تقارن بلوری

I don't think you should feel about a film. You should feel about a woman, not a movie. You can't kiss a movie. Jean-Luc Godard
تیر 1388
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
آرشیو
موضوع بندی


دستگاه تغییر صدا دستگاه تغییر صدا
تبدیل صدای شما به مرد یا زن در هنگام صحبت با موبایلتان
سریال زنان سرسخت
سریالی بسیار ریبا در ژانر درام و کمدی. برنده ۳ جایزه golden globe
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 1 تیر ماه سال 1388
Into the Death


Bang your head! Come on! 1, 2, 3, 4

Into the death into! the death into the death!
Go Go! Go Go! Go Go! Go Go!

Terror Worldwide! You can't run away you can't hide I came to get you! Get down ...
Respect! And you can't turn back now... Speed is what you need is what you feel is what you're livin' for!
Let's fucking Riot! Go!
And welcome to my paradise there's no good reason to keep you alive
Die Die Die my darling! Run! Cause you can't hide
There's no escape from where you coming from we're going to the top where we belong!
Life is like a videogame with no chance to win ...

Into the death! Into the death! Into the death!
Go Go! Go Go! Go Go! Go Go!

Maybe we sit down and talk about the revolution and stuff but it doesn't work like that!
You can't turn back now there's no way back
You feel the power to destroy your enemy!

Midijunkies gonna fuck you up! midijunkies gonna fuck you up!
Another life wasted another soldier dead this system's guilty it's true but sad
Our life is what they control! Soon they gonna take our bodies and souls!
Into the death! Into the death!
Go Go! Go Go! Go Go! Go Go! Go Go! Go!
Into the death



Atati Teenage Riot - Into the Death


دوشنبه 18 خرداد ماه سال 1388


یکشنبه 10 خرداد ماه سال 1388


سه شنبه 18 فروردین ماه سال 1388
مانوئلا کو؟

داستان‌های نفس‌گیر، شخصیت‌های غیرعادی، بازی‌های بالاتر از استاندارد، شوخی‌های خیلی بیمزه(که آدم به بیمزگی شان بخندد)، اشاره‌های ناگهانی و کوتاه و بی‌دلیل سیاسی، عشق و عشق و سکس و عشق و سکس و سکس، رنگ‌های زنده و زیاد و موسیقی اسپانیایی، انسانیت زیادی، خانواده‌ها و روستاها و مشروب.

فیلم‌های آلمودوار هرچقدر هم که لذت بخش باشند و همه‌ی بالایی‌ها را همزمان فراهم کنند یک بدی دارند که دیگه خیلی کم شگفت‌زده می‌کنند. لذت و تخمیر کردنشان هیچ وقت کم نمی‌شود. اما چیز جدیدی هم دارند؟ جسد زنده (live flesh) داشت.

هرچقدر از انبوه بازیگرهای همیشگی آلمودواری خالی بود(به جز پنه لوپه کروز و البته یک خاویر باردم اضافی هم توی فیلم بود)، اما در عوضش یک صحنه نفس گیر داشت. وقتی آلمودوار پای باردم را خرد می‌کند، چندشم شد. چون یا باید منتظر می‌ماندیم تا چلاقی باردم را ببینیم که چطوری زجر می‌کشد و تلاش می‌کند و موفق می‌شود یا شاهد بدبختی‌های او می‌بودیم. از این‌ها بدتر از این می‌ترسیدم که اتفاق بدتری بیفتد، یعنی آلمودوار کاملاْ ما را ناامید کند و از این قضیه به این اساسی کلاْ عبور کند. . . هیچ کدام اتفاق نیفتاد. صحنه‌ی تیر خوردن و چلاق شدن خاویر بادم، با یک برش حیرت‌انگیز، و واقعاْ حیرت‌انگیز، به یک سالن بسکتبال کات می‌خورد که روی زمین آن نوشته است: Barcelona'92. جراتی که آلموداور به خرج می‌دهد تا کل حوادثی را که احتمالا این وسط رخ داده ببرد خیلی زیاد است (و احتمالاْ خارج از دنیای مست آلمودوار کاملاْ احمقانه). اما این همه ماجرا نیست. هنوز قسمت اصلی‌اش را برایتان نگفته‌ام و آلمودوار هم هنوز مشکل را کاملاْ حل نکرده است: آیا این تیر خوردن و معلول شدن خاویر باردم نباید کمی داستان را هل بدهد، چند لحظه متوقفش کند تا ما به معلولیت یک پلیس وظیفه شناس هم نگاه کنیم.


سینمای مدرن راه حل خیلی مهمی دارد تا از زیبایی شناسی و خنثی کردن درد و رنج، زندگی روزمره و هرچیز ناخوشایند دیگری پرهیز کند تا بتواند سویه‌ی کثیف و تاریک آن را به ما نشان بدهد. آن هم چیزی نیست به جز کات نکردن. تمام رنج یک زن خانه‌دار را بالای غذایش بدون کات نگاه کنید. قاب خالی را چند دقیقه نگاه کنید که احساس پیرمرد تنها را تا مغز استخوان بفهمید، یا اینجا مثلاْ روی ویلچیر نشستن رو نشان بدهد تا باور کنید که باردم معلول شده است.


