X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

چهارشنبه 28 تیر‌ماه سال 1385
یجنگ ربکا (بر عکس بخوانید)

صحبت‌ها از گذشته گنجی از روی دشمنی نیست. شاید باورکردنش مشکل باشد که او این‌قدر عوض شده باشد. ولی دلیل اصلی نگرانی از این است که گذشته‌ی او مثل سابقه‌ی اصلاح‌طلبان یک روزی او را زمین نزند.

این مسعود ده‌نمکی فیلم مستند جدیدی ساخته است در مورد استقلال-پرسپولیس که حیرت آور است. من اوائل فیلم را ندیدم و اسم فیلم را نمی‌دانم. ولی فیلم به طرز معجزه‌اسایی از تبدیل شدن به یک اثر اشک‌الود(موضوع فیلم تلفیق صحبت های تماشاچیان و زندگی دستفروشان دور ورزشگاه است) فرار کرده است و درعین حال تمامی قدرت خودش را در تاثیرگذاری(و تاثربرانگیزی) حفظ کرده است. و این جز از کارگردانی بسیار توانا برنمی‌اید. موقع تماشای مستند همه اش منتظر اسم کارگردان در انهتای آن بودم و وقتی اسم مسعود ده‌نمکی را دیدم آه از نهادم بلند شد که چه پیشرفتی کرده است. فرم فیلم خرق‌العاده است. از ترکیب تکنیک‌های سینماوریته(دوربین روی دست، پلیس بهشان گیر می‌دهد و دوربین زمین را می‌گیرد و به سبک فیلم‌های معاصرتر برش‌های کوتاهی از جزییات صحنه) با نمادپردازی شاعرانه(ثانیه شمار چراغ قرمز صفر می‌شود ولی چراغ همچنان قرمز می‌ماند و دوربین ناگهان زوم اوت می‌کند). ده نمکی از هیچ‌چیزی نگذشته است. فیلم طنز تلخ و گزنده‌‌ای داردـ. جایی داخل اتوبوس از طرفداران پرسپولیس می‌پرسد که چه حرفی برای خانواده‌های کشته‌شدگان بازی ایران ژاپن دارند و یکی می‌گوید مواظب بروبچشان باشند!. فیلم کاملاْ دینامیک است و سراغ هیچ کدام از مسوولین و جامعه‌شناسان و بقیه‌ی جماعت حراف نمی‌رود. حی جایی هم که صحبت مردم عادی-آن‌هایی که در بطن ماجرا هستند- را می‌شنویمُ یا در مکان کاملاْ شلوغ است و یا صدا روی تصویر است. انگار که نسخه ایرانی آلن رنه یا ژان روش فیلم ساخته است.

اما هنوز من از نکته‌ی شگفت‌انگیز کار ده‌نمکی صحبتی نکرده‌ام. گذشته از ظرافت بی‌نظیر کار ده‌نمکی، وقتی بفهمیم که با فیلمی از یک «انصار حزب‌الهی« طرف بوده‌ایم،کف می‌کنیم که چگونه او فیلمش را با شعری از فروغ تمام می‌کند، که سراغ آقایی با سبیل و عینک می‌رود که در مورد آگاهی توده‌ها(با همین لفظ) سخنرانی می‌کند، که چگونه در یکی از لحظات درخشش تکنیک این فیلم، کتاب‌هایی از مخالفانش را نشان می‌دهد. به نظرم دو حالت وجود داشته است. یا ده‌نمکی عوض شده است یا صنعت رسانه‌ای اصلاح‌طلبانـ(و آن صبح امروز بی‌پدر و همین گنجی) در مورد او بهع ما دروغ گفته‌اند.

هر کدام از این دو حالت که باشد، تفاوتی نمی‌کند. حتی اگر او عوض نشده باشد و کماکان با فروغ و چپ غیردینی و کتاب مشکل داشته باشد نمی‌توان انکار کرد که او اثری کاملاْ دموکرات ( و همزمان بسیار رادیکال) بیرون داده است. واقعاْ جای تبریک به او دارد که این چنین جرات کرده ساختارهای خودساخته‌اش را بشکند و فیلمی بسازد که با حجم بالایی از عقایدش همخوانی دارد و در عین حال یادش بوده که حرف‌هایی که می‌زند مال دیگرانی هم بوده که مثل او نبوده اند ولی با او دغدغه های مشترک داشته‌اند و خودآگاه یا ناخودآگاه از آن‌ها هم یادی کرده است. . تبریک آقای ده‌نمکی! تبریک! اول برای قریحه‌ی فیلمسازیتان و بعد برای پایدارماندن در نظرتان و دست‌اخر برای اینکه اولین نفری شدید که ما را کمی آدم حساب کردید.

