدس پلو بیاورد، وگرنه اگر خورشتی، کبابی چیزیباشد قاشق به قاشق لقمه درست کردنشان من را دیوانه می­کرد. این را به زهرا گفتم. لبش را ورچید و دعوایم کرد. سخنرانی کوتاهی در مورد واجب بودن احترام سالمندان برایم ترتیب داد و من هم البته گوش کردم. مدیر هتل داشت با عرب­ها می­خندبد و دربان به حرف­های یکی از پیرزن­ها گوش می­داد. شاید هم برعکس، چون خیلی معلوم نبود که کی مدیر است و کی دربان. یکی از عرب­ها با دربان با مدیر هتل سمت پیرزن­ها رفتند و با هم صحبت کردند. یکی از پیرزن­ها چیزی گفت که چند دقیقه طول کشید و بعد ناگهان زد زیر خنده. پیرزن­های دیگر هم به همان کندی غذاخوردنشان شروع کردند به خندیدیدن. عرب­ها هم که باید ثابت می­کردند چقدر بشاش هستند یکی دیگر از خنده­های اغراق­آمیزشان را شروع کردند. احساس ناخوشایندی بود. همه می­خندیدند جز من و زهرا که داشت با گوشت خورشت­اش کشتی می­گرفت. من در این ناکجاآباد بااین زهرای بیچاره چه کار می­کردم؟ اصلاً این­جا کجاست؟

سر غذا خیلی حرف نزد و این تنها کمکی بود که به من کرد تا بتوان رستوران مسخره را تحمل کنم. بعدازظهر یک سر رفت خانه­شان تا ساعت 6-5 دوباره بیاید. من نمی­توانستم تا خانه­مان بروم. دور بود. همان جاها ولو شدم روی چمن­ها. آن موقع، آن ساعت، هنوز روز خوبی نداشتم. سرخورده بودم و فقط دلم به هوای خنکی که شهرمان را پر کرده بود خوش بود و باد دل­انگیزی که همه را مست می­کرد. خنکی باد که به صورتم می­خورد سرحالم می­کرد و فکرم را به حال خودش رها می­کرد و شب وحشتناکی را که دیشب داشتم به خاطرم می­آورد که پنجره­ها با صدای باد وباران به هم می­خوردند و خواب ازمن گرفته بودند. سال­های دور، روزهای توفانی تفریحی بیشتر از این نبود که از پنجره­ی زیرزمین خیابان شلوغ را نگاه کنم و به زنانی که جنگشان با یاد تمامی نداشت. باد زیر مانتوهای کوتاه و بلند و تنگ و گشاد و چادرها می­چرخید و همه چیزی را که بود، کمی دقیق­تر می­کرد تا تخیلم بهتر کار کند.بهترینش مال یکی از روزهای آخر اسقند بود و زن چادری 27-28 ساله­ای که رد می­شد، فقط یک دامن زیر چادرش داشت که باد با آن هم درافتاد. گاهی فکر می­کنم که زهرا هم پاهایش به آن قشنگی هست یا نه. ولی نمی­شود فهمید. هیچ چیزنمی­شود فهمید. حتی اگر یک روزی از کنار پنجره­ی زیرزمینم رد شود و من فقط می­توانم یک شلوار پارچه­ای گشاد ببینم. گاهی دوستش دارم. گاهی دلم برایش می­سوزد. گاهی ازش بدم می­آید. توی شلوغی عاشقش می­شوم. یکبار توی اتوبوس کنار هم بودیم. سر ظهر بود و حتی بلیت هم توی جیبمان نبود. یواشکی سوار اتوبوس خیلی شلوغی شده بودیم. خودم را آرام بهش چسباندم. یک لحظه کمی خودش را جلو کشید. ولی من نمی­توانستم فکر کنم که حرکتش از ناراحتی هست یا نه. خودم را جلوتر بردم. دیگر حرکت نکرد. به ایستگاه که رسیدیم، یکی از این­ زنهای چاق و خپکیِ نادان موقع پیاده شدن تنه­ی محکمی بهش زد. سمت من پرت شد. این اوج باشکوه طولانی­ترین تماس بدنهایمان-از پشت انبوهی نخ نایلونی- در تمام این مدت بود. برای اولین بار احساسش کردم. مثل خاطره­ای از بچگی­هایم بود که گنجشکی را زنده گرفته بودم و توی دستم قلبش تند تند می­زد.

