X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

جمعه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1385
عامه پسند



- خوابش را درست تعریف نمی­کرد. خودش هم نمی­دانست چی شده. همه­مان ساکت به حرف­هایش گوش می­کردیم. یکهو برگشت و به ما فحش داد. انگار که تقصیر ما بوده که زن مرده­اش را در خواب دیده.


- خوب چرا چیزی بهش نگفتید؟ نمی­توانستید باهاش بهتر برخورد کنید؟ شاید عصبانی بوده! حقش می­دادید.


- نه بابا! از اول همین­طوری بود.


- قبل مرگ زنش هم؟


- قبل مرگ زنش هم!



ازاین چیزی که نوشته بود احساس رضایت می­کرد. آن را دست دخترک داد که برود و به دوتا بازیگر معروفشان بدهد که آن­ها کار را شروع کنند. برای آن دوتا که از گرما له­له می­زدند و همه­ی فحش­ها را به فیلمنامه نویس گم و گور شده­شان داده بودند، مائده­ی آسمانی رسید. کارگردان ازش تشکر کرد. احساس قدیمی درش عود کرده بود. با تبختر کله­اش را تکان داد. هوا را با قدرت تمام نفس کشید و به راه افتاد. دوباره برگشت وبه منشی صحنه نگاه کرد. تصمیم داشت در دفترچه­اش یادداشت­اش بنویسد که دخترک بی­تجربه را به عنوان تصویر زن مرده انتخاب کرده بود.


از عرض خیابان رد شد و نگاهش را به دور و بر انداخت، بلکه فکری برای بقیه­ی روز حالا به هدررفته­اش بکند. شاید سری به کتابخانه می­زد. شاید هم خارج شهر می­رفت. هنوز خیلی از صبح نگذشته بود و تا جاده هم راهی نبود. می­توانست تا بعدازظهر آن­جا بماند.


در همین فکرها بود که چیزی مغزش را به هم ریخت. نمی­توانست تشخیص بدهد چی! کسی را دیده بود یا فکری مثل سایه­ای از ذهنش گذشته بود که دیگر آرامش را از دست داد. حس خوشحالی و رضایتش را سر یک فکر ناچیز یا یک تصویر مثل دود از دست داده بود. به همه چیز آماده بود که لعنت بفرستد که ناگهان بوق ماشینی که بخت با او یار بود که زیرش نکرده بود او را به خود اورد.


صدای ماشین که آمد و آدرنالینی که غده­هایش در خونش ریختند اضطراب بی­دلیل را شستند و حس خوشایند "زنده ماندن" وجودش را پر کرد. هنوز لب­هایش می­لرزیدند که متوجه شد که از چه خطری جهیده است. دور و برش را نگاه کرد. هم از اضطراب و هم از خودپسندیش یادش رفته بود. تصمیم گرفت که با تاکسی برود. پاهای سستش را نمی­خواست خیلی راه ببرد.


کنار پیرمرد چاقی در تاکسی در صندلی عقب نشست. خودش را که آمد جابجا کند صدای جیرجیروی پیرمرد بلند شد و هنوز قطع نشده بود که دختر جوانی- شاید 16 ساله- در را باز کرد. جیرجیر پیرمرد توی گوشش قطع نشده بود و تازه از آدم­هایی که توی تاکسی بقیه را فشار می­دهند داشت می­رسید به گروه بعدی انسان­های خطرناک که دخترک فشاری را به پاهای وارد کرد. که باعث شد نگاهش را از سمت پیرمرد کمی بگرداند سمت دخترک. ولی دخترک چون حرف­های پیرمرد را شنیده بود جرات نکرد که ازش بخواهد کمی آن طرف­تر برود.