حالا این روضه چه دخلی به گنجی دارد؟ مسخره به نظرتان نیاید، ولی آن فیلم را با این جمله‌ی گنجی مقایسه کنید که گفته او قرار است مبلغ روحانیون دموکرات مثل شبستری و کدیور باشد. و بعد به این فکر کنید که گذشته گاهی مهم است و گاهی نه. و دست اخر هم به این‌که به ما حق نمی‌دهید در مورد گنجی مشکوک باشیم؟ انتظار ندارید قهرمان ملی‌تان، حداقل اندازه‌ی کسی که او را زمانی متهم به طرفداری از «گفتمان منجر به کشتمان« کرده بود، به غیرهمفکرانش احترام بگذارد؟ این موضع وقتی نا امیدکننده‌تر می‌شود که یادمان بیفتد که گنجی واقعاْ قهرمان ملی ماست.

پ.ن: اگر کسی اسم این فیلم ده نمکی را می‌داند لطفاْ کامنت بگذارد. وقتی کاملش را دیدم یک نقد مفصل در موردش می‌نویسم.


سه‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1385
نکته­هایی درباره­ی وبلاگ-2/اینترنت تقریباً مجانی درمی­آید.

ایا وبلاگ رهایی­بخش است؟

 

مقدمه: کمتر کسی امروز هنوز این باور غریب را که نوشتن مایه­ی رهایی است در ذهن دارد و شعارهایی مثل "قلم من سلاح من است" و "انان که با قلم تباهی و فقر را پدیدار می­کنند" با همه­ی زیبایی و شور رمانتیکی که در آن­ها وجود دارد، غیرعملی و بخشی از دنیای "رویابینان" شده­اند، نه آنی که در میدان شهر ایستاده است. و این نوشتن نه تنها به ادبیات، که تمامی مرزهای فلسفه و جامعه­شناسی و نقد را در برمی­گیرد و ژورنالیسم را که زمانی دراین خاک عرصه­ی پهلوانان، به مدد جنبش اصلاحات رنگ و بویی آزادی­بخش و حتی مقدس به خود گرفته بود، امروز بیش از هر زمانی در معرض این سوال است که چگونه می­خواهد یا می­تواند پیوندهای خود را با قدرت بگسلد. در این میانه چگونه وبلاگ­ها می­توانند رنگی سیاسی به خود بگیرند؟ در دورانی که پراکسیس غیرممکن یا پوچ شده است و آکادمیا در خواب است، از این نوشته­های شخصی و گاهی فاقد پیوند با هر نوع واقعیت بیرونی چه برمی­آید؟

1-اولین تفاوت اینترنت و به خصوص، و به خصوص وبلاگ با روزنامه، نوع رابطه­ی آن با سرمایه است: ایجاد یک وبلاگ هزینه­ای ندارد. طراحی قالب ان از عهدهی هر انسانی-حتی مبتدی- به شرط اندکی تلاش برمی­آید. مالیات و عوارض و محاسبات ریالی ندارد. حتی اخیراً تبلیغات وبلاگی هم رایگان و به صورتی کاملاً تحسین­برانگیز انجام می­شود. هزینه­ی پست یک مطلب در وبلاگ با اینترنت ساعتی 200 تومان، چهار تومان است. هزینه­ی یک ساعت وبلاگ خواندن که شاید شامل ده وبلاگ بشود دویست تومان است. تقریباً تمام خدمات­دهنده­ی فارسی وبلاگ تبلیغاتشان را طوری طراحی می­کنند که می­شود از شرش خلاص شد. یعنی به معنایی در مدتی که ما مشغول وبلاگ خواندن یا وبلاگ نوشتن هستیم، به طور موقت نظام سرمایه­داری معلق می­شود. برای لحظاتی امکان کسب سود از ما متوقف می­شود. خلایی که در این میان ایجاد می­شود به خودی خود کنشی رادیکال است. در اینگونه وقت­ها می­شود قبول کرد که بورژوازی خودش قبر خودش را می­کند.