اما سینمای مدرن یک غول دیوانه تنها به نام گدار هم داشته که تنهایی یک مفهوم دیگر را به سینما داده به نام جامپ کات. قطع شدن تصاویر و به هم ریختن آن‌ها برای گدار فقط یک معنی داشته و آن هم انارشیسم بوده و داغان کردن سینمای پیش از خودش.


حالا فکر کنم سخت نباشد که هنر المودوار را فهمید. صحنه‌های طولانی از ور رفتن خاویر باردم با ویلچرش که جامپ کات‌ها اون‌ها رو کوتاه کوتاه کرده‌اند. این‌طوری نه به فرم فیلمش خیانت کرده است و روانی داستان‌هایش را از دست داده است (بالاخره نباید زیاد هم کسی را شگفت زده کند) و هم از سنت سینمای اروپا دست نکشیده است. حاصلش همان چیزی است که به ان می‌گویند سینمای شریف.


دوشنبه 14 بهمن ماه سال 1387
غزه ی سینما آزادی/

نه دفعه اول بود، نه دفعه آخر. اما این بار یک فرقی داشت. اگر دفعه اول موزه هنرهای معاصر بود که سه تا حلقه فیلم را قاطی پاطی پخش کرد، و دفعه دوم جشنواره پارسال که چهار ساعت مردم را معطل کرد تا نصفه دوم شاهین سیاه را بیاورد، امسال جشنواره این بلا را سر ادیسه فضایی آورد. اودیسه فضایی از آن فیلمهایی است که کم پیش می‌آید سینه‌فیل‌ها پایش بنشینند و نگاهش کنند. چون معمولاْ آن قدر دیده‌ایمش که حالمان به هم می‌خورد. اما پرده بزرگ و صدای دالبی را نمی شود از دست داد (به خصوص بعد از خماری کشیدن در صفهای بیهوده فیلم های بخش ایرانی).

اما توهینی بیشتر از این نیست که این بار هم، برای دفعه nام در جشنواره فجر یک فیلم را نصفه پحش کنند. من نمیدانم کدام پفیوزی به ج.ا.ا. گفته باید یک جشنواره فیلم هم در ویترین بین المللی اش داشته باشد تا بریند به اعصاب حدود 10 نفر بدبختی مثل خودم که آمده اند فیلم ببیند. اودیسه بخشی از خاطرات جمعی هزاران هزار نفر مثل خودم است. دیگه فیلمهای حاتمی کیا و ده نمکی نیست که تاچند سال دیگه کسی چیزی از آن یادش نمانده باشد. مثل این می ماند که خاطره اولین هم آغوشیتان را با اولین معشوقه تان در ذهن تان مرور کنید و درست در نقطه اوجش (حدس بزنید کجا فیلم قطع شد) ناگهان یک کسی چراغهای سالن را روشن کند و بگوید همه اش همین بود و ارگاسمی در کار نبوده است. این جوری هم به خاطرات سینمایی شما و هم به مردانگی (یا زنانگی) شما توهین کرده اند.



پنجشنبه 9 آبان ماه سال 1387
و چند خط پراکنده / New masterpiece is on the way

اخیرا به شدت سرم شلوغ شده است. وگرنه یک جای حسابی دارد که راجع به "کلیت" هنتای و مانگا بنویسم. و در مورد جایگاه کاملاً زمینی شان و فاصله بسیار معنادار سینمای میازاکی با آشغالهای والت دیزنی(به استثنای یکی دوتا). همچنین راجع به «موقعیت» سینمای میازاکی و «موقعیت» سینمای والت دیزنی. اگر زمانی روزی برسد که سرم خلوت شود، این پروژه حتی مهمتر از ایده کوروسوا-اوزو است. و البته اگر بنویسم پیکسار را هم بی نصیب نخواهم گذاشت.



پ


سه شنبه 30 مهر ماه سال 1387
هزارتوی تاریخ

اگر علیش می‌گوید فیلمی خوب است، در آن شک نکنید.

هزارتوی پن(در واقع هزارتوی جن) را ببینید. شاهکار سینمایی قرن بیست و یکم که می‌شود آن را به عنوان یک نمونه بی نظیر از ترکیب ژانرها به هزاران کارگردان پست مدرن جهان (به استثنای جارموش، کوئن‌ها، لینچ و تاحدی برتون) تدریس کرد. همچنین به نظر پاسخ بسیار کاملی برای سوال پست ماقبل آخر، قبل از این پست، است. که سینما باید راست بگوید یا خالی ببیند.

 تا فرصت کنم دوباره چیزی بنویسم. بروید توی خیابان دنبال دی وی دی هزارتوی پن بگردید/



پ.ن: به نظرم دیگر بهترین فیلم هزاره‌ی جدید بعد از شهر اشباح، عشق سگی نیست. هزارتوی پن است.


Powered by BlogSky.com


where is that?