X
تبلیغات
زولا
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

شنبه 17 تیر‌ماه سال 1385
نکته­هایی در مورد وبلاگ-1/کاسپر هاوزر وبلاگ نمی­نویسد، من چرا!

 

یکی از فیلم­های برگزیده ورنر هرزوگ "معمای کاسپرهاوزز" است که البته در حد و اندازه­های نوسفراتو و آگوییره نیست ولی بالاخره برای خودش فیلمی است. داستان مرد جوانی است که به شیوه­ای کاملاً حیوانی بزرگ شده است، تا روزی که پدر/صاحب او، به شهر می­اورد و او را رها می­کند. در دنیای متمدن، کاسپر هاوزر هیچ کمبودی احساس نمی­کند و زندگی حیوانی­ خودش را ادامه می­دهد. او را در سیرکی به نمایش می­گذارند و زندگی او روال عادی خودش را طی می­کند تا روزی که او را مجبور به نمایش دادن، بی­حرکت ماندن و پوشیدن لباس­های عجیب و غریب می­کنند. نمای بعدی فرار کردن او را از سیرک(والبته دستگیر شدنش) نشان می­دهد و ناگهان در فصل بعدی، هرزوگ او را نشان می­دهد که در یک آسایشگاه روانی زندگی می­کند و می­تواند صحبت کند یا با چنگال غذا بخورد. این جهش اتفاقاً بی­مورد و ازاردهنده نیست، بلکه اتفاقاً نشاندهنده­ی ذهنیت کمال­یافته­ هرزوگ است: فاصله­ی میان زندگی حیوانی در سیرک تا سردادن سخنان فیلسوفانه یک تار مو است. از لحظه­ای که زندگی خوش و خرم کاسپر توسط صاحب سیرک تهدید می­شود، اولین شکاف( یا شاید تعارض) میان موقعیت حیوانی و موقعیتش در تمدن ایجاد می­شود و کاسپر متمدن می­شود. نماهای بعدی صرفاً توسعه­ی ملال­اور رویه­ی متمدن او هستند.

با این حال تا اخرین نمای فیلم ما شاهد شکاف عظیم ساحت متمدن و ساحت حیوانی(برهنه) او هستیم. مردی که نمی­داند به محض تجریک احساسان نباید گریه کرد یا نباید شهردار را سوسک کرد. توان او در نادیده گرفتن این شکاف به این علت است که او آن­چنان ساحت حیوانی قدرتمندی دارد که چندان اهمیتی برای مقتضیات جهان متمدن قائل نیست.

با این همه ما بر خلاف او در جنگل بزرگ نشده­ایم. رویه­ی حیوانی ما آن­قدر ضعیف است که ما فقط نمی­توانیم آن را منکر شویم. از آن مهم­تر بر خلاف آن­چه برای کاسپر مهم بود ساحت حیوانی­اش بود و برای ما ساحت متمدنانه­مان. با این هم ما و کاسپر هاوزر در یک امر مشترک هستیم. هر دوی ما تعارض دو ساحت وجودی­مان را احساس می­کنیم. و ما هم مثل او تمام عمرمان را صرف سر و کله زدن با این تعارض می­کینم. تمام تلاش­های ما صرفاً برای این است که از سویه حیوانی­مان جدا شویم و سویه­ی متمدنانه­مان را ارتقا بدهیم.

آن­چه که برای ما پاک کردن شکاف را این همه مهم می­کند احساس شرمی است که ما از بودن این شکاف داریم. تاراحتی از این که در تمدن باید ثروتمند بود و ما نیستیم. باید لیسانس گرفت و ما وقتی نافمان را بریدند از این­چیزها نداشتیم. باید دغدغه اجتماعی داشت و ما فقط در فکر باسن دخترها هستیم. باید قدبلند بود و ما (من :D) قدمان کوتاه است. . . سپس نوبت این می­رسد که تمام تلاش ما برای این باشد که سویه متمدنانه خودمان را تقویت کنیم تا شرمگین و افسرده نباشیم. درس می­خوانیم و به گلدکوئست دل می­بندیم و کنفرانس برگزار می­کنیم و کلاس بدنسازی می­رویم.

ولی قضیه همین­جا تمام نمی­شود. براورده کردن این خواسته­های دنیای متمدن همیشه ممکن نیست. گاه ما نمی­توانیم، گاهی کاملاًغیرعملی هستند و گاهی وجه انضمامی هستی ما (موقعیت مکانی و زمانی ما) جلوی این براورده سازی­ها را می­گیرد.