2-اما سویه­ی رادیکال­تر وبلاگ­ها شخصی بودند و فاقد ساختار بودن است. به این معنا، آن­چه که وبلاگ را رادیکالیزه می­کند، نه مطالب آن که کلیت آن است. این خصوصیت نیازمند آن است که تعدادی از وبلاگ­ها را زور امر جهانشمول آن­ها را به شکلی خاص رسانده(و اتفاقاً رمق آن­ها را هم گرفته است) کنار بگذاریم. یعنی وبلاگ­هایی را از حیطه­ی بحثمان خارج کنیم که مطابق دستورالعمل­های یونس شکرخواه می­نویسند یا معتقدند مطالب وبلاگی حجم و شکل و اندازه و فونت و رنگ و عکس معینی را می­طلبد یا نوشته­ها و کامنت­هایشان کاملاً قالبی است(*-->پانوشت را بخوانید) و یا نوشته­هایشان تکرار مطالب قبلی­شان و بعدیشان است  یا فکر می­کنند نوشتن در میهن­بلاگ از پرشین­بلاگ فیلسوفانه­تر است. در مورد وبلاگ­هایی که رنگی از فردیت دارند، ما با پدیده­ی غریبی مواجه خواهیم شد. انبوهی از نوشته­هایی به غایت متفاوت، رنگارنگ، غیرقابل طبقه­بندی و غیر سلطه­پذیر، که گروه­های یکسانش به زحمت به حدی می­رسند که یک اقلیت یا گروه وبلاگی را تشکیل دهند.

 قبول کردن این ایده­ی فوکویی که در دنیای واقعی قدرت خرد و پراکنده شده است، حداقل برای من، بسیار سخت است. و اگر هم این­طور باشد این خرد شدن قدرت، چیزی بیش از تغییر سازوکار قدرت نخواهد بود و تغییری در ماهیت قدرت ایجاد نخواهد کرد. اما در مورد این دنیای مجازی وضعیت به گونه­ای دیگر است. وبلاگ­ها نه تنها قدرت را خرد و پراکنده کرده­اند( ادعاهای گاه وبیگاه هودر برای این­که به عنوان اولین وبلاگ نویس فارسی صاحب حق و یا به عبارتی قدرتی باشد، بسیار مسخره به نظر می­رسد) بلکه مبنای بسیار جالبی برای این جز جز شدن انتخاب کرده­اند: فرد یا به زبان بهتر انسان. این هزاران نفر غیر یکسان که در وبلاگ­ها حق دارند نوشته­های خودشان را به زبان خودشان و "فارق از هر صاخطار ظبانی و یا نهوی" و یا هر ساختار اجتماعی و اقتصادی و هر کوفت دیگری بنویسند. وبلاگ­ها بسیار کم اتفاق می­افتد که شخصیت حقوقی داشته باشند یا به دلیلی غیر از جذابیت صرف انسان نویسنده­شان برای انسان خواننده، خوانده شوند. به دلیل همین هویت خرد شده­ی وبلاگ­هاست که کسی نمی­تواند بر آن­ها سلطه کند. چه کسی تابه­حال توانسته است همه(یا حداقل حداکثر) وبلاگ­ها را مجبور یکسان بنویسند، یا حداقل در مورد بعضی چیزها ننویسند. روزنامه­ای که ما می­خوانیم به هزار و یک روش تحت کنترل قرار دارد، یک فیلم سینمایی برای پخش و تولید و توزیع تحت کنترل است. ولی وبلاگ اینگونه نیست. به همین دلیل و خاصیت سیال آن است که توانسته است این همه در دنیای غیرلیبرال ما، برای آنی که قدرت دارد خطرناک به نظر برسد. در دنیای لیبرال هم کسی نمی­تواند جلوی ان را بگیرد و از ان سود کند و یا صنعت وبلاگ راه بیندازد. به همین دلیل آن­جا هم  آفریده­ای است رادیکال.

این­ها را به این معنا نگیرید که الان وبلاگ­ها دارند دنیا را متحول می­کنند و طرحی نو درمی­اندازد. وبلاگ­ها هیچ کار به­ خصوصی نمی­کنند. در دنیایی که عمل و تئوری به یک اندازه عقیم شده­اند از یکموجود بی سر و پا چه برمی­آید؟ با این همه نباید فراموش کرد که رسانه­ی وبلاگی بر خلاف بسیاری از پدیده­های دیگر، به علت ماهیت خودشان همیشه توان رادیکالیزه شدن و شورش را دارند. هر وبلاگ نویسی می­تواند یک زیدان باشد :D

 

 

