داستانهای نفسگیر، شخصیتهای غیرعادی، بازیهای بالاتر از استاندارد،
شوخیهای خیلی بیمزه(که آدم به بیمزگی شان بخندد)، اشارههای ناگهانی و
کوتاه و بیدلیل سیاسی، عشق و عشق و سکس و عشق و سکس و سکس، رنگهای زنده
و زیاد و موسیقی اسپانیایی، انسانیت زیادی، خانوادهها و روستاها و مشروب. فیلمهای آلمودوار هرچقدر هم که لذت بخش باشند و همهی بالاییها را
همزمان فراهم کنند یک بدی دارند که دیگه خیلی کم شگفتزده میکنند. لذت و
تخمیر کردنشان هیچ وقت کم نمیشود. اما چیز جدیدی هم دارند؟
جسد زنده (live flesh) داشت. هرچقدر از انبوه بازیگرهای همیشگی آلمودواری
خالی بود(به جز پنه لوپه کروز و البته یک خاویر باردم اضافی هم توی فیلم
بود)، اما در عوضش یک صحنه نفس گیر داشت.
وقتی آلمودوار پای باردم را خرد میکند، چندشم شد. چون یا باید منتظر
میماندیم تا چلاقی باردم را ببینیم که چطوری زجر میکشد و تلاش میکند و
موفق میشود یا شاهد بدبختیهای او میبودیم. از اینها بدتر از این
میترسیدم که اتفاق بدتری بیفتد، یعنی آلمودوار کاملاْ ما را ناامید کند و
از این قضیه به این اساسی کلاْ عبور کند. . . هیچ کدام اتفاق نیفتاد.
صحنهی تیر خوردن و چلاق شدن خاویر بادم، با یک برش حیرتانگیز، و واقعاْ
حیرتانگیز، به یک سالن بسکتبال کات میخورد که روی زمین آن نوشته است:
Barcelona'92. جراتی که آلموداور به خرج میدهد تا کل حوادثی را که احتمالا این وسط رخ داده ببرد خیلی زیاد است (و احتمالاْ خارج از دنیای مست آلمودوار کاملاْ احمقانه). اما این همه ماجرا نیست. هنوز قسمت اصلیاش را برایتان نگفتهام و آلمودوار هم هنوز مشکل را کاملاْ حل نکرده است: آیا این تیر خوردن و معلول شدن خاویر باردم نباید کمی داستان را هل بدهد، چند لحظه متوقفش کند تا ما به معلولیت یک پلیس وظیفه شناس هم نگاه کنیم.
سینمای مدرن راه حل خیلی مهمی دارد تا از زیبایی شناسی و خنثی کردن درد و رنج، زندگی روزمره و هرچیز ناخوشایند دیگری پرهیز کند تا بتواند سویهی کثیف و تاریک آن را به ما نشان بدهد. آن هم چیزی نیست به جز کات نکردن. تمام رنج یک زن خانهدار را بالای غذایش بدون کات نگاه کنید. قاب خالی را چند دقیقه نگاه کنید که احساس پیرمرد تنها را تا مغز استخوان بفهمید، یا اینجا مثلاْ روی ویلچیر نشستن رو نشان بدهد تا باور کنید که باردم معلول شده است.
اما سینمای مدرن یک غول دیوانه تنها به نام گدار هم داشته که تنهایی یک مفهوم دیگر را به سینما داده به نام جامپ کات. قطع شدن تصاویر و به هم ریختن آنها برای گدار فقط یک معنی داشته و آن هم انارشیسم بوده و داغان کردن سینمای پیش از خودش.
حالا فکر کنم سخت نباشد که هنر المودوار را فهمید. صحنههای طولانی از ور رفتن خاویر باردم با ویلچرش که جامپ کاتها اونها رو کوتاه کوتاه کردهاند. اینطوری نه به فرم فیلمش خیانت کرده است و روانی داستانهایش را از دست داده است (بالاخره نباید زیاد هم کسی را شگفت زده کند) و هم از سنت سینمای اروپا دست نکشیده است. حاصلش همان چیزی است که به ان میگویند سینمای شریف. |