باد خنک کماکان می­وزید. آدم­ها خیلی کم شده بودند. پیرزن­های کند هتل داشتند عرض خیابان را طی می­کردند و به سمت حرم می­رفتند. خیابان را بند آورده بودند. دلم هوس کرد که بروم دم خانه­ی زهرا منتظرش باشم. یا شاید بهتراز آن­جا دنیالش کنم ببینم چطوری می­آید سر قرارمان. مدر هتل یا شاید دربانش از دور می­امد. به نظرم رسید که دوباره داخل هتل شده­ام و نزدیک بود اشکم دربیاید وقتی فهمیدم که دارد می­اید با من صحبت کند. کنار من نشست و صحبت­های مبتذلی را در مورد زن­ها شروع کرد. وقتی می­گویم مبتذل باز یاد همان دوران دبیرستانم می­افتم که به هر شوخی احمقانه­ای می­خندیدم. من آدم از لحاظ جنسی آدم مبتذلی بودم چون انگار با خندیدنم در مورد موضوعی اظهار نظر صریح می­کردم که از آن هیچ چیز نمی­دانستم. حالا هم این دربان صحبت طولانی مبتذلی را با من شروع کرده بود که از آن هیچ سر در نمی­اورد. صحبت­هایش ازفرق سر شروع می­شد و به نوک پا ختم می­شد. البته به صورتی کاملاً طبیعی یک جایی آن وسط­ها گیر کرده بود و بالاتر نمی­رفت. بعدازظهر خیلی گرمی نبود و به جز همان هتل مسخره­ی او خوش گذشته بود. ولی باز هم نمی­شد آدم خسته­کننده­ای را که یکسره مزخرف می­گوید را تحمل کرد. ان هم وقتی که موضوع صحبت برایم ناراحت کننده بود. آدم نادان تازه شروع کرد به شوخی کردن. اهی از نا امیدی کشیدم که چرا موقع حساب کردن زیادی با او گرم گرفته­ام.

ولی خب یک­کم یک­کم رسید به اصل داستان. که او خیلی هم هتلدار وظیفه­شناسی نیست و اگر خواستم می­تواند یک اتاق در اختیار ما قرار دهد. برای یک ساعت و پول زیادی نمی­گیرد و از لحاظ امنیت هم خیالم راحت باشد! هوس کردم در جواب محبتش لپش را بکشم. ولی هیچ وقت از این شوخی­های بی­نمک نمی­کنم. داشتم فکر کردم که چه چیزی می­شود در جوابش گفت که بلند شد و رسمی خداحافظی کرد. ولی آخرش گفت که روی حرف­هایش حساب کنم، چشمکی زد و رفت. احمق نمی­دانست که من خانه­­ام از خودم است و زهرا پایش را در آن خانه نمی­گذارد، وگرنه بقیه­اش ساده است. همین الان هم اگر کمی بی­انصافی می­کردم، کار تمام بود. هروقت زیاد باهاش مهربان می­شدم، چشماش محو می­شد و دیگه از جایی خبر نداشت. چرا آن­وفت­ها ازش نمی­خواستم؟ گاهی فکر می­کنم که خیلی آدم رقیق­القلبی هستم، ولی اگر کمی کلی­تر به ماجرا نگاه کنم، به کل قضیه­ی زهرا و دروغ­هایی که گفتم اوضاع شکل دیگری می­شود. هوس کردم پیاده بروم تا خانه­ی زهرا. کمی دورتر منتظر بشوم و دنبالش بیایم که چطوری می­اید سر قرارمان.



* * *

اتوبوس پر آدم بود که داشتند برای فوتبالیست­ها گلویشان را پاره می­کردند. امیدوار بودم زهرا نگاهشان کند، نکرد. همیشه یک کم خنگ به نظرمی­رسید. انگار نمی­فهمیدکجاست. وقتی همسایه­مان بودند یک بار رفته بودم خانه­شان و اتاقش را دیده بودم. مثل یک سلول به نظر می­رسید، بس که کوچک بود. احساس می­کردم که مخش هم همان اندازه مانده. شاید البته منظورم را درست به شما شنونده گرامی منتقل نکردم. منظورم این نیست که باهوش نبود، منظورم این است که نفهم بود. اتفاقاًهوش و کمالات زیاد داشت. راحت نمی­شد باهاش شوخی کرد چون معنی اصلی حرفت را می­فهیمد یا توی شلوغی­ها حواسش خیلی جمع بود. ولی در عوض، خارج از آن سلول غبارگرفته­­ی ذهنش از هیچ چیز نمی­خواست سر درآورد. توی اتوبوس هم سرش به بیرون بود و نمی­دانم چه چیزی دیده بود که از این همه آدم خوشحال برایش جالب­تر بود. حتی نفهمیده بود که من دارم نگاهش می­کنم. . .

. . .

. . .

