X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1384
در ستایش قیافه­ی کتک­خورده­ی اورول، دماغ کوفته­ی تولستوی . . .

در ستایش قیافه­ی کتک­خورده­ی اورول، دماغ کوفته­ی تولستوی و لبخند دلنشین جارموش و ملاحت دبووار و سایر چیزهای عادی

 

شخصیت پسر داستان تمام خصوصیات لازم و کافی جذاب برای یک دختر نوعیِ روشن‌فکر را دارد؛ او قدبلند است. ثروتمند است. کفش ایتالیایی می‌پوشد. جیپ کروکی دارد. قهوه می‌نوشد. فَشٍن تی‌وی می‌بیند. تنها زنده‌گی می‌کند و نصف شب به حمامی با وانِ صدفی با شیرهای سرطلایی می‌رود.(+)

در نقد داستانی از بیتا ملکوتی

 

آقایی که این کلمات را نوشته است احتمالاً منظورش از روشنفکر نوعی، همان بورژواهای معاصر ما هستند که البته ترجیح داده است آن­ها را با کلمه­ی «روشنفکر» توصیف کند. این مطلب آن­قدر چیز عجیبی نیست. در واقع این اختلاط تصویر روشنفکر/متفکر/متخصص با بورژوا/شیک­پوش/ثروتمند امر بسیار رایجی است. طبقه­ی محدودی را که واقعاً عکسی ار اورول را دیده­اند کنار بگذاریم، بقیه تصورشان از او، فریدان، آدورونو یا هایدگر ، چیزی بیشتر از مرکل یا شرودر نیست. برای آن­ها هم که او را دیده­اند و می­شناسند، او خیلی کمتر از کوندرا ،با آن چشم­های نافذ و صورت پرجذبه و  فوکو،با آن کله­ی کچل و فیگورهای عجیب و غریب جذاب است. موضوع در ظاهر  این آدم­ها خلاصه نمی­شود. ترجیح عمومی این است که روشنفکر نمادی از یک مرد زیبا/جذاب و انسان کاملی باشد که در راه آرمان­های والا دست به کار منوریدن شده است. کسی که ظاهرش نشانی از قدرت داشته باشد. شاید یک سیاستمدار رومانتیک، که حاضر نیست دستش را آلوده کند، یا یک مرد محترم که از آن آقای راسکلنیکوف بهتر با خانم­ها برخورد کند. تصویر اخته شده و ناقصی که مثل همه­ی جوانب دیگر زندگی روزمره ما آش شله­قلمکاری از هرآن­چه است که بتوان پیدا کرد که تحت یک لوای خاص-ظاهر دلنشین- جمع شده اند. مرد روشنفکر/بورژوا./لنینیست/پوچگرا که همیشه به کار می­آید.. شاعر ِعاشقِ بی­احساسِ مردمیِ خودمحورِ پست­مدرنِ ایرانیِ جهان وطنیِ کمال­گرایِ ناامیدِ سر شاز از کورسوهای رستگاری. زن روشنفکری که مانند لوزا لوکزامبورگ عاشق وان صدفی با سرشیر طلاست است. مانند سارتر شیدای کفش ایتالیایی است. مانند تمام تاریخ روشنفکری( و به خصوص روشنفکری چپ) قامتی است که مثل گاوباز اسپانیایی یا خانمی از پاریس که رموز دلبری از ما را می­داند و تمام احساسات خفته­ی شانزده سالگی ما را بیدار می­کند. تصویر رمانتیک صادق هدایت که سرانجام عشق گمنام و دور از دسترسی او را به خودکشی رساند، همان تصویر کوندراست که با آن چهره­ی جذابش رازهای پنهان عشقی را برایمان رو می­کند که از سرک کشیدن به زندگی خصوصی دیگران چند روزی بی نیاز شویم. همان قامت سارتر، با آن قیافه گوگولی و چشم لوچ بانمک و عصیان دستمالی شده­اش است که در وجود شاملو با آن ابهت یا در بیضایی با قیافه­ای سراسر اعتراض(به چی؟ به مادری که از قیافه­مان ناراضی است یا به پدری که ماشین بهتری نخرید) متجلی می­شود. می­خواهم حرف چند خط پیشم را پس بگیرم. همه­ی موضوع قیافه است. قیافه­ای که جذاب باشد که بشود با آن لاس زد. قیافه­ای که نشان از قدرت داشته باشد که بتوان مسحور نگاهش پشت جیپ کروکی شد. قیافه­ای که بامزه، متفاوت یا دلنشین باشد که بین انبوه قیافه­های ملال­آور پنهان نشود. تصویر بورژوای دیروز و امروز ایرانی از روشنفکر این­گونه است. کسی که صاحب امتیازهای بورژوایی شده است و یا در دردهای رمانتیک یا مالیخولیایی( بسته به مد روز) باب میل بورژوازی غرق است. تصویری از یک روشنفکر که از هر نوع سویه­ی اعتراضی تهی شده است: همان آقای محترمی که در یک وان حمام فشن تی­وی نگاه می­کند( این یکی را آقای نویسنده واقعاً از کجا درآورده؟) و غرق در ناراحتی­های اگزیستانسالیستی خود در مورد تنهایی و بی روحی خودش است و اعتراضی هم به کسی ندارد، نه از نوع برشتی، نه مدل کافکا. حداکثر صدای ماشین­های قدیمی او را به غرغر می­رساند. یک شجاع­الدین شفا.