پیرمرد که آرام شد، تازه به ذهنش رسید که دختری که کنارش نشسته چقدر شبیه منشی صحنه است. شاید خواهر منشی صحنه باشد. پیرمرد کنارش تکانی به خودش داد که او را مجبور کرد کمی در جایش بلغزد. همین مساله و این که پایش کشیده شود به پای دخترک فکرش را برد سمت این که چقدر پاهای او نرم است. یواشکی و از زیر چشم نگاهی به پاهای دختره انداخت. خوشحال بود که شلوارش لی نبوده است که متوجه نرمی پاهای او نشود. خوشحال بود که شلوار هیچ­کدامشان لی نبوده است. به فکرش خطور کرد که خیلی هم بد نیست که دخترها پاهایشان کمی گوشتی باشد و. . . سعی کرد ذهنش را منحرف کند. ولی نمی­توانست چیز زیادی از بیرون را ببیند. صدای بد و آهنگ بدتر صبط راننده و تراکم سه کله­ی بی­موی مردهای ردیف جلو و از همه مهم­تر هوای خفه و دم­کرده­ی آن ساعت روز برایش راهی نمی­گذاشت به جز این که برگردد سراغ ذهن خودش. دوباره مشغول نشخوار کردن خاطره­ی تلفن امروز صبح و برخوردهای سر صحنه­ شده بود که دخترک آدرسی را پرسید. صدای دخترک او را مجبور کرد که دوباره کمی در جایش بلغزد که لذت خوش چند لحظه­ی پیش را تکرار کند که این بار برخورد خصمانه­ای که یک نگاه بود را دریافت کرد. همین لحظه به فکرش رسید که چرا یک داستان در مورد این دختره ننویسد؟ مشغول فکر کردن در مورد اخلاقیات احتمالی دختره شد. یواشکی سرش را برگرداند که شاید از لباس­های دخترک چیزی در مورد فکرش بتواند بخواند که به فکرش خطور کرد که قصه­ای در مورد مردی بنویسد که با دختری به طور اتفاقی برخورد می­کند که چیزی در موردش نمی­داند. ولی چطوری می­خواست لعابش بدهد؟ یواشکی برگشت و نیم­رخ خواب آلود دخترک را نگاه کرد. به قیافه­اش نمی­خورد که آدمی باشد که اهل دوست شدن باشد. چطور است مرده به او تجاوز بکند یا بدتر اسیرش کند و آزار جنسی­اش بدهد. حیف که در مورد این جور انحرافات چیزی نمی­دانست. یک آدم منحرف که سعی دارد از انحرافش فرار کند چطور است؟ امروزی­تر هم است.


ناگهان نیم­رخ دختر تکانی خورد که قلبش ریخت که نکند او چیزی فهمیده است. وحشت چند لحظه­ای قبل از ان که بخش منطقی مغزش به فکرش برسد که امکان ندارد او از فکرهایش بویی برده باشد به پایان رسید: دخترگفت ”ممنون آقا پیاده می­شم”.


دختره که پیاده شد احساس خلا در ذهنش کرد. تا چند لحظه موضوعی برای فکر کردن نداشت. اطرافش را نگاه کرد. کمی خودش را مست پنجره کشاند که ناگهان فکری به سرش زد. سریع از راننده خواست که نگهدارد. پیاده شد و دوان دوان به سمت چهارراه قبلی که دخترک پیاده شده بود دوید. ولی هیچ­کس را آن اطراف شبیه او ندید. ناامید سرجایش ایستاده بود. عرق کرده بود و لباس­هایش به تنش چسبیده بود. خواست تاکسی دیگری بگیرد که فکر بهتری به ذهنش رسید. سمت یک تاکسی تلفنی133 رفت که تا دم خانه­شان با ماشین برود. حس خواب­آلودگی ناگهان وجودش را پرکرده بود. خوشبختانه تاکسی تلفنی ماشینی بهتر از پیکان داشت. هوای خنکی که از کولر ماسین می­امد، وجودش را سرشار از لذت کرده بود. ناگهان صدای راننده­ی تاکسی بلند شد که در مورد چیزی نظرش را پرسید. با بی­حوصلگی خواست جوابش را بدهد که جوک بامزه­ای را که اتفاقا در مورد قیمت بنزین شنیده بود را به آن اضافه کرد. راننده­ی تاکسی جوابش را با شوخی بامزه­تر و بی­پرده­تری داد که بیشتر از این که جوک خنده­دار باشد، چگونگی ارتباط دادن بنزین و پایین تنه­ او را به خنده انداخت. این خنده را راننده تاکسی به عنوان مجوز حرف زدن در نظر گرفت و ناگهان سیلی از جملات بی­معنی و جوک­های زننده گوشش را پر کرد. در حالی که آماده می­شد در ذهنش متن یک سخنرانی در مورد فوران میل جنسی تاکسی­دارها را بنویسد، یاد چند دقیقه پیش خودش افتاد. تصمیم گرفت همان شب چیزی در مورد سرباز کردن میل جنسی در تاکسی بنویسد و فردا برای ماهنامه­ی جسور شهرشان بفرستد که البته هرچه فکر کرد هیچ چیزی جز همان عنوان قشنگ مقاله­اش به ذهنش نیامد. به خصوص اگر که می­خواست جایی چاپش کند باید رنگی هم از اعتراض داشته باشد. حواسش دوباره که جمع­شد دید صحبت­های راننده تاکسی تمام نشده است. تازه می­خواست نوارهم بگذازد. نگاهش به تاکسی­متر خاموش که افتاد نیش جالبی به راننده­ی تاکسی زد که ریشه­ی حرف­هایش را خشکاند. با رضایت در صندلیش فرورفت و سعی کرد که بازهم از باد کولر لذت ببرد. کنایه­ی آخریش را آن­قدر قشنگ از آب درآمده بود که حس رضایت را به وجودش برگرداند. دیگر نه از تصویو دودمانندی که صبح برای یک لحظه دیده بود چیزی در ذهنش مانده بود نه از دختر خواب­آلود تاکسی.


