X
تبلیغات
رایتل
تقارن بلوری

Sodom & Gomorrah I see you’re back in town And though you build a wall around you The multitude still will find you
آرشیو
موضوع بندی

دوشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1390

رفتیم اینجا

http://tehrandallascircuit.blogspot.com/


چهارشنبه 2 تیر‌ماه سال 1389
همسایه و گربه‏های رنگارنگش

1.      وقتی شروع می­کنند راجع به همین یکی و نصفی برنامه حمایت‏­های اجتماعی­‏شان صحبت می‏­کنند تا همین­‏ها را هم از کار بیندازند و یک بهشت موعود مدل لیبرال­‏های وطنی خودمان (که فقط در آمریکا رقیب دارند از شدت بلاهت) بسازند، یک شیوه صحبت و استدلال بسیار کارآمد دارند و آن هم این است که مفلوکان خودشان را از انسان بودن (و نه انسانیت) خالی کنند. همیشه راجع به یک مشت انسانی که «نخواسته­‏اند» یا «نمی­‏توانند» از امکانات استفاده کنند صحبت می­‏کنند یا تصویری وحشتناک از سیاه تجاوزگر جن.سی  می­‏سازند که فاقد احساسات انسانی است. صحبت راجع به مکزیکی­‏ها و هیسپانیک­‏ها به مراتب راحت­‏تر است و خیلی سریع می­‏شود به کمک این اقبال که زبانشان زبانی غیر از انگلیسی است آن­ها را به یک مشت بدوی، یک مشت حلقه مفقوده یا همچنین چیزی تقلیل داد. عرب­‏ها هم که یک مشت آدم کثیف چرکو با یک زبان زشت و ریش بلند هستند و نیمه حیوان جلوه دادنشان کار مشکلی نیست. از این جای کار به بعد همه چیز راحت است.

اما این مدل تصویرسازی همیشه جواب نمی­‏دهد. وقتی لازم است فیلم بسازند نیاز دارند که تصویری بیشتر از این ارائه بدهند تا اصول فیلمنامه نویسی را هم رعایت کنند. این جاست که همان استریوتایپینگ معروفشان به کمکشان می­‏آید. یک مشت انسان تنبل که هرچند بد نیستند، شیطان نیستند و حیوان نیستند، اما خب چیز خاصی هم نیستند. همین است که هست. آن چه که رخ می­‏دهد، تراژدی است، اما در عین حال طبیعی هم هست. چیزی مثل زلزله: کمک­های انسان­‏دوستانه لازم است، حتی وظیفه است. اما خود زلزله به کسی ربطی ندارد و مسوولیت کسی نیست.

 

2.      همسایه روبرویی ما چهارتا بچه دارد و خانه­‏اش دو خوابه است. ماشینش حدود 20.000 دلار قیمت دارد و فکر نمی­کنم مرد خانه سرکار برود و هرچه یحتمل درمی­‏آورند خرج قسط ماشینشان می­‏شود. بعید می­‏دانم با توجه به این­که خانه خیلی هم پایین شهر نیست از دولت پولی بگیرد. اما در عین حال کمترین نوسانی می­تواند او را به همان سطح تقلیل بدهد. غذایشان تقریباً آشغال است، گوشت پرچربی می­‏گیرند و روی منقل برقی­شان توی تراس کباب می­‏کنند و با یک تن سیب زمینی و پیاز سرخ کرده و کوکاکولا می­‏ریزند داخل شکمشان. همیشه فکر می­کنم اگر کوپن غذا و کمک نقدی بگیرند می­‏شوند همان­‏هایی که یک کشور از دستشان می­‏نالد. همان­‏هایی که پول مالیات بقیه مردم زحمتکش را می­‏گیرد و با پولش تراک (وانت خودمان) غول پیکر و مکدونالد می­‏خورد و کار هم نمی­‏‏کند و کمک­‏ها زندگی­شان را بهتر نمی­کند و فقط مشکلات را بیشتر می­‏کند ( که یعنی باید قطع شود).

همسایه بغلی ما دوتا زوج جوان هستند، یکی از یکی خوشگل­‏تر، و همه­‏شان پیشخدمت چندتا رستوران داغان هستند(از آن­هایی که نصف دوگانه ضدمرگ/سلاخ خانه­‏ی تارانتینو و رودریگوئز در آن می­‏گذشت)، از این­ها همان چیزی برمی­‏آید که باز هم داخل استریوتایپینگ قرار می­‏گیرد. وضعیت­شان کاملاً نامشخص است و زندگی­شان مخلوطی از مشروب و سیگار و گریه­‏های هیستیریک آخر شب و خنده­‏های اغراق شده اول شب است و آینده­‏شان چیزی بیشتر از ادامه دادن خط گارسونی نیست. الان چند دقیقه­‏ا‏ی در طول روز خوشند، اما ده سال دیگر همین خوشی هم از بین می­‏رود و جایش را می­‏دهد به یک خانواده که مردش بیکار است و عذایشان تقریباً آشغال و گوشت پرچربی است و تنها خوشی­‏شان یک ماشین گران قیمت است و در یک خانه دوخوابه با چهارتا بچه زندگی می­‏کنند.

