1.وقتی شروع میکنند راجع به همین یکی و نصفی برنامه
حمایتهای اجتماعیشان صحبت میکنند تا همینها را هم از کار بیندازند و یک بهشت
موعود مدل لیبرالهای وطنی خودمان (که فقط در آمریکا رقیب دارند از شدت بلاهت)
بسازند، یک شیوه صحبت و استدلال بسیار کارآمد دارند و آن هم این است که مفلوکان
خودشان را از انسان بودن (و نه انسانیت) خالی کنند. همیشه راجع به یک مشت انسانی
که «نخواستهاند» یا «نمیتوانند» از امکانات استفاده کنند صحبت میکنند یا تصویری
وحشتناک از سیاه تجاوزگر جن.سیمیسازند
که فاقد احساسات انسانی است. صحبت راجع به مکزیکیها و هیسپانیکها به مراتب راحتتر
است و خیلی سریع میشود به کمک این اقبال که زبانشان زبانی غیر از انگلیسی است آنها
را به یک مشت بدوی، یک مشت حلقه مفقوده یا همچنین چیزی تقلیل داد. عربها هم که یک
مشت آدم کثیف چرکو با یک زبان زشت و ریش بلند هستند و نیمه حیوان جلوه دادنشان کار
مشکلی نیست. از این جای کار به بعد همه چیز راحت است.
اما
این مدل تصویرسازی همیشه جواب نمیدهد. وقتی لازم است فیلم بسازند نیاز دارند که
تصویری بیشتر از این ارائه بدهند تا اصول فیلمنامه نویسی را هم رعایت کنند. این جاست که همان استریوتایپینگ معروفشان به
کمکشان میآید. یک مشت انسان تنبل که هرچند بد نیستند، شیطان نیستند و حیوان
نیستند، اما خب چیز خاصی هم نیستند. همین است که هست. آن چه که رخ میدهد، تراژدی
است، اما در عین حال طبیعی هم هست. چیزی مثل زلزله: کمکهای انساندوستانه لازم
است، حتی وظیفه است. اما خود زلزله به کسی ربطی ندارد و مسوولیت کسی نیست.
2.همسایه روبرویی ما چهارتا بچه دارد و خانهاش دو
خوابه است. ماشینش حدود 20.000 دلار قیمت دارد و فکر نمیکنم مرد خانه سرکار برود
و هرچه یحتمل درمیآورند خرج قسط ماشینشان میشود. بعید میدانم با توجه به اینکه
خانه خیلی هم پایین شهر نیست از دولت پولی بگیرد. اما در عین حال کمترین نوسانی میتواند
او را به همان سطح تقلیل بدهد. غذایشان تقریباً آشغال است، گوشت پرچربی میگیرند و
روی منقل برقیشان توی تراس کباب میکنند و با یک تن سیب زمینی و پیاز سرخ کرده و
کوکاکولا میریزند داخل شکمشان. همیشه فکر میکنم اگر کوپن غذا و کمک نقدی بگیرند
میشوند همانهایی که یک کشور از دستشان مینالد. همانهایی که پول مالیات بقیه
مردم زحمتکش را میگیرد و با پولش تراک (وانت خودمان) غول پیکر و مکدونالد میخورد
و کار هم نمیکند و کمکها زندگیشان را بهتر نمیکند و فقط مشکلات را بیشتر میکند
( که یعنی باید قطع شود).
همسایه
بغلی ما دوتا زوج جوان هستند، یکی از یکی خوشگلتر، و همهشان پیشخدمت
چندتا رستوران داغان هستند(از آنهایی که نصف دوگانه ضدمرگ/سلاخ خانهی تارانتینو
و رودریگوئز در آن میگذشت)، از اینها همان چیزی برمیآید که باز هم داخل
استریوتایپینگ قرار میگیرد. وضعیتشان کاملاً نامشخص است و زندگیشان مخلوطی از
مشروب و سیگار و گریههای هیستیریک آخر شب و خندههای اغراق شده اول شب است و
آیندهشان چیزی بیشتر از ادامه دادن خط گارسونی نیست. الان چند دقیقهای در طول
روز خوشند، اما ده سال دیگر همین خوشی هم از بین میرود و جایش را میدهد به یک
خانواده که مردش بیکار است و عذایشان تقریباً آشغال و گوشت پرچربی است و تنها خوشیشان
یک ماشین گران قیمت است و در یک خانه دوخوابه با چهارتا بچه زندگی میکنند.
3.چیزی که در مورد استریوتایپینگ مهم است این نیست که
چقدر تصویر ارائه شده مثبت است. اتفاقاً نشان دادن خوشی و لذت و «حقیقت پنهان» در
ورای زندگی سگی سیاهان و خاورمیانهایها و مکزیکیها و تقدیس مدل زندگی کثافت آنها
خیلی مخربتر است*(بخوانید پانوشت را). مشکل در این نیست که سینما و تلویزیون و
شوهای تلویزیونی و گویندههای رادویی تصویر منفی از مفلوکان نشان میدهند. مشکل در
این است که این تصویر به صورتی طبیعی تصویر میشود. یعنی انگاری که همینی که هست.