نزدیک در خانه­شان که رسید آماده بود که اگر راننده تاکسی خواست پول اضافی بگیرد جلویش بایستد ولی راننده پول را درست همانی گرفت که انتظارش را داشت. کمی احساس سرخوردگی کرد جون از کسی که نه ادب دارد و نه تاکسی­مترش را روشن می­کند نمی­شود انتظار داشت که کرایه­ی درستی بگیرد. در خانه را باز کرد و داخل شد. فقط می­توانست بنالد که چرا این قدر آهسته رانندگی کرده است.


ساعت را که نگاه کرد حیرت کرد که صبحش را چه­کار کرده است. چرا پس اگر این­فدر دیر است گرسنگی امانش را نبریده است؟ سراغ یخچال رفت و نگاه حسرت­زده­اش، تمام خالی یخچال را پر کرد. دست توی جیبش کرد و از خانه خارج شد. در آن لحظه فقط راننده­ی تاکسی مقصر بود.


سرراهش با حسرت ساندویچ­فروشی شلوغی را نگاه کرد که همیشه دوست داشت کسی باشد که باهم بروند آن­جا و غذایی بخورند. ولی آن حس همیشگی که به خودش دروغ می­گفت، باعث شده بود که قبول نکند که مشکل از محیط آن­جا نیست بلکه از خودش. . . ناگهان از این که بی­رحمانه داشت خودش را نقد می­کرد به وحشت افتاد. از آن عجیب­تر برایش این بود که نمی­دانست این حرف­ها از کجا می­آیند! رستوران جای کثیفی بود که به خاطر فاصله­ی کم خانه­اش تا جاده­ی کمربندی همیشه پر از راننده­های کامیون و مکانیک­هایی بود که همان­جاها مغازه داشتند. ما برای شما توضیح می­دهیم که هرچند در آن لحظه به ذهنش خطور نکرد، ولی عاشق غذاهای آن­جا بود که یک بار ازروی مجبوری خورده بود.


دم در آشپرخانه­ی غذاهای آماده ایستاد. نگاهی به جمعیت انداخت که دم در تجمع کرده بودند. در حالی که طبق معمول همیشه، از فکر بکر خودش شاد بود سفارش کباب کوبیده داد که می­دانست از همه­ی غذاهای دیگر زودتر حاضر می­شود. چند دقیقه بعد وقتی که در جواب عربده­ی متصدی، پیروزمندانه جلو رفت که غذایش را جلوتر از 8-7 نفری که زودتر از او آمده بودند بگیرد، نگاهش نگاه مرد میانسالی را خواند که با عصبانیت نگاهش می­کرد. خودش را می­خواست حاضر کند که حرفی به پیرمرد بزند که ناگهان صحنه­ای دید که نفسش بند آمد. منشی فیلمی که صبح سر برداشتش رفته بود، داشت با یک آدم خیلی عادی که فقط شباهتش به راننده­ی آژانس حواس آدم را جلب می­کرد، راه می­رفت. هنوز تصمیم قطعی نگرفته بود که تعقیبشان کند یا نه که گرسنگی به شکمش فشار آورد. راهش را مستقیم سمت خانه­شان گرفت تا غذایش را هر چقدر زودتر که می­شود بخورد.