به هزاران نفری که برای فوتبال خوشحالی می­کردند پیوستیم. وسط جمعیت بودیم. همه شعار می­دادند. باد خنک تابستانی همه را به هبجان آورده بود. زهرا هم کیف کرده بود. چشمانش می­خندیدند. خوشحال بود. یک جا بنز پلیس به مردم گفت که متفرق شوند واحمق به مغزش خطور نکرده بود که او فقط یک ماشین است و ما هزار نفر. در یک آن همه به سمتش حمله کردیم. زهرا از خوشحالی جیغ کشید. تو نیم ساعتی که قاطی جمعیت بودیم چندبار گم شد و پیدا شد. نزدیک یک چهارراه، یک لحظه هم را گم کردیم و او را دیدم که به سمت مخالف می­رود. اگر الان نه، هیچ وقت دیگری نمی­شد. دستم را دراز کردم و گرفتمش. انگار که مست خوشی جمعیت بود. به سمتم آمد. یک پایش را روی هوا برد و ادای افتادن درآورد. نزدیک بود بیاید توی بغلم که خودم را عقب کشیدم. . . و دوباره خودش شد. کمی قرمز شد. ولی لبش را ورنچید. لبش را ورنچید. ارام گفت بریم یکجای خلوت­تر. نشنیدم. دفعه­ی دوم که جمله­اش را داد زد صدایش خوشحال بود.

رفتیم کنار خیابان و قاطی ملتی شدیم که فقط نگاه می­کردند. دستش خیلی نرم نبود و احساس نمی­کردم که اتفاق خوشایندی برایم افتاده باشد. ولی سرخوشی شجاعتم برایم مانده بود. شجاعتی که از موقعی که از زندان برگشتم گمشده بود و جایش را آن احساس ناراحت شهوانی گرفته بود. ثمره­ی سال­های سخت زندان رفتن بود که میان کلی جاعل مثل خودم گیر افتاده بودم و هیچ کدامشان حتی حوصله­ی نگاه کردن به بغلیشان را هم نداشتند و من دلم برای همه­ی بازدیدکننده­هایی که به بازدید خودم و بقیه می­آمدند غنج می­رفت. ولی از همان موقع هیچ چیز عادی مرا راضی نمی­کرد. دلم می­خواست سه نفر باشیم، دلم می­خواست دست­هایم را ببندند. دلم می­خواست من دست­هایشان را ببندم. دلم می­خواست به دختر همسایه­مان تجاوز کنم. . . ولی بعد از آزاد شدن فقط توانستم سرش را شیره بمالم. کمی بعد که خانه­ام را مستقل کردم دیگر یک نامزد تمام وفت داشتم که همسایه­ام نبود. کاش آدم شوخ و شنگ­تری بود. کاش رهاتر بود. کاش همان دختر دبیرستانی شوخ و شنگی بود که همیشه می­خواستم. نگاهش کردم که چقدر قیافه­اش کج و کوله شده بود. موقع خوشحالی همیشه هر وقت نگاهش می­کردم بلافاصله زشت می­شد. ولی حس بدی بهش نداشتم. حس عجیبی بود. وقتی دستگیرم کردند هم همین­طور بود. از پاسبان بدم نمی­آمد. احساس دلسوزی برایش می­کردم. انگار من او را دستگیر کرده­ام و دوستش داشتم. وسط کتکی که از مردم می­خوردم دلم می­خواست که پاسبان را بغل کنم. . .

حوصله­ام سر رفته بود. شعارها و هوراها همه مثل هم بودند و فقط تکرار می­شد. انگار کن که مردم فقط برای این در خیابان مانده بودند که کسی بهشان نگفته بود بروند خانه. فکر می­کردم که این ازادی حالشان را گرفته بود.الگانس­ها پلیس دور ایستاده بودند و فقط نگاه می­کردند. چند نفری خواستند سعار سیاسی بدهند که تحقیر شدند. جواب­هایی که گرفتند بامزه بود. من می­خندیدم. حتی زهرا هم توانست بهشان ­خندید. و حتی یک سرباز وظیفه هم که نزدیک­تر بود نیشش باز شد. ولی من حوصله­ام سررفته بود. دست زهرا را گرفتم و کشیدم. اینبار لب ورچید.ولی دستش را بیرون نکشید. کمی ان طرف­تر رفتیم. دوباره اختیارم از دستم دررفته بود. دستش را محکم­تر گرفتم. فایده نداشت. چیز دندانگیری نبود. نگاهش کردم که ترسیده بود. این جور وقت­ها خوشگل می­شد. یاد ریحان افتادم. دستش را محکم­ فشار دادم. آخش درامد. محل نگذاشتم. کشیدمش سمت پارک.

