X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

چهارشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1384

انتقام ما را به شعار مرگ بر آمریکا فروختند.

این جمله جرح و تعدیل یافته­ی صحبت­های یک جانباز است که یه تیتر اول روز تبدیل شد. نکته­ی قابل توجه این است که هرچند این مقاله سعی کرده است که از سیاست نهان در پس دیپلماسی خارجی ایران پرده بردارد، ولی عملاً دارد همان کاری را می­کند که مثلاً قرار بوده اشتباه باشد: ماکیاولیستی عمل کردن. اگر صاحبان فعلی قدرت حاضر شده اند که از خاطرات باقیمانده از زمان جنگ به نفع خودشان و در جهتی خلاف ظاهر آن استفاده کنند، منتقدان صاحبان فعلی قدرت هم همین کار را کرده اند. یعنی  از بازماندگان و ضربه­دیدگان جنگ و صحبت­های آن­ها به نفع خودش استفاده کند. اگر صاحبان قدرت از صحبت­هایی که به نفعشان بوده است در شوراندن مردم بر علیه منتقدان استفاده کرده­اند، منتقدان هم همین کار را، ولی بر علیه قدرت غالب انجام داده اند.

اگر کلی­تر نگاه کنیم، این مقاله­ی روز به معنای این است که ما باید کماکان با دولت عراق سر جنگ داشته باشیم و هرنوع قدمی که از سال 68 برای تنش­زدایی برداشته­ایم – با توجه به حوادث زمان جنگ – غلط بوده است. خودتان قضاوت کنید که این حرف، حرف کدام جریان سیاسی است و آیا نویسنده­ی این مقاله جرات دارد خودش را به این جریان نزدیک بداند.  تبلیغ این نظر صرفا!ً به این دلیل است که کسی که این ایده را داشته است، منتقد قدرت (با تاوت 180 درجه­ای در نوع نگاه)  بوده است.


سه‌شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1384

1. دوست خیلی عزیزی به من یک نسخه از ترجمه­ی نایاب کتاب راشومون(آکوتاگاوا) را هدیه کرده است که به قول خودش ارزش مادی ندارد(100 تومان از جمعه بازار کتاب) ولی در عوض ارزش معنوی زیادی دارد. این کتاب خواندنش برای کسی خوب است که بتواند زبان اصلی­اش را گیر بیاورد و بخواند، چون از مهم­ترین نقاط قوتش این است که در کتاب راهزن به ربان راهزن­ها، زن­ها به زبان زن­ها و شوالیه­ها به زمان شوالیه­های زمان خودشان حرف می­زنند و این مهم­ترین ویژگی کتاب است( از دیباچه­ی کتاب). ولی در هرصورت لذت خواندن این کتاب و به خصوص دو داستان در بیشه و راشومون که فونداسیون فیلم بسیار محبوبم، راشومون هستند چیز دیگری است. راشومون از تدوین و کارگردانی استادانه­اش و فرم بصری گیج­کننده و به غایت مدرنش (سینمای مدرن اگر با یک فیلم شروع شده باشد همین راشومون بوده است) و بار معنایی پرمایه­اش که بگذریم یک خصوصیت بسیار مهم دارد که در این کتاب کاملاً پنهان-و نه غایب- بود و آن هم جلوه­ی بازر اخلاقی بودنش است. بگذریم که عدم صراحت کتاب آکوتاگاوا غیر از عدم صراحتی است که  جلوتر می­گویم.

 

2. اوبرتو اکو در پی­نوشت برنام گل سرخ می­نویسد که امروز دیگر زمانی نیست که اگر دختری را دوست دارید بتوانید بروید به او بگویید که عزیزم دوستت دارم یا برایت حاضرم بروم سینه­ی کوه را با تیشه سوراخ کنم یا . . . بدبختانه دختر محبوب شما همه­ی این­ها را قبلاً شنیده است و مثلاً خبر دارد که قبل از شما فرهاد برای شیرین* حاضر شده است که دل و روده­ی کوه را بدرد و شما این­جوری حرف­هایتان خیلی تکراری و بی­اثر است( و احتمالاً محبوبتان حوصله­اش سر می­رود و ولتان می­کند). در این حالت دیگر کلمات شما ارزش و معصومیتی را که زمان لیلی یا زمان حافظ یا زمان شاملو داشته­اند-در اثر تکرار بیش از اندازه- از دست داده­اند. حالا شما اگر واقعاً می­خواهید او را جلب کنید باید همان حرف­های قبلی را جرح و تعدیل کنید و آن را با کنایه و تمسخر و هجو همراه کنید که هم بتوانید عشقتان را نشان دهید و هم حرفتان موثر باشد. مثلاً بگویید عزیزم من حاضرم برای تو فک و دهان کوه را پیاده کنم به شرطی که تو هم قول بدهی که اگر کسی خواست خبر مرگت را برای من بیاورد حتماً شناسنامه­ی باطل شده­ات را هم همراهش بفرستی.