از خواب که بیدار شد هوا تاریک شده بود. احساس گرما وجودش را پر کرده بود. پتو را کنار زد و روی تخت نشست. ذهن هنوز خوابش تصاویری از خوابی که دیده بود را با تصاویری از اتفاق­هایی که در چند ساعت پیش اتفاق افتاده بود با هم می­چرخاند. در حالی که تصویری از یک منشی صحنه در ذهنش بود بلند شد و سمت دستشویی رفت تا صورتش را آب بزند. در سرش احساس عجیبی داشت، مثل این که سرش را روی بالش بد گذاشته باشد و به قسمتی از مغز خون کم رسیده باشد. در دستشویی صورتش را شست و به رختخواب برگشت. سعی کرد که حواسش را کمی جمع کند. دهانش خشک بود. شاید مال غذای چرب ظهر بود که خورده بود و بلافاصله در رختخواب خزیده بود. زیرپیراهنی­اش عرق کرده بود. می­خواست بلند شود که احساس تنبلی لذت­بخشی وجودش را پر کرد. در رختخواب فرو رفت . ولی چون احساس گرمای وحشتناکی می­کرد بلند شد و کولر را روشن کرد و بعد دوباره به رختخواب رفت. یادش آمد که پنجره­ها را نبسته و این بار به زحمت از رختخوابش دل کند و وقتی دو.باره برگشت خواب از سرش پریده بود و هوای خنکی که به صورتش می­خورد به هیچ کارش نمی­امد. با عصبانیت از دست خودش که از یک لذت عالی محروم شده است|، تکانی به خودش داد تا بلند شود. در حالی که سمت آشپزخانه می­رفت به فکرش رسید که داستان بعدیش را در مورد یک آدم تک افتاده بنویسد که تنها تفریحش سیگار کشیدن و از پنجره بیرون را نگاه کردن است. به نظرش آمد که ایده-ی بسیار مزخرفی است و سعی کرد کمی کامل­ترش کند. شاید بد نمی­شد اگر کمی اروتیسم قاطی­اش می­کرد و او خانه­ی همسایه را دید می­زد یا این که قتلی را می­دید و بدون این که احساس عذاب وجدان بکند ماجرا را به پلیس خبر نمی­دهد یا بهتر! در تصمیم گرفتن می­ماند. اگر برای این حکایت آخری کمی لحن هجوآلود بدهد و پایانش را باز بگذازد یا یک­جای قصه را مبهم کند و از همه قشنگ­تر در مورد یک فیلم ویدئویی یا تلویزیون چیزی در آن بگذارد، شکی نداشت که می­توانست به یکی از آن دختر- زن­های بورژوایی- که در دوره­های بی­پایان خانه­ی سیاوش تبرایی می­دید و همه­شان از یک دم فکر می­کردند درکشان از فلسفه و ادبیات و موسیقی و همه چیز افلاطونی است- قالب کند. داشت به عنوان قصه­اش که باید کاملاً آوانگارد و بی­ربط به نظر می­رسید فکر می­کرد که صدای یخچال بلند شد و فهمید که خیلی وقت است دم در یخچال ایستاده است. آبش را به سرعت نوشید و سعی کرد دوباره ذهنش را متمرکز کند که تلفن زنگ زد. سمت تلفن رفت و گوشی را برداشت. کسی نبود. بوق آزاد می­زد. دو بار دیگر هم این اتفاق تکرار شد. دفعه­ی سوم گوشی را که برداشت حرف نزد و این بار تماسش قطع نشد. بعد از چند لحظه صدای آرام و ترسان پسری که او حدس زد ۲۰ ساله است از آن طرف خط آمد. خنده­اش گرفت و قبل از این که پسرک بخواهد گوشی را قطع کند به او گفت که دارد شماره­ی اشتباهی می­گیرد(و در واقع به او اطمینان داد که از جنس مخالفش نیست).


