X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

سه‌شنبه 26 مهر‌ماه سال 1384

اذیتم می­کنند. یک خاطره­ از کتک خوردن بی­دلیل در دبستان. یادآوری پولی که زمانی بی­دلیل به جنس خراب دادم. وقتی سرم کلاه رفته بود و مدرک نداشتم. وقتی زورش نمی­رسید و تسلیم بود. یک تصویر رنگ و رو رفته از خیانت. حتی یک حکایت کهنه تاریخی و یک حکم اشتباه دادگاه بلخ کخ شوشتر اجرا شد. هر جریان اشتباه. هر سکه که رایج می­شود. هر نکته که تحسین می­شود.

عین بچه­ها می­مانم که هر قطعه­ی پازل که سرجایش نباشد عذابم می­دهد. هر امری که با «مثبت» من نسازد اذیتم می­کند. بارها و بارها اذیتم می­کند. همیشه مثل دفعه­ی اول. دنیای شلوغ دور و برم و بشر را درک نمی­کنم. به سادگی هنوز درک نمی­کنم که چرا دنیا را مطابق میل من نمی­چرخانند.  

بعد همیشه عصبانی هستم. از یک شوخی بی دلیل، از یک نظر اشتباه، از روزنامه­ای که دروغ بنویسد، از آدمی که الکی مهم شده باشد، از هر کوفت و زهرماری. و بعد احساس می­کنم که تنها هستم. که همه­ی این دغدغه­ی بچه­گانه و مسخره که از آن خجالت هم می­کشم، این همه برایم مهم است، ولی هیچ کسی-حتی آنی که از همه نزدیک­تر است- در آن با من شریک نیست. . . آدم نمی­شوم. ظاهرم دروغ می­گوید.

 


Powered by BlogSky.com


where is that?