پ.ن*اینجاست که می­توان وبلاگ­های خیلی تین­ایجری یا عشقولانه را زیر سوال برد، و در واقع ایرادی که می­توان به این وبلاگ­ها گرفت فرم نوشتاری و مهم­تر تکرار تهوع­آور مکررات ­است، نه محتوای نوشته­ها. و یا حداکثر می­توان به نگاه ساده­انگارانه و یا بچه­گانه­شان خرده گرفت. ولی این مساله که کسی در مورد عشق از دست رفته یا به دست نیامده­اش بنویسد یا زیبایی طبیعت و یا مسافرتی که دیروز با دوستانش رفته یا کفشی که قرار است فردا بخرد، به خودی خود هیچ امر مبتذل، غیرواقعی، مسخره و حتی غیرسیاسی در خود ندارد که ارمغان دنیای مدرن(و نه لیبرال) یعنی فردیت است. فراموش نکنیم که حمله به این نوع نوشته­ها، در شرایط کنونی، به حمله به فردیت تبدیل شده است. به این معنا که از سوی مهاجمان، این وظیفه بر همه واجب شده است که عوض کفش و فوتبال و معشوقه­شان، عمرشان را صرف امور "متعالی­تر" کنند. اگر این حمله­ی غریب را در نظر بگیریم، حتی گاهی لازم می­شود که از این مدل وبلاگ­های تین­ایجری دفاع هم بکنیم. صحبت در مورد کسانی که این همه از وبلاگ­های ناجور می­نالند، حکایت جدایی است. مشکلی است که مشابهش را در همه­ی جریانات اجتماعی می­شود پیدا کرد و از همان نصفه نیمه مدرن شدن ما می­اید. نوشتن در موردش جالب خواهد شد.

 


چهارشنبه 21 تیر‌ماه سال 1385
یک جهش کوچولو

هر کس کمی در مورد تاریخ سینما خوانده باشد می­داند که احتمالاً کسی نمی­تواند آن را بدون موج نوی سینمای فرانسه بشناسد. تنها کاری که ابرغولی مثل گدار کرد این بود که سنت­ها را رعایت نکرد. لانگ-شات را به کلوزآپ کات کرد. خط فرضی را شکست.گذشته را رنگی نشان داد و حال را سیاه و سفید. از رولینگ استونز به بتهوون کات کرد. بازیگرانش را واداشت با ما وسط فیلم صحبت کنند. کلاکت و بوم صدابرداری را نشانمان داد. کسی هم که تاریخ ادبیات می­خواند نظر مشابهی نسبت به دادائیسم و سورئالیسم دارد. با این همه نباید فراموش کرد که نکته­ی اساسی این اتفاقات هنری، اعتقاد به وجود یک حقیقت ابژکتیو مثل رهایی، رستگاری یا هنر بوده است. این نکته­ی ریز و کوچک تفاوت "زن چینی" گدار با کلیپ­های ویدئویی امروز است. در این مورد بیشتر خواهم نوشت و موضوع را نباید این­قدر ساده کرد. ولی چقدر خوب است که ما دوران روشنگری را اینوسط قیچی کنیم و از ایرانی سبک­مغز عهد قاجاری مسقیماً بپریم (نه این که پرتاب شویم) یک انسان قرن بیست و یکمی. یعنی کاری کنیم که دیگر موج نو و ساز نو و حزب نوین لازم نداشته باشیم. تولدمان با بلوغمان یکی باشد. حالا که از تهی بودن قانونگزاریهای کلی خبر داریمُ از اول آنقدر گیر قواعد نشویم و دیگر ذهنمان را تا ابد درگیر مسایل کلی و احمقانه­ای مثل قواعد فیلمسازی و قواعد سیاست­ورزی و راهکارهای آشتی سنت و مدرنیته و چگونگی آشتی دادن دین و تکنولوژی و تعریف هنر فاخر!!!(عجب کلمه­ی نحسی) و تصویر زن مستقل و غیره نکنیم. یعنی از بیضایی و عزت­اله سحابی یکهویی بپریم به ایناریتو و پوتین و خبر. یعنی آدم­هایی که انگار اصلاً از قواعد دست و پا گیر دنیای پیرامون خبر ندارند و کار خودشان را-خوب یا بد- انجام می­دهند.

ولی خطرکی که وجود دارد این است که این مساله با عدم وجود قاعده و آنارشی­گری و شالوده­شکنی اشتباه گرفته شود(=س.مخملباف. صحنه­های دراماتیک را لانگ شات می­گیرد که شالوده شکنی کرده باشد) که البته این از ما ایرانی جماعت که متخصص انتخاب راه کون­گشادانه­تر هستیم بعید نیست. شاید لازم باشد این­جا هم دوباره بر اهمیت حقیقت ابژکتیو به عنوان زیربنای هر عملی تاکید شود. به زودی چیزی در این مورد و کمی کامل­تر می­نویسم.


شنبه 17 تیر‌ماه سال 1385
نکته­هایی در مورد وبلاگ-1/کاسپر هاوزر وبلاگ نمی­نویسد، من چرا!