حواسش از قصه منحرف شده بود. نگاهی به ساعتش کرد. ساعت خوبی برای بیرون رفتن بود. لباس­هایش را کمی مرتب کرد که بیرون برود که صدای زن همسایه آمد. ترجیح داد که چند لحظه­ای در پاگرد منتظر بماند تا از درد وحشتناک صحبت کردن با او فرارکند. ولی زن همسایه می­خواست با دوستی که بدرقه­اش می­کرد در راهرو هم صحبت کند. بنابراین بعد از چند دقیقه روی پله­ها نشست و با بی­حوصلگی حرف­های زن همسایه را پی­گیری می­کرد که ببیند کی قرار است تمام شود. ولی کمی بعد حواسش منحرف شد. یادش از راننده­ی تاکسی و منشی صحنه افتاد که ظهر آن­ها را با هم دیده بود. به نظرش کاملاً عجیب می­آمد که آن­ها را با هم دیده باشد. ولی صحنه در ذهنش مانده بود. لحظه­ای فکر کرد که شاید بخشی از خواب بعد­از­ظهرش بوده. ولی میدانست که نبوده. فکر کردن به کیفیت رویاوار خاطره­اش از آن دونفر و از آن مهم­تر کیفیت رویاوار بودن آن دونفر با همدیگر او را دوباره یاد قصه­اش انداخت. داشت به این فکر می­کرد که چطور می­شود قصه­ای بر اساس این تصویر نوشت که این صحنه به عنوان اوجش بدرخشد و در عین حال کلیشه­ای هم نباشد که حجم بالای صدای خداحافظی­های همسایه­اش او را متوجه دور و برش کرد. ترجیح می­داد که داخل خانه بشود و قصه­اش را بنویسد. ولی میل سیرنشدنی که آن لحظه سراغش آمد که برود و بقیه آدم­ها را ببیند باعث شد که تصمیمش را عوض کند.


اولین فکری که به ذهنش رسید این بود که سر صحنه­­ی فیلمبرداری برود. می­دانست که تا شب فیلم می­گیرند و می­دانست که حتماً آن­جا شلوغ است. تصمیم هم گرفته بود که اگر بتواند با منشی صحنه سر صحبت را باز کند، بلکه بتواند از ماجرای آن­روز ظهر چیزی دستگیرش بشود. به نظرش هنوز جای زیادی وجود داشت که بتواند قصه­اش را ورز بدهد. شاید این یکی چیز جالبی از آب درمی­آمد. در تاکسی کنار زن پیری نشست که خیلی چاق بود. ناخودآگاه یاد صبح آن روز افتاد. انتظار داشت که الان یک پسر جوان که اهمیتی نداشت چه شلواری پوشیده باشد کنارش بنشیند. ولی در عوض یک دختر جوان هم­سن همانی که صبح در تاکسی کنارش نشسته بود کنارش نشست. ناخوادآگاه نگاهش سمت شلوارش رفت که لی بود. نمی­دانست چه­کار بکند. احساس ناخوشایندی مثل صبح وجودش را پر کرد که این بار نه می­خواست سرکوبش کند و نه اصلاً یادش بود که این کار را بکند. ناگهان و درست در لحظه­ای که قرار بود عنان از دستش دربرود چیز غیر عادی نظرش را جلب کرد.همیشه همین­طور است! همیشه که نه! ولی خیلی اتفاق می­افتد که درست قبل از این که کاری کنیم که همه چیز به­هم بریزد اتفاق خوبی می­افتد. البته خیلی وقت­ها هم- شاید بیشتر ازاولی- لوضاع کاملاً عکس می­شود. چیز عیرعادی این بود که حرکات دخترک کاملاً از هیجان­زدگی­اش خبر می­داد. هر حرکتش با یک نگاه زیرچشمی همراه می­کرد که ببیند بفیه چه نظری احتمالاً پیدا کرده­اند. البته راخت فهمید قصد دختره فقط این است که مبادا کسی حواسش جمع او شده باشد. نگاه او که جشم­های پریشان دختر را نگاه می­کرد|، متوجه بقیه­ی صورتش شد که حالا در چند لحظه­ای که تاکسی در بزرگراه بود­ آرام گرفته بود. لب­هایش کمی از هم دور بودند و دندان­هایش را می­توانست ببیند که چقدر سفید بودند. فتیشیسم! آیا برای این بود که از داندان­هایش خوشش می­آمد؟ کاش کمی در مورد خودش می­دانست. . . دماغش خیلی کوچک بود. مثل بچه­ها! چشم­هایش هم که الان آرام گرفته بودند خیلی کمرنگ­تر از سیاه بودند. درست نمی­توانست زیر نور زرد چراغ­های بزرگراه­ به چشم خودش اعتماد کند. ولی هرچه بود سیاه نبودند. ولی چرا آدمی که چشمش روشن است، در این سن کم نباید پوستش خیلی سفید باشد؟ حتی زیر نور زرد که این­قدر پوست را زنده و یکدست می­کند. می­توانست یک لکه را روی پوستش بخواند.