تا شب باهاش حرف زدم. همه چیز را گفتم. روز خوبی بود. کمی خوشحال بودم. خوشی مردم دور و برمان ادامه داشت. چیزهایی را که می­دانستم نباید بگویم گفتم. فرقی برایم نداشت که چکار می­کند. اشک توی چشماش جمع شده بود. توفیری می­کرد؟ از زیرزمین و روزهای توفانی و بازی باد برایش گفتم، از توالت­های بند جاعلین، ازجاهای شلوغ و خودش. از زبری دستش. هیچ چیزی نگفت. الان دارد نگاهم می­کند. آرام می­گوید که از مادرش می­ترسد. از شوهر آینده­اش(می­داند که من نخواهم بود). آخرش اضافه می­کند که ولی اگر راهی باشد. . . .مهربانانه خواهم خندید. وقتی نرم شود حتی تنفربرانگیز هم نخواهد بود. بی­اهمیت می­شود. اطرافمان همه جوان بودند و هیچ پیرزنی نبود. هر کدام شکل خودشان بودند.

بعد از دور چند عرب کم کم ظاهر می­شوند. به طرز عجیبی احساس می­کنم که کم کم دارند ظاهر می­شوند. اول دست­ها، بعد کفش­ها، و سپس یک دشداشه، صدای خنده­شان قبل از ظاهر شدن سرشان به گوش می­رسد. کمی دورتر از ما روی زمین می­نشینند و بساط چایی را پهن می­کنند. تا به حال عربی را ندیده بودم که در پارک روی زمین بنشیند. کمی مشکوک به نظر می­رسند. انگار عرب نیستند، به دقت که نگاه می­کنم می­بینم چهره­هایشان شبیه افغان­هاست. مثل همین زهرا. فکر می­کنم. . . فکری به نظرم نمی­رسد. صدای زهرا از آن دورها می­آید. فکر می­کنم رفته است و دارد از دور صدایم می­زند. وقتی سرم را برمی­گردانم و او را کنارم می­بینم تعجب می­کنم. ولی دیگر شکل خودش نیست. یکی از آن پیرزن­های هتل کنار من نشسته است که چادر سیاه و شلوار گشاد زهرا را پوشیده است. یک تکه نان دستش گرفته و آرام آرام آرام دارد آن را سق می­زند. این فکر که کی سق زدنش تمام می­شود باعث می­شود که دلم فشرده شود. زهرای واقعی داشت کنار من تقریباً جیغ می­کشید. می­گفت پیرزنه به زور او را از جایش بلند کرده است و به جایش نشسته است. . . حتی زهرا هم دروغ می­گوید؟

مسدّس








سه‌شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1385
سلولوییدی خیس ازخیابان/ نگاهی به تصویر متروپل در سینما

1-دوران مدرن اگر یک خدمت به هنر مدرن کرده باشد، همان است که شهر را برایش خلق کرده است. شهر مدرن از زمان بودلر به این­سو با بلوارها و فستیوال­ها و شلوغی خیابان­هایش، با گوشه کنارهای کشف نشده­اش، با باغ­ها و کافه­ها و تفرجگاه­ها و یادمان­هایش و با قسمت­های بی­نامش، فاحشه­خانه­ها و قمارخانه­ها و زیرزمین­ها و مخروبه­ها و زاغه­ها و حلبی­آبادهایش اصلی­ترین منبع لایزال الهام بوده است. نقاشی از چهره­ی امرا و زنان ماهرو و برگ درختان جای خودش را به تصاویر بلوارها و بندرها و پل­ها داد و همزمان تصویر انسان شهری، از یک دختر غرق در رویا تا کارگر در حال مرگ هم جای خودشان را باز کردند. گروهی در موسیقی جرات کردند که نواهای گوشخراش و ناساز شهری را وارد موسیقی­شان کنند و ادبیات ناگهان پر شد از هزاران نفری که راه بودلر را گرفته بودند و زیاد نباید منتظر می­شدیم که کافکا مهیب­ترین تصاویر را از متروپل برایمان به تصویر بکشد. و البته سینما با کارگردانهایی که شیفته شهرشان بودند، مثل اسکورسیزی، آلن، وندرس یا فلینی.

 و  با این همه تعداد خیلی کمی از آثار بودند که موضوعشان خودمتروپل باشد، با جزییات و رنج­ها و امیدهای آشکار و پنهانش و با قدرت اهریمنی ونواهای اهورایی­اش. مخلوقان هنری که دنبال تصویری کلی(ابرتصویر؟؟؟) از شهر مدرن بودند.

2-از همان آغاز دوران سینما، ژانری وجود داشت به نام سمفونی شهری که به فیلم­های بدون روایتی می­گفتند که قرار بود گوشه و کنار شهر را به تصویر بکشند و معروف­ترینشان همان برلین، سمفونی یک شهر است که حکایت یک روز زندگی برلین، از بام تا شام را تعریف می­کند. توانی که این سبک برای تصویر کشیدن متروپل دارد احتمالاً از عدم محدودیت آن ناشی می­شود که نه در قید روایت است و نه نگران بازیگر است و هر آن­چه که هست سوژه­ای است که باید نشان داده شود.

