X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1385

نه از این می‌شود طولانی‌ترش کرد و نه باید از آن خجالت کشید. تازه باید حواسم هم باشد که طوری بنویسم که مجبور نشوم معذرت خواهی کنم:

رای ندادن در تیر ۸۴ کار درستی نبود. کاش می‌شد جبران کرد!


یکشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1385

نمی‌دانم چی شد که یاد گذشته‌ها افتادم. دورانی که دقیقاْ و با تمام ابعادش گذشته و هرآنچه که از آن باقی مانده، جای دیگری از وجودم ماده‌ی خام اندیشه و عمل جدیدی شده است. دورانی که مثل حالا آدم‌ها- با گوشت و استخوان و دردهایشان و خوشی‌هایشان- مهم‌ترین نبودند و دوران رویا بود.

از تمام کیهان بچه‌ها. از فصه‌ی عروسکی که بالای اثاثیه ول شد. از روباهی که همه‌ی مزرعه را غارت کرد. از همه‌ی مزخرفات زمان جنگ. از یک بچه در بغل مادرش کنار قطار توی برف که این یکی فصه نبود. از دزفول.

تمام تصاویر دوست‌داشتنی و دلپذیر گذشته! از آنت و ژان کریستف. از آنتوان که مریض شده بود و مادر پیری که در تنهایی داشت می‌مرد. از آسیا که داشت صورت یک فاشیست سیاهپوش را چنگ می‌زد. از ژان کریستفی که تنها در پاریس زجر می‌کشید. از زیرپوست شهر بنی اعتماد. از آخرین امپراطور برتولوچی. از مادر حاتمی.

 از سیدضیا تا بختیار و آن‌جایی که مصدق عصبی شده و فریاد می‌زند که «همه بروید! من می‌مانم که شهید بشوم». از آخر فصل‌ها که با شعری از فروغی، شاملویی کسی تمام می‌شد.

از چخوف و هدایت و رسول پرویزی. از فرهاد. از روزنامه خریدن و بعدها هزار چیز دیگر. از همه‌ی چیزهایی که یا شکلشان عوض شد یا تمام شدند.


Powered by BlogSky.com


where is that?