دخترک یک لحظه زیرچشمی نگاهش را خواند. ولی او چند لحظه طول داد تا نگاهش را برگرداند. حواسش بیشتر متوجه این اصل شده بود که این دخترک هرچیزی که باشد، اشراف­زاده نیست. حواسش جمع پوستش شده بود که وحشی و دیمی بودن دخترک را نشان می­داد. برای چند لحظه حواسش برگشت که دخترک سخت معذب شده است. ولی بعد نکته­ی مهم­تری را فهمید. کیف دخترک، از همان کوله­های معمولی، زیادی پر بود. مرد قصه­ی ما به راننده تاکسی حرفی در مورد پیاده شدن گفت. گفت که آخر مسیر پیاده می­شود. چون حال خوبی نداشت ازخیر فیلمبرداری گذشته بود. فکر کرد کاش جای غذای چرب ظهر چیز بهتری خورده بود. زیرچشمی نگاهی انداخت به دخترک که حواسش را صحنه­ی شلوغ فیلمبرداری که ردش می­کردند پرت کرده بود. دهانش کمی بیشتر باز شده بود و هرجند کلا| چیزی را که می­دید با بی­اعتنایی نگاه می­کرد، ولی مجذوبش شده بود. درست مثل خود او! فکر کرد که نظر او به دخترک هم همان­طوری است. دخترک گردنش راکاملاً چرخاند تا صحنه­ی فیلمبرداری را کامل ببیند. دخترک آن­قدر مجذوب شده بود که از تاکسی خواست نگه­دارد.


دخترک چند لحظه­ای به صحنه خیره شد که از پشت سرش شنید "می­خواهی بروی از جلوتر ببینی؟" و ناگهان برگشت.


چند لحظه طول کشیده بود که بتواند بر انبوه تفکرهای رنگارنگش نظمی بدهد و خودش را راحت کند که همین­جا پیاده شود. به فکرش داشت فشار می­آورد که برای چه به صحنه­ی فیلمبرداری برگشته است. آن­قدر حواسش گرم این موضوع بود که حتی نگاهی هم به صورت راننده تاکسی نینداخت که ببیند آشناست یا نه. ولی وقتی که چند قدم از ماشین دور شد بیشتر فکرش متوجه دخترک بود. دخترک را گوشه­ی آرامی از جمعیت پیدا کرد. چند لحظه طول کشید که دوروبرشان آن­قدر خلوت بشود که او جرات کند حرف بزند. ولی جمعیت آن­قدر سریع رفت و به همان سرعت آن­جا داشت شلوغ می­شد که فرصت فکر کردن پیدا نکرد و اولین چیزی را که به ذهنش رسید به زبان آورد. چند لحظه که بهت­زدگی دخترک را تاب آورد، نمی­دانست از بهت­زدگی دخترک بود که دوست داشت تشدیدش کند یا از حس کنجکاوی خفه­کننده­ای که ولش نمی­کرد که جمله­ای را که از نیم­ساعت پیش در ذهنش می­چرخید به زبان آورد: "فراری هستی؟"


دخترک کلمه­ی فراری را که شنید تنش لرزید. نگاهی انداخت به مردی که جلویش انداخته بود. به قیافه­اش نمیآمد که مامور باشد. ولی بود. با تمام وجود زنانه­اش از این مطلب مطمئن بود. خواست فرارکند ولی منصرف شد. دوروبرشان خیلی شلوغ بود. سعی کرد نگاهش را معصومانه کند. در ذهنش به خودش گفت "مثل بچه گربه باش". ولی چشم­های روبرویش خیلی دقیق نگاهش نمی­کردند.


