دیدن
این لیست کتابهایی که همیشه پیش از مردن باید خواند
من را نابود میکرد. همیشه آنقدر کتاب نخوانده آن تو بود که باید
میخواندم که دلم درد میگرفت. اما لیستهای سینمایی دیگر اینطوری
نیستند. همیشه میتوانم فیلمهایی که باید ببینم و ندیدهام را بشمارم،
داستان
اگتسو، مصائب ژاندارک، سانجورو، مرد با دوربین فیلمبرداری، الکساندر نوسکی
و حدود
پنجاه شصت فیلم دیگر. برای همین است که اگر الان وقتی پیدا کنم میشود مال این
فیلمها، از ملویل تا ندیدههای جدیدتر.
اما مرحوم کیومرث پیشنهاد کرده که یک لیست از 10 فیلم
معاصر، یعنی دهه اول هزاره جدید، بنویسم که توی لیست دهتایی من هستند. نوشتنش
خیلی سخت است. اما چیزی که کار من را برای انتخاب راحت کرد، این بود که این 10تایی
که مینویسم فقط و فقط دلایل شخصی برای انتخابشان وجود دارد، از یک تصویر ماندگار
تا خاطرهی دیدن فیلم تا خیالاتی که فیلم آورد و بقیه چیزها. گول نوشتههای زیر هر
فیلم را نخورید. این یک لیست خیلی شخصی است. تا آن حد که میتوانم در پست بعدیام،
خودم اختگی این نوشته را به رخ خودم بکشم.
1-شهر اشباح
عجیب است که لیستی بنویسم و شهر اشباح
داخلش نباشد. شهر اشباح نهایت سینماست. در قدم اول، این فیلم چیزی بیشتر از
انیمیشن صرف است، شهر اشباح همشهری کین کارتونهاست. میازاکی با این فیلم آخرین
بقایای هرچه اختلاف بین انیمیشن و سینمای «عادی» بود را پر کرد. از تصاویر دلنشین
12 فریم در ثانیهای، تا انبوهی شخصیت غریب و نو تا آخرین بقایای شکوه فرهنگ یک
کشور در حال نابودی، همه چیز این فیلم بیش از حد به کمال رسیده است. صحنهی مورد
علاقه؟؟ قطار.
2-هزار توی پن
هزارتوی پن قبل ازهر چیزی یک ارزش بسیار مهم دارد و آن این است
که به مشکل مضحک تلفیق ژانرها غلبه کرده است. دو ژانری که توی این فیلم بر خوردهاند
هیچ وقت با هم دعوایشان نمیشود، چون قبول کردهاند هرکدام مرز خودشان را دارند.
به علاوه نوع داستان پردازی و در کنار هم قرار گرفتن ژانرها، حفرههای هرکدام را
پر میکند. چه راه دیگری وجود داشت که بتوان تماشاچی را مجبور کرد برای بار هزارم
داستان قورباغه زیر درخت را گوش کند؟
3-ماچان
یک کارگردان گمنام ایتالیایی بار و
بندیلش را دنبال خودش تا سریلانکا میکشاند تا فیلمی راجع به یک مشت حلبیآبادنشین
بسازد که تلاش میکنند خودشان را به جای تیم هندبال سریلانکا جا بزنند. کارگردان
گمنام ایتالیایی، امبرتو پازولینی، چیزی بیرون میدهد که ایدهی حیرتانگیز اولیه
فیلم در مقایسه با محصول نهاییاش هیچ است. نوعی کمدی که کمدی خالص نیست و همیشه
بین کمدی و تراژدی نوسان میکند، مثل فیلمهای چاپلین. فیلم را در جشنواره فجر یک
سالی دیدم و هنوز دنبال دی وی دی ارزانش میگردم.