آیا چیزی بهتر از وبلاگ برای پر کردن این شکاف وجود دارد؟ برای آن دسته­ی خوش­شانسی که ناشناس در وبلاگ­هایشان می­نویسند( نه منی که موظف شده­ام گوشه­ی وبلاگم را با لینک­هایی پرکنم که به زحمت بهشان سر می­زنم) وبلاگ تجسم غایت نهایی وجود متمدنانه-شان هست که در ان یک دختر زیبا، فیلسوفی بزرگ، عاشقی دل سوخته،  سخنوری قهار، سیاستمداری محبوب دل­ها یا انسانی عادی که خوشبخت است نشسته است و تصویری از خودش ارائه می­دهد که با آن موجود لش و کثیف پای کامپیوتر زمین تا آسمان تفاوت دارد. این هویت مجازی مجازی که از آن صحبت می­شود، خمیری است که می­خواهد این تعارض ابدی ما را حل کند. بنابراین نوشتن با هویت مجازی و رو نکردن هویت اصلی(که از ان شرمساریم. چون شکاف خیطی دارد) عملی است با محتوای تکراری که فرق محتوایی چندانی با عمل کردن بینی ندارد. حمله کردن به این وضعیت و این هویت چیزی نیست که مشکلی را حل کند. اتفاقاًاگر نتایج منفی داشته باشد، نتایج مثبت فراوانی هم دارد. این هویت می­تواند بدون هیچ نوع هزینه­ای خودش را با تغییرات نفس­گیر تمدن هماهنگ کند و حتی اگر سنتز دیالکتیکی در ان اتفاق بیفتد، شاید رضایت از این هویت مجازی به مبارزه برای ایجاد مشابه آن در دنیای واقعی منجر شود( و عملی شدن این حالت در مورد وبلاگ­هایی که شکافشان ریشه­ی اجتماعی یا سیاسی دارد یا به طور کلی ازحوزه­ی عمومی می­ایند چقدر انقلابی خواهد بود!). صحبت کردن و ناراضی بودن از هویت مجازی در حالی که در زاویه­ی دیگری ما تلاش می­کنیم جور دیگری شکافمان را پر کنیم امری پارادوکسیکال است.

کسی منکر این نیست که دل بستن به این وبلاگ­ها و کامنت­ها(که یکی از رایج­ترین شکاف­هاست: ما دوست داریم دیده بشویم، ولی کسی ما را نمی­بیند) نکبت دنیای واقعی را کم نکرده، که افزایش هم داده و گاهی تا حد اعتیاد به این رسانه(مثل تلویزیون) تنزل یافته است. ولی هویت مجازی امری اجتناب ناپذیر است و درخواست آن امری مشروع. هویت مجازی زمانی ازبین می­رود که نه گوانتانامویی باشد  که ما را به حیات برهنه­مان تقلیل دهد، نه صدا و سیمای **کشی که ماهیت حیوانی ما را نادیده بگیرد، نه کاسپر هازوری  وجود متمدنانه­اش ناراضی باشد و نه مایی که از ساحت حیوانی­مان شرمساریم. آن­گاه که با وجود حیوانی­مان آشتی کردیم و هر دوی این ساحت­ها را پذیرفتیم و شکاف معروفمان را نه تنها پنهان نکردیم که ان را به عنوان بخشی از وجودمان پذیرفتیم و مانند سکانس انتهایی رویاهای کوروساوا وجود حیوانی­مان را جشن گرفتیم(آیا مرگ هراسناک­ترین و مخوف­ترین بخش وجود حیوانی ما نیست که همیشه تلاش داریم آن را پنهان کنیم؟ و از آن بیش از تمامی وجوه حیوانی دیگرمان ناراضی هستیم*) است که می­توان امیدوار بود که این همه دورغ و نیرنگ از دنیای مجازی(و قبل از آن، از دنیای حقیقی) پاک شود.

 

 

 

*می­شد آگهی ترحیم به.آذین به قلم خودش را هم مثال زد: مرگ واقعه­ی ضروری و طبیعی. نه جای اندوه است و نه شادی.

 

 

پ.ن: بحث شکاف وجود حیوانی و متمدنانه ابزار بسیار قوی برای برخورد با بسیاری از پدیده­هاست. مثلاً در مقابل برخی(و فقط برخی) از ایراداتی که به مدرنیته وارد است که انسان­ها را از طبیعتشان دور کرده است می­توان گفت که فردگرایی دوران مدرن(که بر خلاف نظر لنین ربطی به طبقه متوسط ندارد و حتی در مانیفیست کمونیست هم سر و کله­اش پیدا می­شود) اتفاقاً خیلی از این شکاف­ها را که تحت عنوان­هایی مثل "قید و بند سنت" یا "رسوم" شناخته می­شدند و در تقابل با طبیعت انسانی بودند را حذف کرد. در واقع باید پرسید چرا میل جنسی که در دوران ماقبل مدرن سرکوب شده است جزو طبیعت ما محسوب نشده است و صرفاً انسان سالم کسی است که کوه برود و توی گداجوش چایی دم کند(منکر سازش این دو عمل با ساحت حیوانی نیستم). دوران مدرن و فردگرایی بسیاری از این شکاف­ها را پر کرد. البته نباید از شکاف­های جدیدی که از  مدرنیته برآمده است غافل شد که اتفاقاً بزرگ­ترینش همین فردگرایی افراطی است که هیچ جایی در ساحت حیوانی ما ندارد و مشکلاتی هم که صدا و سیما هی داد می­زند در غزب وجود دارد از همین ناحیه برمی­خیزد. یک کتاب خیلی جالبی در این مورد "انقلاب امید" از اریک فروم است که به همین تعارضات برخاسته از مدرنیته پرداخته است.


Powered by BlogSky.com


where is that?