برای یک لحظه تصمیم گرفته بود که دخترک را ول کند و برود سراغ منشی صحنه که به ذهنش خطور کرده بود که اگر کسی از او بپرسد که به او چه مربوط که ظهر منشی با چه کسی بوده است آیا جوابی دارد یا نه. نگاهش منگ ماند. کمی طول کشید که بفهمد دختر فراری دارد برایش ادا می­آید. داشت خودش را لوس می­کرد. شاید داشت او را خر می­کرد که اگر مثلاً پلیس است خیلی به او سخت نگیرد.



در خانه را باز کرد و دختر فراری را که از داخل شدن می­ترسید تقریباً به داخل خانه هل داد. حس بسیار غریبی داشت. انبوهی از احساسات متناقض ذهنش را سنگین کرده بودند. نگاهش روی بدن دختر که البته همه چیزش را باید حدسس می­زد می­چرخید. ولی احساس­های خیلی قدیمی که مربوط می­شد به نمی­دانست چه زمانی، ترغیبش می­کرد که مثل فردین عمل کند و مردانگی به خرج بدهد( یا واقعاً مثل فردین عمل کند و . . .). ولی چشم­هایش هنوز می­چرخید. ناگهان نگاهش روی صورت دختر چرخید و با خودش فکر کرد چرا با او عروسی نکند؟ قبل از این­که به خودش فرصت بدهد که ایده­ی غریبی را که در ذهنش رشد کرده­بود مسخره کند مشغول بررسی دختر شد که ببیند آیا قیافه­اش طوری هست که اگر بقیه او را به عنوان همسر او ببینند به نظرشان مسخره نیاید. وقتی حواسش از چهره­اش جمع دندان­ها شد حواسش کمی پرت شد. دختر داشت داخل اتاق می­شد. نمی­فهمید برای چی. ولی تصمیم گرفت همان­جا بایستد و فکر کند. هنوز یک دقیقه هم فکر نکرده بود که تحمل کنجکاویش را دیگر نداشت و داخل اتاق شد.


نمی­دانست دقیقا چه اتفاقی افتاده بود که الان داخل خانه­ی این مرد بود. هیچ دلیلی برای این­کارش نمی­دید. تقریباً او را به داخل خانه هل دادند. داخل هال ایستاده بود و بعد از چند لحظه منگی چشمانش چشمان مرد را دید که روی بدنش می­رقصیدند. فکر کرد که فهمیده است که چه اتفاقی افتاده است. به نظر نمی­رسید که قدرتش آن­قدری باشد که تحمل مقاومت در برابر این مردک را داشته باشد. چشمان مرد که برای لحظه­ای روی صورتش ماند باعث شد که یخ بزند و تصمیم گرفت قبل از آن که مثل دفعه­ی قبل، آن حرف­های فجیع گوشخراش شروع بشود، خودش داخل اتاق بشود. احساس سردی داشت همه­ی وجودش را می­گرفت. بیشتر انزجار. بیشتر خالی از شدن هر احساسی. ازدر نیمه باز یکی از اتاق­ها تختخوابی را دید و وارد اتاق شد. چند لحظه منتظر ماند و لباش­هایش را شروع کرد درآوردن که ناگهان مرد وارد شد. جیغ خفیفی کشید. دهان مردک بازمانده بود . سمت او آمد. آرام نگاهش می­کرد. طوری که یک لحظه آرامش نابه­هنگامی او را در خودش غرق کرد. نگاه مرد صاف به چشم­هایش بود. دستش را آرام آرام که روی باسنش حرکت داد و فشارش داد، دریاچه­ی آرامشی که داشت در آن شنا می­کرد ناگهان خشک شد. هیچ چیز فرقی نداشت. ولی دست مرد از کار افتاد نگاهش کرد. که آن­قدرنگاهش غریب بود که هیچ چیز نفهمید از آن. به او گفت " از صبح این همه آدم بسیج نشده­اند که من تو را فقط برای یک ساعت داشته باشم". نفهمید یعنی چه. همچنین جمله­ای را هم راننده­ی آژانش موقعی که او مشغول ور رفتن با پاهای او بود گفته بود. نمی­فهمید. ولی جمله به نظرش آرامش می­داد. ولی دست مردک دوباره داشت حرکت می­کرد. میان زمین و آسمان دوباره معلق شد.



مرداد 1383


Powered by BlogSky.com


where is that?