4-بازگشت
بازگشت آلمودوار اصلاً فیلم آلمودواری
نیست. نه دوجنسی دارد، نه بارسلون، نه خیانت، نه عشق بر بادرفته، نه تفنگ. یک
چیزهایی از گذشته دور و پانکها هنوز توی فیلم هستند. اما در واقع فیلم خیلی قدیمیتر
از این حرفهاست. آلمودوار این بار واقعاً یک ب-مووی واقعی ساخته است و بالاخره
توانسته است فیلمهای ملودرام اشکدرآور را آبرودار کند (از دید شما البته، وگرنه برای من
که آنها همیشه آبرو داشتهاند)
5-اینک بهشت
روایت نفسگیر یک بمب گذار انتحاری
اصلاً داستان سادهای نیست. اتفاقاً این فیلم از معدود فیلمهایی است که تا آخرین
لحظه میتواند بیطرفی خودش را نسبت به قضیه حفظ کند، چون هیچکس هنوز نمیداند که
نسبت به این بمبگذاران باید چه موضعی گرفت. روایت دسته اول داخل فلسطینی. همین
که از داخل آن خاک خونین فیلمی بیرون بیاید عجیب است، چه برسد به این که داستانی
تا این حد مشکل را به این خوبی تعریف کند.
6-درباره الی
درباره الی گفتن ندارد. یکی از بهترین
فیلمهایی است که در عمرم دیدهام. ازقدرت کارگردانی و فیلمنامه نویسی فرهادی تا
بازی مانی حقیقی. از قضاوت فیلم راجع به قضاوت کردن تا همه چیز فیلم
7-اشباح گویا
میلوش فورمن یکی از بهترین فیلمهای
عمرش را در پیری ساخت. حکایت نقاش منفعلی که در میان همه بالا و پایین شدنهای
سیاسی دوران خودش ایستاده و تماشا میکند با بازی حیرتانگیز خاویر باردم در نقش
کشیشسابقی که به طرز عجیبی ایران را به
خاطر میآورد و ترکیب نقاشی و موسیقی و سینما.
8-وعدههای شرقی
وعدههای شرقی به نظرم ایستگاه نهایی
کروننبرگ بود که از آن فیلم مزخرف رابید* شروع کرد و قدم قدم آمد جلو تا بالاخره
وعدههای شرفی را ساخت. عبارت مزخرفی است این «شاعر خشونت»، اما وقتش شده که مدالش
را از سینه سام پکین پا بکنیم و بدهیم به کروننبرگ
9-پنهان
فیلمهای
هانکه همهشان کابوس هستند.
از لحظهای که فیلم شروع میشود میتوان مطمئن بود که دو ساعت زجر خالص
در پیش است
و راهی برای فرار از آن نیست، مگر آن که بیدارشویم/پاوس را بزنیم که
میدانیم
البته ما اختیارش را نداریم. اما پنهان یک گوهر پنهان است با فضای مرده و
خشونت عریانش که هم بازی های خنده دار را به یاد می آورد و هم تمام فیلم
های سیاسی تاریخ سینما را
10-عشق سگی
عشق سگی یک قدم از بیست و یک گرم در
فیلمنامه پیچیده عقب تر است. اما داستانش حیرت انگیزتر است. خیلی راجع به این فیلم
تابحال نوشته ام.
سه فیلم دیگر هم هست که نمیشود در
لیست نباشند. هرکاری که میکنم کمتر از 13تا را راضی نمیشوم. هیولا و رقصنده در
تاریکی شاهکارهایی هستند که قبلاً هم راجع بهش نوشتهام. کیس کیس بنگ بنگ بیشتر از
هر فیلمی در دنیا من را خندانده است و فیلمنامهاش چیزی است که فقط توی هالیوود
مشابه دارد
11-هیولا
12-کیس کیس بنگ بنگ
13-رقصنده در تاریکی
و البته درباره بروژ و بوتیک و
چهارشنبه سوری و داگویل و دپارتد و سین سیتی که در این لیست جا نشدند و خیلیهای
دیگه که برای اینکه لیستم بیست تایی نشود نمینویسمشان.
پ.ن: کیومرث لیستش را
پایین این مطلب کامنت میگذارد. مری و بام و زیرزمین هم اگر یک همچین لیستی بیرون
بدهند دیگر عالی است.
چفیهی عربی من، دست تجاوزگر را نیش میزند*/ مهاجرت و نوستالژیا
الف. سه
ماسک ما و هویت
اصولاً
خارجینشینها یک تصویر کلیشهای دارند که سینمای «استعمارگر ذهن» و تلویزیون
کودتاگران ج.ا.ا، چه قبل از آخرین کودتا و چه احتمالاً بعد از آن شیفتهی آن است.
