بر اساس دو ماجرای واقعی
جیرجیرکها، صدایشان کلافهام کرده است. جالب است که روزها-به خصوص داخل ماشین- صدایشان بیشتر به گوشم میخورد. از کولر ماشین هوای داغی بیرون میزند. راننده صبح برایم توضیح داده بود که ماشینهای قدیمی، دگمهای برای روشن و خاموش کردن بخاری ندارند. باید ماشین را ببری تعمیرگاه تا شیر بخاری را ببندند و بعد آببندیاش کنند تا از شر این باد داغ خلاص شد. اما رانندهی ماشین برایم توضیح نداد چرا او که این همه دانا است تا بحال بخاری ماشیناش را از کار نینداخته است.
وارد خیابان فرعی که شدیم، اثری از جنگلها نبود و تا چشم کار میکرد از این دشتهای بیخاصیتی بود که هوای گرم و مرطوب آن به هر رویندهای خوشامد میگفت و برای همین پر از ساقههای سبز وحشی و بیخاصیت شده بود. کیفم را محکم فشار دادم و برای بار دهم مدارکم را بررسی کردم که چیزی گم نشده باشد. چیزی گم نشده بود. نامه را یکبار دیگر خواندم: بسم رب الصدیقین. ای ایران ما، ما برای تو خون دلها خوردهایم. از واحد تولیدی مخترعین سبزاندیش وابسته به بنیاد فناوری استان به نمایندگی بیمه شهرستان. شرکت ما در راستای تلاشهای فزاینده برای رشد و گسترش فناوریهای نوبنیاد در مملکت پرافتخارمان، نیاز به بیمه کردن ساختمان اداری و سولهی تولید خود دارد و به همین دلیل از شما خواهشمندیم نمایندهای را برای تخمین زدن هزینهی سالیانهی بیمه ساختمانهای شرکت و ارزشیابی قیمت کل ساختمان و زمین ارسال فرمایید. بدیهی است که در صورت رضایت طرفین، امکان مذاکره برای عقد قرارهای متعاقب وجود خواهد داشت. من اله توفیق
آقای راننده جلوی یک دیوار بتونی ایستاد و به من گفت پیاده شوم. چند زمین بسیار بزرگ که با دیوارهای بتونی از هم جدا شده بودند، وسط دشتهای پرعلف سبز شده بودند. دیوارهای بتونی واقعاً بلند بودند و نگاه کردن به دیوارها من را میترساند. از بالای دیوارها یک سولهی بزرگ دیده میشد که واقعاً ارتفاع بلندی داشت. مشخص بود که فاصلهی آن تا در ورودی خیلی زیاد است. با خودم فکر میکردم که در فاصلهی این دو ساختمان چه چیزی ممکن است وجود داشته باشد. بزرگی زمین غیرعادی بود و هزینهی بیمهی آن احتمالاً سر به فلک میکشید. به سمت دیوارها رفتم. به نظر میرسید که دیوارها قدیمی باشند و یا برای مدت زیادی از ساختمان استفاده نشده باشد. سیمان بین بلوکها را گلهای کوچک پر کرده بودند. یک جا هم چند تا بلوک بتونی کنده شده بود و شاخههای یک بوتهی غولپیکر یاس بیرون زده بود. اما گلی نداشت. برگهایش هم زیر تابش آفتاب وارفته بودند.
کنار در زنگزدهی کارخانه، اثری از زنگ نبود. چند تا سنگ برداشتم و محتاطانه به در زدم. عکسالعملی نمیآمد. صدای جیرجیرکها سر به فلک زده بود. گوشیام را از جیبم درآوردم و به شمارهی پایین نامه زنگ زدم. صدای تنومندی از آن طرف جواب من را داد و با ادب و وقاری مثل شعرای پنجاه سال پیش از من معذرت خواهی کرد و گفت الان کسی میآید و در را باز میکند.