ولی این سبک مستندنگاری، آن­قدرها هم ایده­آل نیست. آثار به جا مانده تقریباًهمه­شان نگاهی پاستورال و ستایش­گر نسبت به شهر دارند و از دید انتقادی در آن­ها خبری نیست. گذشته از ان نمی­توانند به انسان­های شهر پل بزنند و از آن­ها تصویری دقیق­تر از بخشی از اجزای متروپل ارائه کنند. نگاه  این سینمای مستندگرا کمی مکانیکی و غیر اومانیستی است و کاریش هم نمی­شود کرد: به محض این­که بخواهد بیشتر به انسان­ها بپردازد، ناگهان زیبایی­اش دود می­شود و نمی­تواند شهر را به همان صورتی که از قبل نشان داده بود، ماشین مکانیکی عظیم؛ به تصویر بکشاند. این قصه­ها و روایت­ها هستند که تا وقتی هستند شهر مال آدم­هاست.

باید قبول کنیم که اگر بخش جذاب متروپل برایمان، نه ساختمانها و ترامواها و اسمانخراش­هایش باشد، سینمای داستانی ابزار هنری قوی­تری از مستند است. اگر از شهر آن­چه که مهم است، انسان­هایش هستند، این نوع سینما است که به کار می­آید که بتواند به ما، انسان­های متروپل را-البته در زمینه­ی شهر-بنمایاند. البته گاهی سینمای مستند هم در این زمینه موفق بوده مثل وقایع نگاری یک تابستان. ولی باید قبول کرد که هرچقدر این تصویر "رئالیستی" و واقع­گرایانه از شهر با خیال­پردازی آمیخته­تر باشد حاصل "حقیقی­تر" می­شود. حداقل به این دلیل که این سنت هنرمندان مدرنی مثل کافکا بوده است که واقعیت شهر را کمی مهیب­تر به ما عرضه کنند و از این مهم­تر اینکه شهر بدون خیالپردازی فقط همان ماشین مکانیکی گنده است.

3- تصویر شهر خوشبینانه و مهربانانه نیست. شهر جای کثیفی است. شلوغ است، خطرناک است، مردم در استانه­ی دیوانگی­ هستند و امید مال دخترهای دبیرستانی­اش است. همان­قدر که منشا هیجان است، ملال­آور نیز هست. ولی در عین حال فردیت و پشت­بندش آزادی در آن وجود دارد. همه­ی آن­هایی که دل از شهرستان­های کوچکشان می­کنند و در این ابرتیمارستان­ها زندگی می­کنند به امید فردیت گمشده­شان که در بعدازظهرهای یکنواخت شهرستان گم شده است، به اینجا آمده­اند. این نکته­ی مهمی است که تصویر شهر آن­قدرها آسمانی و مهربان نباشد. ولی از آن مهم­تر این است که شهر هیچ شکل خاصی ندارد. بت عیاری است که هر لحظه شکلی درمی­آید. شاید اگر قرار باشد شبیه چیزی باشد، شبیه تابلوهای نقاشی امپرسیونیست­هاست: هزاران هزار لکه­ی جدا و مستقل کنار هم که به نظر می­رسد شکلی را ایجاد کرده­اند! ولی نه! بیشتر شبیه نمایشنامه­های دادائیستی هستند. ابژه­هایی که هیچ ربطی به هم ندارند کنار هم جا خوش کرده­اند و پیوندهایی دارند که از خودشان بی­ربط­تر هستند و در نهایت هیچ­ تصویر کلی نمی­سازند. اتفاقاً دید انتقادی داشتن به شهر، چیزی جز چشم نبستن بر این موجودیت آشفته و پراکنده و صدالبته گاهی( و شاید اکثراً) متناقض نیست. زمانی که هنرمند/مشاهده­گری جرات کند تصویر این شهر را با همه­ی تناقضات و کمبودها و بحران­های در حال انفجارش به تصویر بکشد است که اثر هنری­اش را از محافظه­کاری بازداشته است. این همان اتفاقی است که اگر در فیلمی بیافتد، تصویر آن فیلم را می­توانیم قبول کنیم. هیچ احمقی فکر نمیکند که وایلدر در ایرما خوشگله پاریس را نشانمان داده است. ولی مگر در تصویری که از نیویورک در راننده تاکسی می­بینیم شک داریم؟ دنیای مخوف آشغال­ها و آدم­های بی­سروپا و اراذل و اوباش و عوضی­ها و آشغال­ها و کثافت­ها* و دنیای پااندازها و فاحشه­ها، دنیای جوانان برگزیده اجتماع، دنیای رییس جمهور ، سیاه­های دله دزد، جماعت تاکسی­ران، مافیای خرده پا، اسلحه فروش­ها و از همه مهم­تر دنیای مرد تنهای خداوند. تمام قوت و هویت انتقادی این فیلم در جرات مثال زدنی اسکورسیزی/شرایدان است که چشمشان را بر روی هیچ چیز نبسته­اند و سوراخ سمبه­های ترسناک دنیای مدرن و متروپل و انسان مدرن را پر نکرده­اند و جرات کرده­اند با واقعیت روبرو شوند. شکستن تصویر غیر واقعی شهر و نشان دادن بی­پروا و لخت و عور شهر گام اول است در گذر از سینمای سنتی و ره یافتن به سینمای انتقادی. آن وقت است که ما واقعیت را می­بینیم و نقاب نامرئی روی آن را کنار زده­ایم و طولی نمی­کشد که بتوانیم پیوندها و روابط پنهان پشت آن را ببینیم و خودمان را از شر نظرات مسخره و تخمی در باب ان و  ما آدم­های بدبخت محصور در آن رها کنیم(که البته اینطولی نمی­کشد تا حالاکه اتفاق نیفتاده است و احتمالاً هرگز اتفاق نمی­افتد). چشم­بندمان را کنار زده­اند و ما افسار روی گردنمان را می­بینیم.