این را بعد گسترشش دادند و گفتند اگر کسی بخواهد مثلاً از اخلاق در فیلم یا کتابش صحبت کند نباید فراموش کند که هجوش ضروری است و این طوری می­تواند تاثیر بیشتری داشته باشد.  این ایده به شدت رواج یافته است. اگر کسی الان فیلمی مثل راشومون را بسازد احتمالاً انکار می­شود.

 

3. این ایده، که ما داریم در دوران خاصی زندگی می­کنیم که بدترین(یا بهترین) دوران است به یک حقیقت تاریخی تبدیل شده است. رومی­ها احساس می­کردند که در بی­عفت­ترین زمان زندگی می­کنند، جریان سنتی­مان فکر می­کنند که دیگر در غرب اخلاق تمام شده است. در حول و حوش انقلاب فرانسه در اروپا خیلی از متفکرین محافظه­کار باور داشتند که آخرالزمان رسیده و از این بدتر نمی­شود. مارکس مطمئن بود که به زودی کارگران انگلستان به مرز منفجر کردن جامعه­ی بورژوازی می­رسند. یا مثلاً دوران روشنگری را دورانی می­دانستند که در تاریخ نظیر نداشته است(و یادشان نبود از یونان). ولی هیچ­کدامشان انگار هیج­وقت چیزی در مورد ازدواج همجنس­بازها و حرمسراهای فتحعلیشاه و دوران هیتلر و انقلاب روسیه به ذهنشان خطور نکرده است. خیلی مثال­های دیگر هم هست که اگر واقعاً دلتان می­خواهد بیشتر بدانید بروید چند صفحه از تاریخ تمدن ویل دورانت را بخوانید که هرچقدر هم که تفکرش توی ذوقتان بزند و غلط­های چرب تاریخی داشته باشد در دید دادن نسبت به مسایل تاریخی و البته نحوه­ی تعمیم آن به دوران خودتان، کتاب به دردبخوری است.

ریشه­ی همه­ی این مزعبلات امبرتو اکو و البته کلی­ترش پست­مدرن­ها را می­شود در همین نگاه غیرعادی و جهت­دار تمامی نوع بشر به دوران خودشان ریشه­یابی کرد که فکر می­کنند که یا در آغاز یا در اوج یا در پایان هر پدیده­ای هستند. همان­طور که روزی ممکن است قرن بیست و پنجمی­ها به ما بخندند که آن آدم­های کوته­فکر قرن بیست و یکمی فکر می­کردند که در اوران اوج شکوفایی کامپیوتر و قناوری اطلاعات زندگی می­کردند، ما هم همین الان به همه­ی آن­هایی که دارند صحبت از پایان تاریخ و پایان اخلاق و پایان مولف و پایان متن می­کنند می­خندیم. حداقل در مورد پایان تاریخ که خود کاشفش(فوکویاما) غیرواقعی بودنش را قبول کرد.

 