* * *
در با قیژ و قیژ وحشتناکی باز شد. انگار کن که سالها کسی به فکرش نرسیده باشد که در را روغنکاری کرده باشد. چشمهای قرمزی از لای در نیمهباز من را نگاه کرد و هیکل یک گوژپشت چاق از آن پشت ظاهر شد. آقایی با لباس کارگری آبی و پای لنگ و گوژ عجیبی در را باز کرد. برای یک لحظه وحشت کرده بودم که آقای گوژپشت یک لبخند مهربانانه زد و به من گفت بفرمایید. آرام وارد شدم. مرد گوژپشت در را پشت من نیمهباز رها کرد و دنبال من آمد. حدود پانصد متر تا سوله راه بود و جز یک کوره راه میان علفها همه جا را علف پوشانده بود. یک ساختمان یک طبقهی مخروبه هم گوشهی زمین افتاده بود. آنجا هم شیشهی یک پنجره شکسته وجود داشت که یک بوتهی یاس از وسطش به داخل ساختمان رفته بود. آن دورها سوله بعد جوری ابهت داشت. آرام آرام دنبال گوژپشت که تقریباً میدوید راه افتادم. پای لنگ و گوژش هر دو سمت چپش بود و این طوری هر وقت که میخواست پای راستش را ستون کند بدنش انگار که روی یک فنر میپرید. آرام آرام دنبالش رفتم. با آن همه ورجه وورجهای که میکرد بازهم خیلی یواش حرکت میکرد. هوا خیلی گرم بود.
وارد سوله که شدیم مبهوت شدم. سوله کاملاً خالی بود. چندتا لوله و کلی الکترود و یک بدنهی خالی دستگاه جوش تنها چیزهایی بود که توی سوله پیدا میشد. یک پلات خیلی خیلی بزرگ مچاله روی زمین افتاده بود که گویا گواهینامه ثبت اختراع بود که در ابعاد غولآسا چاپش کرده بودند. آقای تنومند و ستبری با قیافهای که آدم را یاد افسرهای از جانگذشتهی فیلمهای تاریخی میانداخت جلو آمد و محکم با من دست داد. پشت سرش یک کارگر دیگه با یک لبخند افسرده ظاهر شد. قیافهی جذاب و دلنشینی داشت، اما بدبختی هم از قیافهاش میبارید. دستهایش مثل آقای تنومند از روغن سیاه بود. از سر و کول سوله دراکولا* بالا میرفت. آقای تنومند دست محکمی با من داد و خودش را تنومند معرفی کرد.
خیلی وقت نبود که صرف تعارف شود. بازدید از کارخانه- یا هر چیز دیگری که اسمش بود- را شروع کردم. طول و عرض سالن را با قدم اندازه میگرفتم و بعد با سند ساختمان چک میکردم. دیوارها، علیرغم کهنگیشان کاملاً سالم بودند. معلوم بود ساختمان مناسبی است. داشتم عرض سوله را قدم میزدم که تنومند پس کلهی کارگر گوژپشتش زد و فریاد کشید: مهیار احمق! برو برای آقا یک شربت بیار. جویده جویده سعی کردم بگویم که لازم نیست که تنومند یکی دیگر پس کلهی آن یکی کارگرش زد و گفت برگردد سرکارش.
طول سوله را تقریباً تمام کرده بودم که پایم به یکی از لولههای بیمصرف گیر کرد. لوله را برداشتم و نگاه کردم. انگار سالها بود که همانجا افتاده بود. لوله را که کج کردم یک مارمولک از داخل آن فرار کرد و دراکولاها دنبالش پرواز کردند و کمی جلوتر گیرش انداختند. همین لحظه مهیار یک لیوان آب آلبالوی کمرنگ برایم آورد. تنومند نگاهی به آب آلبالو کرد و دوباره محکم پس کلهی مهیار زد و گفت برود و یک شربت پررنگتر بیاورد. مهیار زوزه کشان دور شد. نقشهها و سند ساختمان را نگاه کردم. سوله دقیقاً مطابق نقشه بود. هوس کردم بیشتر سوله را بگردم. با توجه به کهنگیاش بعید نبود ایرادی داشته باشد. سقف سوله، چند تا سوراخ داشت و بیشتر آن از ازدحام حشرهها سیاه شده بود. اما به نظر میرسید که مشکل خاصی نداشته باشد. به آقای تنومند گفتم که برق سوله از کجا تامین میشود. لبخند افسرمآبانهای زد و من را به همانجایی که کارگر افسرده داشت کار میکرد برد.
تابلوی برق سوله خیلی بزرگ بود. بعید نبود که از اول آن را برای یک کارخانهی خیلی بزرگ طراحی کرده باشند. کارگر افسرده روی یک نردبان سست بالا رفته بود و داشت با سیمهای تابلوی برق ور میرفت. تنومند عربدهی موقری زد و کارگر با وحشت پایین آمد. چند پلهی آخر را پایین پرید که موفقیت آمیز نبود و با کمر به زمین خورد. تنومند جلو دوید و یک لگد به شکمش زد. کارگرک عربدهای زد و فرار کرد. تنومند داد زد: تیمور! برو قراضهها را بگذار توی انبار.