 

یکی از فیلم­های برگزیده ورنر هرزوگ "معمای کاسپرهاوزز" است که البته در حد و اندازه­های نوسفراتو و آگوییره نیست ولی بالاخره برای خودش فیلمی است. داستان مرد جوانی است که به شیوه­ای کاملاً حیوانی بزرگ شده است، تا روزی که پدر/صاحب او، به شهر می­اورد و او را رها می­کند. در دنیای متمدن، کاسپر هاوزر هیچ کمبودی احساس نمی­کند و زندگی حیوانی­ خودش را ادامه می­دهد. او را در سیرکی به نمایش می­گذارند و زندگی او روال عادی خودش را طی می­کند تا روزی که او را مجبور به نمایش دادن، بی­حرکت ماندن و پوشیدن لباس­های عجیب و غریب می­کنند. نمای بعدی فرار کردن او را از سیرک(والبته دستگیر شدنش) نشان می­دهد و ناگهان در فصل بعدی، هرزوگ او را نشان می­دهد که در یک آسایشگاه روانی زندگی می­کند و می­تواند صحبت کند یا با چنگال غذا بخورد. این جهش اتفاقاً بی­مورد و ازاردهنده نیست، بلکه اتفاقاً نشاندهنده­ی ذهنیت کمال­یافته­ هرزوگ است: فاصله­ی میان زندگی حیوانی در سیرک تا سردادن سخنان فیلسوفانه یک تار مو است. از لحظه­ای که زندگی خوش و خرم کاسپر توسط صاحب سیرک تهدید می­شود، اولین شکاف( یا شاید تعارض) میان موقعیت حیوانی و موقعیتش در تمدن ایجاد می­شود و کاسپر متمدن می­شود. نماهای بعدی صرفاً توسعه­ی ملال­اور رویه­ی متمدن او هستند.

با این حال تا اخرین نمای فیلم ما شاهد شکاف عظیم ساحت متمدن و ساحت حیوانی(برهنه) او هستیم. مردی که نمی­داند به محض تجریک احساسان نباید گریه کرد یا نباید شهردار را سوسک کرد. توان او در نادیده گرفتن این شکاف به این علت است که او آن­چنان ساحت حیوانی قدرتمندی دارد که چندان اهمیتی برای مقتضیات جهان متمدن قائل نیست.

با این همه ما بر خلاف او در جنگل بزرگ نشده­ایم. رویه­ی حیوانی ما آن­قدر ضعیف است که ما فقط نمی­توانیم آن را منکر شویم. از آن مهم­تر بر خلاف آن­چه برای کاسپر مهم بود ساحت حیوانی­اش بود و برای ما ساحت متمدنانه­مان. با این هم ما و کاسپر هاوزر در یک امر مشترک هستیم. هر دوی ما تعارض دو ساحت وجودی­مان را احساس می­کنیم. و ما هم مثل او تمام عمرمان را صرف سر و کله زدن با این تعارض می­کینم. تمام تلاش­های ما صرفاً برای این است که از سویه حیوانی­مان جدا شویم و سویه­ی متمدنانه­مان را ارتقا بدهیم.

آن­چه که برای ما پاک کردن شکاف را این همه مهم می­کند احساس شرمی است که ما از بودن این شکاف داریم. تاراحتی از این که در تمدن باید ثروتمند بود و ما نیستیم. باید لیسانس گرفت و ما وقتی نافمان را بریدند از این­چیزها نداشتیم. باید دغدغه اجتماعی داشت و ما فقط در فکر باسن دخترها هستیم. باید قدبلند بود و ما (من :D) قدمان کوتاه است. . . سپس نوبت این می­رسد که تمام تلاش ما برای این باشد که سویه متمدنانه خودمان را تقویت کنیم تا شرمگین و افسرده نباشیم. درس می­خوانیم و به گلدکوئست دل می­بندیم و کنفرانس برگزار می­کنیم و کلاس بدنسازی می­رویم.

ولی قضیه همین­جا تمام نمی­شود. براورده کردن این خواسته­های دنیای متمدن همیشه ممکن نیست. گاه ما نمی­توانیم، گاهی کاملاًغیرعملی هستند و گاهی وجه انضمامی هستی ما (موقعیت مکانی و زمانی ما) جلوی این براورده سازی­ها را می­گیرد.