فرد موفق خارجنشینی که حسرت دوران طلایی زندگی در لجن و کثافت کوچه پس کوچههای
خیابان شوش و مولوی را در ذهنش دارد و چیزی بیشتر از آبگوشت و سیرترشی و چای سلیقون طلب
نمیکند و تمامی شیوه زندگی غربی و موفقیتهای شغلی مرهمی بر زخمهای روحیاش نمیگذارد
و طبیعتاً عوض هدایت و مهرجویی و چوبک و غلامحسین ساعدی وقتش را صرف حافظ و فردوسی
و علی حاتمی میکند. زندگیاش هرچند تباه نشده، اما جای خالی معنویت و
صفا (بخوانید ایروونی بازی) در زندگیاش خالی است.
تصویر دوم،
تصویر واقعیتری است که من و شما بیشتر به آن عادت داریم. یک دیوانهی عربدهکش
سلطنتطلب که یحتمل حتی یادش رفته است ایران کجای نقشه قرار دارد. تصوراتش راجع به
کشورش ما را به خنده میاندازد و حرفهایش حتی گاهی فهمیدنش هم سخت است، چه برسد
به جدی گرفتنش. میتواند وضع مالیاش خوب باشد با نباشد و البته
نمادهای ایرانی از سر و رویش فوران کرده است با گردنبند اهورایی و تی-شرت I ♥ Iran و بقیه مسائل. بدبختی
این است که کم کم باید پسوند پیرمرد را از اول اینها حذف کنیم. فرا-سنی عمل
میکنند.
و تصویر سومی هم هست که به نظرم از دوتای قبلی با این حجم انبوه ایرانی خارج
شده از کشور دارد مطلوبتر میشود که بروید خارج، دروازهها گشوده است و خدم و حشم
صف کشیدهاند و مطربان مینوازند و قاریان میخوانند که شما بروید آنجا از آن هوش
عجیب ایرانیتان که در دنیا منحصر به فرد است اندکی استفاده کنید تا علم از این رو
به آن رو شود و همینطور پول است که به پای شما میریزند تا برایشان فقط فکر کنید.
شبها هم که هر شب یک بوقلمون برایتان بریان میکنند و به خوردتان میدهند مبادا
مریض شوید. شما هم علم میسازید و بعدش میروید یک تیشرت رای من کچاست میپوشید
که نشان دهید حتی در استانفورد هم غیرت ایرانی پابرجاست. بعدش هم هر روز دارند با
اختراعات و ابداعات و شب شعر و مراسم شب عید نوروز و شب یلدا و شب زفاف و شب
مردگان زنده و اینها زیبایی فرهنگ ایرانی را گسترش میدهند.
خب اگر اغراقها را حذف کنیم، هرسهتای اینها کمی راست در خودشان دارد، به جز
آخری که بالکل غلط است. اما طبق معمول هر نوع ابرروایت سازی، ما بیصدایان را شامل
نمیشود، چون تصویر حقیقی ما کاربردی ندارد، نه به درد ایدئولوژیک کوبیدن
مدرنیستهای ایرانی میخورد، نه به کار تحقیر انبوهی فراری سیاسی میآید، و نه
مدینه فاضله-به معنای حقیقتاً فاضله- را ترسیم میکند. اما با این حال این تصاویر کمی بیش از حد عادی
جدی و واقعی هستند.
همیشه فکر میکردم چیزی که وسط هرسهتای این روایتها مشترک است، نوعی نوستالژی
آشکار و پنهان است. اما چیزی که در حقیقت همان انسان در جستجوی هویت عنوان بهتری
است برایش. در واقع هیچ نوستالژیایی برای وطن در کار نیست. چیزی که این وسط است
نوعی نبرد بر سر هویت است. قطعاً نوستالژیا برای فلان آهنگی که سال 76 که میخواسته
از ایران بیاید بیرون وجود دارد، اما نوستالژیا همیشه در حریم خصوصی است. کسانی که
من دیدهام و میشناسم از ایرانیها حسرت چیزهاییرا دارند که هیچ کس دیگری ممکن است نفهمد. زبان نوستالژی ما بیش از حد شخصی
و خصوصی است که کسی بتواند بفهمد ما داریم چی میگوییم. چیزی که این همه کباب
کوبیده و ترشی هفت بیجار و اینها را مهم میکند، لااقل برای آخرین نسل از
مهاجران، هویت است نه نوستالژیا. نبرد بر سر چیزی است که بشود بهش چنگ زد و از آن
آویزان ماند. وگرنه از آنها که هویت دیگری برای خودشان میتراشند دیگر کمتر مرضهای
هیستیریک این مدلی سراغشان میآید.