با احتیاط از نردبان بالا رفتم تا تابلوی برق را بررسی کنم. از تنومند پرسیدم: برق اینجا مشکلی ندارد؟
گفت: هنوز وصلش نکردهایم. دولت تازه این ساختمان را در اختیار ما گذاشته است. بعد ناگهان در خلسه فرو رفت و آرام گفت: به نظر شما چرا مخترعین این همه تحت فشار هستند. ما که ازشان پول نخواستهایم. فقط یک سالن. پنج ماه طول کشیده است.
گفتم: پنج ماه که خیلی عالی است. سوله هم خیلی عالی است.
ناگهان با عصبانیت سرش را بالا کرد و به من گفت: آقا! پنج ماه یعنی این که خارج از این مرز رقیبان پنج ماه فرصت دارند اختراع ما را خودشان اختراع کنند.
چیزی نگفتم. با تعجب به تابلوی برق نگاه کردم. چیزی از آن نمیدانستم. به تنومند گفتم: من نمیتوانم برق ساختمان را بیمه کنم. باید راه بیفتد تا بدانیم از اول ایرادی در آن وجود نداشته است. درضمن قرارداد شامل آتشسوزیهای مربوط به اتصال برق نمیشود. سرش را تکان داد.
مهیار با یک لیوان شربت دیگر وارد سوله شد. تنومند نگاهی به شربت انداخت و محکم پس سر مهیار زد و گفت که سینی پر از شربت شده است و برود یک بار دیگر شربت بریزد. یکبار دیگر هم پس سر مهیار زد و او زوزهکشان دور شد.
از نردبان پایین آمدم. نزدیک بود بیفتم که تنومند با لبخند دستم را گرفت. بهش گفتم که بازدید سوله تمام شده است و باید برویم ساختمان اداری را ببینم. تنومند تیمور را صدا کرد. من را روی یک گاری نشاندند و تیمور هلم داد. تنومند خواست مخالفت کند، ولی نگاه خوشحال من را که دید منصرف شد. در راه مهیار با یک لیوان شربت داشت به ما نزدیک میشد. تیمور یک لحظه گاری را به سمتش کج کرد و خندید. مهیار ترسید و سینی شربت از دستش افتاد. فریاد خشمگین تنومند که بلند شد، تیمور گاری را با سرعت بیشتری هل داد و فرار کرد.
وارد ساختمان اداری که شدیم، از قراضگیاش حیرت کردم. تیمور داشت دوروبر ساختمان را به من نشان میداد که تنومند وارد شد. من و تیمور و تنومند طبقهی اول را تمام کرده بودیم که گوشی تنومند زنگ زد. شمارهی روی گوشی را نگاه کرد و معذرت خواهی خیلی رسمیای از من کرد. بعد هم آرام آرام از ساختمان خارج شد تا جواب زنگ را بدهد. قبل از خروجش سمت تیمور برگشت و سر او عربده زد که زیرزمین را هم نشان من بدهد.
زیرزمین هیچ چیز خاصی نداشت. کلی آهن قراضه و میز شکسته و اشیا غیرقابل شناسایی آن را پرکرده بود. نتوانستم جلوی کنجکاویام را بگیرم و از تیمور پرسیدم: اینجا قبلاً چی بوده است؟
تیمور شروع کرد به حرف زدن. اما آنقدر لکنت داشت که هیچ کدام از حرفهایش را نمیفهمیدم. با دست ساکتش کردم و شروع کردم به قدم کردن زیرزمین که مهیار وارد شد. یک لیوان شربت بیرنگ دستش بود و داخل سینی هم پر شربت شده بود. ازش پرسیدم: اینجا قبلاً چی بوده است؟
مهیار لبخند زد و گفت نمیدانم. ولی فکر کنم یک جور کارخانهی رنگرزی بوده.
گفتم: پس این همه آهن قراضه اینجاها چکار میکند؟
گفت: پس احتمالا کارخانهی ریختهگری بوده.
صدایی از دور آمد. از طبقهی بالا یک نفر پایین میآمد. هیکل گندهای داشت و ضد نور هیکلش توی پلکان نمیگذاشت بفهمم کی هست. از پلهها که پایین آمد متوجه شدم پیرمرد است. گذشته از ریش و سبیل انگلیسی و کلهی کچل و کلاه کپیاش، قیافهی مهربانی داشت. تیشرت پوشیده بود و با آرامش دوروبرش را نگاه میکرد. نگاه متعجبش به من افتاد و دهنش باز شد. چند لحظه همینطور ماند. احساس کردم که باید خودم را معرفی کنم: مامور بیمه.