4. کسی فکر نمی­کرد که فیلم­هایی مثل هیولا(پتی جنکینز)، شهر اشباح(میازاکی) یا حتی پیانیست بتوانند به نحو موثری از مفاهیم دست­مالی شده­ای مثل طبقات حاشیه­ای، نوستالژیا یا جنگ جهانی دوم صحبت­ بکنند بدون این فیلم­هایشان کوچک­ترین شباهتی به تارانتینو یا لینچ داشته باشد. حتی اگر 21گرم(ایناریتو) یا شهرخدا(مال اون یارو برزیلیه که اسمش سخته) ساختار فیلم­هایشان شبیه فیلم­های معاصر بود، نحوه­ی پیام رسانی  فیلم­ها عاری از هر نوع هجو یا ارجاع (الگوهای ثابت سینما و ادبیات پست­مدرن) بود. تازه فراموش نکنیم که کیشلوفسکی هم در دوران نه چندان دور فیلم می­ساخت و از بهترین فیلم­­های دهه­ی نود را کسی ساخت که لجوجانه حاضر نبود از ارزش­های سینمای دهه­ی شصت اروپا چشم بپوشد. کنار همه­ی این­ها داگویل را اضافه کنید که از ایده­ی بسیار تکراری فاصله­گذاری(که در هیچ صورتی پست­مدرن نیست، حتی اگر محبوبشان باشد) فیلمی استخراج می­کند که تاثیرگذار است. خلاصه این که ایده­ی پایان دوران اخلاقی حرف زدن یا حداقل پایان دوران صریحاً اخلاقی حرف زدن، یک ایده­ی کوچک و تکراری بیش نیست. هنوز هم کلی فیلم هستند که در مورد مسایل اخلاقی و غیراخلاقی به صراحت و به دور از هرنوع هجوی، قدرت صحبت کردن دارند. کشفی که به خیال خودشان در مورد پایان شرایط اخلاقی جهان کرده­اند چیزی جز یک نظر تکراری- که عامیانه­اش می­شود بد زمانه­ای شده است- نیست که کمی رنگ و لعاب انتلکچوال پیدا کرده است و به مدد شرایط سیاسی و بیشتر اجتماعی قدرت یافته است. شاید بیشتر روشی باشد که بر علیه هر اثر هنری که براندازی/رادیکالیسم را در مقابل رضایت/محافظه­کاری(یا رفرمیسم) قرار می­دهد باشد و طبیعتاً بعداً برعلیه همه­ی انواع مخالف - منجمله هنر اخلاقی که در برابر اروتیسم و لذت­طلبی پست­مدرن قرار می­گیرد -  به کار رفته است.

 

5. موضوع صحبت کردن بر ضد هنر پست­مدرن نیست. جارموش و لینچ و هارتلی(و رقصنده در تاریکی و شکستن امواج) همان­قدر محترم هستند که کوروساوا و ایزنشتاین و گدار و آنتونیونی و برگمان. بلکه بر علیه هر نوع تک­بعدی شدن و دیکتاتوری است که می­خواهد امکان نفس کشیدن را از دگراندیشانش سلب کند.  امروز حجم شدیدی از تبلیغات در مورد مثلاً مایکل مور وجود دارد که تلاش دارد از او تصویر یک انسان خنگ و نادان و ساده­اندیش را بسازند** نمی­دانم که  تمام تفاسیری که در موردش به کار می­رود را نمی­شود در مورد اسپیلبرگ یا تارانتینو یا حتی بتی مثل فلینی به کار برد؟ در این مورد خاص نمی­توانیم قبول کنیم که موضع­گیری علیه او بیشتر ترس از کارگردانی باشد که صریح حرف می­زند و تاثیرگذار است و حرف­هایی می­زند که قرار بوده از پهنه­ی سینما حذف شوند؟ چرا اگر این نوع حرف­های شعاری(همان صریح) در انتهای فیلم داستان­های عامه­پسند مهم نیست؟ و نه فقط مور که در مورد خیلی­های دیگر هم همین توجیهات به کار می­رود.

 

6. تازه سینمای پست­مدرن هم خالی از صراحت نیست. کم نیستند آثاری که پیداکردن نمادهای پست­مدرنشان برای هرکسی که یک مقاله هم در مورد این موضوع خوانده است فوق­العاده راحت است. و بیانشان نسبت به سینمای خودشان خالی از هجو است. این کم کم به نتیجه­ی خطرناکی منجر می­شود که تمام این ایده­های قلمبه و سلمبه و تمام استدلال­های توخالی در مورد پایان دوران سینمای اخلاقی و صراحت بیان چیزی بیشتر از ابزار برای برتری دادن سینمای غیرسیاسی و بی­بو و خاصیت بر سینمای درگیرکننده و گاهاً به شدت رادیکال دهه­های قبل نیست.

 

7. تازه که روش­های دیگری هم وجود دارند که مسایلی که حالا به هر دلیل نمی­شود در موردشان صحبت کرد، را بشود طرح کرد. گفتگو در مورد امری که نباید باشد در عوض چیزی که باید باشد( ذم بی­اخلاقی به جای مدح اخلاق) یکی­شان باشد. . . و هیچ احتیاجی به هجو و ارجاع به خود و  هر روش دیگری که ممکن است نیش یک اثر هنری را بگیرد نیست.