آیا چیزی بهتر از وبلاگ برای پر کردن این شکاف وجود دارد؟ برای آن دسته­ی خوش­شانسی که ناشناس در وبلاگ­هایشان می­نویسند( نه منی که موظف شده­ام گوشه­ی وبلاگم را با لینک­هایی پرکنم که به زحمت بهشان سر می­زنم) وبلاگ تجسم غایت نهایی وجود متمدنانه-شان هست که در ان یک دختر زیبا، فیلسوفی بزرگ، عاشقی دل سوخته،  سخنوری قهار، سیاستمداری محبوب دل­ها یا انسانی عادی که خوشبخت است نشسته است و تصویری از خودش ارائه می­دهد که با آن موجود لش و کثیف پای کامپیوتر زمین تا آسمان تفاوت دارد. این هویت مجازی مجازی که از آن صحبت می­شود، خمیری است که می­خواهد این تعارض ابدی ما را حل کند. بنابراین نوشتن با هویت مجازی و رو نکردن هویت اصلی(که از ان شرمساریم. چون شکاف خیطی دارد) عملی است با محتوای تکراری که فرق محتوایی چندانی با عمل کردن بینی ندارد. حمله کردن به این وضعیت و این هویت چیزی نیست که مشکلی را حل کند. اتفاقاًاگر نتایج منفی داشته باشد، نتایج مثبت فراوانی هم دارد. این هویت می­تواند بدون هیچ نوع هزینه­ای خودش را با تغییرات نفس­گیر تمدن هماهنگ کند و حتی اگر سنتز دیالکتیکی در ان اتفاق بیفتد، شاید رضایت از این هویت مجازی به مبارزه برای ایجاد مشابه آن در دنیای واقعی منجر شود( و عملی شدن این حالت در مورد وبلاگ­هایی که شکافشان ریشه­ی اجتماعی یا سیاسی دارد یا به طور کلی ازحوزه­ی عمومی می­ایند چقدر انقلابی خواهد بود!). صحبت کردن و ناراضی بودن از هویت مجازی در حالی که در زاویه­ی دیگری ما تلاش می­کنیم جور دیگری شکافمان را پر کنیم امری پارادوکسیکال است.

کسی منکر این نیست که دل بستن به این وبلاگ­ها و کامنت­ها(که یکی از رایج­ترین شکاف­هاست: ما دوست داریم دیده بشویم، ولی کسی ما را نمی­بیند) نکبت دنیای واقعی را کم نکرده، که افزایش هم داده و گاهی تا حد اعتیاد به این رسانه(مثل تلویزیون) تنزل یافته است. ولی هویت مجازی امری اجتناب ناپذیر است و درخواست آن امری مشروع. هویت مجازی زمانی ازبین می­رود که نه گوانتانامویی باشد  که ما را به حیات برهنه­مان تقلیل دهد، نه صدا و سیمای **کشی که ماهیت حیوانی ما را نادیده بگیرد، نه کاسپر هازوری  وجود متمدنانه­اش ناراضی باشد و نه مایی که از ساحت حیوانی­مان شرمساریم. آن­گاه که با وجود حیوانی­مان آشتی کردیم و هر دوی این ساحت­ها را پذیرفتیم و شکاف معروفمان را نه تنها پنهان نکردیم که ان را به عنوان بخشی از وجودمان پذیرفتیم و مانند سکانس انتهایی رویاهای کوروساوا وجود حیوانی­مان را جشن گرفتیم(آیا مرگ هراسناک­ترین و مخوف­ترین بخش وجود حیوانی ما نیست که همیشه تلاش داریم آن را پنهان کنیم؟ و از آن بیش از تمامی وجوه حیوانی دیگرمان ناراضی هستیم*) است که می­توان امیدوار بود که این همه دورغ و نیرنگ از دنیای مجازی(و قبل از آن، از دنیای حقیقی) پاک شود.

 

 

 

*می­شد آگهی ترحیم به.آذین به قلم خودش را هم مثال زد: مرگ واقعه­ی ضروری و طبیعی. نه جای اندوه است و نه شادی.

 

 

پ.ن: بحث شکاف وجود حیوانی و متمدنانه ابزار بسیار قوی برای برخورد با بسیاری از پدیده­هاست. مثلاً در مقابل برخی(و فقط برخی) از ایراداتی که به مدرنیته وارد است که انسان­ها را از طبیعتشان دور کرده است می­توان گفت که فردگرایی دوران مدرن(که بر خلاف نظر لنین ربطی به طبقه متوسط ندارد و حتی در مانیفیست کمونیست هم سر و کله­اش پیدا می­شود) اتفاقاً خیلی از این شکاف­ها را که تحت عنوان­هایی مثل "قید و بند سنت" یا "رسوم" شناخته می­شدند و در تقابل با طبیعت انسانی بودند را حذف کرد. در واقع باید پرسید چرا میل جنسی که در دوران ماقبل مدرن سرکوب شده است جزو طبیعت ما محسوب نشده است و صرفاً انسان سالم کسی است که کوه برود و توی گداجوش چایی دم کند(منکر سازش این دو عمل با ساحت حیوانی نیستم). دوران مدرن و فردگرایی بسیاری از این شکاف­ها را پر کرد. البته نباید از شکاف­های جدیدی که از  مدرنیته برآمده است غافل شد که اتفاقاً بزرگ­ترینش همین فردگرایی افراطی است که هیچ جایی در ساحت حیوانی ما ندارد و مشکلاتی هم که صدا و سیما هی داد می­زند در غزب وجود دارد از همین ناحیه برمی­خیزد. یک کتاب خیلی جالبی در این مورد "انقلاب امید" از اریک فروم است که به همین تعارضات برخاسته از مدرنیته پرداخته است.