اول یک لبخند زد و بعد خندید. سه چهارتا دندان نداشت. رفت قاطی آشغالها و یک صندلی بیرون آورد. با دستمال تمیزش کرد و گفت بفرمایید.
مهیار از پیرمرد پرسید: آقا بزرگ! از صیغهای چه خبر؟ سهتایی هرهر خندیدند.
مهیار من را نگاه کرد و گفت: آقا بزرگ تازگی یک زن چهل ساله را صیغهی دوساله کرده است.
آقابزرگ گفت: خب شاید بیشتر از دوسال زنده نباشم. نمیخوام ارثم رو بخوره. دوتا کارگر هرهر خندیدند. پیرمرد یک لحظه با تعجب آنها را نگاه کرد و مثل اینکه از شوخیاش احساس رضایت کرده باشد خودش هم هرهر خندید.
از پیرمرد پرسیدم: اینجا قبلاً چی بوده است؟
آقابزرگ یک نگاه تعجب آمیز به من انداخت و گفت: بیوه است.
گفتم: نه اینجا! اینجا!
گفت: اینجا پی؟
تیمور با لکنت زبان گفت: ننننن نه! ساختمان.
مهیار گفت: بیوه بوده؟ فکر میکردم پیردختر باشد.
گفتم: این ساختمان. کاربری قبلیاش چی بوده.
تیمور یک لحظه بر لکنتش غلبه کرد و به مهیار گفت: مگر نمیدانستی؟ یک پسر هم دارد. همزمان آقابزرگ داشت به من میگفت: قرار بوده یک کارخانهی خرمنکوبی بزرگ باشد. همین لحظه مهیار خندید. آقا بزرگ برگشت و به او گفت: به چی میخندیدی؟ فکر میکردی این جا چی بوده؟
مهیار گفت: من به خرمنکوبی نخندیدم. به حرف تیمور خندیدم.
بیصبرانه گفتم: چه مشکلی بوده که خرمنکوبی را راه نینداختهاند.
تیمور گفت: مممممن گفتم زنت یییک پسر دارد.
آقا بزرگ گفت: آره. ولی پسره خیلی بزرگ نیست.
مهیار گفت: آقابزرگ زنت را ول کن. جواب آقا را بده.
آقابزرگ گفت: چرا ولش کنم؟ زن خوبی است.
مهیار گفت: نه موضوع زنت را ول کن.
من گفتم: یعنی پسر زنتان را ول کنید. چرا خرمن کوبی راه نیفتاده است؟
آقابزرگ گفت: بدم نمیآید ولش کنم. خیلی دور و بر مادرش میپلکد. ولی خب از جوانمردی به دور است.
تیمور گفت: ننننه! منظورش صحبت در موووورد پسرتان است.
آقابزرگ گفت: من که در مورد پسرم صحبت نکردم. تو داشتی برای همه جار میزدی که زن من یک پسر دیگر هم دارد.
مهیار گفت: آقابزرگ! اینجا برای چی خرمنکوبی نشده است. جواب این را بده.
آقابزرگ دلخور بود و به مهیار گفت: چرا موضوع را عوض میکنی. همهاش به من میخندید. ناسلامتی من رئیس اینجا هستم. پشت سرم حرف میزنید و میخندید و بعد به من میگویید زنم را ول کنم.
گفتم: شما رئیس اینجا هستید؟
آقابزرگ گفت: پس چی؟ فکر میکنی اگر رئیس نبودم، پول زن صیغهای را از کجا میآوردم.
مهیار و تیمور خندیدند.
آقابزرگ گفت: دیدید همهاش به من میخندید. بعد خودش هم خندید.
گفتم: پس تنومند چکاره است؟
مهیار گفت: تنومند مخترع است. به خرج آقابزرگ
آقابزرگ گفت: اگر اختراعش گل کند خیلی پول میآورد.
تیمور گفت: مممممی کند. خیلی نابغه است.
گفتم: کاربری قبلی اینجا چه بوده است؟
آقابزرگ که حوصلهاش سر رفته بود فریاد زد: خرمنکوبی!
مستاصل گفتم: چرا پس هیچ وقت راه نیفتاد؟
آقابزرگ گفت: مگر نگفتم؟
گفتم: نه!