4- توان راننده تاکسی در ارائه تصویر انتقادی از متروپل، نه از محتوای آن، که از فرم روایی آن نشات می­گیرد. موضوع انسان تنهایی که ناگهان شورش می­کند، بیانگر تصویری از مدرنیته هست، ولی قطعاً نه از متروپل. آن­چه که راننده تاکسی را قادر کرده است که این تصویر غریب را ارائه دهد، جرات عبور از فرم کلاسیک قرن نوزدهمی داستانگویی و پیوستن به روایتی تکه تکه -مشابه همان کلانشهر- و اپیزودیک است. موجودیت تکه پاره کلانشهر را نمی­توان با روایت خطی نشان داد. این همان نکته­ای است که باعث می­شود مثلا شمال از شمال غربی هیچ تصوری از نیویورک ندهد(هرچند قصدش را هم نداشته است) یا مثلاً با دیدن ام یا تنگنا تصوری از برلین یا تهران نداشته باشیم( که احتمالاً لانگ یا نادری آرزویش را داشته­اند که اینطور باشد). این موضوع به این برمی­گردد که آدم­های داستان رابطه­های علی و معلولی قوی با هم دارند و یکی بعد از دیگری برای ایفای نقششان در داستان قهرمان ما روی صحنه می­آیند و می­روند در حالی که در راننده تاکسی اینگونه نیست و هر کسی نقش خودش را در داستان خودش دارد و گاهی تلاقی کوچکی پیش می­آید. مثال خیلی بهتر در این زمینه شاهکار معاصرمان عشق سگی است که او هم از این نوع روایت درهم­تنیده­ی معاصر نهایت استفاده را می­برد تا ما را به دل مکزیکوسیتی ببرد و یکی از حیرت­انگیزترین فیلم­های سال­های اخیر-و چه بسا تاریخ سینما- را به ما عرضه کند. در واقع منطق حاکم بر شهرها غیر از چیزی است که داستان­گویان قرن نوزدهمی مثل دیکنز و معادل­هایسینماییشان مثل گریفیثو تمام پیروانش تصور می­کردند. تلاش برای بازسازی متروپل نیازبه این دارد که همانند عشق سگی ما با انبوهی روایت موازی و هم­وزن طرف باشیم که با هم جریان دارند. یا اگر دید راوی دانای کل نیست و ما مثل راننده تاکسی(یا شهر خدای برزیلی) داستان را از دید یک نفر می­بینیم، با انبوهی روایت­های مغشوش طرف باشیم که دور و بر ما را گرفته­اند و ما ازمیان آنها راهباز می­کنیم.

5-ولی فقط فرم روایی نیست. مهم­تر ان از انتخاب شخصیت­هاست. قهرمانی که بتواند در میان دیگران شنا کند و همه چیزرا ببیند(مثل راننده تاکسی) بدون این­که در ان­ها وارد شود. به همین دلیل است که قهرمانی از جنس قهرمان­های صادق هدایت به این درد نمی­خورد. آدمی که گوشه­ی اتاقش کز کرده است نمی­تواند شکوه شهر را ببیند. برای همین هم هست که خیالبافان اصلاً چیزی به ما نشان نمی­دهد. نه شورش، نه پاریس. اگر قرار باشد فیلم شخصیت اصلی داشته باشد باید کسی باشد که بتواند به گونه­ای از بالا به این وقایع نگاه کند. مثل راننده تاکسی، مثل فرشتگان بال­های هوس. یا می­شود ازخیر انتخاب یک قهرمان گذشت و به انبوهی از قهرمان­ها بسنده کرد مثل  سین­سیتی**(مگر بعد از دیدن فیلم شما از جیک و پیک این شهر افسانه­ای خبر ندارید؟). زیر پوست شهر را هم از یاد نبریم که ایده­ی جالبی را وارد کار کرد. انبوهی قهرمان که همگی عضو یک خانواده هستند. به این ترتیب هم پیوستگی کلاسیک را حفظ کرد و هم برای مفاهیم تماتیک حکایتش راهی پیدا کرد.