چهارشنبه 14 تیر‌ماه سال 1385
جستارهایی درباره دنیای پیرامون

۱-کنترل کیفیت را اولین بارصنایع نظامی مطرح کردند تا روشی پیدا کنند که مطمئن باشند گلوله هایشان ایرادی ندارد و میتواند دل و روده ی سربازاندشمن را بیرون بریزد(بدیهی است که نمیشد انها را تک تک امتحان کرد). امروز ژاپنیها در دنیای کایزن سیر میکنند. دنیایی که نه تنها در کارخانه ها و تولیدی ها و رستورانها کاربرد دارد، که سر و کارش به گوشه ی خانه ها و اتاق بچه‌ها هم رسیده است. به ما حکم می‌شود که هر آنچه که زائد است را حذف کنیم و دور بریزیم. تمیزترین و مرتب‌ترین و اثربخش‌ترین شیوه را برای کار کردن انتخاب کنیم. همهجا را مرتب کنبم. سپیدی و سلامت و سخت کوشی و ساماندهی و سماجت در کار نیک را سرلوحه قرار دهیم و بلایی سر خودمان بیاوریم که زهر الیناسیون تا مغز استخوانمان و مهمتر! تا چشمانمان نفوذ کند تا دیگر این بیگانگی را نبینیم. در کارخانه‌ای که کف آن برق می‌زند، چه کسی به امحای سرمایه‌داری حتی فکر می کند؟
و این همه‌ مطلب نیست. پشت سخنان مثلاْ حکیمانه ژاپنی ها در مورد ضایعات صفر و سلامتی و سپیدی و غیره حرف تازه‌ای نیست. غول بی چشم و سر ل.ی.ب.ر.ا.ل دستاویز تازه‌ای پیدا کرده است که بتواند سود کند. اختراع کردن جواب نمی‌دهد. شاید حتی به زودی دود شود و به هوا برود. فعلاْ اگر سنن ژاپنی را بچشبیم بیشتر پول گیرمان می‌آید. باور ندارید؟ ژاپن را با انگلستان مقایسه کنید.

۲-جام جهانی فوتبال بزرگ ترین قستیوال و جشنی است که بشر می‌تواند برگزار کند. هزاران هزار نفر جمع می‌شوند. دور تا دور کنار هم با لباس‌های یکدست می‌نشینند و یک شعار را داد می زنند و در عین حالُ فدیت شان حتی یک خش هم برنمی‌دارد. عکس زیر را بیینید. و ماُ دور از لذت‌بخش‌ترین حادثه‌ی معاصرمان داریم عمرمان را صرف تحلیل‌های تخمی از فوتبال و بررسی جوانب جامعه‌شناختی این بازی‌ها و درس‌ گرفتن از شیوه‌ی بازی و مربیگری پرتغال و سوسول خواندن طرفداران انگلیس و سطحی قلمداد کردن طرفداران برزیل و متاسف بودن برای مملکتی که هیچ کس در آن طرفدار هلند نیست  می‌کنیم. بدون این که اصلی‌ترین و سیاسی‌ترین و براندازانه‌ترین سویه‌ی فوتبال را در نظر بگیریم: لذت. نه تنها از گل‌ها و عرق ملی و کعبی. که از زنده بودن آن هم میان هزاران انسان دیگر، از خانم نیمه‌برهنه‌ای که کنارت نشسته تو بهتر از بقیه او را با چشمت می خوری، از خوشحالی بقیه، از آن خیابان معروف برلین!، از جریان آدم‌ها بعد از تمام شدن مسابقه، از کتک‌کاری‌ها، از این‌که این توده ی خشمگین و هیجان‌زده به ما اجازه می‌دهد در میانش باشیم و خودمان باشیم، نه  به عنوان بخشی از خودش. . .  تنها صحبتی که می‌شود در فوتبال کرد که رنگی از رادیکالیسم داشته باشد، شرح احساسی است که از دریبل کردن های زیدان می‌کنیم. بقیه صحبت‌ها ما را از اصل انسانی لذت دور می‌کند و یک گام به دنیایی غیراومانیستی نزدیک‌تر.  فوتبال همان فیلم‌های چاپلین است. جایی که هنوز کنترل کیفیت اجرا نشده است و اگر تلویزیون به ما لطف داشته باشد یا هنوز اس.اف.وان وصل باشد می‌شود هر چیز غیرمترقبه‌ای را در آن دید.