مهیار گفت: آقابزرگ عاشق شدهای!
آقابزرگ خندید.
گفتم: چرا راه نیفتاد؟
تیمور گفت: چچچچی چی راه نیفتاد؟
گفتم: نه! با شما نبودم. با آقا بزرگ بودم.
آقابزرگ گفت: بله
گفتم: چرا راه نیفتاد؟
آقابزرگ گفت: تو این همه راه آمدهای اینجا که این سووال را بپرسی؟ اصلاً برای چی این همه روی این مساله حساسی؟
ناگهان جو غیردوستانهای ایجاد شد. همه با خصومت به من نگاه میکردند.
آرام گفتم: خب من مسوول بیمه هستم و باید بدانم که آیا ایراد ربطی به ساختمان داشته یا نه. ممکن است ایرادی در ساختمان باشد که باعث شده باشد این ساختمان مناسب کارخانه شدن نباشد. اگر من بدون فهمیدن این ایراد از این جا بروم برایم مسوولیت دارد.
جو غیردوستانه به همان سرعتی که آمده بود، از بین رفت.
آقابزرگ گفت: آها! پس تو هم یک متخصصی؟
گفتم: برای چی راه نیفتاد؟
آقابزرگ گفت: دوران جنگ بود. به نظرم ریسک داشت. زمینش هم آن وقتها قیمتی نداشت که ناراحتش باشم.
در همین لحظه تنومند دوباره وارد شد. قیافهاش برافروخته بود و چیزی داشت زیرلب میگفت. به من گفت: خب! دیگه کجا مانده؟
گفتم: تمام شده.
از پلهها که بالا آمدیم. توجهم به یک آدم دیگه توی حیاط جلب شد. یک دختر یا زن حدوداً سی ساله جلوی در خروجی داشت با سگهای نگهبان بازی میکرد. موهایش آشفته بود، ولی خیلی سرحال بود. کس دیگری به جز من حواسش به او نبود. شبیه این پریهای جنگلی بود، البته اگر صورتش دیده نمیشد. از تنومند پرسیدم: قیمت زمین در این اطراف چقدر است؟
تنومند گفت: من قیمت را میدانم. اما اخلاق حرفهای به من اجازه نمیدهد که آن را به شما بگویم. لازم است که این اطلاعات را از کسی بگیرید که در این قضیه ذینفع نباشد. من آدرس چند بنگاه املاک و مستغلات را در داخل شهر به شما میدهم تا شخصاً اطلاعات لازمتان را به دور از هر نوع غرضورزی به دست آورید.
در همین لحظه خانم سی ساله وارد شد. آقابزرگ قیافهی پدرانهای به خودش گرفت و گفت: سلام خانم مهندس. تنومند ستبر ایستاده بود و نگاهش میکرد. مهیار و تیمور زیرلب ابراز سلامی کردند.
خانم مهندس یک لبخند زد و رو به من کرد. یک پاکت کوچک به من داد. گفت: هزینهی رفت و آمد و نهارتان.
گفتم: لازم نبود.
گفت: خواهش میکنم بگیرید.
تنومند گفت: دست خانم مهندس را رد نکنید. برکت دارد. بعد خندهی عجیبی کرد. ناگهان چیزی یادش آمد. به خانم مهندس گفت: آقای مدیرکل حاضر نشده هزینههای خرید دستگاههای برش را برعهده بگیرد. تصمیم دارم به تعهداتم عمل نکنم.
رو به من کرد و گفت: هیچ چیزی برای من اندازهی تعهد ارزش ندارد. اما متاسفانه شرافت انسانیام اجازه نمیدهد که ارزش کارم رو بی مزد و منت بفروشم. برگشت نگاهی به تیمور انداخت و یکی پس سرش زد و داد زد: تابلوی برق! مهیار ناپدید شده بود.
خانم مهندس به تیمور گفت: نامهها را پست کردی؟
تیمور مردد مانده بود. خانم مهندس بهش گفت: فعلاً برو سیمکشی را تمام کن.
* * *
از در که بیرون آمدم. یادم آمد که نمیدانم از کجا باید برگردم. خواستم زنگ بزنم و بگویم که یک ماشین برایم خبر کنند. اما منصرف شدم. شمارهی همراه رانندهی صبحی را گرفتم. خاموش بود.
اردیبهشت-خرداد 87
* دراکولا: یک نوع حشره که همهجای گیلان وجود دارد. شبیه مورچههای بالدار است، کمی بزرگتر و نیش بسیار دردناکی دارد. |