ب- Your lips move, but I cant hear what you’re saying
سریال «سوپرانوز» میتواند یک تز دکترای جامعهشناسی یا روانشناسی با موضوع
«زندگی مردم آمریکا» باشد. در یک صحنه بسیار دیدنی از این سریال (فکر کنم قسمت اول
فصل دوم یا سوم) خدمتکار لهستانی، شوهرش را آورده است تا ماشین لباسشویی خانه را
تعمیر کند. زن و شوهر آمریکایی دارند با هم جر و بحث میکنند که ناگهان مهندس
لهستانی حقیقتی را که ما چند دقیقه قبل فهمیدهایم را با صدای بلند میگوید: «من
توی لهستان محققی بودم که 17 نفر زیر دست من کار میکردند و بودجه نامحدود داشتم».
آمریکاییها یک لحظه ساکت میشوند و به او نگاه میکنند و بعد جر و بحثشان را
ادامه میدهند.
خب این حکایت خندهدار نصف مشکلات مهاجران را توضیح میدهد. خارجیها دیده نمیشوند.
البته زمان زیادی لازم نیست که آدم بفهمد که اصولاً توی آمریکا هیچ کس دیده نمیشود،
به جز یک قهرمان گلف یا خواننده، زمانی که با زنش کتک کاری کند. بقیه مردم هم
نامرئی هستتد. به خصوص زندگی حومه شهری که جز دو تا شهر تو آمریکا بقیه این کشور
را بلعیده است این خصیصه را تقویت کرده است. اما خب قبول کردن این مساله برای خیلیها
مشکل است. بالاخره سقوط کردن از محقق ارشد لهستانی یا سوگلی دانشگاه صنعتی هند به
یک دانشجو میان خیل دانشجوها خیلی جالب نیست، دیگر دیده نمیشوید. کسی متوجه شما
نیست. «دیگران» شما را نگاه نمیکنند.
به نظر من چیزی که خیلی مشکل هویت را
بین ایرانیها حساس میکند همین مساله دیده نشدن است. انسانهایی که عادت کردهاند
را زندگی خود را زیر چشمان «دیگری» بسازند و میلشان در تمام عمر معطوف به دیگری
بوده است، ناگهان متوجه میشوند آن دیگری دیگر نیست. نیاز به یک دیگری دارند که
بهش چنگ بزنند، برایش برهنه شوند و ارضایش کنند. به نظر من این مشکل نوستالژی را
اینجا میشود رازش را باز کرد. نیاز به آن دیگری که همه چیز را به پایش ریخت،
برایش جان داد و همه چیز را بر گردنش انداخت. همین است که در سه ایماژ بالایی
مشترک است. اولی و آخری دیگران شما را میبینند و در دومی شما برای دیده شدن نعره
میزنید. تمام چیزی که انسان در جستجوی هویت ایرانی دنبالش است این است که دیگران
نگاهش کنند تا او بتواند طبق نگاه آنها برای خودش هویت بسازد.
پ.ن: این
آخرین نوشتهای است که راجع به مهاجرت مینویسم. خسته شدم. الان ناگهان درک کردم
که این مساله برای من اصلاً مهم نیست. نمیدانم چرا احساس وظیفه کردم که حتماً
چیزی باید در این مورد بنویسم./
پ.ن: جدی مثل اینکه این بلاگاسکای را عوض کنم. ای بابا!!!