 

3.        چیزی که در مورد استریوتایپینگ مهم است این نیست که چقدر تصویر ارائه شده مثبت است. اتفاقاً نشان دادن خوشی و لذت و «حقیقت پنهان» در ورای زندگی سگی سیاهان و خاورمیانه­‏ای‏ها و مکزیکی­‏ها و تقدیس مدل زندگی کثافت آن­ها خیلی مخرب­‏تر است*(بخوانید پانوشت را). مشکل در این نیست که سینما و تلویزیون و شوهای تلویزیونی و گوینده­‏های رادویی تصویر منفی از مفلوکان نشان می­‏دهند. مشکل در این است که این تصویر به صورتی طبیعی تصویر می­‏شود. یعنی انگاری که همینی که هست. مثل این نقاشی­‏هایی که دورنمای ده است و درپس­‏زمینه یک عده دارند استخوان­‏هایشان را در آب مزرعه برنج از دست می­‏دهند. مشکل در همین است که دردپا و بی­‏خوابی و گریه­‏های هیستیریک و  غذای آشغال به صورت یکی از اجزای همین دورنما تصویر می­‏شود. مثل درختان زیبا و آسمان غمگین ابری و کوه­‏های خسته­‏دل خاکستری. چیزی که انگار آن­قدری تکراری شده که طبیعی شده است، چیزی مانند زندگی قرون وسطایی که هنوز نه اتحادیه کارگری بوده و نه لویی پاستور تا  آخر هفته نداشتن و مردن از هاری طبیعی باشد، درست به اندازه وحشی بودن سیاهان و آینده سیاه این دو جفت همسایه ما

     همین مردک بی‏شعور، محافظه­‏کار و دروغگوی اوباما یک کار مثبت در زندگی‏ا‏ش کرد و آن هم این بود که به سیاهان نشان داد که رویاپردازی کردن در مورد ارزش زندگی‏شان و ارزش‏های غلطشان چقدر اشتباه است و چه حق­‏های بیشتری دارند. این کار را هم با رئیس جمهور شدنش انجام داد و هم با علناً بیان کردنش و هم با جنگ نیمه پنهان-نیمه آشکارش با کثافت­‏های فرهنگ سیاهان


·           


جمعه 14 خرداد‌ماه سال 1389

آخ که می‏خواهم بنویسم و این انگشت‏ها روی کیبورد نمی‏رقصند و لازم است برای هر کلمه فکر کنم. این جور نوشتن را دوست ندارم. دوست دارم متن خودش خودش را بننویسد و من نگاه کنم.


دوشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1389
در حاشیه

آشغالدانی کارخانه نیمه شب تابستانی پر از زباله های مفید است



یکشنبه 29 فروردین‌ماه سال 1389
فراریها

یک بخش خیلی مهمی از خارج شدن از کشور از دست دادن هویت است، این را همه می‏دانند. اما وقتی می‏گوییم هویت خیلی مهم است که مشخص کنیم منظورمان راه رفتن در کوچه باغ‏های شمیران و بوی عطر اقاقیای خانه مادربزرگ و طعم شیرین چای زمستانی بغل شومینه باغ عمو جان نیست. ماها، یعنی ماهایی که کنده شده‏ایم-ما «فراری‏ها»، زندگی‏مان چه خوشمان بیاید، چه نیاید کاملاً غربی بوده است. خوراکمان را تام ویتز و اسکورسیزی می‏‏پخته‏اند و تفریحمان از کشورمان مستقل بوده است و حالمان از فرهنگمان به هم می‏خورده است. چیزی که از دست رفته و ما می‏خواهیم اسم هویت روی آن بگذاریم، امری به غایت طبقه‏بندی نشده‏تر بوده است.


چیزی که اسم هویت روی آن می‏گذاریم به زحمت چیزی بیشتر از مجموعه خاطرات شخصی است. چیزی که از دست می‏دهیم خاطره یک شب در آن خیابان و بوسیدن یواشکی نوک آن کوه و صندلی‏های پارک دانشجو و وحشت همیشگی از آن ریه‏های روی پاکت بهمن است. این چیزی نیست که من بتوانم با کس دیگری شریکش شوم.


و قضیه تلخ‏تر هم خواهد شد، این وسط برای ساختن دوباره هویت، یعنی پیدا کردن احساسی به خیابانی، تصویری، باسنی یا سیگاری لازمه‏اش این است که قبلی‏ها را کامل دور انداخت. این کار راحتی نیست، برای ما «فراریها». ماها هنوز به آن قبلی‏ها وصلیم.



پ.ن: هنوز نوشتن سخت است، طول می‏کشد تا آدم بتواند بنویسد. تا آدم بتواند دوباره بنویسد. طول میکشد که آدم توانش را پیدا کند که این فراری بودن را توضیح بدهد، که یعنی ماها نکنده‏ایم، فرار کرده‏ایم. از سربازی، از بیکاری، از زندان، از بی‏حوصلگی. اما هنوز وصلیم به ایران (و از این‏جا باید برگشت متن را خواند، که بفهمید به چی وصلیم)



سه‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1389
سوپ مرغ برای روح اردک/ درمان

خوب شدن مثل زاییدن است. البته نه دقیقاً. خوب شدن مثل زاییدن برای یک زن وسواسی است. همیشه وحشتی همراه آدم است که آخر خط، بعد از ساعت‏ها کندی، بی حرکتی، بی احساسی(و در حقیقت پراحساس بودن)، و درد وحشتناک زایمان ممکن است چیزی به دنیا بیاید که اصلاً انسان نباشد.


پنج‌شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1389
خطوط بی پایان کوتاه

اگر کسی می‏تواند به خوابیدن و کرخت شدن به مثابه یک اکسیون نگاه کند جزییات تفکرش را به من هم منتقل کند تا من هم بتوانم احساس فعال بودن (و مهم تر از آن، کماکان فعال بودن ) را در خودم فعال کنم


1 2 3 4 5 ... 16 >>

Powered by BlogSky.com


where is that?