 

6-بعد از فرم روایی نکه­تکه و شخصیت­ها­، سومین وآخرین مشخصه­ای که در مورد موفقیت یک اثر سینمایی در نمایش متروپل به ذهنم می­رسد، لوکیشن­هاست. البته این به معنای تنوع لوکیشن نیست. من به نحوه­ی نمایش لوکیشن( که ترکیبی از میزانسن، نور و رنگ را شامل می­شود) معتقدم. اتفاقا تنوع لوکیشن اصلاً تمهید جالبی نیست. دیوانه از قفس پرید(ایرانی) در محموعه­ای از بهت­برانگیزترین لوکیشن­ها اتفاق می­افتد ولی در نهایت تاثیرشان بیشتر از مجموعه­ایبهت­برانگیز ار عکس بیشتر نیست و راننده تاکسی فقط یک لوکیشن اصلی دارد:خیابان. و البته موفق­تر از هر دو عشق سگی و یا فرشتگان بر فراز برلین هستند که گزید­ه­ای از لوکیشن­ها را دارند و البته نگاهشان به این لوکیشن­ها، نگاه کارت­پستالی نیست. به خصوص عشق سگی که کلکسیون مکان­های ناشناخته و بی­نام یک شهر را-که معمولاً نادیده رها می­شوند- در خود دارد: کیک کافه­ی شرط­بندی کثیف، زاغه­ها، بیابان سوخته، اوراقی­ها و . . . به علاوه انبوهی مکان­های آشنا و نااشنا: رستوران­های مرکز شهر، استودیوها، دفتر مجلات، فروشگاه­های زنجیره­ای، بانک­ها، هتل­ها و . . .

ان­چه که مهم است انتخاب دقیق لوکیشن­هاست. راننده تاکسی اگر قرار بود هر لحظه به سویی کشیده شود و بخش ناشناخته­ای از دنیای نیویورک را به ما نشان دهد، در نهایت به یک فیلم فانتزی تبدیل می­شد. نباید فراموش کنیم که تراویس جایی جز خیابان را ندارد که برود و در واقع شهر را در خیابان تجربه می­کند. ولی در مقابل استفاده­ی بنی­اعتماد از لوکیشن­ها در زیر پوست شهر بسیار آگاهانه بوده است. آن­ها آن چهره­ی شهر را به تصویر می­کشند که بنی­اعتماد دوست داشته، یعنی اختلاف طیقاتی­ که در شهر وجود دارد. بنابراین لوکیشن­ها همراه با داستان نوعی تقابل غنی/فقیر را به ما نشان می­دهند. در سین­سیتی اگر لوکیشن­ها جای خوش آب و رنگ باشند ( و البته داستان در روز اتفاق بیفتد) ما ناگهان از دنیای فیلم به بیرون پرت می­شویم***. فرشتگان بر فرازبرلین هم که داستان مفصل­تری دارد، به خصوص کافه­ای که نیک کیو در آن اواز می­خواند. جای توضیح در مورد این فیلم اینجا نیست.

7 –و دو نکته قبل از تمام شدن این نوشته. اول، سینمای شهری با سینمای خیابانی فرق دارد. فیلمهای زیادی هم هستند که در مورد یک شهر ساخته شده­اند و آن­ها هم با این نوع سینما که با هم در موردش حرف زدیم فرق دارند. سینمای متروپل(عبارت خودساخته) به مفهوم شهر می­پردازد. به همین دلیل است که فیلمی مثل سگ کشی و زیرپوست شهر را می­شود دراین دسته دانست، ولی بوتیک و هزاردستان را نمی­توان.  و دوم این­که سینمای متروپل پیوند بسیار نزدیکی با سینمای گانگستری و به خصوص سینمای خیابانی دارد.  فیلم­هایی که چهره­ی آلوده­ی شهری را به ما نشان می­دهند که همیشه در کمینمان نشسته است و ما خیال کرده­ایم که کاری به کارمان ندارد.

 

 

پ.ن: دقت کرده­اید که سینمای رویاپرداز چقدر به زیبایی­های شهری کار دارد؟ فیلم­های تین­ایجری سینمای هالیوود عاشق مال­ها و مراکزخرید خوشگلشان هستند و ماجرا خرید از آن­جا رایکی از موتیف­هایشان کرده­اند. اتفاقاً سینمای بدنه­ی ایرانی هم عاشق کافی­شاپ و دربند است. و بعد جالب­تر اینکه شهر یا هیچ حای دیگری ندارد یا اگر هست، مامن آدم­ بدها است.