چیه چرا حسودی میکنین. مموتیش جایزه خریده براش، تازه اگه رای اعتماد بیاره قول داده ست ویکتوریا سیکرت هم بخره واسش (توصیف کاربر بالاترین راجع به کیف فاطمه آجرلو) +
اهمیت کیهان در حد پشم بز هم نیست. قراره تک تک فک و فامیل شریعتمداری رو جلوی چشماش رنده کنیم بعد خودشو تو مخلوطی از قیر داغ و شاش غرق کنیم. +
هر دو تا جمله یکی گفته میترسیدیم، بابا طرف بدنش عفونت کرده، ورم کرده، اینا ۱۳ روز میومدند بالا سرش نگاش میکردند و میرفتند؟ عجب آدمهایی پیدا میشند (توصیف یک کاربر بالاترین از خانواده یکی از شهدای حوادث اخیر) +
. . .فحش میدن. کلا آدمهایی هستند که شستشوی مغزی داده شده اند و گمان نکنم قابل اصلاح باشند. (توصیف یک کاربر بالاترین از حامیان ج. ا. ا.) +
کلاً ناامیدی خیلی هم بیجا نیست. این لینکها کوچک ترین و بی اهمیت ترین قسمت چیزهایی هستند که توی بالاترین پیدا میشوند و این چهار پنج جمله صید یک ربع ریدر خوانی امروز بیشتر نیست. وگرنه میتوانید توصیفات جنسی کامل صحنههای تجاوز به جوانان، برتریهای کوروش کبیر در مقایسه با احمدی نژاد، کاریکاتورهای لوس، شوخی با پریود جنسی و لباس زیر و جوراب وزرای زن و از همه ناگوارتر تبلیغات گسترده برای شاهنشاه آریامهر بزرگوار رضا پهلوی (که گویا میخواهد نخست وزیر باشد، حالا من نمیدونم پس چرا به خودش میگوید شاهزاده) را بخوانید.
جنبشی که از خیابان به اینترنت سرریز شود زهرآگین میشود، به خصوص اگر ناسیونالیستها آدرس آن را یاد بگیرند. شعار مرگ بر موسوی توی تظاهراتهای خارج از کشور شنیده میشود. کمدی سیاه آنجاست که اینها را طرفداران سلطنت در راستای کشتار 67 میگویند. یعنی همانهایی که قبل از انقلاب شقه شقهشان میکردند حالا برایشان غزیز شدهاند. همانها یکهویی جنبش را صاحب شدند. انگار نه انگار که خیلی از آنها برای تحریم شلوغ میکردند و فردای انتخابات از خوشی جشن گرفته بودند.
فهیم، رفیق افغانی من از خاطرات خودش از کتابخانه زیرزمینی شان در قندوز در دوران طالبان تعریف میکند و اینکه چطوری کتابها را در شهر کوچکشان پخش میکردند که ملت افغان را آزادیخواه کنند و چهها که برسر صاحب کتابخانه نیامد، و از دانشگاه کابل. درضمن دلش از بلاهایی که بر سر «برادران و خواهران» ایرانی اش آمده به ستوه آمده بود.
ناتیس بنگلادشی عاشق سینمای ایران است. مهرجویی، مخملباف و مجیدی را دوست دارد و اسم فرهادی را نشنیده است. نیم ساعتی که با او صحبت میکنم سینمای همه جای دنیا را میشناسد. ژاپنیها، سینمای عرب (که من فقط اسم شریف شاهین یا همچین کسی را فقط شنیدهام)، فیلمهای اروپایی و بقیه. همه را هم دوست دارد و فقط گاهی غصه میخورد به حال سینمای خودشان.
ساتلیش هندی معتقد است که اصولاً ما باید تمام اعتبار فرهنگ ایرانی و هندی را به پای مامن اصلی مهاجران هندواروپایی بگذاریم. از ناسیونالیسم مینالد و معتقد است که فرهنگ غربی نژادپرست است. ایدههایش را راجع به تفاوت اورینتالیسم خاورمیانهای ادوارد سعید و اورینتالیسم، به قول خودش سیداکتیو، هندی توضیح میدهد.
یک ایرانی که اینجا میشناسم معتقد است هندیها اینجا را گداخانه کردهاند، مثل پشگل همه جا را گرفتهاند. یکی دیگرشان میگوید که شرقیها (یعنی چشم بادامیها) خیلی قیافههای تخمی دارند و فقط به درد دستمالی و دستگرمی (عین اصطلاح) میخورند که بعد بریم سراغ بلبلهای آمریکایی. این آقای سی ساله مجرد، بلبل را هم شرح میدهد. بلبل یعنی جانوری که میگذاری توی قفس برات چهچه بزند، روزهای اول میگذاریاش بالای تخت تا پررو نشه، بعد کم کم میاریش زیر پتو.
شهروند امروز توقیف شد. حق آزادی بیان برای سانسور همیشه بد است. ولی این مورد به درک. یادم هست که راجع به حق آزادی بیان کانون نویسندگان و دانشجویان دستگیر شده پارسال چی نو