 

 

 

*-معلم پیش­دانشگاهی ما معتقد بود که فرهاد بیخودی بزرگ شده است و صرقاً یک شیاد بوده که سعی می­کرده دوست­دختر خسرو را قر بزند.

**-  حرف­هایی گه گدار در مورد مور زد خیلی بیشتر از فحش­های خیلی صریح ­او در مورد اسپیلبرگ شنیده شد.

 

 

 


دوشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1384

امید مهرگان در شرق مقاله­ای نوشته است که استدلال­­هایی است در واکنش به این امر که گروهی (عمدتاً از اوروپای شرقی) پیشنهاد داده­اند که در کنار ممنوعیت علامت صلیب شکسته و بقیه­ی نمادهای نازیسم، نمادهای کمونیستی هم مثل داس و چکش ممنوع شوند. اولین استدلالی که در مخالفت می­شود گفت، این است که به بری شدن لیبرالیسم را از از هرنوع آلترناتیوی کمک شده است و این که چقدر خطرناک است که نظام حاکمی وجود دارد که حتی نمادهای مخالفانش هم ممنوع است. خلاصه­ی اولین واکنش این بود که چقدر وحشتناک است که یک نظام فکری(و یک نظام حاکم) هیچ منتقدی نداشته باشد. . . البته استدلال احمقانه­ای است. همان موقع این به فکرم رسید که چقدر فحوای سخنرانی احمد صدری در مشهد که بیان می­کرد دین به عنوان منتقد مدرنیته (در مقام امر غیرمدرن) باید در عرصه (عمومی) جامعه باقی بماند، به نظرم خام­ و مضحک جلوه کرده بود. هنوز هم همان ایده را دارم که مدرنیته منتقدان مدرن می­خواهد( و البته تمام عمرش هم منتقدان مدرن داشته است). و به همین صورت اگر قرار باشد جریان چپ صرفاً به عنوان یک منتقد در صحنه باشد که لیبرالیسم خیلی از صراط مستقیم خارج نشود همان بهتر که نباشد.  این نقش را خیلی­ها بهتر می­توانند بازی کنند. شما از پدربزرگتان خواسته­اید که پایان­نامه شما را بررسی کند تا مبادا جایی اشتباه کرده باشید؟ احساس می­کنم این مدل استدلال برای جریان روشنفکری دینی که به هر چیزی - از همین نقش منتقد برای دین گرفته تا تکیه بر مذهب به عنوان عامل مسکن آلام*  (افیون؟؟)  برای دوام آوردن استفاده می­کند – برای بقا تکیه می­کند سازگارتر باشد تا چپ­هایی که دوران مشروع بودنشان درخشان­تر از جریان مذهبی است.

 

البته مهرگان این استدلال را نکرده بود. خلاصه­ی استدلالش( غیر از حمله­ای که به بی­طرفی لبیرالیستی در مقابل چپ و راست و کلاً  نفی نقد بی­طرفانه و غیرسیاسی کرده بود) این بود که چپ­ها شکاف یا حفره** موجود در جامعه را نه انکار می­کنند ونه فرافکنی می­کنند. بلکه با آن روبرو می­شوند، در حالی که فاشیسم آن را فرافکنی می­کند و آن را به چیزی خارج از توده­ی جامعه، مثل یهودها، نژاد پست (و بنیادگراهای اسلامی و یا استکبار) نسبت می­دهد. یعنی پیش­قرض شباهت محتوایی کمونیسم و فاشیسم(علیرغم تفاوت فرمی) غلط است. این نوشته را با مهرگان با این نتیجه­گیری که کمونیسم(که چیزی غیر از استالینیسم است) نه تنها متفاوت با فاشیسم، بلکه متضاد با آن است (و بنابراین نحوه­ی واکنش در برابر آن باید متفاوت باشد) تمام کرد.

استدلال فوق­لعاده­ای آورده بود که البته  این ایراد را می­شد گرفت که نمادها مربوط به بخشی از عملکرد آن سیستم هستند و چیزی که مهرگان (و ژیژک) گفته­اند در دفاع از اندیشه­ها بوده است( بالاخره کتاب­های لوکاچ و گورکی را مه ممنوع­الچاپ نکرده­اند، قضیه نمادهایشان بوده است که بیشتر آدم را یاد استالین می­اندازد) و اگر در عمل هر دو مثل هم بوده­اند پس برخورد با نشانه­هایشان هم باید مثل هم باشد.