 

 

 

 

*از متن فیلم راننده تاکسی

** ترجمه­ی sin city به شهرگناه مثل این است که کسی ماهشهر را بنویسد moon city. به نظر من بهترین ترجمه برای Sin City  همان سین­سیتی است.

*** البته این اتفاق می­افتد و در اپیزود سوم ما ناگهان بافضای مفرحی روبرو می­شویم که از حرف­زدن یک جسد ناشی می­شود. ولی برای این زر زر کردن جسد می­توان دلیلی تراشید. ولی در مقابل فرض کند که ناگهان میکی می­رفت کنار ساحل آفتاب می­گرفت. . .


دوشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1385
خفه شین لطفا

بعد از یک دوره وبلاگ نخوانی آدم احساس می‌کند که ملت کار و زندگیشان را تعطیل کرده‌اند و گیر داده‌اند به لبنان. اصولاْ حرفی ندارم. هانا آرنت قبلاْ ما را از ابتذال شر ترسانده است و برای همین در مورد اسرائیل نباید خیلی حرف زد. خود او به ما یاد داده که چطوری باید با خاطره قربانیان کنار بیاییم و بنابراین سعی می‌کنم که حرفش را گوش کنم و داد سخن در مورد کله‌های تکه تکه و روده‌های روی زمین پخش شده سر ندهم تا از فاجعه‌ی زیبایی‌شناسی مردن(+ و +) در امان مانده باشم. ولی نمی‌توانم ناراحتی خودم را از اتفاق اقتادن این فاجعه‌ی رنگ کردن جنگ بپوشانم. پتی‌بورژوای سربلند نمی‌تواند دلش را با همان یوگا و مکاشفه و زمکیس و دارابانت و بنیامین و صور اسرافیل و معین خوش کند و دست از سر بزک کردن دل و روده‌های درب و داغان بردارد؟

البته باید منصف بود که بعضی‌شان همین کار را کرده‌اند و برای نشان دادن صداقت و شجاعتشان اعلام کرده‌اند که به جنگ کاری ندارند و اصلاْ برایشان مهم نیست و نوشته‌های تهوع‌اورشان و احساس امنیتشان، بلایی بر سر آدم می‌اورد که همان قصه‌های کودکانه در مورد ظلم غاصبان قدس را طلب می‌کنی. مثل آن خرده بورزواهای پاریسی که بلوای ۱۸۵۲ را متوجه نشدند تا زمانی که گروهی از شورشیان داخل باغچه‌شان شدند. و البته صداقت و شجاعتشان را از یاد نبرید. be yourself. بالاخره این همه ماهواره دیدن و کتاب روانشناسی که باید یک جایی به کار بیاید که آدمها جرات کنند وجود زشت و کریهشان را نشان بدهند و از ان سراقراز باشند.

همان بهترین کار این است که این نوشته را به احترام همه‌ی آنهایی که بیگناه یا گناهکار کشته شدند پاک کنم. زمان جنگ خودمان که در دزفول بودم وقتی به خانه‌ای بمب می‌خورد، تنها کسانی که گریه می‌کردند اعضای خانه بودند، همسایه ها که در وحشت وضعیت اضطراری (که به قاعده تبدیل شده بود و نمی‌شد پنهانش کرد) غوطه ور بودند فقط به فکربیرون کشیدن جسدها بودند. کسی ناراحت و نگران و غمزده نبود. احساس اسطوره‌ی و گنگ و سنگینی که آنجا در روح آدم‌بزرگ‌ها بود، هرچه بود از اینها نبود و شرح‌دادنی هم نبود. و اصلا هم زیبا نبود. آن‌ها الان می‌توانند به آن دوران با خیال راحت فکر کنند. چون هرگز کسی آن را مبتذل نکرد.

 

 

 

پ.ن: این نوشته در مورد وبلاگها و افاضات پتی‌بورژوا و تلویزیون ایران(و هرناکجا آباد دیگری که همین رویه را دارد) بود. آن‌چه باید در نظر گرفت، قاصله‌ای است که میان یک تظاهرات غیرفرمایشی ضد جنگ، یک اظهارنظر ساده و از سر دلسوزی یا ارسال کمک‌های دارویی و غذایی واقعا مردمی  به لبنان وجود دارد با نوشته های رمانتیک و غیر رمانتیکی که با مبتذل کردن و یا بی‌اهمیت جلوه دادن فاجعه، آن را از امری واقعی به امری خیالی تبدیل می‌کنند.


Powered by BlogSky.com


where is that?