و درست در مقابل این تصویر سراسر قلب و بلبل از روشنفکر، تصویر تیره و اعوجاج یافته­ای از نوع دیگری از روشنفکرها علم می­شود. تصویر انسان بیمارگونه­ای که غرق در امری نامعلوم است و قیافه تکیده­ای دارد. کسی که بیهوده حرف می­زند. مخوف است و باید از او ترسید. چیزی از سازوکار جهان واقعی نمی­فهمد. راسکلنیکوف است یا قهرمان هر کدام از داستان­های هدایت یا یکی از شخصیت­های آن داستان­های سخت­فهم. مرد عجیب­الخلقه­ای که بدبخت، از زندگی دور مانده است و چیزی نصیبش نشده است(اینجا یکی می­گوید همین است که این­طوری شده). دورمانده از ارزش بورژوایی جذاب بودن. زن نادانی است که کسی را جلب نکرده است و مجبور به فمینیست شدن شده است. وگرنه اگر او می­توانست مردی با کفش ایتالیایی داشته باشد که امروز اینجوری نبود. او نیاز به توجه دارد. کمبود دارد. . .

تصویر دوم برای روشنفکرهای بد به کار می­رود. تصویر متعارضان به ارزش­های بنیادین،  و متفکران خطرناک. اگر روشنفکری مثل مایکل مور را به هیچ زور و ضربی نشود در گروه اول جا کرد، اینجا مکان اوست. در حالی که در دنیای واقعی هیچ وقت این­گونه نبوده است. روشنفکرها(احتمالاً غیر از صادق هدایت!) قهقهه می­زده­اند، فوتبال بازی می­کرده­اند، یا شاید خودکشی می­کرده­اند، عصبانی می­شده­اند، نماز می­خوانده­اند، هیجان زده می­شده­اند، پیرزن رباخوار را می­کشته­اند، از بچه­شان دلگیر می­شده­اند، در سینما تخمه می­خورده­اند، به پوچی می­رسیده­اند و. . .  و در دنیای واقعی زندگی می­کرده­اند، آن را لمس می­کردند. همان­قدر که بین بقیه ممکن است انسان ایزوله وجود داشته باشد بین آن­ها هم هست و همان قدر که بقیه زن­ها ممکن است عاشق جیپ و مرد قدبلند شوند، برای آن­ها هم این امکان هست و تفاوت خودشان را با دنیای اطراف، مرز میان دنیای روشنفکر و غیر روشنفکر(اگر به آن قائل بوده­اند) را با چیزی غیر از ظاهرشان تایین می­کرده­اند. خارج از دنیای بورژوایی تهران، هیچ­کجا علاقه به فشن تی­وی و کفش ایتالیایی نشانه­ی نوعی حساسیت روشنفکرانه نیست.


Powered by BlogSky.com


where is that?