مثل این نقاشیهایی که دورنمای ده است و درپسزمینه یک عده دارند استخوانهایشان
را در آب مزرعه برنج از دست میدهند. مشکل در همین است که دردپا و بیخوابی و گریههای
هیستیریک و غذای آشغال به صورت یکی از اجزای همین دورنما
تصویر میشود. مثل درختان زیبا و آسمان غمگین ابری و کوههای خستهدل خاکستری. چیزی
که انگار آنقدری تکراری شده که طبیعی شده است، چیزی مانند زندگی قرون وسطایی که
هنوز نه اتحادیه کارگری بوده و نه لویی پاستور تا آخر هفته نداشتن و مردن از هاری طبیعی باشد،
درست به اندازه وحشی بودن سیاهان و آینده سیاه این دو جفت همسایه ما
* همین مردک بیشعور،محافظهکار و دروغگوی اوباما یک کار مثبت در زندگیاش
کرد و آن هم این بود که به سیاهان نشان داد که رویاپردازی کردن در مورد ارزش زندگیشان و ارزشهای غلطشان
چقدر اشتباه است و چه حقهای بیشتری دارند. این کار را هم با رئیس جمهور شدنش
انجام داد و هم با علناً بیان کردنش و هم با جنگ نیمه پنهان-نیمه آشکارش با کثافتهای
فرهنگ سیاهان
آخ که میخواهم بنویسم و این انگشتها روی کیبورد نمیرقصند و لازم است برای هر کلمه فکر کنم. این جور نوشتن را دوست ندارم. دوست دارم متن خودش خودش را بننویسد و من نگاه کنم.
یک بخش خیلی مهمی از خارج شدن از کشور از دست دادن هویت است، این را همه میدانند. اما وقتی میگوییم هویت خیلی مهم است که مشخص کنیم منظورمان راه رفتن در کوچه باغهای شمیران و بوی عطر اقاقیای خانه مادربزرگ و طعم شیرین چای زمستانی بغل شومینه باغ عمو جان نیست. ماها، یعنی ماهایی که کنده شدهایم-ما «فراریها»، زندگیمان چه خوشمان بیاید، چه نیاید کاملاً غربی بوده است. خوراکمان را تام ویتز و اسکورسیزی میپختهاند و تفریحمان از کشورمان مستقل بوده است و حالمان از فرهنگمان به هم میخورده است. چیزی که از دست رفته و ما میخواهیم اسم هویت روی آن بگذاریم، امری به غایت طبقهبندی نشدهتر بوده است.
چیزی که اسم هویت روی آن میگذاریم به زحمت چیزی بیشتر از مجموعه خاطرات شخصی است. چیزی که از دست میدهیم خاطره یک شب در آن خیابان و بوسیدن یواشکی نوک آن کوه و صندلیهای پارک دانشجو و وحشت همیشگی از آن ریههای روی پاکت بهمن است. این چیزی نیست که من بتوانم با کس دیگری شریکش شوم.
و قضیه تلختر هم خواهد شد، این وسط برای ساختن دوباره هویت، یعنی پیدا کردن احساسی به خیابانی، تصویری، باسنی یا سیگاری لازمهاش این است که قبلیها را کامل دور انداخت. این کار راحتی نیست، برای ما «فراریها». ماها هنوز به آن قبلیها وصلیم.
پ.ن: هنوز نوشتن سخت است، طول میکشد تا آدم بتواند بنویسد. تا آدم بتواند دوباره بنویسد. طول میکشد که آدم توانش را پیدا کند که این فراری بودن را توضیح بدهد، که یعنی ماها نکندهایم، فرار کردهایم. از سربازی، از بیکاری، از زندان، از بیحوصلگی. اما هنوز وصلیم به ایران (و از اینجا باید برگشت متن را خواند، که بفهمید به چی وصلیم)
خوب شدن مثل زاییدن است. البته نه دقیقاً. خوب شدن مثل زاییدن برای یک زن وسواسی است. همیشه وحشتی همراه آدم است که آخر خط، بعد از ساعتها کندی، بی حرکتی، بی احساسی(و در حقیقت پراحساس بودن)، و درد وحشتناک زایمان ممکن است چیزی به دنیا بیاید که اصلاً انسان نباشد.
اگر کسی میتواند به خوابیدن و کرخت شدن به مثابه یک اکسیون نگاه کند جزییات تفکرش را به من هم منتقل کند تا من هم بتوانم احساس فعال بودن (و مهم تر از آن، کماکان فعال بودن ) را در خودم فعال کنم
شهروند امروز توقیف شد. حق آزادی بیان برای سانسور همیشه بد است. ولی این مورد به درک. یادم هست که راجع به حق آزادی بیان کانون نویسندگان و دانشجویان دستگیر شده پارسال چی نو