و ما هنوز هم در حسرت کیفیت هستیم و هم جام جهانی.

 

 


یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1385
One step away from the cup :D

:D

 


یکشنبه 4 تیر‌ماه سال 1385
مصنوعی نبودن ترسناک است-۲ / یادداشتی بر فیلم سالو

تمام آن­چه درمورد سالو تا به حال گفته شد، تکیه بر مفاهیم تماتیک چاری در فیلم داشت. اما با این همه این فیلم نه به خاطر آن ایده اولیه جذاب، که به علت ظرافت­های فرمی خودش است که ترسناک شده است. پازولینی هرچند برای طبیعی جلوه دادن فیلمش، تلاش بسیاری جهت رئالیستی کردن(معتقدم به همان معنای رایج کلمه، یعنی درام­زدایی) فیلم کرده است، ولی همانند تمامی کارگردان­های بزرگ سنت سینمای مدرن اروپا در دهه­های شصت و هفتاد، از تلاش برای افریدن زیبایی –جدا از امر واقعی- غفلت نکرده است. آن­چه در زیر می­اید یکی از این کاربردهاست.

یکی از زیباترین تمهیدات زیباشناسی فیلم، سکانس نهایی فیلم است که قطعه بسیار غمگیی از کارمینا برونا، بر روی دلخراش­ترین صحنه­های ممکن نشسته است. این عدم همراهمی دینامیک موسیقی با تصویر، بسیار تاثیرگذار و عذاب اور از آب درآمده است. استفاده­ی مشهور پازولینی از این تمهید در فیلم "انیل به روایت متی" است که در آن در صحنه­های شکنجه(و یا شاید دستگیری عیسی-دقیقاً یادم نیست) مسیح، که بسیار صحنه­ی پرتنشی است یکی از از ساخته­های تراژیک باخ را می­شنویم. اتفاقاً در فیلم انجیل به روایت متی، هیچ چیزی بهتر از این قطعه نمی­تواند غم ناشی از دستگیری عیسی را منتقل کند(اتفاقاْ موضوع این قطعه هم همین است). اما در مورد سالو چه؟ سکانس نهایی، حد غایی عذاب است. کاردی که یک ساعت و نیم در گوشت و پوست ما چرخیده، حالا به استخوان رسیده است و تمام این سکانس فریاد گوشخراشی از دردی است که نمی­توان آن را تحمل کرد. ولی چرا باید روی این سکانس موسیقیی با این آرامش غمناک و تمپوی کم بشنویم؟ شاید چون این­جا واقعاً تمامی حس و حال موجود نوای غم­زده­ و آرامی است که یاسرا تداعی می­کند. این نما، از لحاظ بصری کاملاً P.O.V شکنجه­گران است که از دو سوی یک دوربین-یکبار تصویر بزرگ شده و یکبار کوچک شده- به جهنمی که خودشان روشن­ کرده­اند نگاه می­کنند. ولی موسیقی فیلم، همراه ان­ها نیست. موسیقی دلش با ما، با ما نه، که با پازولینی است. صدایی از یاس می­اید. صدای همان نوازنده­ی پیانویی(هنرمند؟) است که چند نما قبل­تر خودش را کشت. پازولینی این­جا دیگر مرثیه سر داده است. مثل همین روضه­خوان­های خودمان که اگر آدم هنرمندی بخواهد روی توصیفات حال به هم زن آن­ها از شرحه شرحه شدن شدن هفتاد و تن در مصیبت کربلا موسیقی بگذارد، قطعاً اهنگ مشابهی(مثل نینوای علیزاده) را انتخاب می­کند، نه یکی از این نوحه­های نیمه تکنو.


ولی یک نکته­ی کوچک باقی مانده است. نمای انتهایی در اوج ناراحتی و غم آن، شیطنت بصری کوچک و بسیار عجیبی دارد که اشاره کردم: نماها را از سه زوم متفاوت می­بینیم که به هم کات می­خورند. این یکی از همان قدرت­نمایی­های هنری است که اگر بخواهیم برای آن کلمه­ای پیدا کنیم می­شود بازیگوشی. از این کلمه معنای سرخوشی و شادی را برداشت نکنید. آن را به عنوان نوعی شورش معنا کنید. نوعی دهن­کجی به همه­ی شیوه­هایی که برای نشان دادن مصیبت وجود داشته است. یا نوعی لجبازی پازولینی با خودش، که حتی در مرثیه سرایی ساده و مختصر خودش هم حاضر نشده است که ما را از کابوس دور کند: دنیا را هنوز از چشمان بیرحم شکنجه­گر می­بینیم.

قسمت اول این نوشته [+]


1 2 >>

Powered by BlogSky.com


where is that?