این جواب را می­شود داد که موضوع برخورد با اندیشه­ها است نه عملکرد. وقتی این کار 60 سال بعد از آن که هیچ نشانه­ای از نازیسم باقی نمانده است دارد انجام می­شود آیا نمی­توانیم بگوییم که موضوع طرد هرنوع اندیشه­ی نژادپرستانه­ای در میان است و الان احتمالاً ترس اتحادیه اروپا از گسترش افکار راست افراطی است؟ اگر اینطور است چرا نباید قبول کنیم تفاوت آشکاری که بین اندیشه­های دو جریان هست باید در قضاوت ما مهم باشد؟

البته نمی­دانم که او این فرق بین نازیسم و کمونیسم را مهم­ترین تفاوت می­دانست یا این که صرفاً به عنوان یک مثال به آن اشاره کرده بود. چون هیچ فرق دیگری را نیاورده بود.

 

اما مهم­تر!! فعلاً که کوچه­ی بغلی خانه­مان که منبع دیوارنوشته­های شهرمان است، هم می­شود صلیب شکسته را دید و هم مدل ناشیانه و خنده­دار داس و چکش را. نمی­دانم ترس ما در ایران، امروز، باید بیشتر از ممنوعیت نمادها باشد یا از این که فرد هالیدی و ژیژک و چاوز و خیلی­های دیگری که بشود اسمشان را چپ گذاشت دارند برای نومحافظه­کارهای مملکتمان هورا می­کشند.  آیا مهرگان و داداش بزرگ­ترش فرهادپور به فکرشان خطور نکرده است که مبادا اشتباه  گرفته­شدن جریان چپ(در ایران) با یک جریان دیگر، خیلی خطرناک­تر از ممنوعیت تصویر داس و چکش است؟ به خصوص که چپ­های بقیه دنیا هم دارند همین اشتباه را می­کنند.

_________________________________________

*- این یکی را هم مصطفی ملکیان در مشهد ایراد کرد.

**- این کلمه­ها که برای بیان غیر یکدستی جامعه به کار می­روند خیلی شبیه کاربردشان در متالورژی مکانیکی(شکست) است. بالاخره در مورد این مساله و همچنین تفاوتی که کشور تولیدکننده دانش متالورژی (المان نازی، ژاپن، چین، آمریکا) در ماهیت دانش تولیدشده ایجاد کرده است می­نویسم.


سه‌شنبه 8 شهریور‌ماه سال 1384

امروز روز دومی بود که برای نسل­ جدید پنتاگونو به قول خودشان present می­شدم،  البته اگر ماجرای مفتضح گلدکوئست را فاکتور بگیریم. ایده­ی وحشتناک رشد یافته­ای که تمام تنبلی تاریخی ما را در خودش جا داده است و قرار است از همه­ی ما همان انسان­های خوشبختی را بسازد که قرار بوده باشیم ولی  روزگار نگذاشته است. نه فقط، شعله­های اشتیاق توده­های نزدیک روی خط فقر یا دور از خط ثروت را روشن کرده است که وحشتناک­تر از آن سراغ آدم­های شکم سیرتر(و چه بسا شکم گنده) هم رفته است. گذشته از همه­ی آن­هایی که رفته­اند که آینده­ی تیره و تارشان را به خیال خودشان روشن کنند( و البته حاضر نیستند برای تنبلی خودشان علاجی بیندیشند. مانده­ام که یک فوق لیسانس اقتصاد از دانشگاه علامه، روشی بهتر از iranbin برای گذران زندگی پیدا نکرده است؟)، بلکه سراغ بچه بورژواها(توله سگ­ها؟) هم آمده است. موضوع کمی بیشتر از یک تفریح جدید به نظرم می­رسد. هیجانی که نشان می­دهند، گلویی که پاره می­کنند، وقتی که می­گذارند، دعوایی که با خانواده­شان می­کنند را شاید بشود یک جوری تفریح ویژه­ی توله سگ­ها دانست؛ ولی کمی هنوز برایم سخت است که قبول کنم گلدکوئستی شدن پسر معروف­ترین ارتوپد مشهدمان مثل هوراکشیدن­های احتمالی­اش داخل 206 برای رفسنجانی یا باقر قالیباف است. نه این که آن یکی یک هفته بود و این یکی چند ماه طول می­کشد؟ نمی­دانم دنیایشان که حداقل باید سریع­تر ار این­ها حرکت کند که شش هفت ماه وقتشان را صرف یک تفریخ ملال­آور کنند: جلسه­های طولانی­مدت 2-3 ساعته که هربار حرف­های یکنواختی درباره­ی تجارت اینترنتی و تجارت شبکه­ای(بلوری :D) می­زنند، لیست آدم­هایی که  باید هر روز چک شوند که مبادا قبلی­ها را بشناسند که سیستم کارایی­اش را از دست بدهد، آدم پیدا کردن، لیست آدم­های آدم­هایتان را چک کردن، کلاس آموزش PRESENT دادن، گفنگو­های طولانی در مورد رده­های بالاترشان که وضعشان دارد خوب می­شود یا پایین­دستی­هایی که وضعشان خراب است(که این یکی البته احتمالاً برایشان جذاب است) و همین­طور این سیکل کوچک که می­چرخد و می­چرخد و دست آخر به اندازه­ی پول سیستم صوتی رشک­برانگیز خانه­ی این ارتوپد هم تهش باقی می­نمی­ماند . . . . . . . .وه! که چه تفریح احمقانه­ای است. راه راحت­تری نیست برای تفریح؟ این قدر خوش بودن سخت شده؟


چهارشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1384

دهه­ی شصت که ماها یادمان نمی­آید ولی می­گویند که تارکوفسکی هنرمند محبوبی بوده است. از تصویرهایی از انار و آب و آتش و غیره هم  از سینمای هنری در ذهنمان مانده می­شود حدس زد که پاراجانف و تارکوفسکی آن موقع­ها کلی کلاس بوده­اند. ولی الان که دیگر عملاً برعکس است. یعنی به همان دلیل احمقانه­ای که آن موقع­ از او خوششان می­امده حالا بدشان می­آید. الان اگر اقلیت احساس زده­ی بی وجودی را که پریشانی­های فکری ناچیز خودشان را در استاکر و کودکی ایوان بازیابی می­کنند تقریباً همه از او یا بد می­گویند یا اصلاً صحبت نمی­کنند.

نمی­دانم! همه­ی این­ها را گفتم که آخرش اضافه بکنم ولی من از تارکوفسکی خوشم می­آید. البته به عنوان یک تصویرگر خلاق. نه حلال همه­ی  مشکلات معنویم و یا کسی که قرار است پیامبر ما باشد. او را به خاطر تصاویر رمزآلودی که دوست ندارم گره­شان باز شود دوست دارم. یعنی به عنوان کسی که فیلم­هایش به جای سخنرانی کردن و درگیر کردن خود با امید، معنویت، عشق و زندگی* ( و البته ایمان قبل از همه)، وقف دمیدن احساسی  از ایمان یا نمی­دانم عشق و زندگی و غیره شده­اند.

 درست همین جاست که اقلیت احساس زده خطشان از بقیه جدا می­شود، که در فیلم به دنبال ردی از خودشان می­گردند. این فیلم­ها  دایره­ای دور ایمان مذهبی هستند نه یک داروی مسکن برای شکست عشقی یا دوای درد عدم یقین مذهبی. سینمای تارکوفسکی سینمای بی ایمان­هایی است که عملاً راه خروجی از وضعیتشان برایشان موجود نیست( در ایثار می­شنویم که  " ما دیگر حتی نمی­توانیم نماز بخواینم").  و در عین حال قهرمان­های او از اوضاع حاکم بر آن­ها راضی نیستند. در طلب معنویت هستند و البته نگاهشان سطحی نیست. منظورم از سطحی نبودن این است که طلب معنویت برای آن­ها ریشه­ای جز نبود معنویت ندارد. یعنی اگر بابایشان مرد( یا ایمانشان که عمری با آن خوش بوده­اند، ته کشید) دنبال تارکوفسکی راه نمی­­افتند. همین نکته­ی ظریف است که بین طرفداران باوفاتر تارکوفسکی و انبوه خوانندکان کریستیان بوبن و پائلو کوئیلو و لئو بوسکالیا تفاوت ایجاد می­کند. برای من آثار تارکوفسکی به منزله­ی حکم تاییدی بر وجود ایمان یا حتی بحث در مورد آن نیست، بلکه خودش یک تجربه­ی مذهبی است.

یعنی درست احساسی که بعد از خواندن برادران کارامازوف قرار است به شما دست بدهد ولی بی­ایمانی داستایوفسکی مانع آن می­شود. در مورد تارکوفسکی وضعیت متفاوت است.


Powered by BlogSky.com


where is that?