X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

دوشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1384

امید مهرگان در شرق مقاله­ای نوشته است که استدلال­­هایی است در واکنش به این امر که گروهی (عمدتاً از اوروپای شرقی) پیشنهاد داده­اند که در کنار ممنوعیت علامت صلیب شکسته و بقیه­ی نمادهای نازیسم، نمادهای کمونیستی هم مثل داس و چکش ممنوع شوند. اولین استدلالی که در مخالفت می­شود گفت، این است که به بری شدن لیبرالیسم را از از هرنوع آلترناتیوی کمک شده است و این که چقدر خطرناک است که نظام حاکمی وجود دارد که حتی نمادهای مخالفانش هم ممنوع است. خلاصه­ی اولین واکنش این بود که چقدر وحشتناک است که یک نظام فکری(و یک نظام حاکم) هیچ منتقدی نداشته باشد. . . البته استدلال احمقانه­ای است. همان موقع این به فکرم رسید که چقدر فحوای سخنرانی احمد صدری در مشهد که بیان می­کرد دین به عنوان منتقد مدرنیته (در مقام امر غیرمدرن) باید در عرصه (عمومی) جامعه باقی بماند، به نظرم خام­ و مضحک جلوه کرده بود. هنوز هم همان ایده را دارم که مدرنیته منتقدان مدرن می­خواهد( و البته تمام عمرش هم منتقدان مدرن داشته است). و به همین صورت اگر قرار باشد جریان چپ صرفاً به عنوان یک منتقد در صحنه باشد که لیبرالیسم خیلی از صراط مستقیم خارج نشود همان بهتر که نباشد.  این نقش را خیلی­ها بهتر می­توانند بازی کنند. شما از پدربزرگتان خواسته­اید که پایان­نامه شما را بررسی کند تا مبادا جایی اشتباه کرده باشید؟ احساس می­کنم این مدل استدلال برای جریان روشنفکری دینی که به هر چیزی - از همین نقش منتقد برای دین گرفته تا تکیه بر مذهب به عنوان عامل مسکن آلام*  (افیون؟؟)  برای دوام آوردن استفاده می­کند – برای بقا تکیه می­کند سازگارتر باشد تا چپ­هایی که دوران مشروع بودنشان درخشان­تر از جریان مذهبی است.

 

البته مهرگان این استدلال را نکرده بود. خلاصه­ی استدلالش( غیر از حمله­ای که به بی­طرفی لبیرالیستی در مقابل چپ و راست و کلاً  نفی نقد بی­طرفانه و غیرسیاسی کرده بود) این بود که چپ­ها شکاف یا حفره** موجود در جامعه را نه انکار می­کنند ونه فرافکنی می­کنند. بلکه با آن روبرو می­شوند، در حالی که فاشیسم آن را فرافکنی می­کند و آن را به چیزی خارج از توده­ی جامعه، مثل یهودها، نژاد پست (و بنیادگراهای اسلامی و یا استکبار) نسبت می­دهد. یعنی پیش­قرض شباهت محتوایی کمونیسم و فاشیسم(علیرغم تفاوت فرمی) غلط است. این نوشته را با مهرگان با این نتیجه­گیری که کمونیسم(که چیزی غیر از استالینیسم است) نه تنها متفاوت با فاشیسم، بلکه متضاد با آن است (و بنابراین نحوه­ی واکنش در برابر آن باید متفاوت باشد) تمام کرد.

استدلال فوق­لعاده­ای آورده بود که البته  این ایراد را می­شد گرفت که نمادها مربوط به بخشی از عملکرد آن سیستم هستند و چیزی که مهرگان (و ژیژک) گفته­اند در دفاع از اندیشه­ها بوده است( بالاخره کتاب­های لوکاچ و گورکی را مه ممنوع­الچاپ نکرده­اند، قضیه نمادهایشان بوده است که بیشتر آدم را یاد استالین می­اندازد) و اگر در عمل هر دو مثل هم بوده­اند پس برخورد با نشانه­هایشان هم باید مثل هم باشد.

این جواب را می­شود داد که موضوع برخورد با اندیشه­ها است نه عملکرد. وقتی این کار 60 سال بعد از آن که هیچ نشانه­ای از نازیسم باقی نمانده است دارد انجام می­شود آیا نمی­توانیم بگوییم که موضوع طرد هرنوع اندیشه­ی نژادپرستانه­ای در میان است و الان احتمالاً ترس اتحادیه اروپا از گسترش افکار راست افراطی است؟ اگر اینطور است چرا نباید قبول کنیم تفاوت آشکاری که بین اندیشه­های دو جریان هست باید در قضاوت ما مهم باشد؟

البته نمی­دانم که او این فرق بین نازیسم و کمونیسم را مهم­ترین تفاوت می­دانست یا این که صرفاً به عنوان یک مثال به آن اشاره کرده بود. چون هیچ فرق دیگری را نیاورده بود.

 

اما مهم­تر!! فعلاً که کوچه­ی بغلی خانه­مان که منبع دیوارنوشته­های شهرمان است، هم می­شود صلیب شکسته را دید و هم مدل ناشیانه و خنده­دار داس و چکش را. نمی­دانم ترس ما در ایران، امروز، باید بیشتر از ممنوعیت نمادها باشد یا از این که فرد هالیدی و ژیژک و چاوز و خیلی­های دیگری که بشود اسمشان را چپ گذاشت دارند برای نومحافظه­کارهای مملکتمان هورا می­کشند.  آیا مهرگان و داداش بزرگ­ترش فرهادپور به فکرشان خطور نکرده است که مبادا اشتباه  گرفته­شدن جریان چپ(در ایران) با یک جریان دیگر، خیلی خطرناک­تر از ممنوعیت تصویر داس و چکش است؟ به خصوص که چپ­های بقیه دنیا هم دارند همین اشتباه را می­کنند.

_________________________________________

*- این یکی را هم مصطفی ملکیان در مشهد ایراد کرد.

**- این کلمه­ها که برای بیان غیر یکدستی جامعه به کار می­روند خیلی شبیه کاربردشان در متالورژی مکانیکی(شکست) است. بالاخره در مورد این مساله و همچنین تفاوتی که کشور تولیدکننده دانش متالورژی (المان نازی، ژاپن، چین، آمریکا) در ماهیت دانش تولیدشده ایجاد کرده است می­نویسم.


Powered by BlogSky.com


where is that?